جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  106 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  121 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  247 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كتاب فروشي ادي و دوستان!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 اسفند 1384 05:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشام هم كم نياورد و انگار اصلا عملي نيست با پشت دست چنان نواخت به صورت جرج كه جرج 2دور دور خودش چرخيد لسترنج كه نميخواست دوا راه بيوفته :poser:
گفت:داداژ بيخيال ما كه حال دوا نداريم
فرد كه عصباني شده بود تا مي خواست يك لگد روانه آرشام كنه لوري پريد وسط و گرفتش و گفت:بابا ماكه واشه خودمون گرفتاريم حالا شما ها هم ميخوايد بيايد روش
ماركوس با حالتي خشمگين ميگه: خفه شيد
بچه ها همه با هم ميگن:زرشك
ماركوس هم بي خيالي طي ميكونه در هما حال فردي از پشت بهشون ضربه ميزنه و ميگه شما ها اين جا چي ميكنيد برو بچ بر ميگردن و ميبينن هاگريده و همه با ترس و لرز به اون نگاه ميكنن بعد جرج رو به هاگريد ميكنه و همه چيز رو لو ميده آرشامه بد بخت كه اصلا جزو ماجرا نبود مياد خودش رو ميندازه وسط كه گرفتار ميشه و هاگريد هم ميگه: كه همه شما دست گيريد
همه رو به جرج ميكنن و با خشم انواع فحش را نثارش ميكنند آرشام بر ميگرده و در گوشه جرج ميگه :آخه ديوانه اين كه شيزي نميدونشت چرا همه ما رو لو دادي
بعد يك لگد نثارش ميكنه و رو به هاگريد ميكنه و ميگه كجا ميبري ما رو هاگريد هم جواب ميده دارم ميبرمتون مغازه البته فعلا تا ببينيم چي ميشه.............................
---------------------------------------------------------------------
حالا ادامش بديد تازه داره جالب ميشه حال كرديد چه جوري يه تاپيك خاك خورده رو رو فورم آوردم كيف كنيد


برای اطلاع==> کلمات قرمز شده کلماتی هستند که از نظر املایی غلط داشتن. سعی کنید از این به بعد درست بنویسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/12/24 20:48:00
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/12/25 16:16:47
هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم
Re: كتاب فروشي ادي و دوستان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 اسفند 1384 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
که یهو یه نفر داد زد:ببخشید میشه یه لحظه بیاین اینژا.
فرد گفت این دیگه چی میخواد.
جرج یه نگاهی به طرف کرد و گفت نکنه جزوه محفله.
لسترانج گفت: حالا سیت نکنید.بریم ببینیم چی میگه.سوتی ندینا.فلینت شعی کن درشت حرف بیژنی.
فلینت:من میخوام درشت حرف بیژنم ولی نیمیشه.
و ارام به سمت پسری که از انها خواسته بود نزدش بروند حرکت کردند.
پسر به جرج نگاه کرد وگفت:داداش من از هاگژمید اومدم اینجا برای بابای دوشتم دارو بیگیرم.دم بانک جیفم رو زدند.یه ماده ای پاچیدن تو صورتم گیژ شدم و خوردم تو دیفار.
جرج گفت خوب حالا اسمت چیه؟
پسره گفت آرشامم.
فلینت گفت:خوب داداش شی میخوای؟
آرشام رو به ان ها کرد وگفت:جیفم رو زدند یه کم پیل میخوام تا باش برم هاگژمید.باور کنید به شی نفر رو انداختم.ولی هیش کی نداد.
لسترانج که دلش سوخته بود گفت:بیا این هم پول.و کل گالیون ها را به او داد.
فلینت با صدای بلند گفت :چرا بهش دادی.این خودش عملش بالاشت.
آرشام با اخم نگاه کرد و جواب داد.من معتاد نیشتم مریژم.بیا این شماره رو بنویش ما خودمون تو هاگژمید تولیدی لباش داریم.هر وقت امدی اون ورا بهت پش میدم.
جرح اومد جلو وگفت :داداش ما خودمون این کاره ایم.خودتی.
و یه مشت روانه ی صورت آرشام کرد.
آرشام نیز ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
كتاب فروشي ادي و دوستان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 اسفند 1384 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین همه با صدای بلند مشغول صحبت و کل کل شدن...
مایک لوری که بی حوصله بود فریاد زد:
بخفییییییییییییییییییییییییید ......لطفا....

فلینت: باشه...چون تو گفتی....
لوری: ها...فلینت داری مسخره بازی در میاری.....استرجس دستگیرش کن به جرم
مشخره چردن مامور گانون....
پادمور: حتما رئیس...اما چرا یهو لهجه تون عوض شد....
لوری: نیدونم....شرا لهچم غوش چد....آله...جدا شرا غوض چد...
رومسا: وای خدای من....معتاد شده...زود باش استرجس بقلش کن...ببریمش ترک اعتیاد ونوس...
استرجس لوری را بقل کرد و با عجله از مغازه خارج شدن....
تنها لسترانج و فرد و جرج به همراه فلینت که مثلا نگهبان بود در مغازه بودن.....
لسترانج: بدو...بدو..فلینت تا برنگشتن بیا دستامون رو باز کن.....
فلینت: نچ..نچ...مل یه مامول وشیفه چناسم....
جرج: پس لوری از تو اعتیاد گرفت....
فرد: ول کن بابا....تو سیاهی از دارد دسته لرد تاریکی بیا به لرد خدمت کن...
دستای ما رو باز کن...تا ما تو رو با شودمون..بچریم چیش لردددد....ای وای من هم داشتم معتاد می شدم ها...شانس آوردم...
فلینت: دشتاتون باژه....طنابا چل اند....شودتون می چونید لاز گنید.....
لسترانج: وای....که شما چقدر اسگول اید. ..چرا همون اول نگفتی....
سپس همگی از مغازه بیرون می رفتند که یهو...............................


ادامه دارد.......................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: كتاب فروشي ادي و دوستان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 اسفند 1384 06:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آقا من این رو زدم ولی بعد از این که زدم جرج پستش رو تغییر داد به خاطر همین شاید یه زره آخرا با هم فرق کنه ولی واسه من رو ادامه بدین
___________________________________________________________________
مارکوس گفت:
از کجا معلوم این داستان واقعیت داره؟... از کجا معلوم شما خودتون هم دوست نداشتین که این کار رو بکنید؟....
هاهاها...اهووا.!!!!

فرد و جرج به التماس کردن افتادن ....:
تو رو خدا... ما بی گناهیم .... ما رو ببخشین اگه از قصد هم بوده به بزرگی و متوسطی خودتون ما رو ببخشین...

لوری که از ان آدمای مغرور بود گفت:
کار به این بزرگی رو نمی شه به این راحتی ها بخشید... مگر این که ته ماجرا یه چیزی هم به ما برسه!!!!

- باشه بیان هرچس پول بود برای شما!!!
لوری کمی عصبانی شد و گفت:
مگه من منظورم رشوه بود هان... من می گم که یه اطلاعاتی در مورد گروه خودتون یه اطلاعاتی به ما بدین!!!!!

هر دو ساکت شدن و شروع به مشورت با یک دیگر کردند..
وسط حرفشان مارکوس به پشت جرج زد و گفت:
مثلا می خواین یه داستان رو هماهنگ کنین و جواب دروغین بدین!!!! :poser:
بعد به رومسا گفت که دو دری که در سمت راست ان ها قرار داشت را باز کنند...
سپس هر کدام از ان دو را در یکی از ان دو در انداختند... و در یکی از در ها مارکوس به همراه جرج رفت و در یکی دیگر لوری همراه فرد رفت....
قرار گذاشتند تا سوال های هماهنگی را بپرشند و بعد جواب ها رو مقایشه کنند اگه تفاوت داشت ..... شهید ماموریت کربلا 1999 کنند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1384/12/23 7:23:23
عضو اتحاد اسلایترین
Re: كتاب فروشي ادي و دوستان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 اسفند 1384 05:48
نمایش جزئیات
آفلاین
مار كوس فيلنت وارد مغازه ميشه
رو به لوري ميكنه و ميگه:لوري نقابشون رو بردار تا ببينيم چه كسي هستن
مايك:الان
نقاب اولي رو ور ميداره مي فهمه كه فرد خوب معلوم ميشه كه دومي هم جرج (خودم هستم ديگه)
صورت هر دوي اونها خونين و مالين شده بود فرد سرشو پايين مياره و ميگه: مارو گول زدن
جرج هم با سر تاييد ميكنه
مايك با چنان شدتي ميزنه تو سر فرد كه فرد با سر مي خوره به زمين
ماركوس:بابا نزنش بي رحم
بعد رو به جرج ميكنه و ميگه شما چرا و چه جوري اين كار رو كرديد
جرج با شرمندگي جواب ميده
_ما ديروز داشتيم كتاب مي خونديم كه ديديم مري و رومسا مارد مغازه شدن و ........خلاصه تمام ماجرا رو ديديم بعد كه اومديم بيرون لوسيوس بهمون گير داد و ما رو تحديد كرد اگه اين كار رو نكنيم رون رو ميكشه ما هم مجبور شديم
لسترنج با تعجب به اين 2 نگاه ميكرد
مار كوس گفت:پس همه اين ها زير سر لوسيوس خوب حالا رون دست لوسيوس گروگان هست تا شما پولها رو ببري بهش بدي
جرج گفت: اره ولي اي كاش اون شب نيو مده بوديم اينجا. حالا تكليف ادي چي ميشه ما اصلا با اون كاري نداشتيم
لوري ميگه:فكر كنم ادي ما رو گير اورده و ميخواصته پول ها رو بالا بكشه و با لوسيوس نقشه كشيده
ماركوس:نه بابا فكر نكنم
در همين حين سرو كله ادي پيدا ميشه.......
------------------------------------------------------
حالا اگه ميتوني ادامه بده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم
كتاب فروشي ادي و دوستان!
ارسال شده در: یکشنبه 14 اسفند 1384 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
******************************************************

همین لحظه صداهای فریاد و نعره آنها بلند شده بود....
مایک لوری با آن قامت نسبتا بلندش روی بدن آن سیاه پوشا وایستاده بود و داشت آن چنان کتکشان می زد که
اشکشان در می یومد...:
آقا...تو رو خدا نزن ..آی...اوخ...له شدم...آی نزن دیگه.....
لوری: میان دزدی می کنید هان...فکر کردی من نمی فهمم...هان...
بدبختا من همه جای دنیا هستم....نه فقط هاگزمید...
سپس مشغول له کردنشون شد.....
قینچ...قوروچ...صدای خرد شدن استخوان هاشون می یومد...

آن طرف تر
پشت دیوار

مری که دیگه داشت از خون هایی که از بدنشون بیرون می زد بالا می آورد...گفت:
وای....وای...خدا نکنه یه روز مجرم بشیم گیر این مایک لوری بیفتیم....بیایید بریم تو مغازه...
پادمور: بله..خب این لوری باید شکنجه گر آزکابان می شد تا کارآگاه فوق تخصص....
سپس به داخل مغازه رفتند......

در میان کتک کاری.....
لوری: خب گریگوری....برای من معجون مرکب می خوری...خودتو ادی می کنی....هان...بابا تو در میارم...

صدای مشتی محکمی بر بر صورت سیاه پوش ها زد....
و فریاد زد:
یا الله بگی...بگید...کجاست...ادی...هان...بگید دیگه....نکنه بازم کتک می خواین....

چند دقیقه بعد:
مایک لوری با موهای به هم ریخته و صورت عرق کرده داخل مغازه میشه و فوری به طرف پامور میره و میگه....:
پادمور...به جای اینکه بشینی تو مغازه در نهایت رفاه و آسایش بیا یه شکنجی ای به اینا بده تا که
شاید حرف بزنند...و بگن که ادی کدوم گوریه....

رومسا ابروهایش را بالا میاندازه و با تعجب میگه:
مگه...ادی با اونا نبود...؟؟؟؟
لوری پوزخندی زد و گفت:
کجایی تو؟؟؟؟یه روز از دنیا عقبی...بابا اون گریگوری بوده که با معجون..مرکب خودشو به
شل " ادی" در آورده....

یهو درب مغازه باز میشه.....

ادامه دارد...................................
***************************************************

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: مغازه كتاب EDI
ارسال شده در: شنبه 8 بهمن 1384 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس در حالي كه داشت چشماشو ميمالوند گفت:
_ اينجا چه خبره؟؟؟؟؟؟
و تا چشمش به سیاه پوش ها افتاد از ترس فریادی زد و مری و رومسا را از خواب پراند ...
مری که خیلی بدخواب شده بود ، با عصبانیت رو به یکی از سیاه پوش ها که نسبت به بقیه قد کوتاه تری داشت ، گفت :
_ هوی ! تو خجالت نمی کشی ؟ ناسلامتی خوابیدیم هاااا !ملت درک ندارن ...
و با مشت هایی گره کرده! به طرف مرد سیاه پوش رفت ؛ سیاه پوش با حرکتی سریع چوب دستیش را به طرف مری گرفت و گفت :
_ ازین جلوتر نیا ...
مری که عصبی شده بود ، گفت :
_ مثلا می خوای چی کار کنی هاااااااااااااان ؟!
و خواست به سمت سیاه پوش هجوم ببرد که یکدفعه رومسا دستش را گرفت و او را عقب کشید ؛
_ بهتره عاقل باشی مری ، بذار کارشونو بکنن ...
پانزده دقیقه بعد
سیاه پوش ها در حالی که چوب دستی هایشان را به سمت استرجس و رومسا و مری گرفته بودند ، پول ها همچنان را در کیسه ای می ریختند .
وقتی کارشان تمام شد ، یکی از آنها ادی را که تا آن لحظه در جای خود بهت زده ایستاده بود به سمت خود کشید و گفت :
_ ما اینو با خودمون می بریم تا مطمئن شیم که به کسی چیزی نمی گین ... ! و از در خارج شدند .
چند لحظه بعد بچه ها که از فرط کنجکاوی در حالت انفجار بودند ، برای رفع این شوق و نجات ادی به دنبال آنها سرازیر شدند ... خورشید در حال غروب بود و همین تشخیص سیاه پوشان را کمی مشکل می کرد .
پس از چند دقیقه راه پیمایی! سیاهپوش ها در کوچه ای تنگ پیچیدند و از نظر ناپدید شدند ، بچه ها خیلی آرام از کنار دیوار سرک کشیدند ...
یکی از ساهپوش ها رو به ادی گفت :
_ خب گریگوری ، اثر معجون مرکب پیچیده تا چند دقیقه دیگه از بین می ره ، کارت عالی بود ، لرد حتما از اطلاعاتی که تا الآن راجع به اون محفل و چهار تا از اعضاش به دست آوردی خوشحال می شه ، مخصوصا حالا که سه تای دیگه شون الآن همین نزدیکی ها هستن و به زودی به دوست دیگه شون می پیوندند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مریدانوس در 1384/11/9 16:48:49
Re: مغازه كتاب EDI
ارسال شده در: پنجشنبه 6 بهمن 1384 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
مری ادی و استرجس یکصدا گفتند:
- خدا کنه!!!
به محض اينكه بچه ها اين حرف رو زدن عده اي زياد به داخل مغازه اومدن!!!!!!!!!!!!!!!
ادي:واي خدا يعني شروع شد
استرجس و بقيه هم در حالي كه داشتن از جاشون بلند ميشدن گفتند:
آره ...............................
همه ي بچه ها شروع به كار كردن ادي به سمت صندوق رفت و بقيه بچه ها هم به درخواستهاي مشتريها رسيدگي ميكردن.
يكي :آقا ببخشيد كتاب خون آشامها رو دارين؟؟؟؟
مريدانوس:بله بله حتما داريم.......صبر كنيد لطفا......
يكي ديگه:ببخشيد آقا كتاب عشق در زندگي رو داريد؟؟؟؟
استرجس :بله بفرماييد ......!!!!!!!!!
طرف خواست كتاب رو بگيره ولي بجاش يك فيش گرفت...
طرف:قربان اين چيه؟؟؟؟؟
استرجس: خب قبض ديگه برو صندوق پولشو بده بيا كتابو بگير.
طرف:آهان........
شخص به سمت صندوق حركت كرد وقتي به صندوق رسيد قبض رو داد به ادي
اونم كه سر از پا نميشناخت سريع گفت:
22 گاليون........
طرف خيلي عادي پول رو داد ادي هم راحت تر پول رو گرفت و روي قبض طرف مهر مغازه رو زد
طرف رفت گتاب رو از استرجس گرفت
در اين بين تمام طرفداران رومسا دورشو گرفته بودن و ازش امضا مي خواستن
رومسا هم كه از خوشحالي داشت گريه ميكرد در حال امضا دادن بود.................................................................

*يك ساعت بعد*
همه ي بچه ها به غير از ادي از حال رفته بودن و خوابيده بودن ادي در حال پول شماردن بود دوروورشو كاملا پول گرفته بود
ادي:369 گاليون
ناگهان
عدهاي داخل مغازه ميشن و ميگن:
دستاتو بزار روي ميز و پولهارو بريز پايين ميز
ادي در حالي كه ترس تمام وجودشو گرفته بود به در مغازه نگاه كرد عده اي سياه پوش در حالي كه چوب دستيشونو به سمت قلب ادي گرفته بودن جولوش ايستاده بودن
يكيشون:بچه ها بيدار شين ديگه.............
استرجس در حالي كه داشت چشماشو ميمالوند گفت:
اينجا چه خبره؟؟؟؟؟؟

برو بچ هنوز از هيچي خبر نداشتن..............!!!!!!!!!!!!!!
چه اتفاقي مي افتاد؟؟؟؟؟؟
ادامه دارد................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه كتاب EDI
ارسال شده در: چهارشنبه 5 بهمن 1384 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
همه با فریاد رومسا از جا پریدند و با هم پرسیدند:
- چی؟!؟!؟!
رومسا از جایش بلند شد و نگاهی به درو دیوار کثیف و خالی مغازه انداخت و بعد رو کرد به بقیه و گفت:
- خوب ...ببینید...اینجا اصلا حال و هوای یه کتابفروشی درست و حسابی رو نداره...
بعد به سمت قسمتی رفت که کتابهای کثیف و رنگ و رو رفته ای به صورت نامنظم روی هم انباشته شده بودند و یکی از آنها را که روی بقیه قرار داشت برداشت و در حالی که آن را ورق می زد ادامه داد:
- خوب من یک سری ایده دارم که اگه اجراشون کنیم ،اینجا بهتر می شه و رون هم دیگه گیر نمیده...
و در حالی که کتاب را سر جایش می گذاشت ، به آنها که با قیافه هایی هاج و واج به او زل زده بودند گفت:
-خوب منتظر چی هستین؟؟؟؟بیاین شروع کنیم دیگه...!!
****
صبح روز بعد
مغازه ی کتاب فرشی EDI
- یکم بچرخونش...آره آره ..خوبه...عالی شد!!
استرجس در حالی که از نردبان پایین می آمد در تائید حرفهای رومسا گفت:
- آره...این یکی خیلی بهتر از قبلیست...!
رومسا در حالی که در دفترچه ی کوچکی که در دستانش قرار داشت چیزهایی می نوشت گفت:
- خوب اینم از تابلوی مغازه!
و بعد دفترش را بست و به استرجس اشاره کرد تا برگردند داخل.
کتابفروشی از زیبایی و تمیزی برق می زد!
همه ی کتابها سر جایشان در قفسه ها قرار گرفته بودند و موسیقی ملایمی از رادیو ی کوچک روی پیشخوان پخش می شد.
اما چیزی که توجه هر کسی را که وارد مغازه می شد به خود جلب می کرد، مجسمه ی بزرگ طلایی رنگی از یک سنتور بود که کتاب قطوری در دستانش قرار داشت و روی کتاب با خط درشت و زیبایی نوشته شده بود:
کتابفروشی ادی
ادی و مری از خستگی روی یکی از مبل های راحتی ولو شده بودند .
رومسا نگاهی به آنها کرد و گفت :
- کار همتون عالی بود بچه ها ! فکر کنم اینجا انقدر خوب شده باشه که رون دیگه نخواد اینجا رو ببنده!
مری ،ادی و استرجس یکصدا گفتند:
- خدا کنه!!!
*************************
خوب دوستان من این پستو زدم که به اینجا کمی سر و سامون داده باشم و حالت کلی مغازه رو هم ترسیم کرده باشم!
امیدوارم با نوشته های قشنگتون اینجا رو فعال کنید که یه موقع بسته نشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه كتاب EDI
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 بهمن 1384 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس هم سر جاي خودش نشست و گفت:ادي چي شد؟؟؟؟
ادي با حالتی سردرگم از پله ها پایین آمد ، کاغذ کثیف و سیاه مچاله شده ای در دستش بود ؛ با خوشحالی گفت :
_ پیداش کردم !
بچه ها : این بود مجوزت ؟!
ادی در حالی که به سمت در خروجی می رفت گفت : بابا بی خیال ! مجوزش مهمه ، حالا کی به شکلش کار داره ؟!
و در را باز کرد و به سمت دفتر رون به راه افتاد ...
در مدتی که ادی نبود ، مری و رومسا و استرجس در حال مگس پراندن بودند و منتظر ، در مغازه قدم می زدند ...
ساعتی بعد ادی با حالتی غمگین وارد مغازه شد ؛
_ رون گیزر داد بچه ها ، اون می گه که این مجوز اولا که ظاهرش آراسته نیست و بعدشم اینکه ، ما فعالیت مفیدی نداریم و خیلی ارزشی بازی در میاریم و حالا هم که دامبل نیست ، نمی تونیم کلاس تقویتی رول پلینگ بریم ... فقط هم یه هفته بیشتر برای ابراز وجودمون در راستای مثبت وقت داریم ، چی کار کنیم ؟!
مری : خب باید یه شیرین کاری انجام بدیم ، چطوره ژانگولر اجرا کنیم ؟!
رومسا : اشتراک بذاریم و تخفیف بدیم ؟!
استرجس : عضوگیری کنیم من عاشق عضوگیریم !!!
ادی در حالی که با تاسف سرش را تکان می داد ، گفت : خب خب ، مثل این که خودم فکر کنم بهتره !
بر روی مبل نشست و به فکر فرو رفت ، مغازه در آرامش کامل بود که ناگهان رومسا فریاد زد : فهمیـــــــــــــــــــــــــدم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مریدانوس در 1384/11/4 18:04:54