_هــــــــی لونا بوقی اون گردنبندو بده به من, مال ماریه تاست باید بذارم سرجاش. اگه بفهمه تو این مدت ازش استفاده می کردم منو می کشه.
لینی در حالی که داد می کشید دور تا دور تالار دنبال لونا می کرد.
ارگ مشغول تمییز کردن دیوارا بود.تری در حالی که پشت سر هم شیرینی می خورد به اندرومدا می گفت که تابلوهارو کجا بزند.
بعد از گذشت چند ساعت چو از روی زمین بلند شد , نفس عمیقی کشید و خستگی در کرد بعد با صدای بلند گفت : اخیـــــــش فکر می کنم دیگه همه چی مرتبه. ماری هیچ وقت نمی فهمه ما تو تالار پارتی می گرفتیم
در همین حین پای لونا سر خورد گردنبند از دستش پرت شد و از پنجره پایین افتاد.
_ ای لونا ی دست و پا چلفتی.. ای بوقی بی عرضه... ای بوقی بوقی بوقــــــــــی
_لینی واسه چی سرش داد می زنی؟؟؟
همه ی سر ها به سمت در ورودی چرخید. ماریه تا با چمدان ایستاده بود و با تعجب به بچه ها نگاه میکرد.
لینی سریع به خود امد. لبخند گشادی زد و به طرف ماری رفت.
_ اوه ماری بلاخره اومدی. ما روونا رو گذاشته بودیم جلوی در ورودی که اگه تو اومدی بهمون خبر بده.
ماری: اره دیدمش اما طبق معمول با راهبه چاق مشغول غیبت در مورد بارون بودن.
نگاهی به اطراف انداخت و گفت: چقدر تالار عوض شده.
ارگ برای خودشیرینی خود را جلو انداخت و گفت: واسه اینکه ما داشتین تالارو تمییز میکردیم تا شما بیای ببینی همه جا تمییزه
ماری در حالی که هنوز در ذهنش علامت سوال وجود داشت به طرف پله های خوابگاه رفت.
همه ی بچه های ریون دور هم جمع شدند. فلور با دلخوری گفت: ماری چقدر عوض شده. حتی ازمون تشکر هم نکرد.
بعد از چند دقیقه ماری از پله های خوابگاه پایین امد. قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت: کسی گردنبند منو ندیده؟؟؟
ملت :
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




با تعجب میگه: خبر بدیه؟



)
خب حالا این دکمه ی بغلیه دکمه قشنگه رو بزن ببین چی میشه!




کویی؟! سرشو پائین میاره و به آنتونین که با حالتی اینجوری
به ملت زل زده، نگاه میکنه ... آنتونین ؟! 



میخواین برگردم هافل؟ مثل این که بی موقع مزاحم شدم. خداحافظ