- حالا دو تیم در مقابل هم صف کشیدن. داور اشاره میکنه دوتا کاپیتان با هم دست بدن و... اوه ظاهرا تف تشت کاپیتان نداره و بی خیال میشن. داور توپ هارو آزاد میکنه...
کمی بعد با صدای سوت داور مسابقه فینال به طور رسمی آغاز شد. صدای فریاد شادی از شروع مسابقه ورزشگاه رو به لرزه درآورد. بچه های تیم ترنسیلوانیا بین صدای پایکوبی و سوت طرفداراشون مثل جت پریدن پشت جاروهاشون و به سمت آسمون حرکت کردن. اما در مقابل تف تشتی ها انگار با ناهار نفری یه سطل دوغ سرکشیده بودن و مثل ماست سر جاشون وایساده بودن.
- اعضای تیم ترنس سرجاهاشون مستقر میشن. ریتا سرخگون رو میقاپه و مثل باد به سمت دروازه تف تشت حرکت میکنه. دروازه ای که کسی توش نیست. ظاهرا اعضای تف تشت برای رفتن تو زمین دارن تاس میندازن!
بالاخره اعضای تف تشت رضایت دادن و سوار جاروهاشون شدن تا وارد میدون بشن. تیم تف تشت تازه به بازی رسیده بود که سوت داور اولین گل برای ترنسیلوانیارو اعلام کرد.
- گل...اولین گل برای تیم ترنسیلوانیا...ترنسیلوانیا ده، تف تشت صفر.
صدای غرولند طرفدارهای تف تشت تو فریاد شادی و پایکوبی طرفدارهای ترسیلوانیا گم شد. ملت پرچم های تیم ترنس رو تکون میدادن و تشویقشون میکردن. ولی دریغ از اینکه تف تشتی ها تکونی به خودشون بدن. به حدی قیافه هاشون داغون و خسته بود که انگار مجبورشون کرده بودن کوه بکنن. شاید در واقعیت کوه نکنده بودن ولی مصیبتی که سرشون اومده بود کم از کوه کندن نداشت.
بعد از اینکه کتی بل به دنبال نقطه ش داخل شکاف دوییده بود و اینا ناچار شدن دنبالش وارد شکاف زمانی و مکانی بشن تا برش گردونن هر بلای ممکن و ناممکنی رو تجربه کرده بودن. دنیایی ناشناخته و ترسناک اونطرف شکاف در انتظارشون بود. دنیایی که سلیقه ی مزخرف اسنیپ در علاقه به فیلم و داستان های ترسناک و فضولی و دخالت بی جای ددپول براشون ایجاد کرده بود.
فلش بک – دخمهی اسنیپ
-جدی جدی پرید تو شکاف!
-یه وقتایی واقعاً میمونم این دختر با خودش چی فکر میکنه! نخ و سوزنم با خودش برد!
-منتظر چی هستین پس خیارهای دریایی؟ بیغیرتان! برای نجات هم تیمی و همرزممان به داخل شکاف میرویم!

اعضای تف تشت با اینکه واقعاً دلشون نمیخواست وارد شکاف بشن، ولی چارهی دیگهای هم برای خودشون نمیدیدن. این شد که یا مرلین گویان و با توصل به خشتک پارهی حاج هری پاتر دره گودریکی یکی یکی وارد شکاف شدند. امیدوارم که حضرت مرلین هرگز نصیبتون نشده باشه ولی وقتی شما به یک بعد دیگه از فضا و مکان سفر میکنید، همانند اینه که به سفر قطر کرده باشید! به این صورت که قُطر بعد فضایی جدید از پهنا در بعد فضایی شما دخول کرده و چیزی که ممکنه در دنیای بیرون فقط چند ساعت طول کشیده باشه، برای شما روزها به طول میانجامه.
این بلا به جون اعضای تیم تف تشت مادر مرده افتاده بود. درحالی که در بیرون این بعد، اعضای تیم ترنسلوانیا داشتن بعد از ظهر آرومی رو میگذروندن و برای مسابقهی فردا آماده میشدن، اعضای تیم تف تشت، روزها توی جهنمی عجیب گیر افتاده بودن.
مجبور شده بودن از بین زامبی هایی عبور کنن که عاشق گاز گرفتن و درآوردن دل و رودشون به عنوان شام بودن. با زئوس و کورونوس یه دست گرگم به هوا بازی کرده بودن و چیزی نمونده بود بر اثر صاعقه هایی که زئوس سمتشون فرستاده بود کباب شن. با لشگر اسپارتاکوس به روم حمله کرده بودن و برای ژولیوس سزار زبون درآوردن. بعد وقتی دیدن سزار باهاشون شوخی موخی نداره و به قصد کشت داره میاد طرفشون به چیزخوری افتادن و در رفتن پیش پری های مهربونی که در کمال مهربونی میخواستن از پوستشون لباس بدوزن.
تو اون هیری بیری، گرگینه ها دسته جمعی بهشون حمله کردن و پری های مهربون رو فراری دادن و میخواستن به عنوان شام شب تیکه پاره شون کنن که با پادرمیونی گرگ بد و با دریافت مقداری جنس مرغوب، بیخیالشون شدن و گذاشتن برن.
تو خونه های متروکهی سایلنت هیل، بین کلی جنازه قدم زده و کتی رو صدا کرده بودن. نفری یک دست، قد تسترال از ساب زیرو کتک خورده بودن. از دست مومیاییهای باند پیچی شده داخل مارپیچهای مقبرهی فرعون با بدبختی رفته بودن، توسط موبی دیک بلعیده شده بودن و انقدر از این مهلکه به اون مهلکه فرار کرده بودن، انگیزهی زندگی رو از دست داده بودن.
داخل شکم موبی دیک
گیدیون از شدت عصبانیت لگدی به لوزالمعدهی موبیدیک زد:
-تفو به این جبر روزگار! تفو تفو تفو!
-فرزندم! هرگز از لطف باریتعالی ناامید نشو! در پشت هر چیز، حکمت و معشیت خداوند نهفته است! در همهی احوال شکر گذار باش و...
-یونس این غذا آماده نشد؟
شخصی که یونس نام داشت صحبتش رو نیمه کاره رها کرد و مشغول پخت و پز خیارهای دریایی و خرچنگهای مردابی شد:
-تو رو مرلین زندگیمون رو ببینها! یه زمانی اینا فحشهای سرکادوگان بودن، الان شدن تنها غذامون!
-فرزند، با هر غذا شکر خالقت رو به جا بیاور که اگر همین خیارهای دریایی و خرچنگهای مردابی...
باز هم حرف یونس نصفه موند. همون لحظه دهن موبی دیک باز شد و موجی از آب به همراه یه تیکه چوب که دوتا دختر روش سوار بودن وارد شکم نهنگ شدن. وقتی تخته چوب نزدیک تر شد، تف تشتیها در کمال تعجب کتی رو دیدن که پیروزمندانه، نگین روی گیس های الهه دوزندگی یونان باستان رو توی هوا تکون میداد. الهه بدبخت مادرمرده هم مشخصا روزها سعی کرده بود از شر کتی خلاص بشه و در نهایت شکست خورده و زخم و زخیلی و شل و پل، کنارش نشسته بود و با موهاش تکون میخورد:
- بچه ها بچه ها اینجارو نگاه! پیدا کردم! نقطهام رو پیدا کردم!
تف تشتیها با دست های از هم گشوده جلو رفتن. کتی هم آغوشش رو براشون باز کرد که صمیمانه بعد از اینهمه دوری بغلشون کنه و بگه که دلش خیلی براشون تنگ شده بود که... تف تشتی ها دست جمعی ریختن سرش و تا میخورد زدنش. متاسفانه اینجا دنیای دیگه ای بود و داستان ها مطابق میل خواننده پیش نمیرفت.
بعد از اینکه یه دل سیر کتی رو مشت و مال دادن و دلشون خنک شد؛ انداختنش یه گوشه و با دقت و مهربانی تمام موهای الهه رو دونه دونه از جا درآوردن تا نگیناش رو بدن دست کتی که دیگه هوس نکنه دنبال الهه دوزندگی بره و به چیز بدتشون. بعدم یه لگد نثار الهه کچل و گریان کردن و گفتن میتونه بره گورشو گم کنه یه جاییکه دیگه ریختشو نبینن. الهه گریه کردن رو فراموش کرد و برای یک دقیقهی تمام به چهرهی تک تک اعضا زل زدو بعد گفت:
-من فکر کردم فقط این دختره هم تیمیتون خله! ظاهراً همتون یه تخته کم دارین! کجا برم من الان؟
بعد هم رفت و روی پانکراس نهنگ نشست تا به یاد موهای از دست رفته ش گریه و زاری سر بده. در این لحظه حقیقت بسان پتک بزرگی به کلهی تف تشتیها کوفت. حالا که کتی رو پیدا کردن بودن، چطوری بر گردن؟
-هرگز از لطف باریتعالی ناامید نشید ای بندگان! همانا که او برای شما فرستادهای خواهد فرستاد تا به داد شما برسد!
یونس این رو گفت و همهی خیارا و خرچنگها رو از تو قابلمه دراورد و ریخت تو آتیش. آه از نهاد همه بلند شد، این تنها وعده غذاییشون بود. ولی خرچنگها شروع کردن به سوختن و دود غلیظی همه جا رو گرفت. موبی دیک از این دود به سرفه افتاد و هرچی توی دل و رودهاش بود رو با فشار پرت کرد بیرون. از جمله تف تشتی هایی رو که روی هوا از ته دل نعره میزدن آخه چرا؟
یونس درحالیکه گوشه دهن گشاد نهنگ وایساده بود و براشون دست تکون میداد فریاد زد:
- بدرود فرزندان من. هرگز از راه راست منحرف نشوید که پیروزی از آن مومنان است.
در نهایت تف تشتی ها خیس و آغشته به مخاط دل و روده نهنگ، لنگان و خسته و کوفته خودشون رو به شکاف رسوندن و به بعد فضا مکانی خودشون برگشتن. بعد هم با کمک نخ و سوزنی که از الهه کش رفته بودن، شروع به دوختن شکاف کردن. به خیال خودشون بلاخره تونستن مشکل رو حل کنن. به خیال خودشون البته. بهتون گفته بودیم که تف تشتی ها بد شانسن؟ درست وقتی که از در اتاق اسنیپ خارج شدن، صدای زارت بلندی از یکی از وصله پینههای شکاف به گوش رسید...
فلش فوروارد، زمان حال
- توپ مجددا آزاد میشه و اعضای ترنس به سرعت روی هوا میقاپنش. البته من فکر میکنم اینهمه سرعت نیازی نیست. ظاهرا تف تشتی ها حس و حال تکون خوردن ندارن!
صدای شلیک خنده های تمسخرآمیزی از گوشه و کنار ورزشگاه بلند شد. تف تشتی ها از پشت پلک های خواب آلود و خسته اشون جوری به ورزشگاه و بازی نگاه میکردن که انگار مال دنیای دیگه ای هستن. صدای سوت داور بلند شد:
- یه گل دیگه به نفع ترنسیلوانیا. ترنس ۲0، تف تشت صفر!
بازیکنان ترنس درحالیکه با شادی میزدن قدش، از کنار تف تشتی ها عبور کردن که در همون حالت روی جاروهاشون نشسته بودن. عاقبت سرکادوگان از روی وظیفه شناسی لب هاشو تکون داد:
- میگم که بچه ها بازی احیانا شروع شده و ما دوتا گل عقبیم. قصد ندارین تکون بخورین؟
ملت غرولند کنان کش و قوسی به خودشون دادن و رفتن سرجاهای تعیین نشده شون بایستن:
- بالاخره شاهد واکنش از سمت بازیکنای تف تشت هستیم که میرن سر پست هاشون. البته چون هیچکدوم پست مشخصی ندارن کسی نمیدونه در واقع دارن سر چی میرن.
صدای چندتا شیشکی از وسط جمعیت بلند شد. اما تف تشتی ها انگار نه انگار. ظاهرا همجواری با اسید معده نهنگ تاثیرات خودشو به جا گذاشته بود. درحالیکه همینجور وسط آسمون و زمین معلق مونده بودن، عین تسترال همو نگاه میکردن:
- توپ دست بازیکن های ترنسیوانیاست. درحالی که با سرعت پاس کاری میکنن به سمت دروازه میرن. کسی جلوشونو نمیگیره و...گل! یه گل دیگه به نفع ترنسیلوانیا به ثبت میرسه.
بین زمین و آسمون- جایی نزدیک دروازه تف تشت
درحالیکه اعضای ترنس دوباره میرفتن سرجاشون مستقر بشن؛ کتی بل در حالی که تابلوی سر کادوگان رو زیر بغلش زده بود با نگاهی مثل هیپوگریف تازه از تخم دراومده به اطرافش نگاه میکرد.:
-میگما سر...مطمئنی این تیم کوییدیچه؟
-چطور مگه کتی؟
کتی بل معصومانه گفت:
-آخه تا به حال ندیده بودم سوسک سوار جارو بشه!
تف تشتی ها:
آرتور که از شدت خنده مثل لبو قرمز شده بود نگاهی به سمت اعضای تیم حریف کرد:
-عه بچه ها... اونجارو نیگا! مجید.
- کو؟مجید کو؟!
- اوناها سوار جاروئه باو دیه!
سرکادوگان درحالیکه آرنولدو با انگشت نشون میداد با صورتی سرخ شده از خنده گفت:
عه راست میگه! هوی مجید دلبندم؟
تف تشت ها:
مجید:
اعضای ترنسیلوانیا:
معلوم نبود اعضای تف تشت چه مرگشون شده بود. ظاهرا اون همه فشار، آخر سر کار خودشو کرده بود و رد داده بودن. شاید هم قبل از مسابقه صنعتی و سنتی رو با هم زده بودن. کسی چه میدونست!
- به نظر میاد تف تشتی ها کلا امروز خیال مسابقه دادن ندارن و به قصد دلقک بازی اومدن مسابقه بدن! و حالا داور رو میبینیم که با عصبانیت به سمت اعضای تف تشت میره.
آیلین با عصبانیت آرسینوس رو که سعی میکرد آرومش کنه کنار زد به سمت تف تشتی ها پرواز کرد. کلاغش مثل باد دنبالش حرکت میکرد.
- داور سوت میزنه و کارت زرد نشون میده. ولی این کارت زرد متعلق به کیه؟ طبق کاغذی که من اینجا دارم هیچکدوم از اعضای این تیم هیچ سمتی ندارن تو بازی!
داور:
تف تشتی ها:
در حینی که داور از یه نفر به سمت یه نفر دیگه میرفت تا بلکه بتونه از بینشون یه نفرو خطاکار معرفی کنه خارج از ورزشگاه أوضاع جور دیگه ای پیش میرفت. فاز آخر فاجعه آروم و آهسته در حال شکل گرفتن بود.
صدای گزارشگر تو ورزشگاه پیچید:
-حالا داور رو میبینیم که داره با کمک داور بحث میکنه. این وسط یه گل دیگه برای ترنسیلوانیا یه ثبت میرسه. ترسیلوانیا ۴۰، تف تشت صفر... وایسا ببینم این صدای چی بود؟
حواس همه به اون سمت جلب شد. صدای خرت خرت آرومی از بیرون دیوارهای ورزشگاه به گوش میرسید. مثل اینکه سعی داره دیوار رو با دندون بجوئه. ناگهان سکوت ناجوری بر ورزشگاه حاکم شده. همه یه مرتبه ساکت شدن و گوشاشون رو تیز کردن. نفس از قفس کسی در نمی اومد. حتی بچه های تیم ترنس هم برخلاف میلشون وایساده بودن و به سمتی که صدا می اومد نگاه میکردن:
-قرچ قوروچ... گرومب!
دیوار شرقی یه مرتبه و بدون هیچ اخطاری فرو ریخت. همهمه ورزشگاه رو پر کرد. گرد و خاک زیادی تو اون محدوده به پا شده بود و کسی نمیتونست ببینه چه خبر شده:
- لازمه یکی توضیح بده اینجا چه خبره... این صدا...مامان زامبیا!
در آستانه دیوار تخریب شده، جمعی از زامبی های فراری واکینگ دِد ایستاده بودن. درحالیکه گندآب از لب و لوچه شون اویزون بود، با اشتها به موجودات زنده و گوگولی که تو ورزشگاه با وحشت نگاهشون میکردن چشم دوختن. گیدیون دودستی کوبید تو سرش و گفت:
- یا ریش نتراشیده مرلین. حتما الهه دوزندگیش چینی بوده! بدبخت شدیم! به چیز رفتیم!
لحظه ای بعد زامبیها گله ای ریختن تو ورزشگاه. صدای جیغ و فریاد کمک خواهی ورزشگاه رو پر کرد. زامبیها به عنوان دست گرمی به قسمت تماشاچیها هجوم آوردن. کارآگاه ها و وزارتخونه چی ها، دویدن جلو تا جلوی زامبیارو بگیرن. ملت وحشیانه به همه طرف می دویدن و جیغ میکشیدن. بعضیام این وسط زیر دست و پا موندن و حلیم شدن. چیزی نگذشت که مشخص شد محافظین نمی تونن در برابر هجوم این قوم مغول دووم زیادی بیارن. یک سری توسط زامبیا گاز گرفته شدن و تبدیل شدن و الباقی به جمع فراریا پیوستن. این وسط هم ترنسیلوانیا سرخگون رو گیر آورده بود و زرت و پرت گل میزد در حالیکه تف تشتی ها هنوز مثل تسترال نشسته بودن و هیچ کاری نمیکردن. لامصب حس تکون خوردن نبود.
یه مرتبه گرگ بد گنده تحت تاثیر دیدن اینهمه خون و جسد قرار گرفت. دیدن جیغ و فریاد ملت و دل و روده ای که بیرون میریخت خوی وحشی گریش رو انگار زنده کرد. یه لحظه خودشو نشناخت و مثل تسترال پرید روی جاروی ادوارد و گازش گرفت.:
-یا پدر مادر. آی لامصب چرا گاز میگیری؟
-گوووووشت.
-برو گوشت عمتو بخور پدر گرگ. آی کتفم.
ادوارد با هر بدبختی بود گرگ بد رو از روی جاروش انداخت پایین و خودش هم کم کم با جاروش روی چمن های ورزشگاه فرود اومد. ملت محافظ بیخیال در و دروازه ورزشگاه و زامبیای پشت در شدن و به سمت ادوارد و گرگ بد که با دَک و پوز رو زمین فرود اومده و پوستر شده بود رفتن. سعی کردن جلوی خونریزی ادوارد رو بگیرن و دهن صاف شده گرگ بد رو جمع کنن و اونا رو از زمین خارج کنن و به رختکن هاشون ببرن. درست در همین لحظه در ورودی ورزشگاه فشار گله زامبیایی رو که جلوش روی هم تلمبار شده بودن، تاب نیاورد و صدای شکستنش بلند شد. زامبیا هم از خدا خواسته ریختن تو زمین کوییدیچ. تماشاچیا جیغ کشان به اینطرف و آنطرف میرفتن و مثل سانتور های شورشی داد و فریاد میکردن. محافظین هم که از اول معلوم بود سیاهی لشگرن، ادوارد و گرگ رو همون وسط ول کردن و فلنگ رو به نقطه نامعلومی بستن. روی زمین قیامت به پا شده بود. تو هر قدم جسد یا یه دل و روده و دست و پای ملت ریخته بود. زمین پر شده بود از زامبیایی که با خوشحالی مشغول قلع و قمع ملت بودن و خون از لب و لوچه شون میچکید. اما اون بالا همچنان مسابقه در حال انجام بود. منتها اعضای ترنس و تف تشت به خاطر کاری که گرگ بد با ادوارد کرده بود، داشتن تو سر و کله هم میزدن و به جای پرت کردن کوافل تو حلقه ها با جارو تو شکم هم میرفتن و لگد زیر هم میزدن. داوری هم نبود که چیزی بهشون بگه. ظاهرا داورها هم در اسرع وقت جیم زده بودن.:
-بمیر سوسک سیاه! بمیر!
-مو نکش آشغاااال.
در سمت دیگه
-ای اییی توله گربه پدر سگ! چنگ ننداز توله تسترال سر راهی.
-به من نمیگی مجید؟ یه مجیدی نشونت ندم که صدتا مجید از زیرش نزنه بیرون. مئوووووو.
-نزن تسترال شتر.
پایین پاشون، اوضاع کم کم رو به وخامت میرفت. البته اگر نمیرفت جای تعجب بود. حالا دیگه غیر از محافظین، اساتید و جادو آموزان هم وارد گود شده بودن و سعی میکردن جلوی زامبیا رو بگیرن. طبیعتا طولی نکشید که روی زمین دیگه موجود زنده ای باقی نمونده بود. جز گرگ بد گنده که زامبیا به طور خصوصی گفته بودن از گرگ های بدی که دنبال دختربچه ها راه میافتن تغذیه نمیکنن. حالا توجه زامبیا به آسمون جلب شده بود. جایی که بچه های دو تیم کماکان مشغول زد و خورد بودن. سعی کردن با بالا رفتن از تپه کشته ها و تیر دروازه و جایگاه تماشاچیا خودشونو به زنده های بالای سرشون برسونن.
تیم ترنسلوانیا که گویا متوجه عمق ماجرا شده بود یه مرتبه دست از کتک کاری با تف تشت برداشت. آرنولد دمش رو زد زیر کولش، ادوارد برگای ریختهاش رو گرفت بغلش، جیسون بساط و بندیلش رو جمع کرد و همگی رفتن زیر عبای ریتا که منو به دست منتظرشون بود. ریتا منتظر بقیهی اعضا نشد، دکمه ای رو زد و چهارتایی به سمت یه سایت دیگه غیب شدن.
حالا فقط تف تشتی ها باقی مونده بودن که با حیرت به این اتفاقات چشم دوخته بودن. از یه طرف این صحنهها برای تف تشتیها خاطره انگیز بود. یه مرتبه مثل اینکه یهو یادشون بیاد توی ورزشگاه هستن؛ دست جمعی به سمت سرخگون هجوم بردن و در عرض دو دقیقه بیست تا گل به حریف زدن. کتی بل رو هم که عاشق نقطه بود گول زدن که بره اون نقطه طلایی پرنده رو بگیره و در عوض برای خودش نگه داره. اون سه تا عضو مجازی هم که ریتا به خودش زحمت نداده بود نجات بده چون فکر میکرد مجازی و بی فایدن، ترسون و لرزون یه گوشه از زمین جمع شده بودن و فقط مواظب بودن خورده نشن و دیگه کاری به این کارا نداشتن. تف تشتیها تازه داشتن یک ذره از مسابقه لذت میبردن و با گرفتن گوی زرین از طرف کتی بل داشتن میرفتن خودشونو برنده اعلام کنن و کاپ طلایی رو به خودشون اهدا کنن که یک دفعه اژدهای بزرگی وارد ورزشگاه شد. وزیر سحر و جادو بود که اومده بود جریان مسابقه رو از نزدیک ببینه:
- پناه بر ریش مرلین! اینجا چه خبره؟
وزیر سحر و جادو به سرعت جوابش رو گرفت. وجود کوهی از جنازه های لت و پار زیرپاش و دریایی از خون که راه افتاده بود خودش به قدر کافی گویای همه چیز بود. در این بین زامبیا خرخرکنان از سر و کول هم بالا میرفتن و سعی میکردن به وزیر و تف تشتی ها برسن. اونطرف ورزشگاه جایگاه گزارشگر که آتیش گرفته بود، با صدای مهیبی سقوط کرد. جای تعجب نداشت که چند ثانیه بعد وزیر با همراهی اطرافیانش به سرعت برق فلنگ رو بست. اعضای تف تشت هاج و واج به زمین بازی بدون داور و بدون تماشاچی، مملو از زامبی و اژدها نگاه کردن بعد برای هم سری تکون دادن. چقدر این وزیر و همراهاش سوسول بودن. اینا که چیزی نبودن. فقط چندتا زامبی گرسنه بودن:
- پایه این بریم هاگزمید دو سیب آلبالو بزنیم؟
- نخیرم! فقط شیر نارگیل!
سرکادوگان از تو تابلو یکی پس کله گیدیون کوبید. و اینکه چطور از تو تابلو موفق به انجام این کار شد موضوعیه که به خواننده هیچ ربطی نداره!
-حرف نزن هرچی کتی خانوم بفرمایند! دوسیب آلبالو!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




راهشو کشید به سمت مرلین گاه.
به نارسیسا زل زده بود آب از لب و لوچه ش روون بود. در نتیجه مالی با متانت ناچار شد با ملاقه یکی پس کله آرتور بکوبه.



ولی من فقط یه شخصیت تو یه پستم و مجبورم کاری رو کنم که نویسنده میخواد.





















