جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  182 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  201 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  293 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 شهریور 1385 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
میزگرد مستطیلی!


تصویر فید تو بلک می شه و بعد یواش یواش روی یه استودیو واضح می شه.
عده ای دور میزی مستطیل شکل نشستن و دارن بحث می کنن ... تصویر ها پیاپی عوض می شن و افراد مختلفو دور همون میز نشون می دن که دارن به گرمی با هم بحث می کنن ... از کودکستانی ها(!) تا پیرمردهای سالخورده ای همچون دامبلدور ... همه و همه پشت این میز نشون داده می شن که در حال بحث کردنن .

بعد از مدتی تیتراژ برنامه به اتمام می رسه و استودیوی فعلی نشون داده می شه که همون میز مستطیلی وسطشه و دورش صندلی هایی چیده شده که روشون افرادی نشستن.
در مرکز تصویر گزارشگر لبخند به لب ، کاغذاشو جابجا می کنه و گلویی صاف می کنه و شروع به حرف زدن می کنه :
_با سلام خدمت شما بینندگان عزیز برنامه ... باز هم با برنامه ای دیگر از سری برنامه های میزگرد مستطیلی در خدمتتون هستیم ... همونطور که می دونید این روزا بحث های زیادی شده و بازار بحث خیلی داغ بوده ... در این برنامه می خوایم به همراه مهمانان عزیز برنامه نگاهی گذرا به این بحثها بیندازیم ... از مهمانهای محترم برنامه می خوام اگه صحبتی برای آغاز برنامه دارن ، از راست به چپ ، به ترتیب قد ، از پیر به جوون شروع به صحبت کنن !

یهو هر سه تا مهمان برنامه با هم شروع به صحبت می کنن ... همهمه ای به پا می شه که با سرفه بلند مجری خاتمه پیدا می کنه ... ولی دوباره شروع می شه .
ولدی : من از همه پیرترم باید اول صحبت کنم
سرژ : من از همه قد بلندترم ... مگه نشنیدید مجری چی گفت ؟
کوییرل : مجری گفت از راست به چپ ... پس اول نوبت منه !
مجری : خوب مثل اینکه دوستان خیلی اشتیاق دارن تا اول از همه با شما بینندگان پرشور این برنامه ارتباط برقرار کنن ... از پرفسور کوییرل شروع می کنیم .

کوییرل اول یه نگاه فخرفروشانه به بقیه می اندازه ، بعد روشو به دوربین می کنه و شروع به صحبت می کنه :
_سلام بینندگان عزیز ... پرفسور کوییرل هستم ، دارای لیسانس آسلام شناسی از دانشگاه جادوگران ، یک سال سابقه مدیریت مدرسه دارم و حدود یک سال و اندی هم سابقه مدیریتی دارم ... در خدمت شما هستم ... آقای ولدمورت بفرمایید .

ولدی : با سلام ... ولدی کچل ، ببخشید ارباب ولدمورت کبیر هستم ... دارای لیسانس حسابداری از دانشگاه آزاد ابرقو ، سابقه مدیر کلی در حدود یه مدت مدید(!) ، مدیریت گروه های مخوف به مدت دو سه ماه و سابقه خشانت های بی مورد و با مورد به طور نامحدود ! ... امیدوارم مفید واقع بشم ... آقای تانکیان از شما دعوت می کنم که بحث رو به دست بگیرید و بعد از معرفی ، موضوع اول رو مطرح کنید .

سرژ : ممنون آقای ولدی کچ ... ببخشید آقای ولدمورت ! بنده هم سرژ تانکیان ، خواننده مشهور و معروف و قدیمی و کهنه کار ، دارای مقام و کاپ حنجره طلایی ، برنده سیصد بار تندیس بهترین نویسنده کشور جادوگران ، دارای مقام اول ریش بلند جهان و در آخر نوکر همه بینندگان عزیز هستم ! ... خوب به دعوت آقای ولدی ک ... ببخشید ولدمورت بحثو شروع می کنیم ... یکی از مهمترین بحثهای این چند روز ، بحث کوپن قند و شکر و روغن نباتی بود ... حتی ما شورشهای متعددی رو هم در راستای این گرونی دیدیم ... به نظر من که باید وزیر جدید روی کار بیاد تا قیمت قند و شکر و روغن متعادل بشه ، در ادامه این ارزونی هم قیمت روغن زیتون و وازلین و دیگر مشتقات روغن هم کم می شه و پیامد های خیلی خوبی داره!

ولدی : به مسئله خیلی خوبی اشاره کردید آقای تانکیان ... به نظر من هم قیمت قند و شکر و روغن به یکی از دغدغه های بزرگ من و خیلی دیگه از مردم تبدیل شده ... باید سریعا به افراد زیر دستم دستور بدم که با فروشنده های این اجناس یه صحبتهای مختصری داشته باشن ! ... حقیقتش به دلیل این گرونی من چند روزه از خرید واکس مو و زدن اون به موهای سرم عاجزم .

سرژ : می بخشید واکس رو به کله کچ ... می بخشید حواسم به کلاه گیستون نبود!

کوییرل : مزاح خوبی بود آقای تانکیان ! ... نظر من اینه که باید در این موارد به دین آسلام رجوع بشه ... بهترین راه حلها همیشه در این دین جستجو شده و پیدا شده ... بیایید همه آسلامی باشیم !

مجری : ممنون از همه شما ... خوب آقای تانکیان نمی خواید محور بعدی بحث ما رو مشخص کنید ؟

سرژ : محور بعدی ؟ ... من که غیر این معضلی که بیان شد دیگه چیزی برای بحث کردن به ذهنم نمی رسه ... فقط ...
مجری : فقط چی ؟
سرژ : هیچی می خواستم بگم بحث وزارت ، ولی ارزش بحث کردن رو نداره ... آقایان کوییرل و ولدی ک ... ببخشید ولدمورت ، شما چیزی به ذهنتون می رسه ؟
ولدی و کوییرل :

مجری : خوب پس بینندگان عزیز بحث ما همینجا خاتمه پیدا می کنه ... از اینکه با شور و شوق این برنامه رو هم دیدید متشکریم ... منتظر نظرات سازنده شما هستیم ... تا برنامه بعدی خدانگهدار .

دوربین از روی میزگرد زوم اوت می کنه ... همه از روی صندلی هاشون پا می شن و مشغول تعارف های معمول می شن ... دوربین یواش یواش فید تو بلک می شه ........................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 شهریور 1385 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ای در این زمین
بچه:بابا جون بزن اون کانال. من میخوام فیتیله جمه تعطیله لو نگاه کنم.
پدر:برو بچه.دارم نماز جمعه نگاه میکنم
بچه:ماااااااااامااااااااااااان این بابا نمیذاله من فیتیله لو نگاه کنم
مامان در حالیکه چاقوی سبزی خرد کنی را در هوا میچرخونه به سمت بابا میاد
بچه:ای ول مامانی.بزن حالش لو بگیل

نیم ساعت بعد
بچه در حال دیدن برنامه ی فیتیله جمعه تعطیله
پخش مستقیم
-خوب بچه ها.حالا به بخش جدید برنامه میرسیم.قراره عمو ادوارد برامون قصه های واقعی بگه.قبلش یه دست یه هورااااااااااااااا
-هورررااااااااااااا

دوربین میچرخه و تصویر یک جن پر حکمت را نشان میده
عمو ادوارد:سلام بچه ها.من میخوام براتون از یه سرزمینی قصه بگم که مردمش خیلی بزرگ بودند!شاهی بر این سرزمین حکومت میکرد که شما باهاش بیشتر اشنا میشید.در پگاه روزی از شهریور،شاهی با حکمت اما ناآشنا به اصول سلطنت بر نشست و اسب را در راه بالا گونه ی شهر، در تک افکند.
ادوارد حرف خود را قطع میکنه و دستش را بر گوشش قرار میده.
صدا:این چه وضعشه؟اینا که نمبفهمند چی میگی؟داری تاریخ بیهقی تعریف میکنی؟
ادوارد:ببخشید بچه ها
و یک جسم کوچک سیاه رنگ را از درون گوش خود بیرون میکشه و سپس صدای شکسته شدن از زیر کفشش شنیده میشه.
ادوارد:داشتم میگفتم.اسب را در راه بالا گونه ی شهر در تک افکند.چون رسید برجای بداشت و نظری از روی بطر به زیر پای خود انداخت.در پسش امارت و در آن پایین،امت جادوگر تن در کار داشتندو چون از احرار بودند به پادشاه نظر نکردند.گویا کوچکتر از آن است که قابل تشخیص باشد.
ادوارد ساکت شد و خیره به دوربین نگریست.در افکارش خاطرات گذشته را به یاد می آورد و لبخندی تلخ بر لبانش شکل گرفته بود

بازگشت به خانه ای در این زمین
آرشام:بابا جون میخوام نماز جمعه ببینم
زن:بیخود میکنی.میزنی اون کانال یا با همین چاقو بزنم.....
بچه:ای ول مامانی.بزن حالش لو بگیل
ارشام:فقط به خاطر بچه میذارم کانال رو عوض کنی.فکر نکن ازت....
صدای ارشام در گلو خفه شد.چون چهره ای آشنا را در میان بچه ها میدید
آرشام:این ادوارده.این ادوارده.دیدید من دیوونه نیستم.ما با هم تو یکی از تیم های جادوگران بودیم.اول شدیم با هم.با هم از اون سرزمین اخراج شدم

پنج دقیقه بعد
در خیابان:
ارشام در پشت پیکان گوجه ای نشسته و در حال گوش کردن به آهنگ جوات یساریست.
تابلوی کنار خیابان:جام جم(مستقیم)

پخش مستقیم
ادوارد:داشتم میگفتم. چون از احرار بودند به پادشاه نظر نکردند.گویا کوچکتر از آن است که قابل تشخصی باشد.پادشاه خواست که فریاد کند تا که قدرتش آشکار کند از در انصاف خارج گشت و تذکره ای با توقیع به اسکدار سپرد تا نزد اولیا برساند"فلانی و فلانی انبساط کرده اند و در حضور ما با صدای بلند خندیده اند.باید آن ها را اعدام کنید"
اولیا که از استظهار اعیان و بنوایان در اوهام بودند،بحل کردند و حکم بر تبعید دادند.دو بزه کار بی بزه در ضراء به رسم متعارف ،بیمحابا بانگ برداشتند،لیک جزء اذناب بودند و فریادشان ذرات هوا را نیز مرتعش نمیکرد.آن دو از جامعه ی جادوگری به بادیه رانده شدند.من یکی از آن دو نفر بودم و دیگری دوستم آرشام بود.چند سالیه که ندیدمش دوست دارم......

در خیابان:
آرشام به جلوی در صدا و سیما میرسه.
نگهبان:بدون کارت نمیتونی وارد بشی
آرشام سی داداش؟در همون حال به اناکین فکر میکنه و چکشی در دستانش نمایان میشه.
نگهبان ها یکی پس از دیگری به زمین می افتند و آرشام به ادوارد قدم به قدم نزدیک تر میشه.
اخرین نگهبان:اقای محترم اونجا پخش مستقیه.نمیتونی وارد بشی.
ارشام:...بوق.....اینم چکش آخر

پخش مستقیم
ادوارد:من یکی از آن دو نفر بودم و دیگری دوستم آرشام بود.چند سالیه که ندیدمش دوست دارم ...
-آرشام ؟
آرشام:
ادوارد پرید و آرشام رو در اغوش گرفت.قدش به سختی تا سینه ی آرشام میرسید اما مرامش منو کشته(جو گیر شدم )
ادوارد:چه خبر؟تونستی بفهمی چه شکلی میشه وارد دنیای جادویی شد؟من چند سال پیش اوریل و ققی و فنگ رو هم دیدم.اونا هم عین ما اخراج شده بودند
در همین لحظه تصویر آهسته ی گل های تیم ملی ایران در بازی دیروز بر تی وی ها نمایان میشه .....

بچه:مامان بابایی لو سانسول کلدند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1385 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
_خانم اون ریسیورو روشن کن بزن جی تی وی ببینم چی داره ...
_وا ! ... مگه این مامورای وزارت دیشمون رو از پشت بوم ننداختن پایین ؟
_بابا حلبی بود دیگه رفتم دو هزار تومن یه دیش دیگه خریدم !
_دستت درد نکنه ... الان می زنم
بیب...(صدای روشن شدن تلویزیون)

تلویزیون داره تیتراژ یه برنامه دوربین مخفی رو نشون می ده...یه اتاق که چراغش روشنه و پرده پنجرش کناره ... بوووووووووووووووووووووووووووووووق ! ... تصویر عوض می شه و یه باغچه رو نشون می ده که یه نفر توش قایم شده و هر کی رد می شه یه لگد به بوقش می زنه ! ... بعد طرف برمیگرده هیچکسو نمی بینه سرژو فحش می ده !

تصویر سیاه می شه و یواش یواش تیرگیش از بین می ره و دوربین از روی چهره مجری پنج از پنج برنامه زوم اوت می کنه .
مجری : سلام بینندگان عزیز ... حالتون خوبه ؟ ... دماغتون چاقه ؟ ... بوقتون رو فرمه ؟ ... خوب خدا رو شکر ! ... همونطور که می دونید بحث وزارت خیلی داغه و همه این روزا راجع به اون صحبت می کنن ... در این راستا ما هم یه سری برنامه دوربین مخفی از کاندیداها تهیه کردیم که می خوایم برای شما پخششون کنیم ... بدون هیچ توضیحی می ریم سراغ فیلما ...

...

کوچه ای تاریک ... چراغا همه شکستن ... ته کوچه یه خونه است که با پارچه سفید روش نوشته شده "ستاد آوریل"
آوریل از در خارج می شه و در رو قفل می کنه ... تا برمیگرده یه دزدو پشت سرش می بینه که چاقو رو جلوی گردنش گرفته .
دزده : یا همین الان هزار گالیون به من می دی یا همین الان بوقتو می بوقم و می کشمت جسدتو هم تو قسمت پنج از پنج های قبرستون لیتل هنگلتون خاک می کنم !
آوریل با صدای بلند جیغ می کشه : جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!(همینه که هست!)
ناگهان سوپر قق از سقف میفته رو سر دزده و تا می خورده می زندش ... بعد از اینکه یارو دیگه به فنا می ره ققی لباس قهرمانیشو می تکونه و می گه :
_سوپر قق همیشه در خدمت مردمه !


تصویر سیاه می شه و وقتی یواش یواش نور برمیگرده ایندفعه خونه ریدل ها رو نشون می ده ... یه پارچه به نرده های آهنی در آوریزون که روش نوشته "ستاد زاخاریاس اسمیت"


زاخار دست یه چند تا کاربر تازه واردو گفته داره می بره تو ستادش تا مخشونو بزنه ! .. درو باز می کنه و اونا رو هل می ده تو ... ولی تا میخواد خودش بره تو دزده چاقو رو می زاره رو گردنش و شروع می کنه به تهدید کردن زاخی :
دزد : یا همین الان هزار گالیون به من می دی یا همین الان کلتو کچل کی کنم و دفترچه تلفنتو هم به تیراژ 10000 تا چاپ می کنم می دم به ملت !
زاخی به یه حرکت سریع چوب دستیشو می کشه و می گه :
"آواداکداورا"
دزده میفته می میره...


تصویر دوباره سیاه می شه و همینطور که داره یواش یواش یه باغ سرسبز رو نشون می ده صدایی هم پخش می شه :
_بعد از تهیه دوربین مخفی قبلی ما یه کارمندمون رو از دست دادیم


صدا قطع می شه و صدای چه چه بلبلا میاد ... استرجس زیر یه درخت تو باغ نشسته و داره به نامه های هواداراش جواب می ده ... یهو دزده از بالای درخت میفته پایین و چاقو رو می زاره زیر گردن استرجس و شروع می کنه به حرف زدن :
_ یا همین الان هزار گالیون به من می دی یا همین الان روت اسید می پاشم تا دیگه هیچکس نخوادت و باهات دوست نشه !
استرجس اول غلنج دستشو می شکنه و بعد یه مشت نثار دزده می کنه که مغزش همونجا می پاشه رو چمنا !


تصویر سیاه می شه و ایندفعه قبل از اینکه یه جای دیگه رو نشون بده صدایی پخش می شه :
_ما هنگام تهیه این دوربین مخفی دومین همکارمون رو هم از دست دادیم ولی باز هم جا نزدیم و ادامه دادیم .
تصویر یه کوچه رو نشون می ده که سرش با پارچه نوشته "ستاد ققی"
ققی جلوی در ستاد ایستاده و داره به دو طرف خیابون نگاه می کنه که احیانا کسی به کمک نیاز نداشته باشه.
یهو دزده می پره از پشت یقشو می گیره و چاقو رو می زاره جلو گردنش.

کارگردان : کات ! این کار دزده دیگه تکراری شده ! یه جور دیگه می گیریم این صحنه رو ... نو آوری آقا ... نو آوری !
نویسنده : کات ! آقا اینکه هی کارگردان کات بده صحنه رو عوض کنه هم تکراری شده ! یه جور دیگه این تیکه رو می نویسیم ! ...خلاقیت آقا ... خلاقیت !

یهو دزده می پره از پشت یقشو می گیره و چاقو رو می زاره جلو گردنش.

تدوین گر(!) : آقا این تیکه یه خورده ناجور فیلمبرداری شده باید یه بار دیگه گرفته بشه !

دزده میاد جلو و مودبانه می پرسه :
_سوپر قق شمایید ؟
ققی : بله خودمم ... کاری داشتید ؟ ...امضا می خواید ؟
دزده چاقو رو می زاره بیخ گلوی ققی و شروع می کنه به تهدید کردن :
دزده : یا همین الان هزار گالیون به من می دی یا اون پراتو می کنم که دیگه نتونی سوپر قق باشی ... بعد هم حلقتو می برم باهات حلیم ققنوس درست می کنم !
ققی : آقای دزد خودتم می دونی که با کشتن من چیزی نصیبت نمی شه ... بیاد بشین اینجا رو پله قشنگ بگو چه مشکلی داری شاید بتونم کمکت کنم !
دزده : آقا به خدا زنم مریضه ... بچم سه ماهه کباب نخورده
ققی : بیا این صد گالیونو بگیر برو بزن به زخمای زندگیت ... اگه وزیر شدم تو وزارت یه کاری بهت می دم که دیگه دست به دزدی نزنی !


تصویر سیاه می شه و به استودیو بر میگرده .
مجری : خوب بینندگان عزیز واکنشهای مختلف کاندیدا ها رو دیدید ... فکر کنم خودتون فهمیده باشید که منطقی ترین برخورد رو کی انجام داد ... حالا دیگه تصمیم با خودتونه ! ... تا برنامه بعدی خدانگهدار .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1385 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
پسر كنترل رو دستش ميگيره و شروع ميكنه به بالا پايين كردن كانالها...
كانال يك:باغ عمو ققي
كانال دو:ققمن و دستيارش سوپرسگ
كانال سه:مصاحبه ي انتخاباتي با ققي
كانال چهار:اخبار..
ناگهان پدر همون پسر از در مياد و يه لگد ميزنه به بوق پسر و از پنجره شوتش ميكنه تو خيابون و ميشينه رو كاناپه.
دين دين دين(صداي بوق اخبار)
آرمي روي صفحه مياد
تصویر تغییر اندازه داده شده

گوينده ي اخبار كه مشكوك به پدر ژپتويه شروع به صحبت ميكنه:بله همونطور كه شما عزيزان ميدونيد يكصد و نود و چهارمين انتخابات جادوگري هنوز شكل نگرفته و ما سومين انتخابات رسمي براي انتخاب وزير آينده ي جامعه ي جادويي رو شروع كرديم.در پي اين انتخابات عده اي تلاش ميكردند تا نظم و ترتيب برگزاري اين انتخابات را بر هم ريزند كه به لطف مرلين و آسلام و با رشادت و جوانمردي و هفت ساعت دفاع مقدس جوانان و آر پي جي زنان پنج از پنج اين مرز و بوم از اين عمل آنها جلوگيري شد از عملكرد اين عزيزان تكه تكه گزارشهايي را تهيه كرده ايم كه به عرض شما خواهيم رساند.
دوربين زوم ميكنه رو يه اتاق تاريك و دود گرفته...
تصویر تغییر اندازه داده شده
سگ آقاي پتي بل:من انصراف ميدم ديگه نميتونم بازي كنم نفسم گرفت.
ملت سگي:مگه داري مسابقه ي دو ميدي؟
س.آ.پ.ب:خب به هر حال بازيه طاقتفرساييه من ديگه بازي نميكنم.
همه مشغول بازي هستند كه ناگهان در باز ميشه و بوشوگ در حاليكه يه تيكه پاره شده روزنامه تو دهنشه مياد تو.
بوشوگ:برامون توطيه كردن شايعه ساختن عكساي جعلي ازمون منتشر كردن آووووووووووووووو.
س.آ.پ.ب:زوزه نكش بده ببينم چي شده... اين عكس منو كي به اينا داده؟اون زماني بود كه من صد و شصت و پنج كيلو اضافه وزن داشتم.الان فقط صد و شصت و چهار كيلو دارم.
فنگ:اينها همه توطيه دشمنانه ما بايد به پا خيزيم براي دفاع از جانوران براي يگانه كانديد لايق براي كفي,
دوربين زوم اوت ميكنه و مياد روي پدر ژپتو:بله اين گزارشي تصويري و زنده بود از پايگه سري سگان مقيم مركز حال با هم سري ميزنيم به محل دستگيري دو تن از جعل كنندگان اخبار و عكسهاي منتشر شده ي اخير.

فنگ:از سوپر سگ به سوپر شيكم از سوپر سگ به سوپر شيكم صدا مياد؟
سگ آقاي پتي بل(سوپر شيكم):صدات واضحه به گوشم.
_من به منطقه ي عملياتي رسيدم دستور چيه؟
سوپر شيكم:چند تا عكس از پنج از پنجاي منطقه از زواياي مختلف تهيه ميكني.
سوپر سگ:باشه
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق
سوپر سگ:انجام شد ماموريت بعدي؟
سوپر شيكم:با رمز مقدس يا كفي به خونه حمله ميكني و تمام مجرمين رو دستگير ميكني.

دوربين دوباره زوم اوت ميكنه و روي پدر ژپتو ميره:بله ما به دليل اينكه منطقه ناامن بود و كادر فني با ند تا از پنج از پنجاي ناحيه در حال گفتگو بودند نتونستيم گزارش كاملي از دستگيري مظنونين داشته باشيم و فقط چند عكس از اين عمليات به دست ما رسيده...

فنگ سوپر سگ معروف در حال پرواز(با لباس شخصي):



تصویر تغییر اندازه داده شده




آرشام قبل از دستگيري:





تصویر تغییر اندازه داده شده





آرشام بعد از دستگيري:




تصویر تغییر اندازه داده شده





يكي از مطنونين كه خود را به جاي كفي جا زده بود در حال فرار:




تصویر تغییر اندازه داده شده















در آخر جامعه سگان حمايت همه جانبه ي خود را از تنها كانديداي اصلح ققنوس ابراز داشته و افزودند كه فنگ زين پس به دليل رشادتهاي زياد و آسيب ديدگي از ناحيه دو گوش به دليل پرس شدن در بين پاهاي يك پنج از پنج زين پس نماينده ي آنها در محافل عمومي خواهد بود.

پدر ژپتو:اميدوارم از اين برنامه خوشتون اومده باشه حال شما را به شنيدن موسيقي زيباي گروه ققبازي جلب مينماييم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنگ در 1385/6/8 17:35:35
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1385 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
برنامه:معرفي كنديداهاي وزارت سحرو جادو

با سلام به شما بيندندگان هميشه جادوگران تيوي ما در عرصه اينكه شما رايتون را با دقت بيشتري بدهيد اين برنامه رو راه انداختيم
در اين برنامه موضوع صحبت ما اقاي زاخارياس اسميست هست
ما در ميان مردم گزارشاتي از ايشون درست كرديم كه هم اكنون با هم ميبينيم
يه صداي موسيقي نواخته شد ارم جادوگران تي وي اومد رو صفحه و بعد:....
(يه تابلو پيدا بود كه روش نوشته بود ستاد انتخاباتي زاخارياس اسميت و بيرون اون صداي ملت همه جارو پر كرده بود)
ملت:زاخارياس راي ماست....او دوست خوني ماست
گزارشگر تقربا داد ميزد تا صداش به ما برسه گفت:
با سلام همون طور كه ميبينيد اينجا ستاد انتخاباتي زاخارياس اسميت هست.. و جمعيت كثيري هستن كه اينجا جمع شدن و ما ميخوايم با چند نفر از اين عزيزان مصاحبه كنيم..اقا ميشه لطفا يه دقيقه بياين اينجا
يه مرد كت و كلفت اومد تو
_سلام..ميشه بگيد شما چرا زاخارياس اسميت را به عنوان يه كانديد اصلح انتخاب كرديد؟
_زاخارياس اسميت كسي است كه درد هاي ما را ميداند زاخارياس اسميت كسي است كه ميداند ما به او راي ميدهيم چون ب اسايش معتقديم ما به او راي ميدهيم چون زندگي خود را دوست داريم و در رفاه ان با تلاش زياد ميكوشيم ما به او راي ميدهيم چون دوستش داريم ما به او راي ميدهيم چون كه تنها اوست كه لايق است ما به او راي ميدهيم چون ايمان داريم وزارت را وزارت دوستيها ميكند ما به او راي ميدهيم چون مطمئنيم به ما اهميت ميدهد
_با تشكر از شما كه وقتتون رو به ما داديد
_خواهش ميكنيم
مرد گنده دوباره رفت تو جمعيت و شروع كرد به شعار دادن دوباره يه صدايي اومد و رفت دوربين تو استوديو
_بله دوستان همون طور كه شاهد بودين اين يه گزارش از اين بود كه مردم چقدر به زاخارياس اسميت اهميت ميدن و چرا تصميم دارن به اون راي بدن...خوب وقت برنامه ما هم رو به اتمام تا رو زديده و برنامه با وزارت ديگه خدانگهدار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
سوپر قق
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 شهریور 1385 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
يك ساحره رو به دوربين و پشت به جمعيت كه زير يك برج استاده اند ايستاده!

_سلام بينندگان عزيز...ميدونم چهره من خيلي آشناست چون من خواهر فاطي پاتر هستم ، مريم گرنجر! همانطور كه جمعيت پشت منو ميبينيد بايد بهتون بگم كه قراره يكي از بالاي برج خودشو پرت كنه پايين ، زبونم لال خودكشي كنه...اين جمعيت هم ايستادن زيرش تا شاهد اين واقعه باشن!

دوربين بالاي برج رو نشون ميده ، سرژ تانكيان روي لبه برج ايستاده!

سرژ با فرياد معجزه آسايي شروع به صحبت ميكنه: بنده سرژ تانكيان هستم! همه بشريت بايد صداي منو بشنون ! از دست اين زندگي نامرد خسته شدم و ميخواهم خودم را بكشم!

پايين رو نگاه ميكنه و آب دهنش رو قورت ميده! چشمش رو ميبنده و ميپره پايين!ملت شروع به جيغ زدن ميكنند!سرژ با سرعت هرچه تمام تر به سمت زمين سقوط ميكنه!

ناگهان ققنوس در لباس superghogh سوار بر جارو پرواز كنان مياد و سرژ رو با يك دست(بال) ميگيره! جمعيت شروع به شادي و جيغ داد ميكنند و يك صدا ميگن: راي ما سوپر قق...داريم ميميريم از شوق! توپ تانك فشفشه...مديريت بي ارزشه!

ققي هنور سرژ به دست داره با جارو مستقيم ميره و براي ملت پايين دست تكون ميده و لبخند ميزنه

سرژ:چرا اينقدر دير كردي؟ نزديك بود بخورم زمين ها...
ققي:هيچي اين جارو روشن نميشد اعصاب نزاشته! وقتي وزير شدم ميرم يك جارو نو ميخرم...
سرژ:ققي بسه ديگه بريم پايين...داريم مستقيم ميريم تو برج كناري...وايسا ديگه
ققي:صبر ...اه...چرا نمي ايسته جارو؟ فكر كنم ترمزش بريده...
سرژ:ترمزش بريده؟

و با جارو ميزنن به برج كناري! برج منفجر ميشه و حادثه يازده سپتامبر رخ ميده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1385 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دومين پست ماموريت سفيد !

" براي خواندن قسمت اول به پست 397 در همين صفحه مراجعه كنيد . "

***

بیمارستان هفتصد تختخوابی منگول نیا !

دکتر عینکش رو به چشماش زد و گفت:
_ نام دقیقی نوشته نیست ، فقط نوشته دارويي كه درد رو تسكين مي داده !
_ شما مطمئنيد كه اسمش يادتون نمياد ؟!
دكتر سرش رو با نااميدي تكون داد .
ناگهان معصومه جيغ مي كشه و در حالي كه عرق سردي پيشونيش رو پوشونده بود ، از دم پنجره مي پره تو بغل مري و به بيرون از پنجره اشاره مي كنه .
مري نگاهي به بيرون مي اندازه ، با عصبانيت راني رو روي ميز مي كوبه و در حالي كه با يه دستش معصومه رو تو بغل گرفته به سمت در مي ره ؛
_ من نمي دونم اين ، اين جا چي كار مي كنه ، بچه ام از ترس داشت سكته مي كرد !
_ كي مري ؟!
_ مورفين !
اين رو مي گه و در رو محكم مي بنده .
_ خودشه !
_ چي دكتر ؟
_ داروي ولدي ، همه شواهد با هم جور در ميان ، چون مورفين هم باعث تسكين درد و هم باعث ريزش مو مي شه !
جسي با شنيدن اين حرف از اتاق خارج مي شه و دوان دوان به دنبال مري مي ره .


كنار خيابون

جسي و مري و معصومه روي پله هاي خونه اي قديمي نشستن و در همين حال پسر بچه اي با گل هاي بابونه اش داره تو جوب غرق مي شه و داره آخرين دست و پاهاشو مي زنه .
_ به نظر من بايد تحقيقمونو ريشه اي شروع كنيم .
پسر بچه توي آب خفه مي شه .
_ درسته ! بايد بريم يتيم خونه اي كه ولدي توش بوده .
آمبولانس سر مي رسه و جسد پسرك رو با خودش مي بره .
_ بهتره راه بيفتيم ، مرسي عثيثم اين گل هاي بابونه قشنگ رو از كجا آوردي ؟!
معصومه با انگشت هاي كوچكش به جوب اشاره مي كنه و هر سه قدم زنان به سمت يتيم خانه ولدي حركت مي كنند .


يتيم خانه خانم ثوثن (Susan) و شركا

سه نفري از پله هاي گرد و خاك گرفته چوبي كه يكي در ميان شكسته بودند بالا مي رن و از راهروي نم گرفته اي كه صداي گريه بچه ها و شلاق تو اون به گوش مي رسيد مي گذرند تا به در رنگ و رو رفته اي كه روش تابلوي زنگ زده مديريت قرار داشت مي رسند .
_ خب مثل اين كه همين جاست !
جسي نفس عميقي مي كشه تا براي داخل شدن آماده شه ، ولي بوي گوشت گنديده ريه هاشو پر مي كنه و باعث مي شه كه به سرفه بيفته .
در مي زنن و وارد اتاق مي شن .
پيرزني لاغر كه پاپيوني صورتي به موهاي سفيدش زده بود ، در حالي كه مشغول فوت كردن خاك از روي صندلي هاي موريانه زده مي شه ، به استقبالشون مياد ؛
_ كمكي از دستم بر مياد ؟!
مري كه از شدت گرد و غبار نفسش بند اومده بود ، رداشو جلو دماغش مي گيره ؛
_ ما اومديم راجع به يكي از بچه هايي كه سال ها پيش اينجا بوده تحقيق كنيم ، تام ريدل !
پيرزن تشنجي مي كنه و روي زمين ميفته !
جسي سرش رو روي قلب پيرزن مي ذاره .
_ متاثفم تموم كرده !
_ حالا ما از كجا پرونده اينو پيدا كنيـــم ؟!
در همين موقع معصومه چيزي شبيه گوي بلورين رو از تو قفسه بيرون مي كشه و زير يه كپه پرونده مدفون مي شه .


پنج دقيقه بعد

همگي به قدح انديشه خيره شدند .
_ با شماره سه من ، آماده باشين .
_ يك ... دو ... سيب زميني ! هه هه هه !
_ !
_ ! يك ، دو ... سه !
همگي وارد قدح انديشه مي شن .
تصاوير سياه سفيد و خط خطي خبر از قديمي بودن خاطرات مي ده !
پسر بچه كوچكي دامن ثوثن خانوم كه خيلي جوون تر به نظر مياد رو مي كشه ؛
_ چيه تام ؟!
_ من بايد برم دست به آب !

تام با خوشحالي از دست به آب مياد بيرون و به ثوثن خانوم لبخندي مي زنه !

نيمه شبه و ثوثن خانوم در حالي كه بيگودي هاشو مرتب مي كنه مشغول خوندن كتاب تنبيه بدني و كودكانه كه صداي در اتاق شنيده مي شه ؛
_ خاله !
_ چيه تام ؟!
_ !

تام پنج دقيقه است كه دم در دست به آب معطله ، سر انجام پسر بچه هشت ساله اي از دست به آب مياد بيرون و نفس راحتي مي كشه ، تام از شدت عصبانيت شروع به فش فش مي كنه و مي دوه تو دست به آب !

فرداي آن روز جنازه پسرك ، در حالي كه با يه آفتابه خفه شده ، روي تختش پيدا مي شه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1385 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مجري : با سلام خدمت ملت عزيز ما امروز مصاحبه اي رو داريم با لرد بلرويچ

سلام آقاي بلرويچ
$ سلام
ازخودتون برامون بگيد
$ فكر كنم همه ي بروبچز سايت منو بشناسن
از پشت مو و پيكان گوجه ايتون چه خبر؟
$ دست رو دلم نذار كه خونه...
منظورتون چيه؟
$ هيچي شب خوابيدم صبح بيدار شدم ديدم پشت مو هام غيبشون زده...بعدم رفتم سراغ پيكان عزيزم ديدم روش خط انداختن
دامبلدور بهتر است يا ولدمورت؟
$ بي شك دامبلدور
چي؟
$ دامبلدور
شوخي ميكنين
$ ابدا
خب...خب.. عده اي مي گن شما رو در حال ورود به يك آرايش گاه زنانه ديدن...درسته؟
$ خب من ...چيزه....

$ من فكر مي كنم ...حالم بده.
سپس بلرويچ قرصي را از جيب كتش در مي آره و ميندازه بالا
بلرويچ ناگهان كتشو درم ياره و بينندگان تلويزيون مي رن تو كف تي شرت سفيد بلرويچ كه اين عبارت روش حك شده :
رمز موفقيت من و همكارانم فقط و فقط آرايشگاه زنانه و استخر بانوان است

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/5/16 15:17:33
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1385 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
نشست اطلاعاتی ویژه
موضوع نشست: بستری شدن آلبوس دامبلدور در بیمارستان سوانح و امراض جادویی سنت مانگو


مجری: با سلام خدمت بینندگان عزیز و محترم جادوگر تی وی. با نشست اطلاعاتی ویژه امشب در خدمتون هستیم. مهمان ویژه امشب ما مدیر محترم بیمارستان سوانح و امراض جادویی سنت مانگو هستند و بحث ويژه امشب در خصوص بستری شدن آلبوس دامبلدور در بیمارستان سنت مانگوست. امیدوارم از همراهی با ما لذت ببرید. [به سمت مدیر بر می گردد] خدمت شما سلام عرض می کنم.

مدیر: بنده هم سلام عرض می کنم خدمت شما و بینندگان عزیز.

مجری: جناب مدیر، شایعه شده آلبوس دامبلدور در سنت مانگو بستری شده. نظر شما درباره این شایعه چیه؟

مدیر: خدمت شما عرض کنم که این اصلا یک شایعه نیست! دامبلدور واقعا در سنت مانگو بستری شده...

مجری: علت بستری شدن ایشون چی بوده؟

مدیر: خب طی آزمایش هایی که ما از ایشون گرفتیم، جناب دامبلدور از نوعی بیماری نادر ناشناخته رنج می بره که به علت واگیردار بودن بهتر دیدیم که بستری و البته قرنطینه بشه.

مجری: آیا این بیماری درمانی هم داره؟

مدیر: درمان مشخصی که خب خیر. اما ما داریم یه سری از طلسم ها و معجون ها رو روی اون امتحان می کنیم. همچنین یه تعدادی از درمان های مشنگی هم در حال اجرا بر روی ایشونه.

مجری: چه جور درمان های مشنگی؟

مدیر: شیمی درمانی، آنتی بیوتیک،...

مجری: چقدر احتمال داره که این دارو ها اثر کنن؟

مدیر: احتمالش که به هر حال کمه. چون آقای دامبلدور سنی ازش گذشته و خب دیگه درمان های طبیعی اثر خودشونو نمی ذارن.

مجری: خانواده ش در این مورد چه نظری دارن؟

مدیر: اونا هم مثل خانواده همه مریضان. امیدوارن زودتر خوب شه و از هیچ هزینه ای هم مضایقه نمی کنن.

مجری: چی شد که ایشون پی به بیماریشون بردن؟

مدیر: دامبلدور مدتی بود احساس کسالت می کرد. البته اون این مساله رو زیاد جدی نگرفت. اما بالاخره واسه آزمایش خون و غیره اومد. اون اصرار داشت که کسی از بیماریش سر در نیاره، برای همین مخفیانه رفت و اومد. اما این اواخر حالش خیلی بد شد و بالاخره مساله رو علنی کرد. شفا بخش های ما هم تشخیص دادن که اون مریضی خطرناکی داره و باید هر چه سریع تر بستری بشه.

مجری: این مریضی دقیقا چیه؟

مدیر: یه باکتری انگلی در خونش هست که تا حالا در هیچ بیماری دیده نشده و مشابه هیچ بیماری دیگه ای هم نیست.

مجری: نشونه های ظاهری بیماری چیان؟

مدیر: اول احساس کسالت، بعد از یه مدتی لکه های عجیب پوستی. اما بعد از یه مدت که حال بیمار بد تر می شه، به تشنج هایی هم دچار می شه.

مجری: با توجه به این که این بیماری واگیرداره، کسی از نزدیکان ایشون دچار بیماری شده؟

مدیر: ما فعلا مورد مشخصی پیدا نکردیم.

مجری: به عنوان آخرین سوال، چقدر به بهبود دامبلدور امیدوارید؟

مدیر: ما تلاش خودمونو می کنیم. اما حتی اگه خیلی هم خوش شانس باشه، بازم شانس زیادی برای بهبودی و زندگی دوباره نداره.

مجری: با تشکر از شما که وقتتون رو در اختیار ما قرار دادین. [به سمت دوربین بر می گردد] بینندگان عزیز، از توجه شما متشکرم، امیدوارم از نشست امروز لذت کافی برده باشین. تا برنامه دیگر، خدانگهدار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جادوگر تی وی
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1385 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




اولین پست ماموریت سفید !!!


مکان => بیمارستان هفتصد تختخوابی منگول نیا !
زمان => ساعت 10:30 دقیقه ی صبح !

آقای دکتر حسن مصطفی به بخش اطلاعات!
آقای دکتر حسن مصطفی به بخش اطلاعات!
صدای نازک و زنانه ای در حال پیج کردن دکتر بود !

=÷= فلش بک 20 دقیقه قبل =÷=

_ مری جونم بدو ، دکتره میپره ها!!!!!
مری در حالی که داشت از 118 تلفن یتیم خانه ی ولدی کچل رو میگرفت گفت:
_ حولم نکن عثیثم !
جسی در همین حال از فرصت استفاده کرد و چند تا کاغذ و متن سوالات رو داخل کیفش گذاشت و در حالی که به سمت ماشین میرفت گفت:
_ مری جونی ، ضبط رو یادت نره!!!
مری ضبط رو از روی میز ور میداره و بدو بدو به سمت جسی میره!!!
_ جسی جونه من که خیلی واست عثیثم ، یواشتر من جوونم ، آرزو دارم!
جسی لبخندی زد و گفت:
_ wOW... گلم چرا بچه بازی در میاری؟؟ باید زود بریم دکتره میره ، بعد باید به ملت جواب پس بدیماااااا !!!
بعد از 5 دقیقه به بیمارستان رسیدند ، ترمزی که بر اثر ایست نا به هنگام زده شده بود باعث گشت ، پسر بچه ی کوچیکی که کنار گلهای بابونه ی کنار جوب آب ایستاده بود شوکه شود و 2 تا از گلها از دستش بیفته تو جوب و همراه آب بره !
مری که از دیدن بچه هه ذوق زده شده بود گفت:
_ آخی ناسی ، چقدر شبیه یکی از دوستای معصومه است!
جسی در حالی که داشت دزدگیر ماشین رو میزد گفت:
_ نخیرم ، شبیه لیلیانوی منه ، وقتی ِگل بازی میکنه!!!
مری : شبیه دوستای معصومه س ، حالا وقته این حرفا نیست!... دکتره میپره!!!
و با سرعت به سمت در ورودی بیمارستان رفتند!

زمان => ساعت 10:33 دقیقه !

صدای گامهای آرام و خونسرد دکتر حسن مصطفی به وضوح شنیده میشد!... جسی و مری که داشتند در مورد ترتیب سوالا حرف میزند سرشون رو به سمت چپ برگرداندند و بلافاصله از جا بلند شدند و دکتر را در روبه روی خود دیدند!
جسی ورق ها رو دست مری داد و گفت:
_سلام دکتر ، ببخشید مزاحم شدیم ، زیاد وقتتونو نمیگیریم ، فقط چند تا سوال !!
دکتر حسن مصطفی لبخندی از سر مهربانی زد و گفت:
_ بفرمایین ، اینجا کمی شلوغه!
مری و جسی به دنباله دکتر به سمت اتاقش حرکت کردند.
دکتر در حالی که دستاش رو به پشت قفل کرده بود و راه میامد گفت:
_ سوالاتون در چه موردیه؟؟؟
جسی که داشت روی صندلی اتاق دکتر مینشست گفت:
_ چند تا سوال در مورد سوابق بیماری کلیوی ولدی کچل میخواستیم!!... یعنی میخواستیم پرونده ی پزشکی شو ببینییم!!
دکتر به محض شنیدن اسم ولدی اخمی کرد و ابروهایش را در هم کشید و گفت:
_ سال هاست کسی از اون پرونده ها خبری نگرفته!!...چیزی شده؟
در همین حین مری زیبه کیفش رو باز کرد و گوشه ی نانچیکو رو نشون داد و گفت:
_ میشه یه توضیحی از بیماری بدین؟؟؟
دکتر دستمال کاغذیی رو برداشت و در حالی که داشت عرقش رو پاک میکرد گفت:
_ اون وقتی 7 سالش بود اومد پیشه من ، حالش اصلا خوب نبود!... همون موقع باید پیوند کلیه انجام میداد ، ولی نخواست !... اونقدر که پسر سرکشی بود ، از یکی از دوستاش خواست تا داوریی واسش بسازه!.... اون دارو فقط دردش رو کم میکرد !
جسی که داشت حرفهای دکتر رو ضبط میکرد ، پرسید:
_ ولی بعد از این همه سال دوباره تشدید شده؟؟... آیا میتونسته اثرا اون دارو باشه؟؟؟
دکتر: مسلما نه ، باید از معجون های موثر تری استفاده میکرد!
جسی ، ببخشید یه سواله دیگه !
دکتر حسن مصطفی داخل کشوی کمدش رو باز کرد وگفت:
_ بفرمایین!
جسی مدادی که توی دستش بود رو تکون داد و گفت:
_ هنوز اسم اون معجون رو به یاد دارین؟؟؟
دکتر پرونده ای رو از بین چندید پرونده بیرون کشید و گفت:
بزارین ببینم ، باید توی پرونده ی پزشکیش نوشته باشه!!!

چند دقیقه بعد!
مری در حالی که داشت با دست خودشو باد میزد رو به جسی کرد و گفت:
_ اینجا کولر نداره؟؟؟
جسی دستش رو توی کیفش کرد و یه رانی بیرون آورد و گفت:
_بیا عثیثم ، ماله خودت!
مری : ثثث میثی !
جسی از جا بلند شد و به سمت دکتر رفت و گفت:
_ خب ، چیزی نوشته؟؟
دکتر عینکش رو به چشماش زد و گفت:
_ نام دقیقی نوشته نیست فقط نوشته .....


-------------------------*--------------------------*------------------------

چه چیزی در پرونده نوشته شده بود؟؟



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!