- قشنگِ مامان میخوای با گوشت هکتورِ مامان پیتزای پرتقالی درست کنم؟
- نه مادر. هکتور خیلی هم مرگخوارِ خوب و دوستداشتنیایه.

در حالتِ عادی فقط به زور ضرب و شتم میشد چنین حرفی را از کسی شنید اما این حالتِ عادی نبود؛ پای پرتقال در میان بود.
- شنیدین ارباب چی گفتن؟
... شنیدین؟ اره شنیدین؟
... من از همون اولشم میدونستم ارباب چقدر به من علاقهمندن. میدونستم چقدر من براشون باارزشم. پس الکی نبود بعد از اینکه معجونِ مو دربیارِ من برعکس عمل کرد و دماغتون رو خشک کرد منو نکشتین، فقط بخاطر این علاقهی شدید بود! - ساکت شو هک!
- وای دیدین؟ دیدین؟
... ارباب نگرانن من با حرف زدن انرژیم تحلیل بره، ببینین چقدر میتونم جیگر باشم! - پسرِ مامان تو که گفتی خودت بینیت رو دوست نداشتی و بریدی؟

- دوستش نداشتیم و به هکتور گفتیم ببردش!

- وای دارن از من دفاع میکنن!

- هک!
- وای اونسری که کل خونهی ریدلها رو ناپدید کردم... یا اوندفعه که وسط جنگ با محفلیا بمب انداختم نصف مرگخوارا تیکه پاره شدن... وای، اون دفعه که بهجای رابستن، ارباب رو فرستادم سیرازو! الان این بخششها برام معنی پیدا میکنن.

لرد سیاه بعد از اینکه با چشمهایش هکتور را ذوب نموده و در اعماق زمین پنهان کرد، دوباره به جلوی در خانهی ریدل برگشته و در جلد پسرِ لوسِ مامان فرو رفت.
- مامانی ما فقط جغد میخوایم، جغد دامبلدور میخوایم!
- میخرم برات مامان جان، غصه نخور!
مروپ باید هنرهای مادرانهاش را وسط میریخت. فرزند دردانهاش جغد میخواست و او باید از زیر سنگ هم که شده، آن را پیدا میکرد؛ اما چطور؟
- فهمیدم!

- چی رو فهمیدین مادر؟
- ما باید تازهوارد بسازیم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





!lost