جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 17 آبان 1398 10:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- نه، هکتور! تمرکزمون رو به هم نریز، ما هم‌اکنون سخت مشغول یافتن راه‌ چاره هستیم.
- ارباب! معجون لرد ایکیو-سان کن بدم؟
- نه، هک.
- معجون هکتور جوون کن بدم؟
- نه، هکتور!
- معجون هکتور مجنون بدم؟
- نه، هکتور! ما به این‌جور چیزها نیازی نداریم!
- تشه‌ی تغییرشکل مخصوص هکتور بدم؟
- ما اگه معجون تغییر شکل بخوایم، سفارشش رو به سوروس می‌دیم، نه تو، هکتور! معجون تغییر شکلی که تو شش دیقه حاضر بشه به کار ما نمی‌خوره!
- ارربااااب!
- ما تصمیم گرفتیم که این وظیفه‌ی خطیر رو به دخترمون بسپریم.
- ارباااااب!
- می‌دونی هک؟ معجون‌سازهای بهتر از تو زیادن، ما یکی از اون‌ها رو برای خودمون اختیار می‌کنیم!
- ارباب!
- چیه هکتور؟
- اربااااب! یه عضو تازه‌وارد محفلی دیگه داره میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/8/17 11:05:07
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/8/17 21:49:40
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 15 شهریور 1398 23:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: دامبلدور می‌خواد اعضای جدید برای محفل ققنوس استخدام کنه و برای اونها جغد می‌فرسته. لرد ولدمورت و مادرش بانو گانت هم در تلاش هستند تا یکی از اون جغدها رو به‌دست بیارن.


- خب مرلین رو شکر.

دامبلدور با دیدن چشمان باز شده لرد، خیالش راحت شده بود، نامه را از دستان بانو گانت لرزنده کشیده و با جغدی که زیر بغل زده بود به درون خانه گریمولد رفت و در را هم پشت سرش بست.

- دو ساعت داشتم شیرجه می‌زدم‌!

لردولدمورت چهارزانو رو به روی در خانه گریمولد نشسته و سپس انگشت‌هایش را روی سرش گذاشته و شروع به اندیشیدن کرد.

- ایکیو-سان!

یک نفر با هیجان آمده دستش را دور گردن لرد انداخته و از خودشان سلفی گرفته و با همان هیجان دور شد.
لرد متوجه ماجرا نشد. لرد یک دهه شصتی نبود.

در همان حال دامبلدور با یک پیژامه و یک کیسه بزرگ مشکی رنگ از خانه بیرون آمد. لرد روی پیاده رو را کمی آن طرف تر گذاشته و کیسه را در جای سابق لرد قرار داد.
- خُبه خُبه مادر و پسر خوب با هم خلوت کردین‌آ! پاشید برید خونتون.

لرد دستش را به سمت پیرمرد دراز کرد.
- جغد!

پیرمرد مقداری سرش را خاراند.
- خدا بده... بیا بیرون باباجان.

دامبلدور مروپی را از مچ پاهایش گرفته و از جیبش بیرون کشید. بعد هم برگشت درون خانه.

- مادر، ما جغد می‌خوایم.
- خودم برات می‌خرم عسلم.
- ما جغد تازه محفلی‌ها رو می‌خوایم.
- خب اینا که تازه‌وارد ندارن عزیزکم که برم جغدش رو برات بیارم.

شپلخ

چیزی از آسمان در مقابل لرد سقوط کرد.

- معجون عضو تازه وارد محفل بدم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1398 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه که تازه در حال خواب دیدن بود ، احساس لرزش کرد اما بیدار نشد . زیرا خواب میدید روی سر هکتور نشسته و هکتور ویبره می رود.

زلزله اما انگار فقط به لرد سیاه کاری نداشت!
زیرا دامبلدور با ریش روی زمین فرود آمده و تلاشش برای بلند شدن با هر بار لرزش به باد فنا می رفت.
کمی جلو تر مروپ هم با نامه ی در دستش بندری میزد (یا حداقل اینگونه به نظر می آمد)
مروپ ، مادر خوش استایلی بود!
و مادری نگران برای فرزندش که هنوز خواب بود و با لرزش های مکرر غول ، به سقوت بر روی زمین نزدیک تر میشد‌.
-جان مادر بیدار شو...الان....می افتی....مادر!

دامبلدور هم انگار دل روشنش طاقت نیاورده بود و نگران به نظر میرسید‌.
-تام .........بیدار شو ....تام اگه بیدار بشی یه جغد بهت میدم.....تااااااممم!

با این حرف لرد سیاه چشمانش را از هم گشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1398 05:04
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور نمی توانست پیرمرد را در محفل بپذیرد؛ پس باید با عشق او را منصرف می کرد.
_پدر جان... چه خوب کردی که اومدی به دیدن من! امم...راستش کارای محفل یکم زیادی سنگینه...عضویت شما اینجا زیاد براتون مناسب نیست.
_دل ... باید... جوون.
_جواب سنگینی دادی پدر جان.

دامبلدور جوابی برای پیرمرد پر ذوق نداشت.
بنابراین جغدش را به سوی پیرمرد روانه ساخت اما قبل از اینکه جغد به دست پیرمرد برسد، لرد سخت کوشانه از روی گرز غول غارنشین بالا آمد و پرید روی سر غول.
_ما به قله های موفقیت رسیدیم...

و پرچمی سیاه رنگ را در پیاز موی غول فرو کرد و به اهتزار در آورد.
_فتوحات ما روز افزون باد.

لرد غول سوار، تلاش فراوانی کرد تا از روی سر غول سرک بکشد و جغد دامبلدور را که به سمت پیرمرد ناشناس روانه بود، ببیند.

_عزیز مامان؟! اون بالا چیکار میکنی؟ نمیگی خطر داره؟ اگر بیوفتی مرلینی نکرده سرت بشکنه چی؟

جغد که فقط یک سانتی متر با دستان پیرمرد فاصله داشت، وقتی دید از حنجره پیرمرد صدای یک زن خارج میشود کرک و پرش ریخت و سقوط کرد و ضربه مغزی شد.

_بانو گانت؟!
_اکه هی...شناخت! داشتم موفق میشدم جغده رو برای عزیز مامان بگیرما.
_مامان جان... نقشه رو لو دادین که!

لرد درست میگفت؛ مروپ لو رفته بود. او که با دقت فراوانی با نرم افزار فتوشاپ خود را شبیه پیرمرد ها کرده بود با یک اشتباه تمام نقشه هایش را نقشه بر آب کرده بود.

_اینهمه مادر و پسری تلاش میکنین بخاطر یه جغد آخه؟! خجالت نمیکشید؟!
_چه جغدی؟ چه کشکی؟ چه ماستی؟ اصلا جغد چی هست؟ تو جیب جا میشه؟
_انکار هم که می کنید بانو.

دامبلدور به سمت جغد بی پر و بال ضربه مغزی شده روی زمین خم شد که آن را بردارد و به داخل خاکستر دفترش برگرداند تا از خاکسترش جغدی دیگر متولد شود، اما بعد یادش افتاد جغد ها یکبار مصرفند و نمیشود مانند ققنوس هربار تمدید مجددشان کرد!
پس تصمیم گرفته که جغد مفلوک را بشوید و با آن سوپ بار بگذارد، اما مروپ نیز در همان هنگام شیرجه رفت تا پاکت نامه جغد را سریع تر از دامبلدور به چنگ آورد و آن را به پسرش تحویل دهد.
مروپ مادری نبود که به همین سادگی ها تسلیم شود.

اما مسئله اینجا بود که هم دامبلدور و هم مروپ گانت هر دو سنی بالا داشتند و اسلوموشن وار به سمت نامه جغد حرکت میکردند.

_عزیززززز... ماااااماااان... نگراااان... نبااااش...میگیرمش.
_مادر؟ میشه یکم سریع تر اقدام کنید؟!
_عزیززز... ماااماااان...الاااان میررررسم!

یک ساعت بعد

_داااارم میررررسم.
_به همینننن... خیااال باااشید باااانو.
_

لرد که حوصله اش سر رفته بود با بالشی زیر سرش بر روی کله غول غارنشین خوابش برده بود.

_عه... دامبلدور یه دقیقه صبر کن!

مروپ با سرعت یک جت خود را به بالای سر غول رساند و ملافه ای بر روی لرد کشید و دوباره به محل قبلی اش در نزدیکی پاکت نامه برگشت تا شیرجه اش را ادامه دهد.

در این گیر و دار، غول غارنشین همان لحظات را برای عطسه ای زلزله وار انتخاب کرد. عطسه ای که موج انفجارش کل محوطه میدان گریمولد را دچار زلزله کرد، مخصوصا لرد را که بالای سر غول خوابش برده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 31 مرداد 1398 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور دوان دوان به طرف خانه گریمولد می رفت و گهکاهی پشت سرش را نگاه می کرد که بفهمد که لرد سیاه هنوز هم در تعقیبش است یا نه.

ولی تنها چیزی که می دید، یک شکم بود!

برای این که غول که کاملا هول شده بود، در حال دویدن، بین دامبلدور و لرد قرار گرفته بود و به این شکل، لرد سیاه دچار پدیده طبیعی غول گرفتگی شده بود.

دامبلدور که سنی ازش گذشته بود، بی خیال پشت سرش شد و به دویدن ادامه داد و موفق شد قبل از هر گونه سکته قلبی و مغزی به گریمولد برسد.

به طرف در رفت.

-درخواست!

دامبلدور برای اولین بار شخصی را دید که حتی از خودش هم پیرتر بود.
-سلام پدر جان!

دامبلدور خوشحال و ذوق زده، به غریبه سلام کرد. فقط با این هدف که برای یک بار هم که شده در زندگی اش، کسی را "پدر جان" خطاب کند.

-درخواست...عضویت...محفل...

پیرمرد برای عضو شدن آمده بود...و دامبلدور دنبال اعضای جوان و تازه نفس می گشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1398 16:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- حالا چی کار کنیم؟
- ععععرررر.

دامبلدور نگاهش را از در بسته بیمارستان برگرفته و به غول انداخت که فکر می‌کرد مخاطب دامبلدور است. غول زشت و درشت و پرمو بود. جغدش هم همینطور.

- فوکس نکن.

پیرمرد احساس می‌کرد چیزی ریشش را می‌کشد.

- اوخ... می‌گم نکن بابا جان.

تق!

- زدی تو سر ما؟!
- به هوش اومدی تام؟

لرد ولدمورت لحظه‌ای پیرمرد را نگاه کرده، سپس دوباره چشمانش را بست.
- نه.

پیرمرد که لردولدمورت را بلند کرده بود، آهی کشید.
- گیری افتادیما.

سپس به سمت کنار خیابان رفته و ولدمورت را کنار ساختمان نشانده و به دیوار تکیه‌اش داد. سپس بلند شد که برود.

- دامبلدور! دلت می‌آد!؟

پیرمرد به چهره اخم‌آلوی مرد انداخت.
- آره.
- ما سر راهی می‌شیم اونوقت.
- تام از قبل سرراهی بودی، گردن من ننداز.
- خب پس ما داریم می‌میریم... دکتر گفته.

دامبلدور تحت تاثیر قرار گرفت.

- گفته برای نجات جونمون باید یک نفر با ریش بلند یکی از جغدهاش رو برامون بفرستـ... کجا می ری؟ داشتیم حرف می‌زدیم!

دامبلدور می‌دوید، ولدمورت دنبال او می‌دوید و غول هم که ماجرا از درکش بسیار پیچیده‌تر بود، به تقلید از آنان شروع به دویدن کرد.
شاید شخص یا اشخاص جدیدی در خانه گریمولد منتظر بودند تا استخدام شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1398 10:28
نمایش جزئیات
آفلاین
طولی نکشید که مراجعه کننده بعدی امد. اما او یک انسان نبود، یک غول غارنشین بود که یک جغد غول اسا بر بازویش بود! دامبلدور گفت:
_خوش امدی، غول عزیز. برای ثبت نام امدی؟
_حالا من چگونه جغد این رو بردارم؟

غول غارنشین با حرکات سر به دامبلدور گفت که برای نگهبانی از انجا داوطلب شده است. ولدمورت هم عصبانی شد؛ چون که دیگر انجا یک نگهبان غول اسا بود و نمیتوانست دست از پا خطا کند. پس دوباره دامبلدور و ولدمورت منتظر مراجعه کننده بعدی ماندند. این بار یک سانتور امده بود و می خواست ثبت نام کند. اما او که جغدی نداشت تا ولدمورت ان را بردارد؛ پس ولدمورت شروع کرد به داد زدن سر سانتور:
_تو میدانی من که هستم؟ لرد سیاه! لرد ولدمورت!
_نیازی نیست من را از خودت بترسانی، تو دیگر اقتدارت را از دست داده ای!
_اواداکدورا!

پس به این ترتیب سانتور توسط ولدمورت به قتل رسید. اما طولی نکشید که صدای بلندی امد و چماق غول غار نشین بر سر ولدمورت فرود امد و بیهوش شد. دامبلدور که به او نگاه میکرد، گفت:
_خب، مثل این که الان باید تام را به بیمارستان سوانح جادویی ببرم.

و دامبلدور با ورد موبیلیارپوس ولدمورت را در هوا تکان میداد تا به بیمارستان برسند؛ اما بیمارستان تعطیل بود!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1398 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-نیستیم!

صدا از پشت در به گوش می رسید.

دامبلدور با خوشرویی در را باز کرد...و روی خوشش خیلی زود جای خود را به اخم داد.
-تام؟

-ما تغییر چهره داده بودیم! نباید ما را می شناختی.
لرد سیاه غر غر کنان، کلاه از سر برداشت و سبیل مصنوعی اش را کند.
-سبیل هوریس بود. همین یک ساعت پیش از صورتش کندیم. ترو تازه بود. هدرش دادی.

دامبلدور با اصرار جلوی در ایستاده بود.

-ما نیاییم تو؟

دامبلدور به آگهی اشاره کرد.
-آگهی رو خوندی تام؟ کسایی که دلشون پر از روشنایی و عشقه...الان دقت کن و ببین روشنایی داری یا عشق؟ تازه باید جوان هم باشن...که نیستی.

لرد سیاه سعی کرد از گوشه و کنار دامبلدور، داخل خانه را ببیند...ولی موفق نشد.
دامبلدور حجیم بود!

-الان چی باعث شده فکر کنی ما اومدیم عضو بشیم؟ ما فقط داشتیم رد می شدیم. گفتیم بپرسیم جغد اضافه دارین؟ از همونایی که...

-که برای تازه واردا می فرستم...نه تام؟

هدف لرد سیاه دقیقا همین بود. ولی وقتی در به شدت به رویش بسته شد، فهمید که به سادگی به هدفش نخواهد رسید.
برای همین تصمیمی گرفت.
-ما همین اطراف پرسه می زنیم...منتظر یک تازه وارد می مانیم...و جغدش را تصاحب می کنیم.

حالا، محفل، دامبلدور و لرد سیاه در انتظار مراجعه کننده بعدی بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1398 12:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیرمرد هنوز پله هایی را که به سختی پایین آمده بالا نرفته بود که در صدای زنگ خانه بلند شد. او می دانست که جهان پر از قلب های روشن مشتاق است.

تق تق تق!

خیلی مشتاق.

- اومدم باباجان... اومدم.

تقتقتق!

- افتادن دنبالت مگه عزیز من؟

پیرمرد تا جایی که استخوان های فرسوده و زانوهای آب گرفته اش اجازه می دادند، به سرعتش افزود و خودش را به آستانه در رساند.

پَـــــــق!

در از جا کنده شده و مردی کچل با کت و شلوار، در حالی که شخص نیمه مومیایی شده ای روی دوشش بود، وارد شد. به سرعت محموله اش را که موهای دم اسبی داشت روی کاناپه انداخته و سپس با میخ و چکش او را سر جایش محکم کرده و با سرعت هر چه تمام تر از آنجا رفت. دامبلدور حتی متوجه نشد که چطور تکه ای کاغذ در دستش چپانده شده. او که سردرگم شده بود، کاغذ را از هم گشود:

این گرته.
فقط روزی سه وعده غذا بهش بدید و جایی برای گلف بازی.

قربان شما، ز. ز


پلشخ! تیشک!

گرت مومیایی شده، در حالی که تیر و تخته های مبل از جاهای مختلفش آویزان بود، از پنجره پریده و در سایه ها به تعقیب مرد کچل مشغول شد.
دامبلدور امیدوار بود همه مراجعین همین قدر عجیب و غریب نباشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مرداد 1398 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور به آرامی به پایان آمد
هم جا را خاک فرا گرفته بود ، پروفسور دستی بر روی میز خاک گرفته کشید و آهی کشید.
تار عنکبوت همجا پناهگاه را فرا گرفته بود در همان هنگام نیز آهنگ کلاسیکی نواخته میشد.
پروفسور دیگر باید وارد عمل میشد ، پس رفت جلوی میزی و کشوی میز باز نمود ، قلم و جوهر که انتهای بود با چند برگه کاغذ برداشت و شروع به نوشتن کرد.

نقل قول:
به چند تن با دلی روشن و پر عشق بدون مدرک خاصی نیازمندیم.
آدرس: خانه گریمولد شماره ۱۲


بعد رفت بیرون تا آن کاغذ هارا به دیوار بچسباند.
_حالا فقط باید منتظر سرازیر شدن افراد باشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور