جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[shop]] چوبدستی‌ گستران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
« مرحله سوم »
پیله‌ی پیکسی بعنوان هسته‌ی چوبدستی
(خلق‌شده - 8 گالیون)


* برگرفته از مرگ لینی وارنر *

گابریلا روزها و شب‌های زیادی را در خانه‌ی ریدل‌ها سپری کرده بود. به نقاط زیادی از خانه سرک کشیده بود و همه جا را هم‌چون کف دستش می‌شناخت.

اما آن شب متفاوت بود. خبری از انرژی زیادی که همیشه در درونش در حال جوشیدن بود نبود. انگار کسی کنترل بدنش را در اختیار گرفته باشد و روح دیگری درونش دمیده شده باشد.

گابریلا ناخودآگاه در حرکت بود. نیرویی نامرئی او را به سویی می‌کشید.

می‌دانست کجا.

اما نمی‌دانست از کجا این را می‌داند.

گویی به او الهام شده باشد.

یا شاید تناسخ برگرفته از یک حقیقت علمی بود و آن‌چه که او احساس می‌کرد، در واقع تصویری از گذشته‌ای بود که در آن زندگی کرده است؟

او داشت می‌رفت به نقطه‌ای که خود قبلی‌اش آرمیده بود.

رهسپار جایی بود که پایانش، پایان پیکسی را رقم زده بود.

زمانی که لرد به سفری طولانی‌مدت رفت و لینی نتوانست دوری‌اش را تحمل کند، انتخابش پیوستن به او بود.

پس به او پیوست.

پیله‌ای به دورش شکل گرفت و آغازِ پایانی که تا ابدیت ادامه داشت را برایش رقم زد.

اما سوال مهم‌تر این بود که چرا؟ چرا گابریلا باید به آن‌جا می‌رفت؟

حالا گابریلا آن‌جا بود. در انباریِ متروکه‌ای که وسایل قدیمی لرد را به آن‌جا انتقال داده بودند. جایی که پیله‌ی لینی باید در میان سایر عتیقه‌جات جا گرفته باشد و گرد و خاک عظیمی رویش را پوشانده باشد.

با این که گابریلا هرگز پیش از این به آن انباری نیامده بود، اما حتی نیازی به گشتن برای یافتن آن‌چه که او را به آن‌سو کشانده بود نداشت. به محض ورود، مستقیما به جایی رفت که زمانی پیله را در آن‌جا قرار داده بودند. قفسه‌ای در انتها.

جلوی آن را جعبه‌ای کهنه گرفته بود. گابریلا جعبه را برمی‌دارد و نگاهی به محتوای درونش می‌اندازد. گلی سیاه‌رنگ که غلی‌رغم مصنوعی بودنش پژمرده شده بود.

و یک عروسک پیکسی آبی‌رنگ.

لینی نبود، اما پیکسی بود. به یاد او و برای لرد.

گابریلا گل و عروسک را سرجایشان در جعبه برمی‌گرداند. سپس، خم می‌شود و جعبه را روی زمین قرار می‌دهد. حال وقت آن بود که برخیزد و با پیله‌ای که پشت جعبه پناه گرفته بود رو به رو شود.

- هه.

صدای تمسخر نبود. صوتی بود که از شدت شگفتی از آن‌چه می‌دید، ناخودآگاه از دهانش خارج شده بود.

او هرگز پیش از آن پیله‌ی لینی را ندیده بود. اما همه‌چیز در ذهنش گرفته بود و این... این پیله‌ای نبود که بخواهی ببینی!

پیله‌ای که زمانی سالم و اندازه‌ی کف دست بود، حالا در خودش جمع شده بود و اندازه‌ی فندقی بیش نبود. گذر زمان به پیله رحم نکرده بود و هم‌چون میوه‌ای خشک شده، چروکیده و کوچکش کرده بود.

حدس آن که چه چیز ممکن است از پیکسی داخلش باقی مانده باشد سخت نبود.

احتمالا دیگر جسمی برایش باقی نمانده بود و درون پیله‌ی در هم فرو رفته شکسته بود.

گابریلا دستان لرزانش را بلند می‌کند و پیله را برمی‌دارد. پیش از این سابقه نداشت که در هیچ موقعیتی به این حالت دچار شده باشد. اما آن انباری، آن احساسی که درونش شروع به زبانه کشیده کرده بود، او را متفاوت کرده بود.

به محض تماس پیله با انگشتان دستش، انگار تمامی الهاماتی که او را تا آن لحظه به آن‌جا کشانده بود کامل می‌شود.

حالا تصویری را می‌دید که پیش از آن ندیده بود. نه درون ذهنش، بلکه پیش رویش.

پیله همان‌چیزی بود که به آن نیاز داشت.

هسته‌ی چوبدستی!

هسته‌ای که مدت‌ها پیش لینی در آن خفته بود و پایان خود را برگزیده بود.

شاید انتظار داشت آن پیله خانه‌اش باشد. خانه‌ای که برای همیشه از جسمش محافظت می‌کند تا هرگاه بخواهد، دوباره چشم بگشاید، قلب کوچکش به تپش بیفتد و نفس‌هایش از سر گرفته شود.

اما زمان به هیچ‌کس رحم نمی‌کند، نه حتی به یک پیکسی کوچک.

یا شاید هم از ابتدا همین هدف را به دنبال داشت؟

تا در زندگی بعدی، خودش را پیدا کند؟

نه‌تنها خودش را پیدا کند، بلکه برای همیشه همراه خودِ بعدی‌اش باشد. در اولین یاور هر جادوگر. در چوبدستی.

چیزی که گابریلا می‌دانست این بود که تار و پود بدن لینی درون پیله‌ی پژمرده باقی مانده بود و همین برایش کافی بود. شاید این یادگاری لینی برای او بود. هدیه‌ای از طرف خودش، برای خودش.

گابریلا بدون هیچ حرفی پیله را با احتیاط درون جیب ردایش قرار می‌دهد و جعبه را به سرجایش بازمی‌گرداند. در حینی که به سمت خروجی انباری حرکت می‌کند، به خودش قول می‌دهد که هرگز احساساتی که در این اتاق تجربه کرده بود، دوباره به سراغش نیاید. این تنها خاطره‌ای از خودش بود که تصمیم داشت برای همیشه به فراموشی بسپارد. خاطره‌ای از لرزیدن دستانش و برانگیخته شدن احساساتش...

به محض خروج از اتاق، همه‌چیز به ناگاه به حالت همیشگی برمی‌گردد. او دوباره همان گابریلایی می‌شود که همیشه بود.

با این تفاوت که حالا آماده بود. آماده برای ساختن چوبدستی.

با هسته‌ای از پیله‌ی پیکسیِ آبی‌رنگ، مدفن لینی وارنر.

~~~~~~~

و این‌چنین می‌شود که چوبدستی گابریلا پرنتیس ساخته می‌شود! چوبدستی‌ای به شکل مار به خاطر سالازار و دارای بال به خاطر روونا، به رنگ سبز-آبی!

چوب درخت آراویلا با هسته‌ی پیله‌ی پیکسی، انعطف‌پذیر و به طول 27 سانتی‌متر
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
فاز نامشخص دختر جهنم!

ماجرای آروم و در عین حال هیجان انگیزی بود. فکر می‌کردم خیلی حوصله نداشته باشی و بی‌قراری کنی اما تماشای مناظر اونم به مدت طولانی و همچنین بی‌حرکت نشستن صبر زیادی می‌خواد. خیلی خوب نوشته بودی و تونستی کلمات رو درست استفاده کنی. فکر کنم که محاوره نوشتن رو زیاد دوست داری، نه؟! بیا یکم چالشی ترش کنیم! هوم؟! مینی چالشت اینه که مرحله بعد رو به صورت کتابی بنویسی و از لحن محاوره استفاده نکنی. یادت باشه که انجام دادن یا ندادن مینی چالش توی روند کار تاثیری نداره.

تایید شد!
چوب درخت آراویلا، ۲۷ سانتی‌متر با انعطاف‌پذیری بالا برای شما ثبت شد.

مرحله بعد، ساخت هسته!


رنجور از مشکلات هورمونی سیبیل قشنگ!

وعو! واقعا وعو! نحوه به دست آوردن چوبتون یه‌جور خفن بود. تعیین اندازه و ابعاد طولیش که به غایت یک دسته بیل طولانی و مجهز است ما را بر این داشته که شمارا مرحبا گویان تشویق کنیم و درخواست عفو کنیم که بلکه مارا در این زمینه یاری رسانید. ببین، منم میتونم جوری بنویسم که نفهمم چی نوشتم! ولی این نوشته من رو نه خودم میفهمم، نه بقیه. نوشته تورو شاید در خوانش اول کسی نفهمه، ولی بعدها میفهمن که چه شاهکاری خوندن. با توجه به محدودیت هایی که داشتی برای طول و همچنین انعطافش، واقعا از پسش بر اومدی. ولی خب بیا جذاب‌ترش کنیم. نظرت مثبتت چیه؟ مینی چالشت اینه که، با توجه به اینکه یه پیشگویی و پیشگوها معمولا توی ذهن و افکار خودشون سیر می‌کنن، ازت می‌خوام که توی مرحله بعد در ذهن و افکار خودت سیر کنی و همچنین پستت از زاویه دید اول شخص باشه. یادت باشه که انجام دادن یا ندادن مینی چالش تاثیری روی روند کار نداره.

تایید شد!
چوب درخت سرخدار سوخته، ۶۷ سانتی‌متر و انعطاف ناپذیر برای شما ثبت شد.

مرحله بعد، ساخت هسته!




* اگر عکس چوبدستی خودتون رو دارید، پس اون رو به پست مرحله سومتون ضمیمه کنید و اون‌ها رو همراه هم به اشتراک بذارید که چوبدستی رو توی پروفایلتون بذاریم. اگر هم ندارید توی پست مرحله سوم اعلام کنید که عکسی ندارید تا ما براتون یه عکس بذاریم. پیشنهاد میشه از قبل از مرحله سوم برای پیدا کردن عکس چوبدستیتون اقدام کنید و همچنین در مرحله سوم، وضعیت عکس مورد نظر رو مشخص کنید تا ترجیحا کار به بعد از مرحله سوم نکشه. *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله اول
چوب زالزالک (از کتاب)


تا حالا زالزالک خوردین؟ خب من فکر می‌کردم خوردم ولی بعد فهمیدم که با زغال‌اخته اشتباه گرفتمش! به هر حال این الان اصلا مهم نیست که زالزالک رو خوردم یا نه. مهم اینه که اینقدر دوستش داشتم که کاشتیدمش تا یه عالمه ازش داشته باشم!

رفتم کنار باغچه‌ی تو حیاط خونه‌مون نشستم. یه چاله‌ی عمیق کندم که حسابی خوب بتونم بکارمش! آخرای کندن چاله‌ش واقعا سخت بود آخه خم شده بودم و اگه یکم بیشتر خم می‌شدم خودم میفتادم تو چاله و به جای زالزالکم خودمو می‌کاریدم اونوقت! اونجایی که دیدم دیگه نمی‌تونم بیشتر بِکَنَم راضی شدم و زازالکمو آروم و بادقت توی گودال گذاشتم. بعدم دوباره همه‌ی خاکا رو ریختم روش و اینجوری کاریدمش!

من کلی مراقبش بودم! آخه می‌خواستم یه درخت زالزالک خیلی خوب و عالی داشته باشم. هر روز سه وعده بهش آب می‌دادم... شبا براش قصه می‌خوندم و بهش شب بخیر می‌گفتم... مواظب بودم زیر آفتاب یه وقت گرمش نشه... چند باری سوپ داشتیم حتی بهش سوپ دادم که بخوره قوی بشه... آخه من هر وقت می‌خوام سوپمو نخورم داداشی بهم می‌گه باید بخوری که قوی بشی! من می‌خوام درختمم مثل من که سوپمو می‌خورم قوی بشم اونم قوی بشه!

دو هفته همینجوری گذشت ولی زالزالکم در نیومد... اون‌ شب سر میز شام که نشسته بودم هیچی حرف نزدم. یکمی از سوپم خوردم ولی اصلا میل نداشتم... کاسه‌مو برداشتم و رفتم بیرون که بقیه‌شو بدم به زالزالکم. همون موقع که سوپو ریختم تو باغچه داداشی از پشت سرم گفت:
- آریانا اگه نمی‌خوای سوپتو بخوری نباید تو باغچه بریزیش!

اصلا نفهمیدم داداشی کی اومده بود پشت سرم. برگشتم به سمتش. خواستم بهش توضیح بدم ولی اینقدر ناراحت بودم که اشکام نذاشت.
- نه داداشی... آخه...
- آریانا... چی شده عزیزم؟

داداشی خم شد و منو گرفت تو بغلش تا آروم بشم.
- بیا بریم داخل برام تعریف کن چی شده...

با داداشی رفتم تو. روی مبل نشسته بودیم. منم کل داستانو برای داداشیام تعریف کردم. داداشی ابرفورث یه جاهایی جلوی خنده‌شو می‌گرفت که ناراحت نشم. نمی‌دونم از چی خنده‌ش می‌گرفت... داداشیام بهم گفتن که گیاها سوپ نمی‌خورن. اگه روزی سه وعده آب هم بهشون بدم خفه می‌شن. و اونا گرمشون نمی‌شه و باید بذارم آفتاب بخوره بهشون. حتی باید دونه‌شو تو عمق خاصی بکارم تا بتونه بیاد بیرون. من هیچ کدوم از اینا رو نمی‌دونستم. ولی دیگه زالزالکی هم نداشتم که بتونم درست بکارمش...

اون شب که خوابیدم، خواب درخت زالزالک دیدم. درخت تو خوابم بهم گفت که چجوری می‌تونم زودتر بهش برسم. فقط کافی بود یه زالزاله‌ی کوچیک بکارم! حتی به آب یا چیز دیگه‌ای هم نیاز نداشت! ولی درخت بهم گفت که اگه می‌خوام باید همون شب انجامش بدم. منم از خواب پریدم و زودی رفتم که یه زالزاله‌ی کوچیک بکارم. زالزاله هم شبیه زلزله است ولی فرقش اینه که زالزاله میزان خرابی و لرزشیه که نهانه تولیدش می‌کنه. یعنی فقط منم که می‌تونم یه زالزاله ایجاد کنم! یه ظرف مربای خالی که شیشه‌ای بود از تو کابینت برداشتم. موقع برداشتنش نصفه شبی کلی صدای تق دلنگ دولونگ دادن ظرفا و داداشی بیدار شد بهم گفت:
- داری چیکار می‌کنی؟!

منم چون درخت بهم گفته بود نباید به کسی چیزی بگم، ظرفو پشت سرم قایم کردم و گفتم:
- هیچی!

داداشی هم که خواب بود سری تکون داد و برگشت به سمت اتاقش. با ظرف رفتم تو حیاط. ظرفو رو زمین گذاشتم، درشو باز کردم و روبه‌روش نشستم. کلی تمرکز کردم و یه زالزاله‌ی کوچیک تو ظرف ایجاد کردم و سریع درشو بستم که نیاد بیرون. بعد زالزاله‌ی کوچیکمو کاریدم تو باغچه. صبح که بیدار شدم همون درخت زالزالک تو خوابم تو باغچه‌ی حیاطمون بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1404/4/13 0:17:40
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1404/4/13 0:33:30
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1404 23:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله دوم:


خصوصیات چوب دستی: 67 سانتی متر (20 کلمه) و انعطاف ناپذیر (زیر 700 کلمه)


آن شاخه، که در شب مه آلود پنجم خودش را از تنه جدا کرد، از همان ابتدا خودش بود. نه نیازی به تراشیدن داشت، نه تاب آوردن در برابر قالب‌ها.
دراز، تیره، و خشک؛ مانند زمان ایستاده. سیبل به آن خیره شد و حس کرد که این چوب، چیزهایی را از دوران‌های گذشته می‌داند که هنوز حتی اتفاق نیفتاده‌اند.

وقتی برای اولین‌بار آن را در دست گرفت، چوبدستی نه صدا کرد، نه درخشید، نه حرکت خاصی کرد. اما بادی خفیف در اطرافش وزید، انگار چیزی در اطرافش عقب کشیده شد. مثل زمانی که جنگی قرار است آغاز شود و هوا می‌فهمد.

همه‌چیز درباره‌ی این چوب، درباره‌ی کشیدگی‌اش، سختی‌اش، و سکوتش، به سیبل یک پیام می‌داد:
تو قرار نیست با دیگران هماهنگ باشی. تو باید از آن‌ها فاصله بگیری.

او بعدها گفت:
- بلندی این چوب، نه از غرور است، نه از قدرت. از فاصله است. برای اینکه صداها، نگاه‌ها، و ایده‌های بی‌ربط به من نرسند.

چوب، در ظاهر ساده بود. اما اگر از نزدیک نگاه می‌کردی، بافتش انگار همچون خانه‌ای پر از در و دیوار و راه‌روهای تو در تو بود. چوبی که انگار خیال را درون خود بلعیده بود، و حالا آرام‌آرام آن را پس می‌داد. اما فقط به کسی که گوش می‌داد...

در یکی از شب‌های آزمایش، سیبل آن را در برابر یک بادکنک جادویی گرفت. طلسمی معمولی که دیگران می‌توانستند آن را خم کنند یا بپیچانند تا بادکنک را هدایت کنند.
اما چوب او؟ واکنش نشان نداد. انعطاف‌ناپذیر بود، حتی در برابر اراده‌ی خود صاحبش. نه از سر نافرمانی، بلکه از سر ثبات. چیزی شبیه ستون. یا جنگلی که در برابر آتش زانو نزده باشد.

وقتی شاگردی از سیبل پرسید چرا چوبش این‌قدر خشک است، فقط گفت:
- بعضی چوب‌ها قرار نیست خودشان را خم کنند. این، برای آن‌هایی‌ست که قصد ندارند با مانور نجات پیدا کنند.

در جلسه‌ای دیگر، او برای تمرین پرواز، چوبدستی‌اش را بلند کرد. طلسم پرواز انجام شد، اما جالب بود که نه بر جسم، بلکه بر تصویر ذهنی شاگرد.
شاگرد گفت بعدها، که هنگام طلسم، به جای بلند شدن، افتاد داخل رویایی که در آن ساحرگان کهن، در دایره‌ای از خاکستر، در حال نجوا بودند.

سیبل لبخند نزد. فقط چوب را به ردایش بازگرداند و گفت:
- گاهی، چوب به تو نمی‌گوید چه کار کنی. فقط نشان می‌دهد که چه چیزی دیگر کافی نیست.

حقیقت این است که آن چوب، ساخته نشده بود برای چرخیدن، یا بازی با توپ جادو یا شعبده‌های سطحی. این چوب برای تبدیل تک‌شاخ به راسو نبود. آن چوب، برای جادوگرانی بود که در دل سکوت، حقیقت را پیدا می‌کردند.
برای آنان که در روزهای بیماری، به‌جای امید بی‌پایه، به واقعیت تلخ خیره می‌شدند و هنوز دوام می‌آوردند.

و شاید، برای آن‌هایی که فهمیده‌اند گاهی، حتی در دنیاهای جادویی، آرام ماندن، نایاب‌ترین طلسم است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1404 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
« مرحله دوم »
چوبدستی انعطاف‌پذیر به طول 27 سانتی‌متر
(دارای حداقل 1000 کلمه با 9 کلمه مشخص‌شده)


کلمات: جنگل- مه- توپ- جنگ- تک‌شاخ- دایره- مانور-ساحرگان- جادوگران

~~~~~~~

شب بود. از نوع صافش. خبری از هیچ ابری در آسمون نبود و این بدین معنا بود که نه‌تنها ماه، بلکه ستارگان آسمون هم قادر بودن بدون هیچ مزاحمتی در پهنه‌ی آسمون سیاه شب بدرخشن و خودنمایی کنن. از قضا اون شب ماه هم کامل بود و همین جلوه‌ی زیبایی به آسمون بخشیده بود.

این وضعیت دقیقا یک جادوآموز ریونکلاوی رو می‌طلبید. شاید بپرسین چرا ریونکلاوی؟ مگه جادوآموزان هافلپافی، گریفیندوری و اسلیترینی چه هیزم تری بهت فروختن که از اونا نام بردی و فقط بر ریونکلاو تاکید کردی؟

نزنین آقا، دلیل دارم خب. درسته که شب بود، ولی خب خیلی شب بود. نصف شب هم نبود، بعد از نیمه شب بود. این یعنی جادوآموزان همگی تو خوابگاه‌هاشون بودن، یا حداقل باید می‌بودن!

پس جادوآموزان هافلپافی و اسلیترینی به خاطر مکان قرارگیری تالار خصوصیشون به صورت خودکار از قائله‌ی چشم دوختن به آسمون از پنجره حذف می‌شدن. جادوآموزان گریفیندوری هم درسته که از پنجره می‌تونستن به آسمون خیره بشن، اما این که تا این نقطه هنوز جواب سوالت رو نگرفتی یعنی خوب دقت نکردیا! چون فقط دیدن کافی نبود، بلکه در بهترین موقعیت بودن لازم بود!

و کدوم تالار خصوصی بهتر از تالار خصوصی ریونکلاو که بالاترین نقطه‌ی قلعه رو به خودش اختصاص داده بود؟ این‌چنین می‌شه که شرایط یه جادوآموز ریونکلاوی رو می‌طلبه که دست زیر چونه‌ش بذاره و از پنجره به این شب زیبا خیره بشه.

این جادوآموز ریونکلاوی کسی نیست به جز گابریلا پرنتیس که می‌شه گفت الان دقیقا 21 دقیقه‌ی تمامه که بدون این که ذره‌ای تکون بخوره به آسمون شب زل زده. گابریلا از اون معدود دخترایی بود که می‌تونست ساعت‌ها به طبیعت زل بزنه و لذت ببره. ماه هم از این قاعده مستثنی نبود.

حتما انتظار دارین بالاخره یه چیزی رخ بده که گابریلا از این حالت در بیاد دیگه نه؟

تبریک می‌گم، خوش‌حال باشین. بالاخره درست حدس زدین. واقعا باید سپاسگزار باشین چون معدود نویسنده‌هایی هستن که معدود مواقعی رو در اختیار شما قرار می‌دن که بتونین معدود مواردی پیش‌بینی‌های صحیح انجام بدین که منجر به معدود پاسخ‌های درست بشه.

اما اون چیز چیه خب؟ اینو دیگه نمی‌تونین حدس بزنین. هاه!

اون چیزی که باعث می‌شه گابریلا دست از خیره موندن به آسمون برداره، صدای مهیبی هست که ناگهان از دوردست‌ها بلند می‌شه. صدا به قدری بلند بود که انگار توپ جنگی شلیک کرده باشن و دروازه‌ی هاگوارتز توسطش یک‌جا فرو ریخته باشه!

با این حال وقتی گابریلا با تعجب به اطراف نگاه می‌کنه تا شاهد حضور خیل عظیم جادوآموزانی باشه که از خواب بلند شدن یا حداقل بیدارانی که متوجه صدا شدن، با هیشکی مواجه نمی‌شه! انگار که هیچ‌کس این صدا رو نشنیده باشه. این یکی یکم برای گابریلا غیر باور بود. پس فارغ از حقیقت داشتن یا نداشتنش، به خیال خودش برای دیگران اهمیت نداشته که واکنشی نشون ندادن.

بنابراین گابریلا سرشو برمی‌گردونه و دوباره به بیرون از پنجره خیره می‌شه. این‌بار به جای آسمون، جنگل ممنوعه رو زیر نظر می‌گیره. جایی که حدس می‌زد صدای بلند از اونجا بلند شده.

و حدسش درسته!

چیه حسودیتون شد؟ شما حدس درست بزنین و گابریلا که با نویسنده پارتی داره حدس درست نزنه؟ بخیل نباشین.

حالا گابریلا از کجا می‌فهمه حدسش درست بوده؟ از اون‌جا که مه خاکستری رنگی از نقطه‌ای از جنگل ممنوعه به هوا برخاسته بود. کاملا مشخص بود که اونجا قشقرقی به پا شده و این یعنی چی؟ یعنی تا چشم به هم بزنی می‌بینی پنجره بازه و گابریلا نیست!

بله گابریلا بدو بدو انگار نه انگار که از نیمه شب گذشته و قانون منع رفت و آمد تو هاگوارتز ساعت‌هاست که آغاز شده، خودشو به حیاط هاگوارتز می‌رسونه. اما حیاط که کافی نبود؟ گابریلا باید تا خود جایی که منبع این مه بود می‌رفت و کشف می‌کرد که دقیقا چی داره می‌شه؟

حقیقتا بعید می‌دونست که دعوایی بین موجودات جادویی به پا شده باشه که این صدا و به دنبالش این مه رو تولید کرده باشن. هرجور حساب می‌کرد عمرا حتی بدترین جنگ موجودات جادویی با هم می‌تونست چنین نتیجه‌ای به دنبال داشته باشه.

پس تصوری که داشت این بود که حتما پای جادوگران و ساحرگان در میونه. معلوم نیست به سراغ چه جانور یا جانوران بخت‌برگشته‌ای رفتن که نیازمند این حجم از عملیات بوده.

با این که گابریلا به سرعت در حال دویدن بود، اما حتی نیاز نداشت توقفی برای حدس مسیر داشته باشه. چون یک نگاه به آسمون کافی بود تا بفهمه داره مسیرو درست می‌ره یا نه. کار حتی وقتی بیشتر در عمق جنگل ممنوعه پیش می‌ره ساده‌تر هم می‌شه. چون سر و صداهایی گوشش رو نوازش می‌داد و مسیریابی رو از پیش آسون‌تر می‌کرد.

این وسط گابریلا مطمئن بود که صدای پایی شبیه به یورتمه رو هم می‌شنوه. اما حتما اشتباه می‌کرد. اسب وسط جنگل ممنوعه چی کار می‌کرد؟ دو سوته شکار جانوران خطرناک جادویی می‌شدن. تنها موجود اسب‌مانند دیگه‌ای که قادر به زندگی تو این جنگل بود هم تک‌شاخ بود که خب... حتی کشتن یکیشون هم فاجعه‌باره چه برسه به تعداد بیشتر و این هیاهو، قطعا بیشتر از یکی می‌طلبید.

گابریلا تلاش می‌کنه این تصوراتی که از نظر خودش اشتباه بودن رو کنار برونه، حیوانات جادویی و خصوصا تک‌شاخ‌ها، از خط قرمز‌های نداشته‌ی اون بودن.

باری به هر جهت، بالاخره گابریلا اینقد می‌ره و می‌ره تا این که بالاخره می‌رسه به جایی که باید. البته دقیقا به خودش که نه، چون با اون بلبشویی که به راه بود یا جادوگران و ساحرگان خاطی دستگیرش می‌کردن یا هم که خیالشو راحت کرده و درجا می‌فرستادنش اون دنیا.

بله گابریلا تنها در حدودی نزدیک شده بود که دقیق بفهمه چی داره می‌شه، اما پنهان از دیده‌ها باشه. و می‌بینه اون‌چیزی رو که نباید... متاسفانه تصوراتی که عمیقا انتظار داشت اشتباه باشن، درست بود. تک‌شاخ‌هایی... درست شنیدین. تک‌شاخ‌هایی! می‌دونم حتی پیدا شدن یکیشون هم نادر و عجیبه، چه برسه به چند تاشون. و واقعا چند تا بودن! و این چند تا تک‌شاخ داشتن به صورت دایره‌‌ای دور حلقه‌ای که تو اندک محوطه‌ی بازِ وسط جنگل ممنوعه کشیده شده بود، منظم و مرتب به دنبال هم می‌چرخیدن. انگار که در حال اجرای مانوری باشن!

به نظر میومد صدایی که شنیده بود، حاصل از اجرای طلسم گروهی قوی‌ای بوده که این جماعت همه با هم اجرا کرده بودن تا بتونن این جانوران جادویی رو به گونه‌ای طلسم کنن که حالا مراسم خاصشون رو انجام بدن. این دیگه چه مدلش بود! گابریلا اگه ماگل بود قطعا فکر می‌کرد با یه فرقه‌ی شیطان‌پرستی مواجه شده.

گابریلا ته دلش امیدوار بود که حداقل این به کارگیری تک‌شاخ‌های بی‌گناه با این هدف، موقت باشه و بعد از پایان مراسم در دل طبیعت رها بشن. اگه حتی شک به دلش راه می‌داد که بخوان آسیبی به تک‌شاخ‌ها بزنن، شده تنها جلو می‌رفت و می‌مرد اما ساکت گوشه‌ای پناه نمی‌گرفت!

خوشبختانه این گروه هرچقدر هم شیطانی بودن و معلوم نبود دقیقا با چه هدفی این مراسم رو برگزار کرده بودن، بعد از اتمام بساطشون رو جمع می‌کنن و می‌رن و تک‌شاخ‌ها رو رها می‌کنن. گابریلا بعد از اطمینان از دور شدن فرقه(!)، تک‌شاخ‌ها رو برای چندین ساعت از دور زیر نظر می‌گیره.

به نظر به حالت طبیعی برگشته بودن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1404 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد پر حاشیه خالق تالار اسرار!

داستان برخورد شما با هفائستوس، برادر بزرگتر گابریل ژسوس خلاقانه بود و جالب‌. همچنین در پایان بیان تفکرات شما من‌باب خلق دنیایی جدید و نه‌چندان روشن من رو به فکر فرو داشت که آیا واقعا برای نوشتن یه چالش و به کار بردن ۱۵ کلمه‌ش و همچنین رعایت محدودیت کلمه‌ای تعیین شده انقد برنامه‌ریزی و پیچیدگی و کمال‌گرایی و عالی نویسی نیاز داره؟ صد البته که شما هرطور که بخواید می‌تونید بنویسید و هرطور که بنویسید درسی است برای نوآموزان نوشتن. اما من برای شما یه مینی چالش دارم و ازتون میخوام که برای مرحله بعد خیلی پیچیده ننویسین و سعی کنین ساده و روون و برای بچه‌های چهار یا پنج ساله داستان رو روایت کنین. این رو به عنوان یه چالش کوچولو در کنار چالش اصلی ببینین و عدم رعایتش هیچ تاثیری در روند کار نداره.

تایید شد!
چوب درخت چوب‌مار، ۳۸ سانتی‌متر با انعطاف‌پذیری بالا برای شما ثبت شد.

مرحله‌ی بعد، ساخت هسته!


مجهول الهویه پریزاد جهنم نشین!

سیر و سفرت در جنگلی که گفتی، نتایج بسیار پرباری داشت. واقعا تبریک میگم. همچنین ویژگی‌های چوبت با دقت و کاملا فکر شده انتخاب شده. اصلا هم هرچی یدفعه اومده به ذهنت رو ننوشتی و ساعت‌ها و یا شاید ماه‌ها و سال‌ها یا حداقل روزها روش وقت گذاشتی. مرلین مادربزرگ گرامی رو اگه زنده هستن حفظ کنه و اگه نیستن... اصلا پریزادها هم میمیرن؟ به عنوان یه دامبلدور از نوع آلبوسشون حس می‌کنم تحلیل رفتم و همه‌چی یادم رفته!

تایید شد!
چوب درخت آراویلا، چوب خلق شده با هزینه ۷ گالیون برای شما ثبت شد.


* برای مرحله سوم، چالشی کوچولو برای شما تعیین خواهد شد که تاثیری بر روی روند کار نخواهد داشت و صرفا برای نمایش مهارت نویسندگی و همچنین خوش طعم کردن نوشتن برای شما خواهد بود. تصمیم بر انجام دادن یا ندادنش کاملا به عهده شماست! *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/4/12 23:56:37
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1404 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
« مرحله اول »
چوب درخت آراویلا (ARa'VeelA)
(خلق‌شده - 8 گالیون)


گابریلا مدتی بود که داشت با خودش فکر می‌کرد چی کار کنه یه چوبدستی خاص داشته باشه که در قدم آغازین، دو ویژگی مورد نظرش رو داشته باشه. اول وجهه‌ی پریزادیش توش نمود پیدا کنه و دوم، چوبدستیش ترکیبی از رنگ سبز و آبی به یاد سالازار اسلیترین و روونا ریونکلاو باشه. بله خب، گابریلا یکم خوش‌اشتهاس. عیبی داره مگه؟

این‌چنین می‌شه که گابریلا چند روزی کارش می‌شه گشت و گذار تو جنگل‌هایی که بیشترین انواع درخت‌ها رو تو خودشون دارن بلکه یکی رو پسند کنه. آخه می‌دونین؟ هیچ‌کس بهش نگفته بود دختر، درخت که رنگش سبز-آبی نمی‌شه! و گابریلا واقعا خیلی امیدوارانه داشت دنبال هم‌چین درختی می‌گشت، به رنگ سبز-آبی!

یا حداقل این چیزی بود که بقیه فکر می‌کردن گابریلا به خاطرش به جنگل می‌ره! چون تقریبا همه می‌دونستن که می‌خواد رنگ چوب چوبدستیش، سبز-آبی باشه و چون می‌دونستن چوبی پیدا نمی‌شه که به صورت طبیعی این رنگ رو داشته باشه، خیال می‌کردن در نهایت مجبوره چوب رو رنگ‌آمیزی کنه. اما چیزی که نمی‌دونستن این بود که گابریلا تصوراتی فراتر از این چیزا داشت. گابریلا اصلا و ابدا دوست نداشت لایه‌ای از رنگ روی چوب ظریف چوبدستیش بیاد و واقعا می‌خواست که رنگ چوب در حالت طبیعی به این رنگ باشه.

و حدس بزنین بالاخره تو جنگل چی می‌شه؟ پیداش می‌کنه!

اشتباه نکنین، درختی با چوب‌های به رنگ سبز-آبی پیدا نمی‌کنه، بلکه قارچای کلاه‌چتری منقطع (Mycena interrupta) پیدا می‌کنه که همون رنگی بودن که می‌خواست. پس گابریلا سریعا قارچا رو می‌کنه و برمی‌گرده خونه‌شون. به محض رسیدن فکر می‌کنین می‌ره که قارچو بکاره؟

نخیر! یه تار مو از مادربزرگ پریزادش رو که بهش به ارث رسیده بود روی سطح گلدون کوچولویی که با خاک یکی از جزایر پریزاد نشین پر شده بود و خاصیت رویندگی داشت می‌ذاره. گابریلا به یاد میاره که فلور، تار مویی که به خودش رسیده بود رو برای هسته‌ی چوبدستیش استفاده کرده بود. اما گابریلا می‌خواست چوبدستیش اولین در نوع خودش باشه. پس چرا نباید از چوب درختی که از موی پریزاد روییده می‌شد استفاده کنه؟

همزمان، قارچا رو با احتیاط خاصی دور و روی موی پریزاد قرار می‌ده. گابریلا مدت‌ها صبر می‌کنه و می‌بینه که چطور قارچا جذب تار مو می‌شن. همین باعث می‌شه تار موی سفیدِ مادربزرگ، به رنگ سبز-آبی در بیاد. بعدش کم کم ساقه‌ی مو شروع می‌کنه به کلفت شدن و ریشه دووندن. به مرور زمان ریشه‌های کوچولویی که ازش بیرون اومده بودن، روی خاک می‌مونن و خود ساقه‌ی مو به صورت عمود شروع به رشد می‌کنه تا جایی که برگای کوچیکی در میاره. هنوز یه نهال کوچولو بیشتر نیست.

صبر گابریلا جواب می‌ده و بعد از گذشت 7 روز، درختچه‌ای رو تحویل می‌گیره که یه تنه‌ی باریک سبز-آبی داره، در حدی که فقط برای ساخت یه دونه چوبدستی جواب می‌ده. اطرافش شاخه‌های کوچیکی همراه با برگایی به همون رنگ رشد کرده تا ازش یه درخت کامل اما مینیاتوری بسازه. دیدن این شاخ و برگا این فکرو به ذهن گابریلا می‌ندازه که ازشون برای تزئینات چوبدستی استفاده کنه.

درختی که اسمش رو می‌ذاره آراویلا (veela | ARa'VeelA = پریزاد) . انعطاف‌پذیر، مناسب برای خلق و اجرای جادوهای نامعمول بواسطه‌ی موی پریزاد، قوی در ساخت انواع و اقسام موجودات جادویی و با یک اتصال خاص به جان ساحره‌ی دارنده‌ش.

گابریلا با احتیاط، شاخ و برگای آراویلا رو برای تزئینات جدا می‌کنه تا فقط تنه‌ی درخت بعنوان چوب اصلی چوبدستی باقی بمونه. همه‌ چیز آماده‌س تا بتونه چوب رو به شکل دلخواهش در بیاره!


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1404 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله دوم:


خصوصیات چوب دستی: 38 سانتی متر (15 کلمه) و انعطاف پذیری کامل (مجموعا بالای 1000 کلمه)
کلمات استفاده شده: جنگل - مه - خانه - دوران - توپ - دایره - جنگ - بادکنک - تک شاخ - راسو - ساحرگان - مانور - جادوگران - امید - بیماری



نقل قول:
در بررسی داستان‌ها و افسانه‌های هفائستوس، به عمق و پیچیدگی این خدای شگفت‌انگیز پی برده‌ایم. با وجود نقص‌های جسمانی‌اش، هفائستوس خدایی نیرومند و باهوش بود که می‌توانست آثاری خلق کند که هم خدایان و هم انسان‌ها را شگفت‌زده می‌کرد. آنچه بیش از همه ما را تحت تأثیر قرار داد، توانایی او در ساخت دستگاه‌های پیچیده و زنده‌نما بود که استعداد بی‌نظیرش را به‌عنوان یک مخترع و آینده‌نگر نشان می‌داد.

منبع




در امتداد راهی فراموش‌شده که زمانی گذرگاهی میان کوه‌های سرخ و دشت‌های پرمه‌ای از سرخس‌های باستانی بود، سالازار اسلیترین با گام‌هایی استوار، از میان سایه‌هایی عبور می‌کرد که گویی خاطره‌ی هزاران طلسم فراموش‌شده را با خود حمل می‌کردند. جنگل‌های مه‌آلود اطراف، با درختانی سربرافراشته که شاخه‌هایشان گره‌خورده با سرگذشت سحر و نفرین بود، سکوتی عمیق را بر فضا حاکم کرده بودند. مه همچون نوارهای روح‌مانند میان درختان می‌خزید، و با هر نسیم آهسته‌ای، چهره‌ی سالازار را نوازش می‌داد، گویی می‌خواست مطمئن شود که این چهره هنوز از آن دنیای مردگان نیست.

او بسته‌ای از پارچه‌ی بافته‌شده با تارهای نقره‌ای و سبز در آغوش داشت؛ چوبی که از درخت چوب‌مار روییده در آمریکا به‌دست آورده بود، چوبی که از ریشه‌های خون و قدرت برخاسته بود. سالازار می‌دانست که برای کامل‌ شدن دوباره‌ی خانه‌اش باید چوب دستی قدیمی‌اش را دوباره از نو می‌ساخت. باید به کسی روی آورد که فراتر از جادوگران عادی می‌اندیشد. او به دنبال هفائستوس آمده بود؛ خدای آهنگری، آن‌که از آتش و فولاد، سرنوشت می‌ساخت.

در دل یکی از قله‌های گداخته‌ی کوه‌های یونان، در کارگاهی پنهان میان سنگ‌های سرخ‌رنگی که گویی نفس می‌کشیدند، هفائستوس ایستاده بود. دم و دود حاصل از کوره‌های آتشین، همانند ابرهایی پر از شعله به اطراف پراکنده می‌شد و صدای کوبش پتک‌های عظیم، ریتمی یکنواخت اما پرشکوه را در فضا طنین‌انداز کرده بود. سالازار بی‌آنکه سخنی بگوید، به درون آن دایره‌ی مقدس قدم گذاشت؛ جایی که زمان شکل می‌باخت و مفاهیم مادی، ماهیتی جادویی به خود می‌گرفتند.

هفائستوس، با دستانی که از گدازه‌ی زنده ساخته شده بودند و چشمانی که درونشان دوران‌های فراموش‌شده شعله می‌کشید، آرام به سوی سالازار چرخید. لحظه‌ای میان آن دو، سکوتی از جنس کهن‌ترین عهدهای قدرت برقرار شد؛ سکوتی که سرشار از احترام متقابل بود. خدای آهنگری، در قامت مردی که افسانه‌ها از او به‌عنوان آفریننده‌ی سلاح‌های ایزدان یاد می‌کردند، در برابر وارث جادویی ایستاده بود که اراده‌اش توانسته بود زمان را بپیچاند و مرگ را به انتظار بنشاند. چشم‌های آتشین هفائستوس، از ورای قرن‌ها زخم و شعله، قدرت خاموش اما پرشکوه سالازار را سنجیدند؛ و در همان حال، سالازار نیز در سکوت، هیبتی را نگریست که از میان کوره‌ها و کوه‌ها برخاسته بود و هنوز هم طنین چکشش، شکل‌دهنده‌ی سرنوشت اسطوره‌ها بود. بدون آن‌که کلامی ردوبدل شود، گویی هر دو دانستند که در برابر کسی ایستاده‌اند که در سپهر خود، خداست.
سپس، با صدایی خشن که همچون پتکی بر سندان زمان فرود آمد، هفائستوس گفت:
- چوب را بیاور، وارث تاریکی.

سالازار پارچه را گشود و چوب را روی سندانی گذاشت که از سنگ لاوا تراش خورده بود. توپ‌های کوچک انرژی جادویی، همچون قطراتی از جادو، از چوب به اطراف پاشیده شدند و برای لحظه‌ای، کوره خاموش شد.

هفائستوس چوب را در دست گرفت و آن را بالا برد، در برابر شعله‌هایی که با هر دم او زنده‌تر می‌شدند.
- چوب قدرتمندی‌ست. از زبانی برخاسته که افسون را در خود فرو برده، و ریشه‌هایش از خاکی تغذیه کرده‌اند که جنگ را با صلح درآمیخته. اما هنوز کامل نیست. هیچ چوب جادویی بدون قلب خود، یعنی هسته‌اش، معنا نمی‌گیرد.

سالازار با چشمانی تیز، به تکه‌های طلسمی نگاه کرد که اطراف سندان می‌رقصیدند. چوب، هر لحظه بیشتر به خود شکل می‌گرفت؛ طول آن به ۳۸ سانتی‌متر رسیده بود و با انعطافی که گویی از خون خودش برگرفته بود، در دستان خدای آهنگری می‌چرخید.

هفائستوس، پس از اندکی سکوت، دست از کار کشید.
- برای کامل شدن این عصا، نیاز به چیزی فراتر از چوب داری. نیاز به شاخ باسیلیسک است. ماده‌ای که از اعماق جنگل‌های نفرین‌شده به‌دست می‌آید. با آن، چوب نه فقط یک عصا، بلکه یک اراده خواهد شد. بدون آن، تنها بدنه‌ای خواهد بود که تشنه‌ی فرمان است.

در حالی که بادکنک‌های افکار جادویی در ذهن سالازار بالا می‌رفتند، و صحنه‌هایی از زمان‌های گذشته در برابرش ظاهر می‌شد، افکارش پرواز کردند. خاطراتی از تک‌شاخ‌های زخمی که در برابر طلسم‌ها سقوط کرده بودند، و راسوهایی که با چشمانی پر از راز، شب‌ها در جنگل حرکت می‌کردند. همه‌ی آن‌ها برای لحظه‌ای در ذهن او جمع شدند، گویی نیروی زندگی و مرگ را می‌خواستند در کنار هم نگه دارند. هفائستوس دوباره به او نگاه کرد.
- این مأموریت توست، صاحب تاریکی. تنها با آوردن آن شاخ، چوب‌دستی‌ات کامل خواهد شد.

سالازار کمی مکث کرد. نور کمرنگی از شکاف‌های کارگاه به درون تابید، و ذرات گرد و غبار همچون ستارگانی خاموش، در هوا معلق بودند. در آن لحظه، سکوتی مقدس بر فضا حاکم شد. سالازار به سمت در خروجی حرکت کرد؛ چوب را با احترام درون غلافی مخملی قرار داد و از کارگاه بیرون رفت. در برابرش، مسیری روشن بود. مسیری از نور و سایه، زندگی و مرگ.

در دوردست، صدای ساحرگانی به گوش می‌رسید که با وردهایی باستانی، در حال مانور جادویی در میانه‌ی میدان‌های جنگ بودند. صدایی که یادآور زمانی بود که جادوگران بزرگ، هنوز بر جهان سایه افکنده بودند و امید همچون چشمه‌ای از خانه‌های ویران‌شده می‌جوشید. اما در این میان، پژواک‌هایی از بیماری‌های خفته نیز شنیده می‌شد، بیماری‌هایی که از خستگی روح سرچشمه می‌گرفت.

ساخت نخستین باسیلیسک، نقطه‌ای باشکوه در مسیر زندگی سالازار بود. موجودی برخاسته از ژرفای جادو، با پیکری بافته‌شده از تاریکی خالص، و نگاهی که فرمان را از دل خاموشی صادر می‌کرد. باسیلیسک نخست، تجلی اراده‌ای بود که قصد داشت مرزهای حیات و مرگ را جابه‌جا کند. اکنون، پس از گذشت قرن‌ها، لحظه‌ای تازه در مسیر او فرا رسیده بود. سالازار تصمیم گرفته بود دومین باسیلیسک را خلق کند؛ موجودی با پیکری آمیخته از جادو و هدف، با قلبی که می‌تپید برای شکوه، برای فرمانروایی، برای ادامه دادن افسانه.
او می‌دانست که آفرینش، شکوهمندترین هنر خدایان است؛ آفرینشی که از عدم، معنا می‌سازد و از تاریکی، شکل می‌گیرد. اما در درون خویش، صدایی آهسته اما مطمئن طنین می‌انداخت: «اگر خدایان می‌آفرینند، پس آنان که به تنهایی باسیلیسکی را از دل جادو زاده می‌کنند، چه نام دارند؟» شاید زمان آن رسیده بود که سالازار چون آفریننده‌ای هم‌تراز با اسطوره‌ها قدم بردارد؛ آفریننده‌ای که به تعالی می‌اندیشد. اگر خدایان، جهان را در آغاز ساخته بودند، او اکنون وظیفه داشت جهانی تازه خلق کند؛ جهانی که از خون و جادو و فرمان تغذیه می‌شود.

و او راهی شد؛ با چشمانی پر از یقین، و دستانی که برای شکل دادن به آینده آماده بودند، برای آنکه افسانه‌ای را کامل کند که از لحظه‌ی تولدش، در سرنوشتش نوشته شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1404 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سالاد سزار موسس بزرگ!

ماجرای خوف و خفنی داشت، چوب درخت چوب مار؛ تابع افِ افِ ایکس! با اینکه شما ماجرای کاشت درخت رو ننوشته بودید ولی شما اصلا نیازی به کاشت ندارید و حتی اینکه شما رفتید و چوب رو برداشتید و واقعا جسارتی بود از طرف ما و من عذرخواهی می‌کنم. ماجرای بسیار خطرناکی بود که حتی چوب برداشتن شما هم قربانی می‌گیره.

تایید شد!
چوب درخت چوب مار، چوب کتاب با هزینه ۳ گالیون برای شما ثبت شد.

مرحله‌ی بعد، تعیین اندازه و انعطاف‌پذیری!


سیبیلو پیشگو و کدخدای عزیز!

مراحل کاشت خلاقانه‌ای بود اما در عجبم که دوستان افتتاح کننده‌مون چه اصراری بر خوف و خفنی نویسی دارن؟! یه رعد و برق و بارون هم زده می‌شد و دانه‌ی نادانه‌ی مارو آب‌یاری می‌کرد خیلی خوب می‌شد. دوست داشتم. مخصوصا قسمت رویشش دانه رو!

تایید شد!
چوب درخت سرخدار سوخته، چوب کتاب با هزینه ۳ گالیون برای شما ثبت شد.


مرحله‌ی بعد، تعیین اندازه و انعطاف‌پذیری!




* از دوستانی که در ادامه برای خرید تشریف فرما میشن، خواهشمندم که لطف کنن و بالای پستشون جنس چوب و همچنین نمونه چوب(چوب کتاب، چوب پیشنهادی و چوب خلق شده.) رو ذکر کنن. *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: چهارشنبه 11 تیر 1404 22:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله اول: کاشت درخت، بدون دانه


جنس چوب: چوب سرخدار سوخته (Yew – Burned)

سرخدار معمولاً برای جادوگران تاریکه، اما نسخه‌ی سوخته‌ش نه‌تنها تاریکه بلکه گویی از دل جهنم بیرون اومده. این چوب حافظه‌ی مرگ و پیش‌گویی‌های تحقق‌یافته‌ست.


هیچ دانه‌ای وجود نداشت. نه در قفسه‌های قدیمی، نه در باغ‌های فراموش‌شده‌ی هاگوارتز، نه حتی در میان صفحات کتاب‌های کهن پیش‌گویی. و این مسئله برای سیبل تریلانی، موضوع مهمی نبود. او قرار نبود چیزی را که هست بکارد... قرار بود چیزی را که خواهد شد، پرورش دهد.

در نیمه‌شبی بی‌صدا، در فضای خالی و مه‌گرفته‌ی پشت گلخانه‌ی سوم، جایی که حتی پروفسور اسپراوت هم پا نمی‌گذاشت، سیبل پارچه‌ی مخملی سیاهی را از درون ردای خود بیرون آورد. با دقتی بیمارگونه آن را گشود، و چیزی را در میان آن نمایان کرد:
ساعتی شنی، وارونه‌شده.
شن‌های آن برخلاف طبیعت، نه به پایین که به بالا می‌لغزیدند. هر دانه‌ی شن، به رنگ خاکستر آینده‌ای بود که هنوز اتفاق نیفتاده.

سیبل زانو زد. زمزمه‌ای به زبان مردگان خواند که در هیچ کلاسی آموزش داده نمی‌شود. با نوک چاقوی قدیمی‌اش خاک را شکافت، انگار که قلب زمین را می‌درید. ساعت را در چاله گذاشت. آن‌گاه، به‌جای پوشاندنش، خاک را معکوس بر آن پاشید؛ از پایین به بالا. حتی خود زمین هم تعجب کرد.

هیچ‌چیز برای لحظه‌ای رخ نداد. و بعد، با صدای ضعیف تق... تق...، ریشه‌هایی بیرون زدند. نه از دل خاک، بلکه از هوا... ریشه‌ها در فضا پیچیدند، انگار که آینده سعی داشت به حال بچسبد. سپس تنه‌ای شکل گرفت، تیره، سوخته، و ترک‌خورده، مثل خاطراتی که نباید به یاد آورده شوند. برگ‌هایی شفاف روی شاخه‌ها روییدند، که در نور ماه، زمزمه‌هایی از سال‌هایی را پچ‌پچ می‌کردند که هنوز نرسیده‌اند.

چند روز گذشت. درخت، پیر به دنیا آمده بود. نفس نمی‌کشید، اما زنده بود.

سیبل شب پنجم، شاخه‌ای را لمس کرد. شاخه، با ناله‌ای درونی، خودش را از درخت جدا کرد. سیبل گفت:
- زمانش رسید.

شاخه، گرچه جدا شده بود، هنوز گرم بود؛ گرم از خاطرات آینده‌ای که درونش می‌سوخت.

و این شد چوب. چوبی بدون دانه، چوبی که از خاکی رو به گذشته و درختی رو به آینده آمده بود، چوبی که می‌خواست چوبدستی بشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1404/4/12 13:59:37
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!