در مکانی معلوم الحال واقع در قسمت بیرونی خبرگذاری دو ممد در اتاق نگهبانی خود به سر میبرند. یکی از آنها در حالی که پاش از پنجره افتاده بیرون بخواب عمیقی فرو رفته و اون یکی هم مشغول دیدن یه عدد بازی کوییدیچ بین تیم های آجاس و ریش سفیدان است.
همون لحظه گوینده: و باز هم تیم آجاس گل میزنه چه میکنه!!!
یکی از ممدها: گل .... گل .... گل.... بلند شو گل زدن گل زدن!
ممده میپره گردن اون یکی ممده رو میگیره و از خوشحالی شروع میکنه به تکون دادنش.
اون یکی: اییییی ممد شماره یک خودتو کنترل کن!
ممد شماره یک: امسال آجاس قهرمانه .....
دررررررینگ دررررررینگ
ممد شماره یک میره سمت تلفن:
- از ممد به اصغر اکبر یه گوشم باز چی شده؟
فرد مجهول: ببین همین الان یه آقائه از در ورودی بی اجازه وارد شد ترسیدم جلوشو بگیرم.
ممد شماره1: نگران نباش نمیذاریم رد شه.
در همون لحظه چشم دو نگهبان بر روی شبح مردی بلند قامت با شنل سیاه بلندی می افته که در بیرون اتاق ایستاده بود در یکی از دستهایش چوبدستیش رو آماده نگه داشته بود و در دست دیگرش تکه روزنامه مچاله شده ای قرار داشت. دو ممد در حالی که از وحشت خشکشون زده بود آروم در رو باز میکنند و میرند بیرون. ممد شماره یک سعی میکنه صورت آن مرد رو شناسایی کنه اما صورت آن مرد هم مثل بقیه قسمت های بدنش به خوبی پوشیده شده بود.
ممد شماره1: شما کی هستید؟ نمیتونید بدون اجازه وارد بشید ... لطفا خودتونو .....
بلافاصله نوری سرخ رنگ و به دنبال آن صدای انفجاری شنیده شد. دو ممد بدبخت در حالی که نفس های آخر رو میکشیدند با بدن هایی خون آلود بر روی زمین افتادند اما قبل از آن مرد شنل پوش از بین آن دو رد شده و خود را به در ورودی رسانده بود.
بوووووووووومدر ورودی با انفجار مهیبی از جا کنده شد. تمام کارکنان با جیغ و داد به زیر میز های خودشون پناه بردند. انفجار دیگری دوباره در سالن رخ داد و این بار برق های سالن هم قطع شد.
ملت
مرد شنل پوش آرام وارد شد و بدون توجه به نگاه های وحشت زده ای که از زیر میزها او رو تعقیب میکردند آروم طول سالن رو طی کرد تا خودش رو به یکی از منشی ها رساند که بسیار بسیار آشنا میزد و از ترس فرصت نکرده بود بره زیر میز.
فرد شنل پوش
منشی
شنل پوش: میبخشید خانم ... با کریچر کار داشتم باید از کدوم ور برم؟ اگر وقتشون آزاده یه کاری باهاشون دارم.
منشی در حالی که دستش مثل فرفره(؟) میلرزید راهروی مجاور رو به مرد نشون دادو سپس زیر لب گفت: ((طبقه صدم))
مرد شنل پوش: مرسی!
اما خانم منشی از ترس بیهوش شده بود.
محل نگه داری کریچ
کریچر در اتاقکی واقع در طبقه صدم برجی نشسته بود که در باز شد و مرد شنل پوش وارد شد.
کریچ: شما اجازه ندارید همینطوری وارد شید.
مرد شنل پوش کلاه روی سرشو برداشت!
کریچ: مااااااهاااااا بلیز!
بلافاصله بلیز کریچ رو از دم گرفت بلند کرد انداختش روی میز و با این کار تمام وسایل روی میز به اطراف ریختن ... سپس چوبدستیشو کرد توی چشم کریچ و در همون حال روزنامه رو جلوی صورت کریچ تکون داد:
عکس روی روزنامه: سارا اوانز داره پاچه خواری لرد رو میکنه و در بالای روزنامه با حروف طلایی نوشته شده:
سارا اوانز به اسمشو نبر پیوست!- زود بگو برای چی این خبر کذایی رو توی روزنامه نوشتی هان؟ تو با این کار با آبروی ما بازی کردی .... زود توضیح بده تا نکشتمت!
کریچ: کدوم خبر من فقط یه جن خونگیم! نمیدونم داری از چی حرف ......
بلیز روزنامه رو کرد تو حلق کریچ!
بلیز: حالا بخونش
کریچ: آها فهمیدم کدوم خبر رو میگی راستش .....
در همون لحظه صدای زنگ خطر ساختمون بلند شد. و به دنبال آن صداهایی از پشت در به گوش رسید که به سرعت داشتند به اونجا میامدند.
بلیز: وقت نداریم باید از اینجا بریم.
کریچ: نه من راحتم!
شق شق شق ! ( صدای سیلی خوردن)
کریچ: غلط کردم
بدین ترتیب بلیز دست کریچ رو گرفت و هر دو آپارات کردن و در منطقه ای بسیار دورتر و خطرناکتر در کافه ای معلوم الحال ظاهر شدند.
پایان این پست در این تاپیک.