لرد سیاه هر چهار گروه هاگوارتز رو با هم ادغام کرده...تالار اسلیترین پر شده از جادوگرا و ساحره های غیر اصیل که رفتارشون برای ملت اسلیترینی غیر قابل تحمله.اسلیترینی ها تصمیم میگیرن لرد سیاه رو متوجه کنن که این ایده چندان خوبی نبوده.
تو همین شلوغی تالار یکی از گنجینه های لرد که یه فنجون بوده و به آگوستوس سپرده بوده، از جیب ردای آگوستوس ناپدید شده.اسلیترینی ها تصمیم میگیرن از این ماجرا برای اخراج اعضای گروههای دیگه از تالارشون استفاده کنن.برای همین پیش لرد میرن و میگن که یه دزدی تو تالارشون اتفاق افتاده.
________________________________
-چی؟فنجون منو؟آگوستوس زنده به گورت میکنم....آگوستوس دارت میزنم...آگوستوس...

آگوستوس که در اون لحظه اصلا مایل نبود از پروژه های آینده لرد مطلع شود حرف لرد را قطع کرد.
-ارباب شما هرکاری دلتون بخواد میتونین بکنین...ولی بهتر نیست الان به فکر فنجون باشیم تا این مشنگا بلایی سرش نیاوردن؟
لرد جمله آگوستوس را اصلاح کرد:
-مشنگ زاده ها آگوستوس... تازه بعضیاشونم اصیلن...تعداد ما زیاد نیست.باید خونها اصیل و حتی نیمه اصیل رو حفظ کنیم.برای همین اصلا دلم نمیخواد ناراحتشون کنین...
درست در همین لحظه در اتاق لرد از جا کنده شد و بلاتریکس در حالیکه در کنده شده را بالای سرش گرفته بود به داخل اتاق پرید.
-سرورم فنجونتون...
لرد سیاه که چوب دستیش را برای مجازات بلا بالا برده بود، با شنیدن کلمه فنجان آن را مجددا پایین آورد.
-فنجونم چی بلا؟
بلاتریکس با هیجان ادامه داد:
-فنجونتون دست سه کله پوکه...کله زخمی و دار و دستش...توش قهوه ریختن و دارن نوبتی میخورن!

لرد به آگوستوس نزدیک شد...با صدایی زمزمه وار دستور داد:
-میری فنجون منو ازشون میگیری...بدون اینکه کسی رو بکشی، شکنجه کنی یا هر طلسم آزار دهنده دیگه ای روشون اجرا کنی.خودت گمش کردی.خودت هم باید پسش بگیری...روشن شد؟
از آنجایی که دستور لرد کاملا برای آگوستوس و بقیه روشن بود، ملت اسلیترینی از اتاق لرد خارج شدند.سالازار با عصبانیت غر میزد که به دلیل ورود ناگهانی بلا نقشه شان عملی نشده.آگوستوس به هری پاتر و دوستانش و فنجانی که دست به دست میگشت خیره شده بود.
-فعلا فنجون ارباب رو ازشون میگیریم.بعد دوباره برمیگردین سر نقشه مون.مطمئن باشین خیلی زود همه اینا رو از تالار پرت میکنیم بیرون.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




و در یک لحظه همه چیز دستگیرش شد.

...چرا میزنی؟

تو با این میزان دست و پا چلفتی گری چطور این همه ادعا داری؟
)پی برده بودن،به خاطر عاقبت آگوستوس اشک تو چشماشون جمع شد.نارسیسا با صدای گرفته ای پرسید:
دفعه ی پیش که دعوا کردین ما ها کروشیوش رو از ارباب خوردیم که چرا جداتون نکردیم.اگه یه بار دیگه بیوفتین به جون هم،من میدونم و شما.










