فلور نگاهی به کت قهوه ای رنگ مندرس انداخت. از خودش حرصش گرفت. به راحتی پیرزن گولش زده بود و پولش را گرفته بود.
حتی به نظر می رسید که سر آستین ها و یقه اش نخ نما شده است. آخر چطور می توانست این را به بیل هدیه بدهد. با ناراحتی به بقیه پول توی دستش نگاه کرد. به سمت مغازه ای که چند قدم آن طرف تر از آرایشگاه بود رفت. داخل مغازه شد و با باقی پولش جعبه کادوی زیبایی به رنگ طلایی با ربان نقره ای خرید.
-حداقل ظاهر کادوم زیبا باشه!
با دلخوری این را گفت و دوباره در ویلای صدفی ظاهر شد. کت قهوه ای را کمی با افسون های تمیزکاری و خاک تکانی تمیز کرد و سر انجام به طرز شیکی داخل جعبه گذاشت.
گوشه گوشه ی ویلای صدفی از رنگ و رو افتاده بود. میز ها دیگر به درخشانی گذشته نبودند. البته نه اینکه خانم خانه تمیز نبود! همه اجزای خانه گرد و غبار فقر گرفته بودند. این سالهای اخیر حتی مجبور به فروش
یک سری از وسایل خانه شده بودند.
فلور جعبه طلایی را در اتاق خواب گذاشت و برای آماده کردن شام شب عید وارد آشپزخانه شد. گوشت های استیکی که مالی به او شب گذشته داده بود وسط میز چهارگوش آشپزخانه افتاده بود و منتظر آماده شدن بود.
فلور تصمیمش را گرفت. از جا بلند شد و شروع به کار کرد. باید تا آنجا که می توانست شبی به یاد ماندنی، صرفه نظر از کادوی نخ نمای دو گالیونی اش، رقم می زد.
**************************************************************
-سلام فلور، عجب بوی خوبی راه انداختی دختر!
-سلام بیل، چه به موقع اومدی، کلی غذای خوب انتظارتو میکشه.
بیل نگاهی به استیک های آبدار و نیم پز روی میز که بخار خوشبویی از آنها متصاعد می شد، انداخت. با اینکه بیل به سبزیجات لب نمی زد و فقط استیک های نیم پز را می خورد، فلور به طرز زیبایی و با شیوه فرانسوی آنها را با انواع سبزیجات تزیین کرده بود. دستاورد دیگر خانه داری فلور روی میز خودنمایی می کرد. ظرفی پر از مایع غلیظ که رویش صدف های آب پز شناور بودند. در ویلای صدفی همیشه برای مناسبت های خاص، سوپ ماهی با دستورالعمل ویژه خانم دلاکور، سرو می شد.
-وای سنگ تموم گذاشتی فلور خیلی عالیه!
-به نظر میاد اصلا انتظارشو نداشتی بیل!
فلور با شک و تردید این را گفت و سپس صندلی میز را برای همسرش کنار کشید.
-فلور عزیزم تو که می دونی منظورم چیه، امیدوارم خیلی خودتو اذیت نکرده باشی.
بیل روی صندلی نشست و با مهربانی این جمله را گفت.
فلور سر شام تقریبا ساکت بود و بیشتر بیل بود که حرف می زد و سعی می کرد فلور را بخنداند. فلور استرس عجیبی گرفته بود. انگار واقعا وقتش رسیده بود! باید کادویی مندرسی که در لفاف زرینی بود را پیشکش همسر مهربانش می کرد.
-فلور چی شده چرا انقدر غمگین به نظر میای؟
فلور طاقتش تمام شد و به سمت اتاق خواب دوید. جعبه طلایی را برداشت و بلافاصله به سمت بیل شتافت.
-عزیزم واقعا دلم می خواست کادوی بهتری بهت بدم. چیزی که واقعا لیاقتشو داری. نه این ...
فلور با سری کج شده روی شانه به جعبه طلایی اشاره کرد. بیل با مهربانی و لبخندی که برای آن صورت زخمی کمی عجیب و غریب بود دست های فلور را گرفت و جعبه را گوشه میز گذاشت و گفت :
-اگه دوس نداری اصلا این هدیه رو بازش نمی کنم. از نظر من هر چی باشه خیلی قشنگ و عالیه.
فلور نفس راحتی کشید و گفت :
-نه بیل بازش کن!