جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 اسفند 1395 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
جاستین ساکش را روی جلودری خوابگاه هافلپاف به زمین گذاشت. نیمه شب بود و کسی ان دور و ور دیده نمیشد ارام در زد. بعد از چند دقیقه در ارام باز شد جاستین ارام وارد شد و نگاهی به دور و ور کرد که دهانش از تعجب باز ماند. همه چیز قرمز و نارنجی بود. اول فکر کرد که اتاق را اشتباه امده اما از طرح روی شیشه های اتاق که صورت هلگا، ان زیبایی الهی را به تصویر کشیده بودند متوجه شد که اینجا اتاق هافلپاف است. اما چه اتفاقی افتاده بود ارام صدا زد:
-هی!
فرش قرمز زیر پایش کمی لرزید و بعد متوقف شد. اینبار بلند تر داد زد :
-هییییی!
اینبار هر پیکسل از فرش جوری لرزید و تکان خورد که نزدیک بود بیوفتد . کمی ترسیده بود حتی اگر می افتاد هم روی سطح قرمز رنگ که انگار نفس میکشید می افتاد و با همین فکر چندشش شد.

کمی جلوتر رفت. ساکش را روی لبه پنجره گذاشت. داشت به سمت اشپز خانه میرفت که ...
-هووووو مگله کولی ؟
جاستین از جا پرید دنبال رد صدا میگشت که دستی از زیر سطح قرمز زیر پایش بیرون زد و چند تکه از ویزلی ها را به بالا پرتاب کرد که ان ها هم کمی انطرف تر کنار دیگر میلیون ویزلی دیگر فرود امدند کمی لرزیدند و بعد متوقف شدند.
دختری با موهای طلایی از زیر ویزلی ها خودش را بیرون کشید. و مقابل جاستین ایستاد.
- میگلم
دخترک چند ثانیه مکث کرد سپس رویش را انطرف کرد و پشمکی قرمزی را تف کرد تا بتواند بهتر صحبت کند.
-اخیش! حالا بهتر شد! خوش اومدی عوض جدیدی؟

جاستین سرش را تکان داد و با تعجب پرسید:
-اینجا چه اتفاقی افتاده.
-اینها بچه های ویزلی هستن. همینطور هم زیاد میشن نمیدونیم باید چیکار کرد. کسی هم مسئولیت جمع اوری شونو به عهده نمیگیره.

جاستین که تازه متوجه اوضاع شده بود کمی فکر کرد و سپس از دختر جوان پرسید :
-تخت من کجاست؟
و به سمت جایی که قرار بود تخت او باشد اما پر از ویزلی بود رفت و پتویش را روی سرش کشید و خوابید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 16 اسفند 1395 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
مال دنیا جلوی چشمان ماندانگاس را گرفته و او هیچ چیز نمی دید.
- برو کنار بچه! هیچی نمی بینم.

سخن ماندانگاس بر ویزلی خزنده ای که دور سر او چمباتمه زده بود، اثری نداشت.

- آقا شما این ویزلی رو هم می خرید؟

پیرزن سینی ای که در دست داشت را جلوی ماندانگاس گرفت، اما او که نمی توانست ببیند.
- هممم... من که نمی تونم ببینم، بذار دست بزنم ببینم راست می گی یا نه؟

ماندانگاس باعث نقش بر آب شدن نقشه های پیرزن شد.
- هممم... چه قدر صافه؟ چقدر سفته! ببینم این پرسی نیست؟
- آره خودمم!

پیرزن دست از نقشه پلیدش مکشیده بود! او با صدای پیر و لرزانش داشت صدای پرسی را تقلید می کرد.

-ایووول! همین خیلی هم خوبه! می برمش که از دستش راحت بشی.

پیرزن با سختی فراوان سینی عتیقه اش را به جای یک ویزلی به ماندانگاس قالب کرده بود. اما او نمی دانست که ماندانگاس یک کلَاّش بالفطره است. او سر یک پیرزن شیره مالیده بود!
پیرزن دق کرد و مرد!

- خخخخ!

ماندانگاس نمی خندید، ماندانگاس در حال خفه شدن بود.

ماندانگاس:

ماندانگاس خفه شد.
سپس بانو نجینی در حالی که تار موهای کلاه گیس نارنجی را از جلوی صورتش کنار می زد، از سر ماندانگاس پایین آمد. او به توهین بزرگ آقای فلچر که او را "ویزلی بی دست و پا" صدا زده بود، پاسخ داده و راه خانه را در پیش گرفت.

خدا می دانست چه کسان دیگری ویزلی پنداشته شده بودند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 15 اسفند 1395 19:19
نمایش جزئیات
آفلاین
"پخش شدن ویزلی ها تو دنیای جادویی اصلا اتفاق خوبی نبود!" شهر پر از ویزلی بود و ویزلی. توانایی مالی ویزلی در به دنیا آوردن اونهمه ویزلی باور نکردنی بود. ویزلی ها همه چیز رو می خوردن و همه جا رو غارت می کردن. اصلا روایت داریم که بزرگی می فرماید: ویزلی اینجا، ویزلی اونجا، ویزلی همه جا!

اینجا... دقیقا همینجا! دقیقا تو همین نقطه بود که ماندانگاس فلچر، که از هوش اقتصادی فوق العاده ای برخوردار بود، به فکر نوعی کسب درآمد جدید با استفاده از ویزلی ها افتاد و فهمید ویزلی ها نه تنها فاجعه نیستند، بلکه معجزه اند! اون حتی بعدها این نظریه رو به اثبات رسوند و توی کتاب "چگونه اینگونه شد" به ثبت رسوند تا به آیندگان بفهمونه "میشه که اینجوری شه!" و البته از فروش همون کتاب ها هم پول خوبی گیرش اومد. و دقیقا تو همون نقطه بود که ماندانگاس فهمید پتانسیل کارآفرین موفق بودن رو داره.
به این صورت که، ویزلی می خرید...
- خونه دار و بچه دار! ویزلی رو بردارو بیاااار! ویزلی می خریم! ویزلـــی!
ویزلی می فروخت!
- بدو بدو جا نمونی! آتیش زدن به مالم! ویزلی داریـــم... ویزلی! قابل استفاده در تمام سنین! فقط با پونصد گالیون!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 اسفند 1395 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آماندا در کتابخانه ی هاگوارتز مشغول خواندن کتابی بود؛ وقتی کتابش تمام شد و به سمت قفسه کتاب ها رفت و کتاب را در قفسه گذاشت ناگهان متوجه ی سر و صدای عجیبی شد. به طرف صدا رفت و دید یک گله ویزلی در حال خوردن کتاب های کتابخانه هستند! در حالی که آن ها حق این کار را نداشتند که علم افراد هاگوارتز را بخورند بنابر این آماندا، یک فیگور قهرمانی به خود گرفت و سپس به سمت ویزلی ها حمله ور شد. او ویزلی ها را به در و دیوار پرتاب میکرد و همه چیز را نابود میکرد. بالاخره تمامی ویزلی ها را شکست داد و به ویزلی مرحله آخر رسید...
آماندا یک طرف کتابخانه بود و ویزلی یک طرف دیگر. ویزلی فریادی کشید و به سمت آماندا دوید...نزدیک و نزدیک تر میشد...آماندا چوبدستی اش را در آورد و با اکسپلیار موس، ویزلی مرحله آخر را از خود دور کرد و از شانسش، درست در همین لحظه خانم پینس وارد کتابخانه شد و با دیدن منظره روبه رویش شوکه شد گفت:
- چه بلایی سر کتابخونم آوردی؟
- لازم به تشکر نیست...این ویزلی ها مشغول خوردن مهم ترین دارایی جهان یعنی دانش بودند و من جلوی آن ها را گرفتم.
هیچی دیگه، آماندا از هاگوارتز اخراج شد و افتاد آزکابان و ویزلی ها هنوز در سرتاسر دنیای جادویی آزاد هستند. دنیای جادویی نیاز به یک قهرمان واقعی دارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 بهمن 1395 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
دلفی سر آسیمه به خوابگاه ریونکلا دوید تا دنبال آگری بگردد،به هر گوشه ای نگاهی می انداخت و فریاد آگری آگری سر میداد،از توی شومینه خوابگاه تا سوراخ کلید در تالار را دنبال آگری گشت ولی اثری از او نبود دوباره راه تالار اصلی را در پیش گرفته و همچنان آگری آگری کنان و سراسیمه نگاهش را از این سو به آن سو میگرداند.
دیگر تقریبا مطمئن شده بود که آن پرنده زشت چاق آگری را به جای ناهار بلعیده.
لینی که صدای دلفی را شنیده بود گفت:
-چی شده؟تو رو به روونا داد نزن خوابیدیم مثلا دلفی!
-آگری،آگری گم شده ققنوسم نیست ققنوس سیاه خوشگلم نیست اون پرنده قرمز نابکار خوردش،من میدونم کار اونه،خوردش خوردش،دیگه آگری از دست رفتــــــــــ

لینی نگاه متفکرانه ای انداخت و گفت:
-کی کیو خورده؟بیا بریم نشونم بده ببینم

دلفی که خشم او را کور کرده بود گفت:
-من میدونم اون خوردتش خودم میکشمش خفش میکنم،ازش مرغ بریون میپزمـــــــــــــــــــــ،بیا تا نشونت بدم این خیکی قرمزو

و درسر داشت که بعد از این که لینی پرنده را دید به سوی پرنده آوداکداورا ای روانه کند و برای شام آن را به سیخ بکشد!
چند قدمی که رفتند به تخت خواب دلفی رسیدند که درست مثل چند دقیقه پیش یک پرنده چاق قرمز رویش لم داده بود.دلفی نگاهی به پرنده انداخت و زیر لب الفاظی گفت که اینجا نه مناسب است بازگو شود و نه لازم!
لینی با کنجکاوی پرنده را ورانداز کرد و گفت:
-میکشیش؟

دلفی که همان لحظه ایده بهتری به جای آوداکداورا به سرش زده بود گفت:
-اول دونه دونه پراشو میکنم بعد سیخش میکنیم برای شام،بودجه تالارم که کمه

کم چیزی که نبود،آگری کوچولوی نازنازی اش،ققنوس ایرلندی خوشگل اصیلش،یار دیرینش را خورده بود آن هم در روز روشن،بعد هم لم داده بود سر تخت خوابی که جای آگری بود؛حق آگری بود،تو مشتش بود
لینی گفت:
-خود دانی من برم بخوابم ،خواب هم که نداریم از دست تو

دلفی تا دور شدن لینی را دید پرنده را توی گونی کرد و بر دوش زد تا از آن خسروانی خورشی پدید آورد و به قول شاعر مشنگی:
مخور طعمه جز خسروانی خورش/که جان یابدت زان خورش پرورش

دلفی که حالا به جنگل ممنوعه رسیده بود یک جایی آن گوشه موشه ها نشست و چوبدستی در آورده،مشغول کندن پر ها قرمز حیوان ملعون که نفرین آمون بر او باد شد...
همینطور که پر ها را میکند،میدید که پر هایی سیاه یکی یکی از زیر پر های قرمز سر بر می آورند و این شد که به یاد آگری افتاد و بغض گلویش را فشرد
ناگهان چشم باز کرد و دید درختان جنگل یکی یکی ناپدید میشوند و به علاوه دید که آگری در آغوشش است
به پر ها که دقیق تر شد دید که در واقع اصلا پر نیستند!ویزلی ها هستند و حالا در جنگل راه افتاده و یکی یکی درختان را میبلعند
در همین اثنا مسئولین سازمان محیط زیست جادویی سر رسیدند تا دلفی را به جرم رها سازی موجودات وحشی در طبیعت محافظت شده دستگیر کننده،دلفی سر خوش از بازیافتن یار دیرین اصلا اهمیتی به دستگیری نمیداد و به قول شاعر مشنگی :
من از آن روز که دربند توام آزادم*****پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند *****در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 9 بهمن 1395 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب این وضعیت قابل تحمل نیست!

لرد سیاه سرش را تکان داد. کمی افسوس خورد و گفت:
-به نظر منم نیست. این که نشد زندگی. این رودولف ما رو افسرده کرد. شما رو افسرده کرد. ایشان رو افسرده کرد...اصلا این از افسردگی ما تغذیه میکنه. ما داریم قانع میشیم که در زندگی قبلیش دیوانه ساز بوده.

لرد سیاه برخلاف عادت همیشگی اش که فردی کم حرف بود، یک نفس حرف میزد.ولی مشکلات کراب بزرگتر از این حرف ها بود.
-ارباب اون مشکل سرجاش. ولی این مشکل جدیده. شما نگاهی به صورت من بندازین.

نگاه لرد سیاه هنوز رو به پایین بود.
-اینو از ما نخوا کراب. امروز به اندازه کافی روز بدی بود. الانم اگه چشممون به قیافه نحس تو بیفته روزمون بطور کامل نابود میشه.

-ارباب تمنا میکنم. شما یه نگاه بکنین. متوجه عمق فاجعه میشین.

لرد با اکراه سرش را بلند کرد.
-بله کراب...فاجعه واقعا عمیقه...آرایشت از همیشه غلیظ تره.

-نه ارباب...شما متوجه نشدین...فاجعه روی لب های منه! رنگ رژم! رنگ سرخ زیبای رژم الان نارنجی شده....چرا؟
-چون...عوضش کردی؟
-خیر ارباب...چون ویزلیای اضافه دیشب رفتن تو رژ من خوابیدن. منم صبح که داشتم رژ میزدم، توجهی به رنگش نکردم. در نتیجه له شدن و مالیده شدن به لب های من. رنگشونم نمیره لامصبا! نارنجی اصلا به من نمیاد ارباب. چهره مو افسرده و دلمرده نشون میده. شبیه رودولف شدم!

لرد سیاه قبلا دستور زنگ زدن به ویزلی جمع کن ها را داده بود. ولی مشکل اینجا بود که کسی نمیدانست کدام نهاد مسئول جمع کردن ویزلی هاست که زنگی بزند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 1 بهمن 1395 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
تریسترام از روی پایه ی صندلی بلند شد و شروع به قدم زدن کرد.
شروع به فرو رفتن در تفکر کرد ...
- عجب و عجبا ! من کجام و اینجا کجاست؟

ناگهان تلوزیون روشن شد و تصویر فرد ماسک داری نمایان شد.

- سلام تریسترام ، تو من رو نمیشناسی اما من تو رو میشناسم .

- خیلی مسخره س آخه سه ماهه به هر کی که می بینم همینو میگم .
- میخوام یه بازی ترتیب بدم و تو باید قوانین رو رعایت رعایت کنی نتیجه رعایت نکردن قوانین خیلی ساده س : رعایت نشدن قوانین !
تا سی ثانیه وقت داری قبل از اینکه دوربینت توسط ویزلی ها خورده بشه
بازی شروع میشه


با نگاه کردن به تایمر متوجه شد سی ثانیه شروع شده است.
تریسترام با عجله به سمت استخر ویزلی ها رفت و تلاش کرد با نیروی هوش فرا انسانی و اصیلش دوربین خود را نجات دهد.

- بیاین بیروووون ویزلیا اصلا هر کی بیرون نیاد خره .

و صندلی را به درون استخر پرت کرد تا ویزلی ها به جای دوربین به سراغ صندلی بروند اما ویزلی ها بدون توجه به تریسترام از سر و کول هم بالا می رفتند و همدیگر رو میخوردند و بالا می آوردند و دوباره میخوردند و عده ای در حال جویدن دوربین فیلمبرداری تریسترام بودند.

- نــــــــــــــــعــــــــ

با شیرجه ای انتحاری وارد استخر شد و ویزلی ها را به کناری پرت کرد و دوربین خود را برداشت و شروع به بیرون رفتن استخر کرد.
هنوز یک قدم برنداشته بود که کمیته انضباطی از سوراخ دیوار بیرون آمد.

- شما به جرم منشوری بودن بازداشتی.

- چرا ؟ من که فیلم بد نساختم تا حالا ... من به این خوبی!

- مرتیکه یه نگاهی به سر و وضعت بنداز.

- ها؟ من چمه مگه؟

تریسترام با اعتماد به نفس نگاهی به خود و لباس های نداشته اش کرد .
لباس هایی که توسط ویزلی ها خورده شده بودند.

- خوابگاه دارید اونجا دیگه؟ .... من با این وضع جایی نمیام باید صورتمو شطرنجی کنی.
در آن هنگام که کمیته ی انضباطی مشغول شطرنجی کردن صورت تریسترام بود ناگهان موجودی مو نارنجی از نقطه ی کور سوژه ظهور نمود و کمیته ی انضباطی را بلعید و فرمود :
من گشنمه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تریسترام بسنوایت در 1395/11/1 21:55:27
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 دی 1395 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی آن طرف تر خانه خانواده تورپین،صبح روز بعد:
لیسا ساعت 6 صبح از خواب بر میخیزد.
از تختش خارج میشود و و میرود تا دست و صورتش را بشوید.
رو به روی آینه می ایستد. متوجه دانه های نارنجی روی لباسش میشود آن ها لمس میکند؛حالت نرم و گلوله ای داشت.
تعجب میکند!حداقل انقدر مغزش کار میکند که بداند دیروز لباسش سفید ساده بوده و امروز سفید خال خالی.
دست و صورتش را شست و رفت به سمت آشپزخانه تا به مادرش جریان را بگوید.
لیسا:مامان
الکساندرا:بله! ا چه لباستو خوشگل کردی معلوم دیگه خانم شدی...
-نه مامان باور کن..
-همش بخاطر اون کتاب اموزش های خانه داری بود که خریدم.معلومه به بخش خیاطی خیلی علاقه داشتی
-نه مامان من اینا رو به لباسم ندوختم اینا خودش اومدن
-مگه میشه..؟
اولیور:الکساندرا این خال خالای نارنجی چیه سر دیوارای اتاق کار من؟مگه نگفتم وقتی میخوای خونه رو تزیین کنی به اون اتاق کاری نداشته باش؟
- بابا اینا سر دیوارای اتاق کار شما هم هست؟سر لباس منم هستن شما نمیدونی چین؟
قبل از اینکه پدر لیسا صحبتی بکند متوجه شدند که خال خال های روی لباس لیسا دست و پا دارند و حرکت میکنند.
ناگهان خواهر لیسا،لیانا از اتاق خود جیغ و داد کنان آمد بیرون
-ویزلی
همه با هم:ویزلی؟
-اره ویزلی!5 تا تو اتاقم هست و دارم وسایل اتاقم رو گاز میزنن
-پس این خال خالی ها هم ویزلی هستن حالا باید چیکارشون کنیم؟
-باید قابشون کنیم بزنیم به دیوار خب باید زنگ بزنیم ویزلی جمع کن بیاد جمعشون کنه دیگه
- پس چرا ایستادی؟خب برو زنگ بزن تا خونه زندگیمونو به باد ندادن :vay:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/10/30 14:11:24
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 دی 1395 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای زاموژسلی در درون کمد نشسته بود.

محل سکونت او، شلوغ و به هم ریخته یا آزاردهنده نبود. چیز ترسناکی هم در آن وجود نداشت که رفتن و درون کمد نشستن ایشان را توجیه کند، مگر یک چیز!
لادیسلاو در کمد نشستن را دوست داشت.

- دنگ ِ دینگ! این در بگشای و گر خویش آن را بگشاییم، چنانت بکوبیم که گویی، زین پیشتر نبودی!

درست است که لادیسلاو نشستن در کمد را دوست داشت، اما این بار دینگ او را در آن جا حبس کرده بود. آقای زاموژسلی هر کاری را که دوست داشت نمی کرد.

در گشوده شد. این تاثیر نعره لادیسلاو بر دینگ بود.

دینگ:

با کامل باز شدن در، تاثیر نعره لادیسلاو بر دینگ از بین رفت.

- بر چه چیز این سان چشم پوشیدی، زشت جانور آ؟

دینگ نمی نگریست، می خندید، اما چون دهان، صورت و صوت نداشت، تنها بسته شدن چشمانش دیده می شد.
دینگ در جواب لادیسلاو به آینه اشاره کرد. آقای زاموژسلی سرش را از زمین، جایی که حشره چشم هایش را بسته و سرش را به بالا و پایین تکان می داد، بلند کرد و به آینه نگریست. همه چیز روشن شد.

- موهایمان کی چنین گشت؟

از زیر کلاه آقای زاموژسلی موهایی سرخ و فرفری بیرون زده بود. آقای زاموژسلی آنچنان تعجب کرد که شاخ در آورد.

- این دیگر چیست؟

لادیسلاو دستش را بالا برد و شاخ را لمس کرد، او شاخش را حس نمی کرد، ممکن بود مریض شده باشد.

- آآآآخ!

از کلاه صدایی در آمد و سپس روی زمین افتاد و موهای سرخ و شاخ آقای زاموژسلی نیز کنده شده در کلاه باقی ماند. سپس موها چشم هم در آوردند و به آقای زاموژسلی خیره شدند.

- آه... سلام ای موی!
- سلام!

مو حرف زد!
آقای زاموژسلی چیزی راجع به موها نمی دانست، نگاهی به دینگ انداخت تا از او کمک بگیرد، اما او همچنان چشم هایش را بسته و سرش را تکان تکان می داد.

- خوب هستید مو آ؟
- گشنمه.

مو گشنه هم بود!
نه لادیسلاو و نه هیچکس دیگر نمی داند مو ها چه می خورند. فرصت خوبی بود تا بدانند.
- چه میل دارید؟

مو لبخند عریضی زد و گفت:
- هرچی!

سپس از کلاه بیرون پرید، تعداد زیاد دیگری نیز از کلاه بیرون پریدند و بی توجه به آقای زاموژسلی که مات و متحیر آن ها را می نگریست، به سمت یخچال رفتند. خوشبختانه دینگ عقلش رسیده و به ویزلی جمع کن ها زنگ زده بود. دینگ بحران را مدیریت کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 دی 1395 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی، موقرمز به بغل، رفت و رفت و رفت...
سر راه سه بار موقرمز را گرد گیری کرد و تی کشید. دو بار با مایع شیشه پاک کن چشم هایش را برق انداخت.
وینکی در هر حالتی به کارش اهمیت زیادی می داد.

سرانجام به خانه ریدل رسید و به خدمت لرد سیاه رفت.

-نمی تونی بری تو!

وینکی به رودولف که معلوم نبود کی از دربانی خانه ریدل به منشی گری لرد سیاه ترفیع مقام داده شده بود نگاه کرد.
-وینکی باید رفت تو. وینکی برای ارباب موقرمز آورد. قمه دار نتونست جلوی وینکی رو گرفت. وینکی جن مصمم!

درست در همین لحظه لرد سیاه در اتاق را باز کرد.
-شما دو تا جای بهتری برای جرو بحث پیدا نکردین؟ مگه نفرموده بودیم مایل به استراحت هستیم؟

وینکی که قدی بسیار کوتاه داشت و صورتش درست جلوی آستین ردای لرد قرار می گرفت، به آستین اشاره کرد.
-ارباب...احتراما وینکی باید اطلاع داد که در آستین شما سوسک بود. و هم اکنون داشت وول می خورد. سوسک حشره مَولول خوب؟

لرد سیاه با بی اعتنایی به آستینش که واقعا هم داشت تکان می خورد انداخت.
-سوسک نیست!

قبل از این که وینکی موفق به پرسید سوال "پس چیه؟" بشود آستین لرد با حرکتی سریع بالا رفته، سری قرمز از داخل آن پدیدار شد.
-داللللللی!

-ما ذله شدیم...ما کلافه نیز شدیم! جای جای مقر ما مملو از این موقرمزها شده. سر میز ناهار یکیشون از تو کاسه سوپ ما در اومد. که البته میلش کردیم. ولی اینا اونقدر زیادن که حتی ممکنه ما رو سرنگون...

و همین جا بود که رودولف و وینکی صحنه ای را دیدند که آرزو می کردند هرگز نبینند!

پاچه های شلوار لرد سیاه تکان خورد...

بیشتر تکان خورد...

و بعد از زمزمه های "یک...دو...سه..." پاهای لرد سیاه با تکان شدیدی از زمین جدا، و خودش نقش زمین شد!

-ارباب...فکر می کنیم شما سرنگون شدین!
-ارباب... وینکی داشت دو ویزلی تو صورت شما می دید. هر کدوم از یکی از حفره های بینی مبارکتون زل زد به وینکی...یکیشون دست هم تکون داد!

لرد سیاه سرنگون شده با عصبانیت ویزلی های داخل پاچه های شلوارش را از موهایشان گرفت و بیرون کشید.
-یکی جغد بفرسته بیان اینا رو از این جا جمع کنن ببرن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!