هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ سه شنبه ۵ دی ۱۳۸۵

ریموس لوپینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۵ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 604
آفلاین
هری خسته بود و به سوی تالار می رفت. وقتی به خوابگاه رسید خود را بر روی تخت خود انداخت و چشمانش را بست. اما این خواب به آن خوبی ها که فکر میکرد نبود.
خوابی میدید وحشتناک:

سیریوس را با دستان زنجیر شده به دیواری آویخته بودند. از چهره اش درد و رنج نمایان بود. هری نمیدانست چرا. اما ناگهان ولدمورت را دید که چوبدستیش به سوی او نشانه رفته و فریاد زد: کروشیو.
سیریوس از درد به خودش می پیچید. اما نمیتوانست کاری کند. دستانش بسته بود. نزدیک بود از درد بیهوش شود که ولدمورت چوبدستیش را به سوی دیگری گرفت به سوی زنی بسیار شبیه لونا لاوگود. هری بلافاصله او را شناخت. مادر لونا لاوگود. ولدمورت بار دیگر فریاد زد: کروشیو
زن بسیار سخت به خود پیچید. از درد تمام اجزای بدنش به لرزه افتاده بودند و نزدیک بود فریاد بزند. اما ولدمورت بار دیگر جهت چوبدستیش را عوض کرد و به سوی مردی درست در کنار مادر لونا گرفت. او پدر لونا بود. پدر لونا نیز مانند مادر لونا شکنجه شد. در همان لحظه زنجیرها باز شد و مرگخواران وارد شدند و هر یک از آنها را به سویی بردند.سیریوس را لوسیوس حمل میکرد. وارد دالان تاریکی شد و دری را باز کرد که بر روی آن عدد 17 به چشم میخورد.
ناگهان پیشانیش آتش گرفت و سردرد گرفت. از خواب پرید و خود را در محاصره ی دوستان خود دید. او فریاد زده بود و همه را ترسانده بود. اکنون هری باور داشت سیریوس زنده است.باید این موضوع را با هرمیون و رون در میان میگذاشت. اما صحنه ای را به یاد آورد که در آن ولدمورت پدر و مادر لونا را شکنجه میکرد.فکر نمیکرد دلش بخواهد به لونا بگوید که پدر و مادرش چگونه شکنجه میشوند ولی فکر میکرد لونا نیز خود را در این جنگ شریک میداند.
در افکار خود غرق بود که صدای رون او را از اعماق افکارش بیرون کشید: هری چی شده؟؟؟؟؟؟
-------------------------------------------------------
ببخشید اگه داستانو خراب کردم و کم شد. داستانی رو از قبل تهیه کرده بودم ولی ولدمورت زد و نصفش پرید

با اجازه

پستت يه ايراد داشت!
هري مارد لونا رو نديده بود! پس قطعا نمي تونست با اطمينان تشخيص بده كه خودشه!! و دوم اينكه پدر لونا زنده بود. و در نتيجه پشت پرده نبوده!
نفر بعدي كه ادامه ميده اين نكته رو در نظر بگيره كه پدر لونا زنده است!!

موفق باشي
آرامينتا ملي فلوا


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۵ ۱۹:۲۵:۲۰
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۷ ۱۶:۰۱:۴۸

تصویر کوچک شده


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰ سه شنبه ۵ دی ۱۳۸۵

old ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۴ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۸:۵۶ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۵
از 127.0.0.1
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 82
آفلاین
هاگوارتز
_________________-
- نظر ت چیه؟
- من میگم این هم نقشه ی ولدمورته اون قبلا هم این کار رو کرده

- راست میگه هری . تازه تو که میدونی اسمش رو نبر اجازه نمیده تو به ذهنش دسترسی داشته باشی پس هر چیزی که تو اون خواب ها میبینی خودش داره نشونت میده

- آخه چرا؟ برای چی میخواد این ها رو من بدونم؟

- دیونه. تو واقعا اینقدر کم داری یا خودت رو زدی به نفهمی؟ هنوز بعد از 17 سال نفهمیدی ولدمورت میخواد تو رو بکشه؟ قبل از اینکه به دنیا بیای اون دنبال تو بود.

- آخه اون از نشون دادن چند تا آدم مرده به من دنبال چه نقشه ای

رون که حوصلش سر رفته بود لحن صداش رو تغییر دادو به ارامی گفت:

- هیچ کس از نقشه های لرد سیاه سر در نمیاره . چون لرد سیاه تنها کسی که میدونه داره چیکار میکنه


هری به ارامی خندید. ولی هرمیون به فکر فرو رفت

- تو راست میگی رون اون میدونه داره چیکار میکنه. این یعنی اون داره یه کاری میکنه . یا شاید هم یه کاری انجام داده

- ولی چرا این کار رو به من نشون میده . به منه چیه اون یه سری رو دستگیر کرده . فکر کرده من با دیدن قیافه ی سیریسو دوباره گول میخورم

هری داشت دروغ میگفت . خودش هم میدونت که ولدمورت چرا اون خواب رو نشونش داده. میدونست که ولدمورت فقط و فقط دنبال اونه . ولی متوجه نمیشد سیریوس چه ربطی به این نقشه داره . اون که به پشت پرده سقوط کرده و مرده بود. آیا مرده بود؟ هری تا حالا ندیده بود کسی در مورد اون پرده اطلاعات داشته باشه .
اون نقشه ی ولدمورت رومیدونست .ولدمورت میخواست اون رو مشکوک کنه و بکشونه به یه جای تا بعدا ترتیبش رو بده . هری نیازی به ذهن خوانی نداشت تا متوجه این نقشه بشه .

ولی به خوبی میدونست که باز هم گول ولدمورت رو میخوره و به همون کاری رو میکنه و همون جایی میره که اون میخواد



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۹ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵

آرامينتا  ملي فلوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۱۶ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۶
از اولين پله!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 173
آفلاین
هاگوارتز!


هري بر روي تختش دراز كشيد بود و داشت از پنجره بيرون را نگاه مي كرد. مي دانست كه نبايد به فكر سيريوس باشد، اما نمي توانست. خوابي كه ديده بود تمامي فكرش را در اختيار خود داشت.

ستاره ها به آرامي در حال خاموش شدن بودند. آسمان يك پارچه تاريك شده بود. صداي كشيدن شدن شي بر روي زمين سكوت خوفناك را مي شكست. پرده ي سياهي بر روي يك طاق نما ديده مي شد. در جلوي آن رداي سياه رنگي حركت مي كرد، گويي باد آن را به سمت مخالف پرده مي كشاند.
پرده هم از حركت ردا به خود لرزيد و لحظه اي بعد به نشانه ي تواضع در برابر قدرتش خميده شد و از نظر ناپديد گشت!
چند شبح از جايي كه پرده قرار داشت خارج شدند. حركتشان آهسته و منظم بود و همچون دسته اي از پرندگان مهاجر در كنار يكديگر.
به ناگاه لبه ي ردا بالا رفت. زنجيرهايي محكم و قطور به دور دستانشان بسته شد. مردي كه جلوتر از ديگران بود نگاهش را به سمت ردا گرفت. در چهره اش خشم و تنفري عميق به چشم مي خورد.
لحظه اي بعد درد صورتش را تسخير كرد.

هري با تكاني بيدار شد. بيرون از پنجره هنوز هم تاريك بود. به سختي بر روي تختش نشست و از ليوان كنارش كمي نوشيد.
اين دومين شب بود كه خواب سيريوس را مي ديد. يعني اون زنده بود!؟ يا شايد هم ولدمورت مي خواست او را دوباره به سازمان اسرار بكشاند؟
با اين فكر لرزه اي بر اندامش افتاد. مدت زيادي بود سعي مي كرد تا آن خاطره را از ذهنش براند. بايد قوي تر مي بود...شايد اين خواب بر اثر اتفاقاتي كه افتاده بود در ذهنش ايجاد مي شد.
بعد از مرگ دامبلدور گويا احساس تنهاييش نيز تشديد شده بود. حتما همينطور بود...اينها همه زاييده ي ذهنش بودند...


-----------------------------------------------------------------
خب..چون يك سال قبل از بردن اسيرها به دژه و هري خواب ديده بود ترجيح دادم نشون بدم كه قبلش ولدمورت اونها رو خارج كرده از پشت پرده. و كم كم مي خواد اين واقعيت رو به هري تفهيم كنه تا در نهايت اون رو به دژ بكشونه!!



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵

آرشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۹ چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۹ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از دهکده ی هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
یک سال قبل از بردن اسیران به دژ مرگ
هاگوارتز

ساعت 6 بعد از ظهر بود و هوا تا تاریکی کامل، فاصله ای نداشت. سه نفر در حالیکه لباس گرم بر تن داشتند،زیر درخت بلوط کنار دریاچه نشسته و به ساختمانی خیره شده بودند که دیگر عظمت سابق را نداشت.بر زمین های اطراف آن- که زمانی سراسر سبز بود-،بوته های خار، از میان برف ها سر را بیرون کشیده و به آسمان خاکستری مینگریستند گویی به انتظار دیدن نشان سیاه ایستاده اند.دیگر صدای دانش آموزان شادی که وقایع روز را برای همدیگر شرح میدادند،شنیده نمیشد و عده ی معدودی که برای گذراندن سال جدید آمده بودند نیز، طبق قوانین امنیتی،قبل از ساعت 2 بعد از ظهر به سالن عمومی خود میرفتند.
هرمیون:به نظرتون باید چیکار کنیم؟من هنوز شک دارم که اون خوابی که هری دیشب دیده در حقیقت نیز وجود داشته باشه
سپس سعی کرد با بندهای کفشش بازی کند تا مجبور نباشد به چشمان هری خیره بماند.
هری در حالیکه دو دستش را بر روی سر خود تکیه داده بود، شروع به صحبت کرد
-خودم هم شک دارم که اون خواب، واقعیت داشته باشه.شاید ولدمورت قصد داره تا منو برای چندمین بار فریب بده.
و با گفتن این جملات،روزی رو به یاد آورد که برای نجات سیریوس به وزارتخانه رفته بود.بغض گلویش را گرفت و مانند همیشه سرش را پایین اورد تا دریای اشک چشمانش، توسط دو دوستش دیده نشود.
رون که در تمام مدت این بحث ساکت بود،با دیدن حال هری سعی کرد تا موضوع را تغییر دهد و گفت:بهتره بریم به سالن اصلی.تا زمان شام میتونیم اونجا بمونیم.
و با اتمام جملاتش برخاست.هری و هرمیون نیز از او پیروی کردند و برخاستند.هری شنل نامرئی را بر سر خود کشید و در کنار آن ها،به سمت ساختمان هاگوارتز حرکت کرد.رون و هرمیون ارشد بودند و میتوانستند تا ساعت 9 شب در خارج از ساختمان،به بازرسی بپردازند ولی هری این اجازه را نداشت.
در سالن اصلی با صدای قیژژژ چرخید و باعث شد تا اساتیدی که در میز انتهایی نشسته بودند،سر ها را به سمت آن بچرخانند.اما با دیدن دو ارشد،دوباره مشغول صحبت شدند.فقط مک گونگال صورتش را برنگرداند.او درست به نقطه ای خیره شده بود که هری در آن ایستاده بود.مدتی را به همین شکل خیره شد.هرمیون و رون نیز که دستپاچه شده بودند به آن نقطه خیره شدند و از جای خودشان تکان نخوردند.سپس نگاهش را با خشم از هری برگرفت و به چشمان هرمیون روانه کرد و بعد از آن مشغول صحبت با هگرید شد.
سالن غذا خوری با سال های قبل هیچ فرقی نکرده بود و دوازده درخت کاج بزرگ،فرا رسیدن سال جدید را در چند روز آینده خبر میدادند.
هرمیون:رون حواست کجاست؟باید بریم و ترم پایینی ها رو به سالن بیاریم.مثلا ارشد هستیم.
رون:تو برو.من حال و حوصله ندارم.
هرمیون:من این کوتاهیت رو گزارش میدم.اگر مشکلی به وجود بیاد تنهایی نمیتونم حلش کنم.
رون:مشکلی به وجود نمیاد.خودت هم میدونی همه ی این قوانین مسخره ،الکیه.وزارتخونه میخواد بگه که یه کارهایی انجام میده.
با گفتن این جملات به همراه هرمیون حرکت کرد
هرمیون در حالیکه صدایش را پایین آورده بود گفت:هری تو بمون.ما الان برمیگردیم و چشمکی را نثار فضای خالی کرد.
هری بدون اینکه صدایی ایجاد کند بر روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت.
صداهایی را که از پشت آن پرده شنیده بود و صحبت های لونا را به یاد آورد.لونا هم صدای پدر و مادرش را شنید بود.
خواب دیشبش حقیقت داشت و یا از نقشه های پلید لرد تاریکی سرچشمه میگرفت؟باید با کمک دو دوست دیگرش بر روی موضوع تحقیق میکرد.دوست نداشت که بار دیگر فریب بخورد

---------------------------------------------------------------
اول پست چوچانگ رو با دقت بخونید.
به اندازه ی یه روز روی این پستم فکر کردم.به نظرم این شکلی خیلی جالبه که داستان در دو زمان و در دو مکان جداگانه پیش بره.یکی در هاگوارتز که با وجود گسترش روز افزون تاریکی،هنوز پا برجاست و فضای داخلش همانند روزهای گذشته شاد است و دیگری در دژ مرگ که کاملا زیر نفوذ سایه هست.هر فردی میتونه هر کدام از این دو را ادامه بده.فقط در اولش با فونت متفاوت اعلام میکنه که کدوم مکان رو ادامه میده.


ماجرایی که در هاگوارتز رخ میدهد،باید با سرعت بیشتری پیش بره.چون یک سال فاصله ی زمانی میان وقایع وجود داره.
نویسنده ی بعدی میتونه خودش خوابی رو که هری دیده،در داستان به شکلی تعریف کنه.فقط اگر در این خواب سیریوس از هری تقاضای کمک بکنه و بگه من رو از این رنج نجات بده و ...خیلی بهتره(از خواب این شکلی برداشت بشه که سیریوس میتونه زنده باشه)
بعدش هری و هرمیون و رون به همراه عده ای از الف دالی ها و اعضای محفل بر روی این موضوع تحقیق میکنند و پی میبرند که میتوانند جسم و یا روح سیریوس را از پشت اون پرده خارج کنند.اما ولدمورت سریعتر عمل میکنه و هری مجبور میشه به دژ مرگ بره.
صحبت با ناظرین:من با پاک شدن پستم مشکلی ندارم.اگر دیدید تاپیک رو به خواب ابدی میبره و یا سوژه رو شهید کرده،پاکش کنید


ویرایش شده توسط آرشام در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۵ ۱۸:۱۰:۳۳

[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵

چو چانگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
موضوع جدید!

در ورای سرزمین تاریکی، در واپسین لحظات شب، دژ مرگ در سکوتی بی انتها فرو رفته بود. سکوتی که همه می دانستند آرامش قبل از طوفان است، چرا که در فضای به ظاهر آرام آن، وحشتی عمیق نهفته بود!

ساکنان دژ می دانستند که بزودی قرار است اتفاقهایی بیفتد. قول آن پیشاپیش به آنها داده شده بود. حالا کم کم داشتند از انتظار خسته می شدند...و در عین حال مشتاق تر! می توانستند نزدیک شدن طعمه را حس کنند...نیروی عجیبش...تفاوتش با طعمه های همیشگی...چیزی قدرتمندتر که آن را از هرچیزی در این دنیا متمایز می کرد!!!


سکوت شب با صدای قدمهایی درهم شکست. می شد آن را بوضوع شنید. صدای قدمهای پرصلابت حاکی از اراده آهنین مرد بود. اراده ای که می توانست هر کسی و هرچیزی را به اطاعت از خود وادارد! درست همانطور که ساکنان رعب انگیز دژ مرگ را به اطاعت واداشته بود..

در همان حال که شنلش را بر برگهای پاییزی فروریخته بر زمین می کشید، دست دراز کرد و در را فشار داد. در با ناله آرامی باز شد و مرد را در دژ پذیرفت. پشت سر مرد موجودات غریبی می آمدند که بر دستانشان زنجیرهایی بسته شده بود که هرکدام را به نفر جلویی خود متصل میکرد. باقیمانده زنجیر در پشت آخرین نفر بر زمین کشیده می شد و صدایی ناله وار ایجاد می کرد. صورت همه افراد به طور عجیبی بی رنگ بود، صورتهایی تهی از زندگی.. اما حتی در آنها هم احساساتی وجود داشت.. احساس رنج، درد، ناامیدی، وحشت...


ساکنان دژ که رسیدن طعمه را دریافته بودند از لای در پدیدار شدند. در کنار اشتیاق بیش از حدشان، ترس نیز در چهره ها دیده می شد. هیچکدام علاقه ای به مردی که پیش رویشان بود، نداشت!
موجودی با قیافه ای چندش آور و ترسناک - بینی بریده شده و چشمانی که خون از آنها می چکید- به خود جرئت داد و بیرون آمد. در مقابل مرد زانو زد و گفت:
_ درود بر لرد سیاه...!! سرور همه تاریکی! قدرتمند ترین جادوگر دنیای سیاه و ارباب دژ مرگ!

لرد بی هیچ احساسی نگاهش کرد و گفت:
_میتونی بلند شی فیوری، من به چاپلوسها نیازی ندارم!

فیوری من و منی کرد و بلند شد. نگاهش از لرد به اسیرهای رنگ پریده افتاد. اشتیاق در چهره اش دیده می شد. زبانش را در آورد و گوشه لبش را لیسید. هیچوقت نتوانسته بود علاقه اش به رنج و اندوه را پنهان کند!

ولدمورت که چهره وی را زیر نظر داشت، با دیدن اشتیاق او گفت:
_اینها مال تو و دستیارانتد فیوری! مثل قبلیها نیستند...یه بار مردن و دوباره نخواهند مرد! میتونی تا دلت میخواد شکنجه شون کنی و رنجشونو بمکی! اما خودت خوب میدونی که کافیه یک لحظه از من سرپیچی کنی تا اونارو از تو بگیرم!
_بله ارباب!

ولدمورت به طرف اولین اسیر برگشت و چهره اش را خوب ورانداز کرد. طره موی سیاه ریخته بر پیشانیش حاکی از زیبایی زمان زنده بودنش بود. حالا شکسته شده بود و خشم و ناامیدی توام در صورتش دیده می شد. لرد خنده ترسناکی کرد و بلند گفت:
_آه بلک، پدرخوانده پسرک عزیز دامبلدور! بیچاره! پسرخونده ات چه رنجی میکشه وقتی ببینه روح سیریوس عزیزش اینطور شکنجه میشه! هنوزم دوستت داره نه؟ برای تو هرچیزی رو می پذیره...حتی مرگ!

دست بر پشت سیریوس نهاد و او را به جلو هل داد. زنجیرها بقیه ارواحی را که با سقوط پشت پرده تاق نمای تالار اسرار مرده بودند، به جلو کشیدند. لرد بار دیگر رویش را به طرف فیوری برگرداند و گفت:
_مواظب این جلویی باش، فیوری! بیشتر از همشون میتونه بهت غذا بده! پسرکی با زخمی روی پشونیش به دنبالش خواهد اومد...میخواد اونو از چنگ تو دربیاره...ولی تو اجازه نخواهی داد فیوری...مگه نه؟!

----------
شرمنده...یخورده زیادی زیاد شد!!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۵ ۱۲:۱۱:۲۱
ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۲۵ ۲۱:۳۰:۱۷

[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵

آرامينتا  ملي فلوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۱۶ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۶
از اولين پله!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 173
آفلاین
سكوت!

هيچ صدايي درون اتاقك به گوش نمي رسيد. مرگخواران شرمگين از شكست طاقت ديدن چهره ي اربابشان را نداشتند و اعضاي الف دال هم...
براي همه ي آنها اين بدترين لحظه ي زندگيشان بود...ديدن لرد ولدمورت! براي همه به جز يك نفر.
هري پاتر اين صحنه را بارها ديده بود. اما امروز براي كمك به دوستانش نمي توانست كاري انجام دهد. چون هري پاتر و بليز زابيني تنها افرادي بودند كه در اتاق حضور نداشتند.

تا به حال تنها دو نفر به اين اتاق پا گذاشته بودند. سالازار اسلايترين و لرد ولدمورت. اما امشب دو نفر ديگه هم حضور داشتند.
چيزي درون اتاق وجود نداشت. اتاقي مدور بود با سقفي كوتاه طوري كه يك انسان عادي به زور مي توانست سر و پا باايستد. اما چيزي وجود بود كه با سادگي اينجا هماهنگي نداشت.
در مركز سكويي طلايي رنگ قرار داشت. اطرافش با حروف عجيبي چيزهايي مانند ابيات يك شعر حكاكي شده بودند. اما چيزي كه باز هم جالب تر مي نمود، فنجاني كوچك بر روي سكو بود.
بليز و هري تنها يكبار به چشم هاي همديگه نگاه كردند و بعد هر كدام با بيشترين سرعتي كه مي توانست به طرف فنجان دويد.
اما هيچكدام نرسيد. فنجان كه با حالتي نامتعادل بر روي سكو مي لغزيد به زمين افتاد و شكست.
در دو طرف سكو كماكان دو نفر ايستاده بودند. دو نفري كه در حالت چهره ي هر دويشان يك چيز را مي شد ديد: نااميدي!
فنجان همان هوراكراكس معروف لرد ولدمورت نبود. در دژ هوراكراكسي وجود نداشتن.
لردولدمورت باز هم همه را فريفته بود!

خب آقايون و خانم هاي دلاور!! جنگ تموم شد! در اين مورد ديگه پست نزنيد!



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲:۲۹ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
اوضاع به قدری وخیم شده بود که حتی تصورش نیز برای هری مشکل بود. هیچ راه حلی به ذهنش نمی رسید. منتظر ماندن و صبر کردن را نیز دوست نداشت. حس می کرد کم کم تبدیل به مجسمه ایی می شود که هیچ حرکتی را نمی تواند انجام دهد و به همین جهت بسیار عصبانی بود.

بلیز و ورونیکا نیز می توانستند آن صداها را بشنوند. مطمئنا اگر این نواها را در مکانی دیگر می شنیدند موجب خوشحالیشان می شد اما در آن مکان و در آن موقعیت نشانی جز اینکه سرنوشت آن ها نیز همان خواهد شد نبود و از این بابت ترس و دلهره تمام وجودشان را در برگرفته بود!
ورونیکا بر خود لرزید و بروی زمین افتاد. با صدایی آهسته گفت:
_یعنی لرد سیاه می خواد ما هم با این الف دالی ها بمیریم؟؟
بلیز که سعی می کرد مقاوم باشد و حتی در آن شرایط نیز عهد و پیمان خود را با لرد فراموش نکند و همچنان به آن پایبند باشد با صدایی که سعی می کرد محکم باشد گفت:
_ما باید تابع دستورات لرد باشیم و اگه می خواد ما هم بمیریم پس ما نباید اعتراض کنیم! ما در راه فداکاری برای لرد خواهیم مرد! خوش حال باش....
اما ورونیکا نمی توانست خوشحال باشد! سردی اتاق نا امیدی را نیز به دنبال داشت . تنها چیزی که باعث می شد انسان به مرگ نزدیک تر شود.
مدتی گذشت. حالا صداها کمی خاموش شده بودند. چشم ها کم کم بروی هم می رفت و هیچ کس نمی دانست پشت پرده این پلک چه خواهد بود! نجات و یا مرگ؟

_ارباب خواهش می کنم! بلیز و ورونیکا از وفاداترین افراد شما هستند! ما می تونیم به محض اینکه اون الف دالی ها رو که اینجا آوردیم همه رو بکشیم ولی اینجوری....
بغض را در گلویش خورد. نمی خواست کلمه مردن را به کار ببرد. ولدمورت عرض اتاق را طی می کرد. پس از چند بار که این عمل را تکرار کرد گفت:
_باشه! ولی باید بدونی آرامینتا که این کارش بدون جواب هم نمی مونه!
چشمان آرامینتا از خوشحالی برقی زد. مطمئنا دلش نمی خواست یکی از نزدیک ترین ها را از دست بدهد.

چند دقیقه ایی نگذشته بود که سیاهی اتاق از بین رفت و همه در کف زمین اتاقی که ولدمورت در آن قرار داشت دیده می شدند. عده ایی بیهوش و عده ایی نیز هوشیار!




Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
ستارگان به صورت بسیار ترسناکی با درخشش عجیبی همه بچه ها را نگران کرده بود.آنها میدانستند به جان پیچ لرد بسیار نزدیک هستند و نمیخواستند که این همه زحمت هدر برود.

هرمیون در تلاش برای استفاده از چوب جادویی خود بود.این کار تقریبا نا ممکن به نظر میرسید.به همین دلیل بقیه اعضا تلاشی نمیکردند و همه میدانستند که اگر هرمیون نتواند کاری را انجام بدهد تقریبا آن کار بسیار سخت است.

عرق سردی از گونه های سفید هری خارج میشد.هوا کم کم سرد میشد و بچه ها به شدت احساس سرما میکردند.بخار از دهان آنها خارج میشد و در هوا محو میشد.ستارگان درخشان در اسمان تکانی نمیخوردند و اعضای الف دال هر چه به جلو میرفتند امیدشان کمتر میشد.انگار آنها به بی نهایت رسیده بودند.

هری پاتر پسر برگزیده،شخصی که بارها با لرد جنگیده و جان سالم به در برده بود هم ساکت بود.هوا کم کم سرد تر میشد و هری میدانست اگر فکری نکند همه آنها در انجا نابود میشدند.لرد به راستی جادوگر توانایی بود که توانسته بود چنین جادوی عجیبی را درست کرده و بر سر راه آنها قرار بدهد.

کم کم صدای آه و ناله ی الف دالیها بلند شده بود.هر کدام دستهای خود را به یکدیگر میکشاندند تا کمی گرم شوند.دیگر کسی حتی حرف هم نمیتوانست بزند.هرمیون میدانست که این جادوی لرد یک راه حل ساده دارد که به فکر انها نمیرسید.او بسیاری از کارهایی که به ذهنش رسیده بود امتحان کرده ولی هیچکدام نتیجه ای در بر نداشته بود.

تالاپ،تالاپ،تالاپ
چند نفر از اعضا بر روی زمین افتادند و از سرما به خود میپیچیدند.هیچکس نمیدانست آن افراد چه کسانی هستند و حتی تعدادشان چقدر هست.فقط صدای گریه میشنویدند و آه و ناله!!!


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵

آلیشیا اسپینتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۹ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۰۹:۳۵ شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۹
از دروازه آرگوناث
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 157
آفلاین
دری در مقابلشان قرار داشت,که به نظر میرسید, تنها راه نجات از چنگال مارهایی بود که از همه طرف به آنها نزدیک میشدند.همه بدون توجه به مرگ خوارهایی که با مارهای گرسنه دست و پنجه نرم میکردند به سمت در سیاه دویدند...

ورونیکا و بلیز در حالی که به دیوار چسبیده بودند با وحشت به افعی غول پیکری که هر لحظه به آنها نزدیک تر میشد و حلقه های بیشمار بدنش را باز میکرد, نگاه میکردند.هیچ کدام قادر به فکر کردن نبودند و به نظر میرسید از وحشت فلج شده اند.ورونیکا زیر لب زمزمه کرد:ارباب نگفته باید با اینا چی کار کرد؟
بلیز که به سختی نفس میکشد, به اختصار گفت:همیشه میگفت این اتاق فوق سریه...
افعی دیگر خیلی نزدیک شده بود...ورونیکا برای نجات جانش اولین کاری را به فکرش رسید, انجام داد,چوبدستی را به سمت افعی گرفت و گفت:آواکادراکداورا...
اما این طلسم در کمال ناباوری آن دو اثر کرد, زیرا به چشمان زرد رنگ افعی برخورد کرده بود.ورونیکا و بلیز پس از شوک اولیه از روی جسد افعی پریدند و به تعقیب گروه الف دال پرداختند.

ریموس به سرعت میدوید و هر از گاهی پرتو سرخ رنگی به پشت سرش پرتاب میکرد, تا از گروهی که جلوتر از او میدویدند, دفاع کند.
همگی به در رسیدند و داخل شدند اما پیش از اینکه در را قفل کنند, ورونیکا و بلیز خود را به داخل اتاق پرتاب کردند.

صحنه پیش رویشان(البته اگر میشد نام آن را صحنه گذاشت)بسیار شگفت آور بود.آنها وارد اتاق بسیار تاریکی شده بودند,اتاقی که به نظر میرسید, مکان در آن معنایی ندارد.همه جا سیاه بود و فقط نقطه هایی نورانی مانند ستاره در اتاق پخش بودند و عجیب تر اینکه هیچ کس قادر به دیدن دیگری نبود و همه فقط تاریکی و ستاره های بیشمار را می دیدند.
هرمیون قدمی به جلو گذاشت اما به نظر رسید حتی یک میلیمتر هم جا بجا نشده است.صدای هری را شنید که از گوشه ای که او قادر به دیدنش نبود, زمزمه کرد:این طلسم ولدمورته,فقط اون میتونه همچین فضایی ایجاد کنه.هرکراکس باید خیلی نزدیک باشه.


ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۹ ۱۹:۴۵:۱۱
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۹ ۱۹:۵۴:۰۵

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۶:۴۱ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵

سدی جیگر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۱ پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۳۹ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
از دنياي زندگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 185
آفلاین
خب ما هم عوضشو درمیاییم. چون سیاها ادامه ندادن بر حسب زمانی که برایشان در نظر گرفته شده بود من ادامه دادم.

--------------------------------------------

رفته رفته پله شکل اصلی خودشو گرفت و آماده شد برای گذشتن ازش
تعجب و خوشحالی در چهره های همه نمایان بود. ناگهان در عقب هوای سردی به سرعت آمد و از کنارشان گذشت و بالا رفت ، وقتی از کنار اعضا گذشت در وجود هر یک نا امیدی رخنه کرد انگار که آن باد نشان دادن خبر بدی برای آنها بود اما با این حال جلوتر از همه هری تکونی به خودش داد و گفت:

- بهتره بیشتر از این وقت رو از دست ندیم
با گفتن این جمله اعضا هم حرکتی به خود دادن و شروع به بالا رفتن از پله ها کردن اما پله انگار تمومی نداشت و اعضا پله های مار پیچ رو همین جور بالا میرفتن تا اینکه از پایین صدای داد و فریاد هایی شنیده شد
تعدادی از مرگخواران تونسته بودن جون سالم به در ببرند و با همراهی تعدادی که از عقب بهشون ملحق شده بودند داشتن از پله ها به سرعت بالا میامدند.
هری و بقیه آخر به در سیاه رنگی رسیدن که سر درش یک مار سبز رنگی نقش بسته بود . وقتی دست به دست گیر کرد ناگهان بلید گفت :
- صبر کن این در خیلی مشکوکه ممکنه یه چیز خطر ناک اونجا باشه
هری سریع دستشو کشید و گفت :
- پس میگی چیکار کنیم الانه که سیاه ها برسند
بلید جلو رفت و دستشو به در گرفت و چند لحظه بعد گفت :
- چیز نمی بینم پشت در احتمال اینکه چیزی خطرناکی پشت در باشه خیلی کمه
ریموس از پشت گفت :
- بهتره بلید خودت در رو باز کنی ، هری بیا عقب
هری عقب رفت و بلید دست گیره رو چرخاند، قلب همه به شدت میزد و دلشوره و نگرانی در وجودشان موج میزد به دل همه افتاده بود که چیز بدی پشت در منتظرشان رو میکشد.

بلید در رو باز کرد اما با صحنه روبه رو شد که بسیار تعجب کرد. اما جلو نرفت و همانجا ایستاد
تعداد زیادی مار در داخل اتاق وجود داشتن که به شکل های متفاوتی بودن اما نمیشد گفت که از بیست مار بیشتر باشند اما وقتی بلید در را باز کرد همه آنها متوجه شدند و سرها رو به بالا گرفتن و بسیار وحشتناک شدند.
چشمانشان سبز رنگ بود و بسیار می درخشید انگار که منتظر اعضا بود در آخر اتاق رو به روی آنها در دیگری وجود داشت اما چند مار در جلویش جا خوش کرده بودند و امکان گذشتن هر کسی رو از آن در را غیر ممکن کرده بودند.
همه وقتی این صحنه را دیدن بسیار ناراحت شدن و با نا امیدی بر دیواری تکیه دادن
سارا: حالا چیکار کنیم ... چه جوری از میون اونها بگذریم که ما رو نیش نزنند
آلیشا : امکانش وجود نداره ما گیر افتادیم
هری : باید طلسمشون کنیم ...آره طلسمشون میکنیم

اما ریموس گفت :
- هری زیاد خوش بین نباش اونها مارهای معمولی نیستن به چشاشون نگاه کن
اما هری توجه نکرد و چوبشو درآورد و چند طلسم به نزدیکترین مار که حالت خطرناکی به خود گرفته فرستاد. طلسم به او نزدیک شد و کم کم داشت بهش برخورد میکرد ... همه داشتن نگاه میکردن و امیدوار بودن که طلسم های هری چاره ساز باشه اما طلسم در یک قدمی مار به دیوار نامرئی سبز رنگی برخورد کردن و نابود شدند.

چیزی وجود داشت که نمیگذاشت طلسمها به آنها بخورد ... هری چند بار امتحان کرد اما فایده ای نداشت و طلسم به آنها نمیخورد اما به جای آن مارها رو خشمگین میکرد چون کم کم شروع به حرکت کردن و نزدیک شدن به آنها کردند
بلید در رو بست و گفت :
- یه فکری به نظرم رسید ... هرمیون رداهایی که از هاگوارتز آورده ایم بیرون بیار... هرمیون چهار ردا رو از کیفی که همراه داشت درآورد .
حالا ما اینا رو میزاریم سرمون و مخفی میشیم تا مرگخوارا ما رو نبینند. با یک طلسم کاری میکنیم که خیال کنند و وارد اتاق شدیم و اونا هم به سرعت وارد اتاق میشند و کاری میکنن تا راهی برای ما باز بشه و ما از اونجا بگذریم
همه موافقت کردن و چند نفری به زیر رداها رفتن و هر چقدر تونستن از در فاصله گرفتن اما ریموس آخر از همه وارد ردا شد و قبل از آن طلسمی رو به آرامی بر زبان آورد و و نور آبی رنگی از چوبش خارج شد و به فضا رفت و ناپدید شد.

چند لحظه بعد شش هفت مرگخوارا به سرعت پله ها رو بالا آمدند و به در رسیدن یکی از آنها گفت
- کجا رفتن
- ممکنه رفتن تو
بدون هیچ سبک و سنگین کردن نظرهایشان به سرعت در را باز کردن و وارد شدن وقتی نفر آخر که به نظر دالاهوف بود وارد شد در را بست...
چند لحظه بعد صدای جیغ های مکرر و فریاد های گوش خراشی شنیده شد
اعضای ارتش به سرعت از داخل رداها بیرون آمدند و ریموس در رو باز کرد و با صحنه فجیحی مواجهه شد چند مرگخور بر روی زمین افتاده بودند و مارها بر روی آنها حرکت میکردن طوری که انگار بر روی طعمه خودشون حرکت میکرند تا آنها رو برای خورد آماده کنند.
اما بشتر سیاه ها در حال رفتن به این طرفو آن طرف بودن و هی طلسمهای مختلف میفرستادن به طرف مارها
وقتی اعضا به در روبه رویشان نگاه کردن دیدن که هیچ ماری در آنجا قرار نداره و راه برای وارد شدن به ان در باز هست پس وقت رو از دست ندادن و به سرعت شروع به دویدن کردن
در حال گذشتن با صحنه های بسیار ترسناکی روبه رو میشدند...



اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.