هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵

آلیشیا اسپینتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۹ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۰۹:۳۵ شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۹
از دروازه آرگوناث
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 157
آفلاین
دری در مقابلشان قرار داشت,که به نظر میرسید, تنها راه نجات از چنگال مارهایی بود که از همه طرف به آنها نزدیک میشدند.همه بدون توجه به مرگ خوارهایی که با مارهای گرسنه دست و پنجه نرم میکردند به سمت در سیاه دویدند...

ورونیکا و بلیز در حالی که به دیوار چسبیده بودند با وحشت به افعی غول پیکری که هر لحظه به آنها نزدیک تر میشد و حلقه های بیشمار بدنش را باز میکرد, نگاه میکردند.هیچ کدام قادر به فکر کردن نبودند و به نظر میرسید از وحشت فلج شده اند.ورونیکا زیر لب زمزمه کرد:ارباب نگفته باید با اینا چی کار کرد؟
بلیز که به سختی نفس میکشد, به اختصار گفت:همیشه میگفت این اتاق فوق سریه...
افعی دیگر خیلی نزدیک شده بود...ورونیکا برای نجات جانش اولین کاری را به فکرش رسید, انجام داد,چوبدستی را به سمت افعی گرفت و گفت:آواکادراکداورا...
اما این طلسم در کمال ناباوری آن دو اثر کرد, زیرا به چشمان زرد رنگ افعی برخورد کرده بود.ورونیکا و بلیز پس از شوک اولیه از روی جسد افعی پریدند و به تعقیب گروه الف دال پرداختند.

ریموس به سرعت میدوید و هر از گاهی پرتو سرخ رنگی به پشت سرش پرتاب میکرد, تا از گروهی که جلوتر از او میدویدند, دفاع کند.
همگی به در رسیدند و داخل شدند اما پیش از اینکه در را قفل کنند, ورونیکا و بلیز خود را به داخل اتاق پرتاب کردند.

صحنه پیش رویشان(البته اگر میشد نام آن را صحنه گذاشت)بسیار شگفت آور بود.آنها وارد اتاق بسیار تاریکی شده بودند,اتاقی که به نظر میرسید, مکان در آن معنایی ندارد.همه جا سیاه بود و فقط نقطه هایی نورانی مانند ستاره در اتاق پخش بودند و عجیب تر اینکه هیچ کس قادر به دیدن دیگری نبود و همه فقط تاریکی و ستاره های بیشمار را می دیدند.
هرمیون قدمی به جلو گذاشت اما به نظر رسید حتی یک میلیمتر هم جا بجا نشده است.صدای هری را شنید که از گوشه ای که او قادر به دیدنش نبود, زمزمه کرد:این طلسم ولدمورته,فقط اون میتونه همچین فضایی ایجاد کنه.هرکراکس باید خیلی نزدیک باشه.


ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۹ ۱۹:۴۵:۱۱
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۹ ۱۹:۵۴:۰۵

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۶:۴۱ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵

سدی جیگر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۱ پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۳۹ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
از دنياي زندگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 185
آفلاین
خب ما هم عوضشو درمیاییم. چون سیاها ادامه ندادن بر حسب زمانی که برایشان در نظر گرفته شده بود من ادامه دادم.

--------------------------------------------

رفته رفته پله شکل اصلی خودشو گرفت و آماده شد برای گذشتن ازش
تعجب و خوشحالی در چهره های همه نمایان بود. ناگهان در عقب هوای سردی به سرعت آمد و از کنارشان گذشت و بالا رفت ، وقتی از کنار اعضا گذشت در وجود هر یک نا امیدی رخنه کرد انگار که آن باد نشان دادن خبر بدی برای آنها بود اما با این حال جلوتر از همه هری تکونی به خودش داد و گفت:

- بهتره بیشتر از این وقت رو از دست ندیم
با گفتن این جمله اعضا هم حرکتی به خود دادن و شروع به بالا رفتن از پله ها کردن اما پله انگار تمومی نداشت و اعضا پله های مار پیچ رو همین جور بالا میرفتن تا اینکه از پایین صدای داد و فریاد هایی شنیده شد
تعدادی از مرگخواران تونسته بودن جون سالم به در ببرند و با همراهی تعدادی که از عقب بهشون ملحق شده بودند داشتن از پله ها به سرعت بالا میامدند.
هری و بقیه آخر به در سیاه رنگی رسیدن که سر درش یک مار سبز رنگی نقش بسته بود . وقتی دست به دست گیر کرد ناگهان بلید گفت :
- صبر کن این در خیلی مشکوکه ممکنه یه چیز خطر ناک اونجا باشه
هری سریع دستشو کشید و گفت :
- پس میگی چیکار کنیم الانه که سیاه ها برسند
بلید جلو رفت و دستشو به در گرفت و چند لحظه بعد گفت :
- چیز نمی بینم پشت در احتمال اینکه چیزی خطرناکی پشت در باشه خیلی کمه
ریموس از پشت گفت :
- بهتره بلید خودت در رو باز کنی ، هری بیا عقب
هری عقب رفت و بلید دست گیره رو چرخاند، قلب همه به شدت میزد و دلشوره و نگرانی در وجودشان موج میزد به دل همه افتاده بود که چیز بدی پشت در منتظرشان رو میکشد.

بلید در رو باز کرد اما با صحنه روبه رو شد که بسیار تعجب کرد. اما جلو نرفت و همانجا ایستاد
تعداد زیادی مار در داخل اتاق وجود داشتن که به شکل های متفاوتی بودن اما نمیشد گفت که از بیست مار بیشتر باشند اما وقتی بلید در را باز کرد همه آنها متوجه شدند و سرها رو به بالا گرفتن و بسیار وحشتناک شدند.
چشمانشان سبز رنگ بود و بسیار می درخشید انگار که منتظر اعضا بود در آخر اتاق رو به روی آنها در دیگری وجود داشت اما چند مار در جلویش جا خوش کرده بودند و امکان گذشتن هر کسی رو از آن در را غیر ممکن کرده بودند.
همه وقتی این صحنه را دیدن بسیار ناراحت شدن و با نا امیدی بر دیواری تکیه دادن
سارا: حالا چیکار کنیم ... چه جوری از میون اونها بگذریم که ما رو نیش نزنند
آلیشا : امکانش وجود نداره ما گیر افتادیم
هری : باید طلسمشون کنیم ...آره طلسمشون میکنیم

اما ریموس گفت :
- هری زیاد خوش بین نباش اونها مارهای معمولی نیستن به چشاشون نگاه کن
اما هری توجه نکرد و چوبشو درآورد و چند طلسم به نزدیکترین مار که حالت خطرناکی به خود گرفته فرستاد. طلسم به او نزدیک شد و کم کم داشت بهش برخورد میکرد ... همه داشتن نگاه میکردن و امیدوار بودن که طلسم های هری چاره ساز باشه اما طلسم در یک قدمی مار به دیوار نامرئی سبز رنگی برخورد کردن و نابود شدند.

چیزی وجود داشت که نمیگذاشت طلسمها به آنها بخورد ... هری چند بار امتحان کرد اما فایده ای نداشت و طلسم به آنها نمیخورد اما به جای آن مارها رو خشمگین میکرد چون کم کم شروع به حرکت کردن و نزدیک شدن به آنها کردند
بلید در رو بست و گفت :
- یه فکری به نظرم رسید ... هرمیون رداهایی که از هاگوارتز آورده ایم بیرون بیار... هرمیون چهار ردا رو از کیفی که همراه داشت درآورد .
حالا ما اینا رو میزاریم سرمون و مخفی میشیم تا مرگخوارا ما رو نبینند. با یک طلسم کاری میکنیم که خیال کنند و وارد اتاق شدیم و اونا هم به سرعت وارد اتاق میشند و کاری میکنن تا راهی برای ما باز بشه و ما از اونجا بگذریم
همه موافقت کردن و چند نفری به زیر رداها رفتن و هر چقدر تونستن از در فاصله گرفتن اما ریموس آخر از همه وارد ردا شد و قبل از آن طلسمی رو به آرامی بر زبان آورد و و نور آبی رنگی از چوبش خارج شد و به فضا رفت و ناپدید شد.

چند لحظه بعد شش هفت مرگخوارا به سرعت پله ها رو بالا آمدند و به در رسیدن یکی از آنها گفت
- کجا رفتن
- ممکنه رفتن تو
بدون هیچ سبک و سنگین کردن نظرهایشان به سرعت در را باز کردن و وارد شدن وقتی نفر آخر که به نظر دالاهوف بود وارد شد در را بست...
چند لحظه بعد صدای جیغ های مکرر و فریاد های گوش خراشی شنیده شد
اعضای ارتش به سرعت از داخل رداها بیرون آمدند و ریموس در رو باز کرد و با صحنه فجیحی مواجهه شد چند مرگخور بر روی زمین افتاده بودند و مارها بر روی آنها حرکت میکردن طوری که انگار بر روی طعمه خودشون حرکت میکرند تا آنها رو برای خورد آماده کنند.
اما بشتر سیاه ها در حال رفتن به این طرفو آن طرف بودن و هی طلسمهای مختلف میفرستادن به طرف مارها
وقتی اعضا به در روبه رویشان نگاه کردن دیدن که هیچ ماری در آنجا قرار نداره و راه برای وارد شدن به ان در باز هست پس وقت رو از دست ندادن و به سرعت شروع به دویدن کردن
در حال گذشتن با صحنه های بسیار ترسناکی روبه رو میشدند...



اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲:۳۸ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵

ریموس لوپینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۵ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 604
آفلاین
چه اتفاقی افتاده بود؟ امکان نداشت یک مرگخوار به یک سفید کمک کند. اما اینها مهم نبود. آلیشا بلیز رو دیده بود. بلافاصله و به طور ناگهانی طلسم منفجرکننده را به آنجا فرستاد. مرگ خواران به عقب پرتاب و پدیدار شدند
همه اعضا چوبدستی به دست با طلسم ها از آنها پذیرایی کردند. سپس آنها را به داخل اتاق پرتاب کردند و در اتاق را قفل کردند. از پله ها بالا رفتند و به طبقه چهارم رسیدند. اما در آنجا نیز مرگخوارانی برای آنها مهمانی تشکیل داده بودند ولی اعضای الف دال آماده بودند تا جنگ کنند.
بلافاصله رگباری از طلسم ها در آنجا به وجود آورد. هرکس حریفی را انتخاب کرد و به مبارزه با او پرداخت. از هر سوی طلسمی به سوی دیگر روانه میشد. در آخر اعضای ارتش همه ی مرگ خوارها را به یک جا پرتاب کردند و با طلسم انفجار دیوار را روی سرشان ریختند. بلافاصله به طبقه پنجم رفتند ولی مشکل اصلی اینجا بود.فقط دو پله از راه پله باقی مانده بود و بقیه ریخته بود. هری خواست غیب و ظاهر شود که چیزی را به یاد آورد:
ولدمورت هرگز نمیگذارد کسی به راحتی در جایی غیب و ظاهر شود و از دستش فرار کند
این را در زمان جنگیدن با ولدمورت فهمیده بود.
پس این کار را بیهوده دید. باید کاری میکرد تا پله به سرجایش بازگردد. چیزی به ذهنش خطور کرد:
زبان مارها. ولدمورت سعی میکند تله های خود را طوری بسازد که فقط افراد اندکی بتوانند آن را خنثی کنند ولی متأسفانه و همچنین خوشبختانه ولدمورت با فرستادن طلسم آواداکداورا به هری این قدرت را به هری بخشیده است. هری باید با زبان مارها حرف میزد ولی او فقط درصورتی قادر به اینکار بود که ماری را در جلوی خودش ببیند پس مار را تصور کرد و با موفقیت شروع به حرف زدن کرد:
هاش ساهش شاهشساشاشهاش(پله به سرجای خودت بازگرد و کامل شو)
هاله ایی دور پله را فرا گرفت و پس از مدتی از بین رفت اما به جای پل نسوه پل کاملی را نمایان ساخت اکنون باید به طبقه پنجم میرفتند


تصویر کوچک شده


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
نقشه عجیب

گروه در تأیید حرف های هری شکی نداشتند و شجاعانه و با آگاهی بر تمام حوادثی که مرگ بدترین آن ها بود منتظر شروع جنگ بودند. این را چهره هایشان نشان می داد!

مرگخواران بدون هیچ دلهره ای در گوشه ای تاریک پناه گرفته بودند.به وضوح مشخص بود که هیچ یک از اعضای الف دال نمیداند آنها کجا پناه گرفته اند و به همین دلیل کسی خطر نمیکرد و فقط هری بود که با جرات به قدم میزد.

آثار شک در وجود مرگخواران در ان اتاق در چهره هری موج میزد.به طرف در کثیف و قدیمی و چوبی که به نظر میرسید به پذیرایی باز میشود رفت.هیچ سفیدی جرا حرف زدن نداشتند ولی این شجاعت هری را تحسین میکردند.

هری به آرامی پیش میرفت.به سقف گچی بالای سرش نگاهی انداخت.همه چیز مشکوک بود.از طرف دیگر چو کنار هرمیون ایستاد و به صحنه نگاهی انداخت.قطرات اشک از گونه های سرخش به پایین سرازیر میشدند.حتی خودش نمیدانست اشک شوق هست یا اشک غم،زیرا او هر دو حالت را داشت و به همراه حس غریب ترس قلبی اشفته ساخته بود.او نمیخواست بعد از مرگ سدریک هری را از دست بدهد.

هری کم کم به طرف گوشه ای که مرگخواران پنهان شده بودند نزدیک میشد با این حال که او نمیدانست مرگخواران انجا هستند و او به امید نبود مرگخواران به انجا میرفت.

ناگهان!!!!!
جای زخمش سوخت.چشمش تار میرفت.انگار گدازه های اتشفشان بر روی پیشانی اش ریخته باشند.احساس درد میکرد و به فکر مرگ بود.احساس میکرد از شدت درد در حال مردن دارد و به همین دلیل به سرعت به طرف دوستانش دوید.با این کارش در دسترس مرگخواران بود و آنها میتوانستند او را به راحتی بگیرند.
ایگور خواست با وردی او را مهار کند و به طرف خودش بیاورد و به لرد تحویل بدهد ولی بلیز کار عجیبی کرد.او از این کار ایگور جلوگیری کرد و چوبدستی اش را با وردی از دستش خارج کرد.با این کار هری به سلامت به دوستانش رسید.

ایگور و مرگخواران با چهره ای مبهوت به بلیز و بلیز متفکرانه به زمین خیره شده بود.


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۸ ۲۳:۰۹:۴۳

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
مرگ خوارا سر در گم اطراف را جست و جو می کردند و در مقابلشان که فضایی دود گرفته قرار داشت سعی در پیدا کردن الف دالی ها بودند. لحظه ایی گذشت. کم کم دود در حال از بین رفتن بود. ناگهانی یکی از مرگ خواران فریاد زد:
_دیدمشون! توی اون راهرو پیچیدند.
همه مرگ خواران خود را با سرعت به آن سمت رساندند. اما اثری از آنان نبود. بلیز مضطرب و عصبانی اطراف را از زیر نظر گذرانید و گفت:
_اون بچه ها کجا رفتن؟ باید هر چه زود تر پیداشون کنیم!
آرامنیتا خون سردانه جلو آمد و گفت:
_فکر می کنم بشه توی اتاق نامرئی پیداشون کرد!
انتهای آن راهرو دربی قرار داشت که گه گاهی ظاهر می شد و افرادی که درب آن را باز می کردند و داخل می شدند به اتاقی در طبقه سوم برده می شدند. افراد کمی از حضور این اتاق اطلاع داشتند و به همین جهت اسم آن اتاق را اتاق نامرئی گذاشته بودند.
آن ها با سرعت خود را به مکان مورد نظر رساندند. جایی که مطمئن بودند تا حدودی الف دالی ها را سر در گم خواهد کرد.
از دور درب اتاق پدیدار شد که نیمه باز بود. آرامینتا به سرعت جهت حرکت خود را از سوی درب به سوی دیگر دالان تغییر داد.کسی در حالی که آرامینتا را برای لحظه ایی دیده بود، به سرعت ناپدید شد. می دانست که آن ها به طور حتم در سالن بزرگی در آن سوی دیوار های این راهرو قرار دارد. وقتی به نزدیکی آن جا رسیدند بلیز به افراد اشاره کرد تا بایستند.
_اونها اونجا سنگر گرفتن چون فکر نمی کنم اونجا راه فراری داشته باشه! باید به دقت وارد اونجا بشیم تا کسی آسیب نبینه!
به ترتیب افراد در حالی که سپر مدافعی برای خود ساخته بودند وارد شدند. سکوت تالار را در برگرفته بود.هیچ طلسمی فرستاده نشده بود به همین جهت هنوز جایگاه دقیق الف دالی ها در آن سالن بزرگ مشخص نبود.

هری چوب دستیش را در دست فشرد و بسیار آرام گفت:
_خب! اونها دارن وارد سالن می شن...الان بهترین فرصته که قدرتو خودمونو نشون بدیم! ما باید به اون هورکراکس برسیم! این تنها راهه از بین بردنه ولدمورته. امیدوارم اینو درک کنید!
گروه در تأیید حرف های هری شکی نداشتند و شجاعانه و با آگاهی بر تمام حوادثی که مرگ بدترین آن ها بود منتظر شروع جنگ بودند. این را چهره هایشان نشان می داد!




Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۵۹:۱۰ جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
هرچند که پیشنهاد آلشیا بسیار عجیب به نظر میرسید با این حال همه با آن موافقت کردند. بلافاصله هرمیون به سمت در دوید اما در همون حال همه اعضای الف دال متوجه صداهایی در بیرون اتاق شدند .. مرگخواران جای آنها رو پیدا کرده بودند!
هری با تمام وجود نعره کشید:
- هرمیون نرو جلو .....
اما دیگر دیر شده بود. در فلزی با انفجار مهیبی به سمت داخل اتاق پرتاب شد و هرمیون که از همه جلوتر در حال دویدن بود محکم به دیوار مجاور برخورد کرد و بی حرکت روی زمین افتاد و بقیه نیز با دستپاچگی پناه گرفتند.
وقت برای فکر کردن نبود؛ بلافاصله رگباری از طلسم های گوناگون به درون اتاق شلیک شد و اعضای الف دال سراسیمه خود را بر روی زمین انداختند تا از دیدرس طلسم ها به دور باشند.
مرگخواران نقاب دار یکی پس از دیگری به اتاق نسبتا بزرگی که الف دالی ها در آنجا گیر افتاده بودند هجوم میاوردند و در حالی که از خشم جنون آمیزی نعره میکشیدند الف دالی ها رو نشانه گرفته و رگباری از افسون های مختلف را به سویشان روانه میکردند.
هری در حالی که سینه خیز خود را به سمت نزدیک ترین سکوی موجود میکشاند فریاد زد:
- بجنبین باید راهی به بیرون از اتاق برای خودمون باز کنیم نباید ما رو اینجا اسیر کنند.
بلافاصله طلسمی به سمت هری فرستاده میشه و هری با دستپاچگی در پشت سکو پناه میگیره.
صدایی آشنا از آن سوی سالن به گوش میرسه که مرگخواران رو به جلو هدایت میکرد:
- غیر از اون پسره پاتر همشونو بکشید ... ارباب اون پسره رو زنده میخواد یادتون باشه فقط بیهوشش کنید.
هری در حالی که دندان هایش را از خشم روی هم میفشرد روبه متحدین کم تعدادش برگشت که هر یک سنگر گرفته بودند و طلسم های مرگخواران را پاسخ میدادند و فریاد زد:
- کسی فکری برای فرار از این اتاق کوفتی به ذهنش نمیرسه ؟ هنوز کاملا محاصره نشدیم فکر کنم بشه فرار کرد!
صدای سدریک از میان انفجارهای پی در پی به گوش رسید:
- باید با انفجار راه خودمونو باز کنیم و بریم جلو ....
بلافاصله انفجار بزرگی با نور ارغوانی رنگ خیره کننده ای در بین اعضای الف دال رخ داد و دود و خاک همه جا را گرفت ...




Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۰:۲۲ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵

آلیشیا اسپینتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۹ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۰۹:۳۵ شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۹
از دروازه آرگوناث
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 157
آفلاین
هری بر جای خود میخکوب شده بود و با وحشت به افرادی که به او نزدیک میشدند خیره نگاه میکرد.سدریک به آرامی دست او را کشید و همگی شروع به عقب عقب رفتن کردند.ظهور ناگهانی افراد الف دال مرگ خوارها را شوکه کرده بود و هری میدانست به محض رفع شدن شوک اولیه آنها اقدام به حمله خواهند کرد...
_______________________________________
ورونیکا از پشت ستونی ناظر تمام اين صحنه ها بود و به دنبال اين ميگشت كه چگونه ميتواند ضربه ي سختي به اعضاي الف دال وارد كند.ناگهان فکری ذهنش را روشن کرد و لبخندی شوم بر لبانش نقش بست...
به آرامی چوبدستی اش را از داخل ردایش بیرون آورد و وردی را زیر لب زمزمه کرد,پرتو کم نور و قرمز رنگي به آرامی به سمت مقصدش كه اعضاي گروه الف دال بود حركت كرد و به يكي از افرادي كه در جلوي آنها حركت ميكرد اصابت كرد....
___________________________________________
در همین لحظه سدریک فریاد زد:بدویید...
همگی با آخرین توان دویدند و از پله ها پایین رفتند و در نزدیک ترین اتاق پناه گرفتند.
هرمیون که نفس نفس میزد با طلسمی در را قفل کرد و گفت:شانس آوردیم...اگه گیر اوفتاده بودیم تمام نقشمون خراب میشد.
هری که به چيز ديگري فكر ميكرد با خشم گفت:جغد لعنتی!
هدویگ با ناراحتی هوهو کرد.هری که تازه به یاد هدویک افتاده بود او را نوازش کرد و گفت:با تو نبودم کار تو عالی بود
آلیشیا به دیوار تکیه داده بود و به فضای مقابلش خیره نگاه میکرد,احساس عجیبی داشت گویی از این دژ و تمام وقایع درون آن فرسنگها دور بود...حس عجيبي داشت اينقدر بيخيال بود كه دلش ميخواست آواز بخواند.اما ناگهان صدایی از اعماق وجودش به او فرمان داد:
بهشون بگو بیان به طبقه اول.
واقعا عجیب بود,یک نفر از درون ذهنش با او صحبت میکرد و عجیب تر اینکه او نمیتوانست با خواسته این غریبه مخالفت کند.
غریبه دوباره گفت:بهشون بگو بیان پایین...
آلیشیا به خودش پاسخ داد:آخه چرا؟
اما دیگر دیر شده بود لب هایش خود به خود تکان خوردند و صدای خودش را شنید که ميگفت:توی طبقه اول یه راهروي مخفي هست بهتره بریم اونجا قایم بشیم


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

ادوارد جکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۹ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۰۴ سه شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۶
از وسط سبيلاي هوريس كنار نيكي پلنگ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 356
آفلاین
خب به ما گفتن هر گروه دو ساعت بيشتر برا پست زدن وقت نداره اگه نه به نفر بعدي ميرسه من هم طبق اين قانون بايد بپستم...
------------------------------------------------------
پله ها پيچ در پيچ بود در قلعه فقط صداي كشيده شدن رداي بلند بليز به پله ها ميامد
از بخت خوش الف دالي ها در كل مسير تنها سه پنجره وجود داشت كه نماي تاريك بيرون را نمايان ميكرد
نيكلاس و ورونيكا بدون اين كه حتي به يكديگر نگاه كنند به دنبال بليز پايين ميرفتند
در پايين قلعه الف دالي ها در حالي كه اضطراب درونيشان را با لرزاندن اعضاي بدنشان بيرون ميريختند به علامت شوم نگاه ميكردند نيمي از اين ترس براي ظاهر هولناك اين علامت و نيمه ديگر براي اين كه سياهي هاي درون قلعه مبادا متوجه اين علامت باشند
در حالي كه سه نفر مرگخوار متوجه اين علامت نبودند اما بر عكس در طبقه اخر درست رو به روي پنجره اتاقي كه جلسه درون ان برگزار ميشد نور سبز ملايمي داخل اتاق زبانه زده بود كه البته همين نور ملايم نيز از چشمان آرمينتا دور نمانده بود.
آرمينتا به بهانه تعقيب تتيس تا دم پنجره محيط بيرون را زير نظر گرفت و ناگهان ان را ديد.
ان جمجمه ايكه نور سبز ان را احاطه كرده بود و ماري وحشيانه به جاي زبانش از دهانش فرو ميجست.
_ارباب...ارباب
چشمان سرخ رنگ ولدمورت همچون سايه مرگ روي آرميتا متمركز شد
ارمينتا كه سخت مشغول جست جو در ان خاموشي بود با حركات سر انگشت به حضار فهاند كه اتفاقي غير معمول در بيرون در حال رخ دادن است.
كم كم همه متوجه ان علامت شدند لرد ولدمورت كه خونسرد . ارام سر جايش نشسته بود و به مرگخوارانه كنجكاوش كه فضاي بيرون را كنكاش ميكردند نگاه ميكرد.
ولد موردت:خب...زياد هم دور از انتظار نيست تتيس عزيز خيلي خوش موقع به ما خبر داد...البته فكر نميكنم ان نوچه هاي دامبلدور براي ما خطري داشته باشند...خطري دارند؟
نگاه پرسشگرانه ولد مورت روي تك تك نقاب داران گشت زد لبخند هاي تمسخر اميز حاكي از تاييد حرف اربابشان بود.
_خب هر چه سريعتر اون كوچولو ها رو بگيرين زنده يا مرده البته به جز پاتر كه بايد خودم جونشو بگيرم؟
ارمينتا خيلي سريع فرماندهي عمليات را بر عهده گرفت و رو به يكي از مرگخوارن نهيب زد كه برود و به بليز و نيك و ورني خبر دهد مرگخوار كوتاه قامت بود و ردايش برايش كمي بزرگ ميزد و صورت كوچكش كاملا در زير ان نقاب بزرگ پنهان شده بود
و چون در رسيدن به سوي افرادي كه حالا در طبقهي دوم بودند عجله داشت با ردايش مشكلي جدي پيدا كرده بود...
در حالي كه رد پايين قلعه هري فكر ميكرد حالا ديگر داخل قلعه از بيرون ان امن تر است بنابرين از مسيري كه باز كرده بودند وارد شدند
از ان طرف مرگخوار كوتاه قامت به طبقه سوم رسيده بود و مرگخواران نگهبان در طبقه دوم جا خوش كرده بودند.
از ان طرف ال دالي ها در حال بالا امدن از پله هاي سنگي براي رسيدن به طبقه اول بودند تا اينجا راه مشكلي نداشتند به راحتي بالا امدند و راه رفتن به طبقه دوم را در پيش گرفتند بدون انكه بدانند مرگخواراني در انجا هستند اخر هري از صحبتهاي اخير دامبلدور فهميده بود كه جان پيچ بايد در جايي در طبقه پنجم باشد.
مرگخوار كوتاه قامت پايش به لبه ردايش گير كرد صداي حاصل از ان باعث شد كه مرگخواران نگهبان از اتاق كه در ان موضع گرفته بودند بيرون بيايند.
مرگخوار كوتاه قامت پس از برخورد به ستوني در طبقه دوم از حركت باز ايستاد.
بليز با سرعت به بالاي سر او امد.
_ادوارد تويي.
مرگخوار كه ادوارد نام داشت با اه ناله بلند شد.
از ان طرف الف دالي ها در حالي كه تقريبا به طبقه دوم رسيده بودند و حالا ميتوانستند چها مرگخوار در حال صحبت را ببيند سر جاي خود ميخكوب شدند.
ادوارد:ببينيد الف دالي ها....اونجارو................
و در حالي كه با انگشت اشاره به پشت سر بليز درست جايي كه هري ايستاده بود اشاره ميكرد لبخند پر معنايي مانند شيري كه بالايه سر طعمه ايستاده بر لبانش نقش بست...


روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

نيكلاس  استبنز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۶ یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶
از خوابگاه هافل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 246
آفلاین
هري برگشت و دوباره به نگهبان نگاهي گذرا انداخت. مطمئن نبود كاري كه ميخواست انجام بده درسته يا نه. ممكن بود با اين كار جون هدويگ رو به خطر بندازه. ممكن بود اين راه اشتباه باشه. ممكن بود....
اما اين تنها راهي بود كه به ذهنش رسيده بود و بقييه هم با اون موافقت كردند. پس درنگ نكرد و جغد وفادارش رو از درون جيبش بيرون كشيد.

مكثي كرد. از روي عجز و ناتواني نگاهي به هدويگ انداخت و گفت:
هدويگ. منو ببخش، راه ديگه‌اي ندارم. اين تنها راهه.

هدويگ هوهوي كوتاهي كرد و به انگشت دست صاحبش نوكي زد. حتي هدويگ هم در آن وضعيت بحراني سرر و صدا نميكرد. انگار متوجه وضعيت اطراف شده بود.

هري دستي بر سر و گوش هدويگ كشيد و ادامه داد:
من ازت ميخوام كه بري و اون نگهبان رو مشغول كني تا ما بتونيم از در ورودي رد بشيم.

هدويگ هوهوي كوتاهي سر داد و نرم و بيصدا از روي دستان هري پرواز كرد.

هري با عذاب وجدان نگاهي به هدويگ كرد و با عزمي راسخ به افراد گفت:
شروع ميكنيم.


--------------------------------
درون دژ مرگ

در طبقه آخر آرمينتا و بادراد به همراه گروهي از مرگخواران دور ميزي نشسته بودند و در مورد خبرهايي كه تنيس آورده بود بحث ميكردند.
بليز هم براي سركشي به نگهبانان به همراه نيكلاس و ورونيكا به سمت طبقات پايينتر ميرفت.

در بين راه كسي حرفي نميزد. بليز جلو بود و نيكلاس و ورونيكا به دنبال او روان.

------------------------------------
بيرون دژ مرگ

هري جلوي در ورودي زانو زده بود و چيزي رو در دستش گرفته بود. شونه‌هاش ، آشكارا ميلرزيد.

هري هدويگ رو در دست داشت و براي جغد وفادارش ميگرييست.
هدويگ با شجاعت تمام به سمت نگهبان حمله كرده بود. و مورد اثابت طلسمي از سوي نگهبان قرار گرفت.

هري و سدريك هم طلسمي به سمت نگهبان فرستادند كه درست به وسط سينه او برخورد كرد.نگهبان مثل چوب خشكي در كنار در ورودي دژ بر زمين افتاده بود.اما.........

اما قبل از اينكه الف داليها بتوانند كار نگهبان را يكسره كنند او علامت سياه مربوط به مرگخواران را در هوا ترسيم كرده بود.

-----------------------------------
بليز و نيكلاس و ورونيكا از پله‌هاي طبقه دوم پايين ميومدند.

ادامه دارد.


ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۷ ۱۸:۳۰:۰۴



دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

مارکوس فلینتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 328
آفلاین
سکوت وحشتناکی تمامی ان منطقه را در بر گرفته بود ، زیرا با این اتفاق دیگر هیچ امیدی برای ورود به دژ نبود مگر این که وصیت نامه رو از قبل اماده کرده باشیم.
در چند لحظه ی قبل هری نگران بود که نکند این هدویگ بوده که هوهو کرده ولی در حال حاضر ارزو می کند که ای کاش هدویگ بود.
در این لحظات به نظر می امد که باد نیز با انان دشمن شده بود و حاضر بود برای انداختن ان ها از صخره ها هر کاری بکند. البته تنها باد نبود بلکه تاریکی محیط نیز بر انان غلبه کرده بود و جلوی دید ان ها را گرفته بود اما انان برای این اینجا نیامده بودند که به خاطر کوچکترین حادثه ای روحیه ی خود را ببازند و به دنبال راه برگشت باشند .

**

هیچ کدام از اعضای الف دالی که در ان جا حاضر بودند، جرات این را نداشتند که سکوت را بشکنند و در مورد این موضوع حرفی بزنند. اما بالاخره سکوت باید شکسته می شد تا به یک نتیجه ای برسند.
در همین میان بود که مارکوس از بین حاضرین با کمی استرس شروع به حرف زدن کرد:
- خ..خو...خوب به نظر من..... به نظر من بهتره که با هم مشورت کنیم، اخه این جوری به.... به هیچ نتیجه ای نمی رسیم.
مارکوس خود را برای داد و فریاد اعضا اماده کرده بود اما گویا همه منتظر این لحظه بودند که یکی از ان ها این پیشنهاد رو بدهد زیرا بعد از قطع صحبت های مارکوس ، هری شروع کرد به صحبت کردن:
- خوب مارکوس راست میگی ، ولی تو که میگی مشورت کنیم، یه راه پیشنهادی هم بگو دیگه
- خوب چی بگم؟!!! اخه من که تازه اولین ماموریتم هستش به همین خاطر زیاد تجربه ی کافی ندارم، شما که هم تجربه و هم زبونشو دارید یه چیزی بگید
( هری از این که در این موقعیت مارکوس دست به شوخی کردن زده بود کمی عصبی شد ولی نادیده گرفت و به ادامه صحبت خود پرداخت )
- به هر حال به نظر من که اون جغد از ما خبری نداره، البته امکان داره از این خبر داشته باشه که امروز می خوایم بیایم ، ولی نمی دونه که الان این جا هستیم.
( سدریک نگاهی به اعضا انداخت ولی متوجه شد که کسی اظهار نظری نمی کند پس خودش دست به کار شد)
- خوب اخه این یه فرض هستش و الان در این موقعیت ، هر فرض غلط مساوی پایان زندگی هستش. اما من یه نظر دیگه دارم:
به نظر من باید هرچه زودتر به سمت دژ حرکت کنیم چون همون طور که شنیدید اونا طبقه ی سوم هستن و جلسه دارن ، و همچنین از اونجایی که می دونید، لرد خیلی مغرور هستش و تا اتمام جلسه نمی گذاره که اون جغد خانم حرفی بزنه.
دوباره سکوت فضا را در بر گرفت و صدای تازیانه های باد بیشتر به گوش می رسید.
سدریک همچنان منتظر این بود که کسی با نظر او مخالفت کند تا حداقل از این بابت راهت باشد که نظر او را شنیده اند. اما در عین ناباوری متوجه شد که هری پاتر به سمت دژ در حال حرکت است.


اعضای الف دال از این که هری بدون ان ها حرکت کرده بود ناراحت شده بودند به همین دلیل ان ها سر جای خود ایستادند تا هری متوجه اشتباه خود شود.


بعد از چند ثانیه هری چرخشی انجام داد و با دیدن فاصله ی خود با دیگران تعجب کرد ، به سمت ان ها امد و گفت:
- چرا نمیاین، مگه نمیگین باید زودتر بریم؟!!!!!
- چرا درسته ، من گفتم باید زودتر بریم ولی اون نگهبان رو چیکار کنیم.
- اتفاقا داشتم به اون فکر می کردم، به هدویگ می گم که با نوکش بزنه تو چشاش و ما هم قبل از این که صدایی از اون در بیاد سریع یک طلسم نثارش می کنیم.
اعضای الف دال از پیشنهاد گله ای نداشتند ولی از این که داشتند ماموریت را به صورت جدی شروع می کردند خیلی اضطراب داشتند اما این را هم می دانستند اگر سریع تر حرکت نکنند ماموریت در همین جا به بن بست دیگری بر می خورد....

_____________________________________________________
نوبتیم باشه نوبت ما بود....


عضو اتحاد اسلایترین







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.