هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: انجمن دفاع از حقوق ساحره ها_دفتر ونوس
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱ یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۵

مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۳۳ شنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۱
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
مکان : آداس
زمان : نامعلوم

ملت آداسی بیکار عین چند ساحره از کار افتاده توی آداس نشسته بودند . مادر بزرگه در حال بافتن بافتنی و در عین حال قصه گفتن برای بچه هاش بود . و همه دورش نشسته بودند و با بی حالی به دلاوری های مادربزرگه که داشت از جوونی هاش میگفت یا شایدم خالی میبست گوش میداند .

- خلاصه دختران خوبم ..... خوب گوش کنید اینجاش خیلی مهمه .... بعد من که میدونستم سالی تو یخچاله . مخصوصا رفتم ....
ملت
مادر بزرگه

تنها شخص فعال آداس پیتر بود که هم زمان هم خودشو برای لیلی لوس میکرد هم به حرفهای آستکبارانه لیلی گوش میداد و هم مشغول تمیز کردن و انجام کارهای آداس بود .

پیتر : امر دیگه ای باشه در خدمتم
لیلی : هووووووم برو یه غذای توپ و مناسب حال مادر بزرگه درست کن امروز چیزی نداریم .
پیتر : اطاعت !
مادر بزرگه : اواااا دخترم این چه حرفیه من فقط 34328434080 سالمه هنوز کلی آرزو دارم .
لیلی : ببخشید

مدتی گذشت . مادر بزرگه هنوز مشغول خالی بستن بود :
- .... اهو بچه های خوبم هنوز جریان دایی رو نگفتم براتون یه روز....
هلنا : مادر بزرگه ما خیلی حوصلمون سر رفته .
مادر بزرگه : ها.... ؟ چرا دخترانم !
آوریل : دیگه نسل زز ها منقرض شده . کار ما هم کساد شده .

ناگهان در باز شد و یه نفر اومد تو . ملت با تعجب به هم نگاه کردند .
ونوس : وای چه دختر مامانی ! اسم شما چیه ؟
دختر : من خفنم !
ملت
آوریل : خوب ما هممون خفنیم در این شکی نیست اسم اصلیتو میپرسیم !
دختر : من خفنم . خیلی هم خفنم
در همون لحظه صدای شکستنی شنیده شد .
گییییششششششششششششششششش !!!
بلافاصله ملت آداسی آشفته شدن .
ونوس : عزیزانم صدا از کجا بود ؟ نکنه این آجاسی ها خراب شدن اینجا ؟ نکنه ! عله راه گم کرده اومده اینجا ....
لیلی : نه صدا از طرف آشپزخونه هست . هر چی هست زیر سر این پیتره دست و پا چلفتیه !

لیلی اینو میگه و دوان دوان به سمت آشپپزخونه میره .
صدای لیلی از آشپزخونه :
- ای پیتر بی عرضه .
پیتر : بانوی من عذر منو بپذیرید . حواسم نبود .
لیلی : بیروننننننننن .... !
دوووف دیششششش دوووخ .
پیتر پرواز کنان از جلوی ملت گذشت و از پنجره بیرون رفت و از نظرها ناپدید شد .
چو : اینم از آخرین بازمانده نسل زز ها !!!
دختره : آقا من میگم خفنم شما میگین که نسل زز ها منقرض شده ؟
ملت آداسی

مادر بزرگه : دختر گلم شما چه قابلیت های ویژه ای دارین ؟
دختره : چند لحظه صبر کنید الان براتون یه زز درجه یک میارم .

دختره اینو گفت و از آداس بیرون رفت . ( با این صدا : چیییییووووووون )
مادر بزرگه : چه دختر با استعدادی میخواد برامون زز جور کنه یکم یاد بگیرید همتون رو دستم باد کردین
ملت آداسی

چیییییییوووووون !!! دختره همراه با یه گونی حاوی یک عدد زز وارد شد .
دختره : دیدین چقدر خفنم !
دختره اینو گفت و گونی رو برعکس کرد .
ناگهان لرد جامعه از گونی افتاد بیرون .
ملت آداسی
بلافاصله جو آداس متشنج شد و هر کس به جایی پناه برد .
مادر بزرگه : دختر با لرد جامعه چیکار داری . این یارو الان هممونو میخوره ! ولی چقدر دماغش شبیه سالیه خودمونه فقط جای سبز سفیده !
لرد

دختر خفنه : ملت نگران نباشین . من خفنم . این که میبینید همون کرام یا به عبارتی کریم خودمون یا به عبارتی دیگر یکی از زز های درجه یکه !
ملت آداسی
دختر خفنه با یه حرکت ماسک لرد جامعه رو میکنه .
کرام : های ملت
ملت
دختر خفنه : اگر بخواین بازم میتونم از این زز ها شکار کنما !

................
-------------------------

نکته اول : این رول در جهت فعال سازیه تاپیک بود
نکته دوم : دختر خفنه همون سارا اوانزه
نکته سوم :


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۲۸ ۱۴:۰۱:۱۲
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۲۸ ۱۴:۲۶:۴۶



Re: انجمن دفاع از حقوق ساحره ها_دفتر ونوس
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹ شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۵

فرانک لانگ باتمold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۴۰ جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵
از سنت مانگو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 305
آفلاین
به نام یگانه خالق عشق
طی بررسی های به عمل آمده و مشورت من و ماروولو گانت عزیز به ابن نتیجه رسیدیم که این تاپیک باز شود.
در صورت هر گونه پیش نهاد و اعتراضی در این رابطه در تاپیک ارتباط با ناظرین بیان نمایید . ناظر انجمن فرانک


عضو تیم دراگون (کوییدیچ)
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده
مدیر کتابخانه ی گریفیندور ( خصوصی و محرمانه)


Re: انجمن دفاع از حقوق ساحره ها_دفتر ونوس
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۸۵

آوریل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۷ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷
از کارتن!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 789
آفلاین
«به نام آنکه ساحره را مبارز حقیقی آفرید»

دوستان عزیز، ساحره های گرامی، ززهای محترم، تمامی اهالی آداس :

با سلام

با توجه به تشکیل گروه ارزشی به نام آجاس و به منظور مبارزه با این جواتها که از حد و مرز خود عبور کرده اند و چپ و راست به ساحره ها توهین مینمایند، لازم است که ما یعنی اعضای آداس آنها را از میدان به در کنیم و نشان دهیم که آداس همیشه پیروز است!
بدین منظور، شنبه همین هفته، یعنی 13 خرداد، ساعت 9:30 شب کنفرانسی در مسنجر برگزار میشود تا هماهنگیهای لازم بین اعضای گرامی آداس بوجود بیاید و با اتحاد همیشگی این دشمنان دیرینه را که هر چند وقت اسم عوض میکنند، شکست دهیم!

افرادی که برای شرکت در کنفرانس مجاز هستند و در صورت شرکت نکردن، نمیتوانند تا اطلاع ثانوی در آداس فعالیت داشته باشند :
آوریل
پیتر پتی گرو
هلنا گرانجر
چو چانگ
الکسا بردلی
پنه لوپه کلیرواتر
گابریل دلاکور
آنیتا دامبلدور
لیلی اوانز
دایی ماندانگاس
سارا اوانز
و مادربزرگ مهربون که چه باشه چه نباشه، آداس متعلق به خودشه!!

کسانی که مایلند در آداس باشند و احتمالا اسمشان در لیست بالا نیست، میتوانند از طریق پیام شخصی به من اطلاع دهند تا آنها را در مسنجر اد بنمایم!

پ.ن. تمام موضوعاتی که در این کنفرانس در موردشان بحث میشود، نباید به بیرون از کنفرانس درز پیدا کنند!

پ.ن. من به شخصه هیچ تضمینی نمیکنم که تمامی افرادی که به من پیام شخصی زدند در کنفرانس شنبه شب اجازه حضور پیدا کنند، چون در هر حال ممکن است عامل نفوذی باشند، شرمنده همگی در این مورد!

با تشکر از پیتر عزیز، آوریل!!


ویرایش شده توسط آوریل در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۱۲ ۱۹:۱۰:۳۰

[size=small]جادوگران برای همÙ


Re: انجمن دفاع از حقوق ساحره ها_دفتر ونوس
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۸۵

آرشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۹ چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۹ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از دهکده ی هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 418
آفلاین
بلر با این اتفاق صحنه را ترک کرد و برای اینکه بیشتر از این خجالت زده و ضایع نشوند بقیه جواتها هم ریختند داخل ماشین و زدند ....به چاک!
ناگهان صدای جیغی فضای اتاق را نا آرام کرد.سارا در حالکیه عرق سردی بر روی صورتش نقش بسته بود از تخت به پایین پرتاب شد.
آنیتا و ایدی دست او را گرفتند و کمک کردند تا بر روی تخت بنشیند.
سارا:چی شد.الان کجاییم؟جوات ها کجان؟
ایدی:وقتی شنیدی جوات ها در حال حمله کردن هستند بیهوش شدی و به زمین افتادی.سه ساعته که داری در خواب صحبت میکنی.تو خوابت اسم من و دیان را هم میبردی.مثل اینکه در خواب داشتی جوات ها را افسون میکردی.ولی چیکار کنیم که همش خواب بوده.جوات ها همینک در جلوی درب ورودی ساختمان هستند.حتما خبر داری که تعداد جوات ها از تعداد محفلی ها بیشتر است.
همه ی ساحره ها شروع به اشک ریختن کردند.که ناگهان صدایی از پنجره های ساختمان اداس به گوش آنها رسید.
بلر در حالیکه چوبدستی را در زیر گلویش نگه داشته بود صحبت میکرد:
«با سلام خدمت تمامی ساحره های گرامی.با توجه به پیامی که پرفسور کوییرل برای اجاس فرستاند من بلر سگ کش ضمانت جانی شما را تضمین میکنم.بهتر است به جای اشک ریختن اجازه بدهید تا فردی از اجاس به داخل بیاید و نامه ی ما را به دست پیتر برساند.»
ساحره ها:
و این گونه بود که آرشام بدون هیچ مشکلی قدم به داخل ساختمان نهاد.
ناگهان ساحره ها جوگیرز شده و چوبدستی های خود را نشانه گرفتند.اما لرزش دستشان باعث شد تا طلسم هایشان به در و دیفار برخورد کند.
ارشام که به زمین نگاه میکرد دستمال یزدی موجود در دستش را دو بار در جهت عقربه های ساعت و سه بار در خلاف جهت پیچ داد.و با سرعت دستش را به سمت بالا حرکت داد و سپس پایین آورد.
.....ششششششتلققققققققققققق.....
آرشام:تو مرام ما نیست با آبجی جماعت صحبت کنیم.برید کنار بذارید باد بیاد.
اما ساحره ها ممصمم بودند که اجازه ی عبور ندهند.و شروع کردند به جیغ و ویغ.
آرشام بدون محل گذاشتن به آنها به راهش ادامه داد.در آخرین اتاق طبقه ی دوم پیتر را دید.
پشت میزی نشسته بود و در حال نوشت با پر بر روی طوماری بود.تمام فکرش به نوشتن بود و متوجه حضور آرشام نشد.
آرشام:سامبولی علیکم.
و شروع به خواند نامه کرد
««بسم الروح العظیم و نیکی بی سر.
به نام آنکه پشت مو را آفرید.
سلام و درود خدمت برادر پیتر پتی گرو.
جناب پیتر ایا وقت آن نرسیده است که به سیل خروشان جادوگران بپیوندید.
ایا نباید در ایدئولوژی اداس اندکی تفکر کرد؟
جایگاه یک مرد در ایدئولوژی اداس چیست؟
امروزه همه شاهد 10 رول در کمتر از 12 ساعت بودند.و دیدیم که چگونه جواتیت از قلب اعضا به اوج خود رسید.
در تمام سایت افرادی را میبینید که پش مو خود را به سبک داریوشی مورد نوازش قرار داده اند.و در حالیکه زینجیر و دستمال یزدی را همیشه همراه دارند اهنگ جوات یساری میخوانند.
من صمیمانه از شما میخواهم که به این سیل بپیوندید .همین امروز که فردا را فرصتی شاید نباشد.ایندگان ممکن است لقب هایی همانند زذ بودن را به بعضی ها بدهند.
بلر سگ کش.11/3/85 »»
و از ساختمان خارج شدند.
این بود ماموریتی که با موفقیت به پایان رسید.
---------------------
ای ساحره ها کجای پست را میخواهید ادامه بدهید؟
من پیشنهاد میکنم که به هیچ وجهی فکر ادامه دادن این پست را از سراچه ی ذهنتان عبور ندهید.
جا داره از تمامی جوات ها هم تشکر کنم:ماری.بلر.آنی مونی.نیکی پلنگ.هدی نوک طلا.بلی سر زن.فری پشت مو.دادی تاکسی.7 سیبیل.کفی طناف.سدی خیلی خیلی خیلی ...با مرام...و مستر زابینی.


ویرایش شده توسط آرشام در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۱۲ ۱۷:۰۱:۴۳
ویرایش شده توسط آرشام در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۱۲ ۱۷:۰۴:۲۱

[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به


Re: انجمن دفاع از حقوق ساحره ها_دفتر ونوس
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵

ایدی مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۱ چهارشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۸۶
از قصر باشکوه مالفوی...!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 166
آفلاین
خب با اجازه ی سایر اداسیهای قدرتمند من میخوام تا یه حدی کار رو یه سره کنم!
------------------
در حینی که اجاسیها میدویدند و اداسیها میخندیدند(!)یک دفعه سردسته ی جواتها فرمان ایست داد:

-"ببینم ما داریم فرار میکنیم؟"

بلیز:

-"نه داش بلر داریم در میریم!"

بلر:

-"این تو مرام جواتا نیست.بچه ها عقب گرد بسمت اداس!"

اجاسیها که گوئی با این حرف جانی دوباره در آنها دمیده باشند،مثل قوم مغول شیرجه رفتند بسمت در اداس که به خیال خود ساحره ها را فراری بدهند.
آیدی با دیدن این عقب گرد وحشیانه پوز خندی زد و گفت:

-"بچه ها آماده اید نقشه رو عملی کنیم؟"

برق شرارت در چشمان بچه ها نشان از توافق بی چون و چرایشان بود.استاد شیطان داد زد:

-"پس همگی با هم:1...2...3...دخی شو"

در یک لحظه تمام چوبدستیهای ساحره ها به طرف جواتها نشانه رفت و بعد از فریاد دخی شو........
دیگر هیچکدام از ساحره ها از خنده توان بند شدن روی پا را نداشتند!
بلر با دیدن ریسه ها و فریادهای شادی ساحره ها به دوستانش خیره شد و ناخود اگاه زد زیر خنده:

آنی مونی یک استین حلقه ای گل دار با شلوار بگ به تن داشت،دنیس ارایش غلیظی شده و موهایش را چهل گیس کرده بود،موهای نیک طلایی شده و با روبان نارنجی پاپیون زده بود و از همه بدتر ماروولو جوراب شلواری بپا داشت.بعد از نیمساعت خندیدن بلر متوجه نگاههای تحقیر امیز ساحره ها و ایضا جواتها به خودش شد.و وقتی با شک به خود نگاه کرد....
گوئی توپی از خنده منفجر شد.تمام افراد حاضر به او میخندیدند و چند نفر در حال غش کردن و روده بر شدن بودند.موهای بلر شینیون شده ،چشمانش را لنز آبی گذاشته ،سرخاب سفیداب مالیده با دامن کوتاه و بلوز یک وری گل گلی جلوی بچه ها ایستاده بود و بجای چوبدستی هم یک بادبزن در دست داشت!
بلر با این اتفاق صحنه را ترک کرد و برای اینکه بیشتر از این خجالت زده و ضایع نشوند،بقیه جواتها هم ریختند داخل ماشینها و زدند....به چاک!

---------------------------------
ها ایه! بچرخ تا بچرخیم!جواتهای ضایع لطفا خودتون رو بیشتر ضایع نکنید چون خودتون هم به قدرت ما پی بردید....
با احترام
A.M


"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر


Re: انجمن دفاع از حقوق ساحره ها_دفتر ونوس
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
جواتی ها گوشه خیابان بروی هم در حالت دراز کش ولو شده بودند! گهگاهی یکی از آنان تکان می خورد ولی دوباره بیهوش می شد. بعضی ها به دلیل اینکه در زیر باز سنگینی مجال نفس کشیدن نمی یافتند و خود به خود بیهوش می شدند . بعضی ها از بوی بدی که فضا را فرا گرفته بود در هوا اکسیژن نمی یافتند و بعضی دگر که در سطوح بالایی بودند و با نگاه کردن و خانه آداس به یاد آوردن چهره زیبا آداسی ها دوباره در خیالات خوش فرو می رفتند! چه غلطا!
در آن سو بروبچس باحال و خفن آداسی به شدت مشغول نقشه کشی بودند! دیانا:
_چطوره از پشت بهشون حمله کنند...به طوری که نفهمن از کجا خوردن !!!
آنیتا نگاهی متفکرانه به چهره ی وی افکند و گفت:
_این هم فکر خوبیه.....ولی تو یه مرام آداسی نیست که نالوتی بازی در بیاره!!
سارا همچنان که به زمین خیره شده بود گفت:
_آنیتا دوباره زدی به دنده لوتی گری ها!!! بی خیال بابا....ما از دختران نجیب زاده شهریم !
و سرش را بالا آورد و در چشمانش نگریست. آنیتا سرش را به زیر افکند و دیگر هیچ نگفت! ایدی در موافقت از حرف آنیتا گفت:
_آنیتا راست می گه! تو این یکی مورد باهاش موافقم. بهتره رو در رو مبارزه کنیم !
مورگانا که دیگر خسته به نظر می آمد گفت:
_اصلا بهتره همین الان که بیهوشن بفرستیمشون اون دنیا......من که دیگه نمی خوام حتی ریختشونو ببینم !
ونوس در حالی که سرش را تکان می داد گفت:
_خیله خب باشه ......پس باید یه فکر دیگه کنیم!
سارا:
_بهتره بریم کشیک بدیم و وقتی از جا بلند شدند بالای سرشون باشیم و همون جا بهشون حالی کنیم که یا با پای خودشون می رن یا اینکه دیگه با زندگی وداع کنند !
همه با موافقت سرها را تکان دادند و آماده شدند تا بروند و خودشان آن ها را بهوش بیاورند. زیرا وقت گرانبهای ساحره ها با ارزش تر از آن است که بخواهند آن را برای یه مشت جواتی لاته لوت هدر بدن!
به این منظور به سوی آن ها رفته و صرف سه سوت همه را به هوش آوردند. بلرویچ و مونتاگ و بلیز که هم چنان تلو تلو می خوردند به آداسی ها می نگریستند. سارا شروع به صحبت کرد:
_خب لاتای در پیتی.......شما دو تا راه دارید: یا اینکه اینجا وایسیت جنگ تن به تن کنید که در این صورت همهتون با یک فوت اون دنیایید و راه دوم اینه که من تا 3 می شمارم و بعد از اون دیگه شما رو نبینم! خب کدوم راه ؟؟؟؟؟؟؟
اما همه با چشمانی خیره بدون توجه به صحبت های سارا غرق در زیبایی آنان شده بودند. ونوس جلو رفت. چانه ی مونتاگ را گرفت و صورتش را در حالی که به دیانا خیره شده بود به سمت خود کشاند و گفت:
_شنیدید چی گفت؟؟؟ زود تر تصمیم بگیرید !
آجاسی ها با این حرف ملتفت قضیه شدند و در حالی که آب دهانشان را قورت می دادند به چوب دستی های آماده در دستان ساحره ها چشم دوخته بودند. بلرویچ رو به جواتا:
_رفقا اوضاع خطریه بهتره رفع زحمت کنیم یه موقع دیگه خدمت برسیم....موافقید؟؟؟
و ثانیه ایی بیش نگذشته بود که دیگر لاتی به چشم نمی آمد و خیابان از وجود آن ها خالی شده بود. جواتا تا یک کوچه در خیابان بعدی دویدند و سپس ایستادند و نگاه را رد و بدل کردند .
ساحره های جوان و با مرام آداسی در حالی که دویدن آن ها را می نگریستند به این صورت می خندیدند!
________________________________________________

خب اجاسی ها خواستید دوباره خودتونو برگردونید.....والا شکست رو قبول کنید! دیانا جان اصلا بازم نیست معذرت خواهی کنی....حقشونه می خواستن حمله نکنن !
از همه ساحره های عزیز کمال تشکر رو دارم! دمه همه گرم!

سارا اوانز



Re: انجمن دفاع از حقوق ساحره ها_دفتر ونوس
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵

دیانا مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۵ جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۴
از خونمون( قصر مالفوی ها)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 196
آفلاین
ای جان ... من عاشق دعوام ! دعوایی که ما توش پیروزیم ! البته ما که همیشه پیروزیم این موضوع دیگه تکراری شده
ارتش جوات ها و اداسی ها رو به روی هم بودن ...
همین که انیتا میخواست سه دو یک بگه و هنوز دو رو نگفته بود یهو همه جواتا کف کردن و بعدش غش کردن
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اداسی ها که گیج شده بودن با تعجب به هم نگاه میکردن
چی شد ؟
چی شد ؟!
ما که هنوز حمله نکرده بودیم !!
بیچاره ها اینقدر ترسیده بودن که هنوز شروع نکرده بودیم غش کردن !
ایدی با لبخندی موذیانه به بچه ها اشاره کرد پشت سرشون رو نگه کنن
پشت سر اداسی ها میشد رو به روی جواتا !
دیانا وارد ساختمان اداس شده بود و جواتا تا اونو دیدن همه کف کرده بودن !
دیانا باخنده ای گفت : چی شد ؟ من که تازه اومدم ! اینا چرا غش کردن ؟
ایدی : حقا که خواهر خودمی ! زیباییت باعث شد که اونا غش کنن !
دیانا : اییییییییییییش ... چه بی جنبه
مورگانا : بیچاره تو عمرشون خوشگل ندیدن .... قبلش هم دو سه تاشون کف کرده بودن راستی سامانتا کجاست ؟
دیانا که ناراحت بود گفت : من و سامانتا داشتیم برنامه ها رو هماهنگ میکردیم برای همین دیر رسیدیم اونم میاد !
ایدی : چیه دیانا ؟ حالت بده ؟ نکنه دلت واسه این جواتا سوخته ؟
دیانا با نگاهی شیطانی گفت : مگه اینا هم دل سوختن دارن ! یه مالفوی هیچ وقت دلش واسه هیچکی نمیسوزه
من فقط از این ناراحتم که اونا به چه حقی جرات کردن به من نگاه کنن ... اونا حتی لیاقت نگاه کردن به من رو ندارن ! نه تنها به من به هیچ ساحره ای !
همه اداسی با هم : ای ول بابا ! تو آخرشی
دیانا : لطفا از این کلمات جواتی استفاده نکنین چون حالم به هم میخوره ! اونا در سطحی نیستن که ما بخواییم مثله اونا حرف بزنیم
سارا که داشت به انیتا چشم غره میرفت گفت : تقصیر این انیتاست ! حرفای باباشو اینجا میزنه ما هم حوسمون نیست تکرارشون میکنیم
مورگانا که داشت با پا جنازه های جواتی ها رو این ور و اونور مینداخت و البته بینیشو گرفته بود گفت : حالا بیاین اینا بندازین بیرون تا همه جای ساختمون رو بوی گند برنداشته.... اه خفه شدم
آنیتا چوبش رو دراورد و به مورگانا گفت : بابا اینا که جنازه نیستن که اینجوری با پا پرتشون میدی دو سه ساعت دیگه به هوش میان !
البته هر چند که بعید میدونم هوش هم داشته باشن که بخوان به هوش بیان ! مو هاهاهاهاها
سارا هم داشت با چوب دستیش به انیتا و مورگانا کمک میکرد که جواتا رو بیرون بندازن وقتی این کار تموم شد سارا با وردی تمام تیکه های دیوار رو کنار هم چسبوند و دیوار به حالت اولش برگشت
بعد رفت و پیش بقیه نشست
ونوس و ایدی و دیانا داشتن صحبت میکردن و برنامه های بعدی رو تنظیم میکردن که سارا و انیتا و مورگانا هم پیش اونا اومدن تا بحث رو گسترده کنن و چنان نقشه ای بکشن که هیچ بشری نتونه از ثانیه بعدی اجرای نقشه باخبر بشه !
__________________________________________________
خودم رو معرفی میکنم البته نیازی به معرفی نیست چون همه منو میشناسن
من دیانا مالفوی خواهر ایدی و دراکو
از اسم مستعار زیاد خوشم نمیاد ولی چون ایدی استاد شیطان هست و خواهر بزرگ منه و همه چیزا رو اون یادم میده بهم میگن شاگرد شیطان البته میتونین دیان هم صدام بزنین
من از تمام جادوگرا متنفرم البته به غیر از داداشم دراکو و پدرم لوسیوس و یکی که به شما ربطی نداره کیه !
چرا ؟؟؟ چون من یک مالفوی هستم و اصلا هیچ جادوگری به غیر از اونایی که گفتم لیاقت نداره که من خوشم ازش بیاد و یا نسبت به اون هیچ احساسی نداشته باشم
خیلی مغرورم و به این مغروری افتخار میکنم ! ( چشم بعضی ها که میگن فمنی ها مغرورن برید حالشونو بگیرین دراد )
__________________________________________________
خرج از رول این رو هم بگم که آقایون جوات بی زحمت بهتون بر نخوره اینا فقط در حده روله ! من منظوره بدی نداشتم و برای اینکه داستان رو بهتر کنم اینجوری گفتم !
با تشکر دیانا شاگردشیطان


تصویر کوچک شده
مهاجم یک تیم همیشه پیروز فمن


Re: انجمن دفاع از حقوق ساحره ها_دفتر ونوس
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1323
آفلاین
_ مادربزرگه؟ میگی چی کار کنیم؟
این رو آوریل گفت که داشت دنبال چوبدستی خودش میگشت. مادربزرگه داشت فکر میکرد و فکر میکرد! سارا یهو گفت:
_ میگم بیاین باهاشون حرف بزنیم!
مورگانا یکی میزنه توی سرش و میگه:
_ مگه اونا حرف حساب حالیشون میشه؟!!
ملت ساحره هنوز می خوان جواب بدن که بچه ی طناف میپره وسط و میگه:
_ نه! ولی جواتی حرف زدن حالیشون میشه!!... سماها تا اون موقع، چوباتونو جدا کنین و زینجر حاضر کنین!
** جوات ها دارن مثل باقالی می خندند(!) که یهو یه ساحره می یاد جلوشون و میگه:
_ به به! سامبولی بلیکم( نگین متقلبی، خودم از خیلی وقت پیش اینو یاد داشتم)... جواتیان جوات صفت!
بلر سگکش لنگشو یه تابی میده و میگه:
_ آبجی! برو داخل، اینجور جلو باباتون نمیشه روتون دس بولند کرد!
آنیتا گردنشو می شکنه و میگه:
_ بیبین داش بلر! اگه بابای ما طنافه، ما هم بچه طنافیم! فک نکن کم می یاریم!
ملت جوات: اوووووووووو!!!
آنیتا یه زیر چشمی به ساحره ها نگاه میکنه و میبینه که هنوز مشغولن. پس ادامه میده:
_ بیبین داش بلر! راستیتش، اومدیم ارشادت کونیم!...
آنی مونی که یه ذره زبون در آورده بوده، میگه:
_ اوا؟! آخ واس چی؟! دلم کباب شد!
آنیتا یک نگاه عاقل اندر سفیه به آنی مونی می ندازه و میگه:
_ بیبینین داشای من! طبق اسلام، یا باید به راه راست هدایتتون کونیم، یا هم....
ملت جوات با خنگی ای جواتانه میگن:
_ یا هم چی چی؟؟!
آنیتا یه نگاه یه ملت ساحره میکنه و میبینه که اونا آمادن. دستشو می بره طرف گردنش و گردنبندش رو باز میکنه، و دور انگشتش میپیچه و میگه:
_ یا هم ریختن خونتون حلاله!
7 سیبیل در حالی که پوزخند میزنه، میگه:
_ با این ؟؟!!...هر هر هر!!
انیتا زیر لب میگه:
_ بازیوس!
و زنجیر گردنبندش یهو بزرگ میشه و میشه زینجر! ونوس می یاد جلو، چادر گل گلیشو باز میکنه و ملت جوات می بینن مثل این هفت تیر کشا، هزار و شونصد نوع قمه و کارد و تفنگ و ایناها زیر چادرشه! سارا از توی پاچه شلوارش یک چماق میکشه بیرون، ایدی از گل سرش دو تا چاقو محشر می یاره بیرون، آوریل گیتارشو به حالت چماق توی دستاش جابجا میکنه و مورگانا آفتابه مرلین رو میکشه بیرون و فلور چکشش رو آماده میکنه! البته همشون وندای خودشون رو هم در دست داشتند!
حالا جنگی برابر در پیش بود، با این تفاوت که تنها با لبخندی از سوی یک ساحره، قلب جواتی آب میشد و غش میکرد!
----------------------
موهاهاهاها! حالا بجنگین!!!


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: انجمن دفاع از حقوق ساحره ها_دفتر ونوس
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵

دنيس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۰۳ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
اداسي ها كه انتظار داشتن اونها از پشت بوم وارد شن منتظر اونا بودن
در همين حال رو پشته بوم يكي داد زد:
بياين پايين من كليدو دارم
همه به پايين نگاه كردن ديدن دنيس با يه تانك بيرون وايساده
بلر با صداي بلند گفت:چاكر داداش دنيسم هستيم
همه رفتن پايين توپ اماده شليك بود و چند دقيقه بعد
بنگ...............
ناگهان اداسي ها ديواري را كه جلوشون ميديدن ديگه نيمديدن و در عوض يك تانك جلوشون ميديدن

ماروولو در حالي كه ذوق كرده بود گفت:حقا كه اين پشت مو را بيخودي نذاشتي
دنيس كه داشت از غرور ميمرد گفت:ماري جون مرام ما سر به فلك كشيده
اني موني گفت:خوب ديگه حالا ما كارهاي مهم تري داريم و با شوق و ذوق به اداسي ها نگاه كرد كه از تعجت دهنشون باز مينده بود
كفي گفت:نميخواين يه چايي اين دشمنان قديمي را مهمون كنين
در عرض ايكي ثانيه همهي چوبدستها ديگري را نشانه گرفت
نفسها بند امده بود(البته فقط نفس اداسي ها)
ونوس داشت پيش خودش فكر ميكرد تا اولين نفرينو زدن پخشه زمين انگار به اون اصابت كرده بله نقشه خوبي بود اولين نفرينو 7 سيبيل زد كه ناگهان همه اداسي ها پخش شدن همه پيش خودشون فكر ونوس را ميكردن اجاسي ها كف كردن

اداسي كه ديدن به شدت ضايع شدن بلند شدن اما در اين زمان بود كه اجاسي ها شروع به خنديدن كردن
حالا چوبدستي ها قاطي شد و هر كي چوبدستي يكي ديگهه را برداشته بود كار با اين چوبدستي هايه جديد شخت بود
________________________________
ايا اجاسيها اداس را تسخير ميكنند سرانجام اين ساحره ها چه ميشود؟همه ميميرند؟


تصویر کوچک شدهحالم بده حالم بده نگو به من ناظر شدن نيومدهتصویر کوچک شده


Re: انجمن دفاع از حقوق ساحره ها_دفتر ونوس
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
در داخل آداس

همه مشغول حرف زدن بودند و يكي يكي خود را معرفي مي كردند. ونوس كه مشتاق شده بود فعاليت هاي آداس را تحت يك عمل سريع الاتفاق گسترش دهد و به جامعه جادوگري كه دوباره به سر جاي اولش باز گشته بود نشان دهد كه هنوز قدرت در دستان ساحره هاي پر توان است و هيچ كس نمي تواند جايگزين آن ها شود....به طور واضح بگم كه اين رو توش گوشتون فرو كنيد جواتي ها!!!!
همه به نحوي سرگرم بودن كه ناگهان صداي سارا فضا را شكافت و نظر همه را به خود جلب كرد:
_بچه ها...هيسسسس.....يه لحظه ساكت....گوش كنيد!!!
صدايي مانند اره برقي از سوي در شنيده مي شد. يعني چه اتفاقي باعث شده بود بخواهند در را با اره برقي باز كنند!!!! ونوس از جا بلند شد و به نزديكي در رفت. سپس در حالي كه پوزخندي بر لب داشت بازگشت و رو به قيافه هاي متعجب ساحره هاي عزيز گفت:
_فكر مي كنم هنوز روشون كم نشده.. ..بايد يه درس ادب حسابي بهشون بديم تا ديگه خيال آجاس و آداس رو از سرشون بيرون كنن!!!
همه كه تقريبا از اتفاق در شرف وقوع با خبر شده بودند با اسم آجاس بار ديگر به سوي ونوس بازگشتند! ونوس:
_اسم گروهشونه... ...نتونستن ببينن ما اسم اختصار داريم!!!
سارا جلو آمد و در حالي كه چوب دستي اش را بيرون ميكشيد خطاب به همه گفت:
_خب حالا نوبته ماست... ..از هيچي براي ادب كردنشون دريغ نكنيد!!
مورگانا:
_البته اگه بتونن در رو باز كنن.....
و به ونوس چشمكي زد!


در خيابان....كنار در آداس!

_لامسب باز نمي شه...عجب سيريشيه ها !!!
ماروولو كه در ماشين نشسته بود تا شاهد ويران شدن خانه باشد با اين حالت جلو آمد و خطاب به بليز كه سخت مشغول اره كرده دستگيره در بود گفت:
_داداش من...عزيز من.. .خيلي آيكيويي به جون خودم!! مگه من به شماها نگفتم بايد از جادو استفاده كنيد....بيام در اون آجاستون رو تخته كنم ؟؟؟؟؟؟
بليز نگاهي به بلرويچ كه اكنون به اين صورت در آمده با خشم افكند سپس چوب دستي اش را در آورد و به سمت در نشانه رفت. ورد را زمزمه كرد.... در هم چنان بسته بود! بار ديگر، نه فايده ايي نداشت. عصباني شده بود با فريادهاي پي در پي مرتب طلسم را تكرار مي كرد !
بلرويچ به مونتاگ اشاره كرد. آني موني به سرعت جلو آمد و بليز را كه اكنون صورتش از خشم فوران مي كرد را گرفت و سعي مي كرد در مقابل تقلاهاي او مقاومت كند!!!!
_مي كشمتون....خودم با اين دستام خفتون مي كنم....حالا ميبينيد....ولم كن.. .ولم كن تا در رو بشكونم برم تو....برم يه حالي از اين ها بگيرم كه خودشون كف كنند!
ماروولو به قيافه او مي نگريست و با صداي آهسته گفت:
_يه مشت خل و چلو دور خودمون جمع كرديم......اين كه با اين عصباني بشه واي به حال وقتي كه بريم تو !!!!!
بلرويچ اشاره به بچه ها گفت:
_فكر نكنم از اينجا بشه رفت تو....خيالي نيست از پشت بوم شروع مي كنيم!!
و به اين ترتيب همه به سمت پشت بام به راه افتادند....غافل از نقشه ايي كه آداس برايشان كشيده بود !!
____________________________________________________

خب خب خب....ساحره ها منتظر ادامشم!! !

ارادتمند
سارا اوانز








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.