جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 24 اردیبهشت 1386 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
1 - ویولت عزیز ما لامبورگینی ندیده نیستیم، ولی لینکت خرابه!
2 - اون پیکان مدل شصت و چهاره که واسه آدم جور می کنن! لامبورگینی رو می ری 400 هزار دلار می دی، می خری! واسطه هم نمی خواد! به جان خودم!
3 - هدویگ گفته بود که این تاپیک مال پست های تکی هست و استر بوده که سوژه ادامه دار واسه این تاپیک داده. اما خب به نظر من اینجوری از خاک خوردن بهتره!
-----------------------------------------------------------------------
لارتن در حالی که پشت دستشو به پیشونیش می کشه و پیشونیش رو سیاه می کنه به سینی می گه:
- خب! حالا واسه اجرای نقشمون چجوری بریم تا دژ مرگ!؟ ماشین تو که.... ! ماشین منم که گیربوکسش رو زمینه! دژ مرگ هم که خط اتوبوس و تاکسی نداره! پیاده هم که نمی شه رفت!..... فقط می مونه..... ویولت! خونش که به اینجا نزدیکه. می ریم و یه دو ساعتی اون عروسک نوک مدادیشو قرض می گیریم!
سینی در حالی که انگشتشو به حالت عدم رضایت تکون می داد گفت:
- اصلا فکرشم نکن! ما بریم ماشین اون دختره از خود راضی رو بگیریم! (به حالت ادا درآوردن و کش و قوص کمر بخوانید!) برات یه فراری جور میکنم! ...... اصلا چرا ماشین ریموس رو نگیریم. درسته ریموس فورد موستانگشو خیلی دوست داره، ولی چند ساعت که به ما قرض می ده! ها؟
لارتن نچ نچی کرد و گفت:
- نه! نباید ریسک کنیم. اگه ریموس بو ببره ما می خوایم چیکار کنیم، جلومونو می گیره. تازه ممکنه به دامبلدور بگه...

..... ده دقیقه بعد جلوی باغ با شکوه ویولت اینا....

یک در فلزی بزرگ که پشت آن باغی سرسبز دیده می شد. و در انتهای جاده ای که از وسط باغ می گذشت خانه بزرگ ویولت به چشم می خورد.
در محوطه جلوی خانه هم لامبورگینی ویولت در کنار یک پورشه 911 زرد زنگ خودنمایی می کرد.
سینی :
- هنوزم می گم نباید میومدیم. ولی تو که ......
و حرفش رو ناتمام گذاشت چون با اینکه تاریک بود، دو نفر رو دید که سعی دارن از پنجره وارد خونه بشن!......هر دو نفر سریع چوبدستی هاشون رو کشیدن و از در باغ که با بی احتیاطی باز گذاشته شده بود، رفتن تو!
سینی در همون حال که با سرعت به طرف خونه می رفتن گفت:
- یعنی دزدن؟
لارتن:
- گمان نکنم. دزدهای ماگلی نصف شب میان، نه سر شب.
صدای جیغی باعث شد سرعتشونو بیشتر کنن و به عنوان بهترین ابتکار عمل به سمت همون پنجره ای رفتن که غریبه ها وارد شده بودن.....

داخل گاراژ....
ریموس وارد گاراژ شد و با وایپر داغون شده روبرو شد، بعد صدا زد:
- لارتن! استر! سینی! ... شماها کجایین!؟
صدای استر از پشت سرش گفت:
- من که اینجام! ولی الان اومدم. بقیه نیستن!
ریموس:
- این ماشین له شده... نبودن لارتن و سینی.... اینا بوی دردسر می ده! باید بریم دنبالشون بگردیم....
استر در حالی که با بی خیالی شونه هاش رو بالا می انداخت گفت:
- ولی کجا بریم دنبالشون؟ تو که فکر نمی کنی سینی مسابقه داده باشه!؟
ریموس به آرومی گفت:
- امیدوارم! ولی یه چیزی به من می گه باید بریم دنبالشون. اول می ریم خونه ویولت. شاید اون خبری داشته باشه. اون موتورتو آتیش کن بریم!
و استر استارت هوندا CBRشو زد!

--------------------------------------------------------------
لامبورگینی ویولت(البته زردش!):http://i2.tinypic.com/4vqv1pi.jpg
پورشه ویولت:http://i1.tinypic.com/4px5mo4.jpg
فورد موستانگ ریموس:http://i1.tinypic.com/4zbuh5h.jpg
هوندا CBR استر: http://i5.tinypic.com/4u1s84g.jpg


خوب بود
این آخر پستت خیلی ماسمالی شده بود.
اما از اینکه هر 2 جا رو تو پستت شرح دادی خوشم اومد
در ضمن یه بار دیگه پاچه خواری ببینم........
درباره اینکه این تاپیک پست تکی میخورده به نظرم همینکه فعال شده خیلی خوبه
دیالوگ هات در حد خوب بود
4 از 5 به همراه یه B در کل 8

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/25 0:58:01
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/25 16:10:48
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 24 اردیبهشت 1386 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
لارتن:اوکی بابا!تا تو بپری دو تا دونه نوشیدنی آتشین...
وقتی دید سینیسترا دارد او را چپ چپ نگاه میکند تندی گفت:منظورم نوشیدنی کره ای بود!تا دوتا دونه نوشیدنی تگری بخری من این رو آماده اش میکنم.
قبل از این که سینیسترا از گاراژ خارج بشه یه لامبور گینی نوک مدادی جلو گاراژ ایستاد.در حالی که لارتن و سینیسترا تو کف لامبورگینیه بودند ویولت از ماشین بیرون پرید.
_:هلو رفقا!
لارتن یه چرخی دور و بر ماشین زد و یه سوتی کشید:ایول!این رو از کجا گیر آوردی؟
ویولت نیشخندی زد و گفت:یه دوست خوب برام جور کرد.تو اینجور کاراس!میخواید براتون جور کنم؟پوز ایگور رو میزنیم.
سینیسترا با تعجب پرسید:کی این رو برات جور کرده؟
ویولت گفت:یه محفلی خوب!ادوارد بونز رو میشناسی؟اون تو کار ماشینه.خیلی حال میکنه آدم باهاش.تو بگو «م»اون سه سوته ماشین جور میکنه.
لارتن که ویولت رو به عنوان یه آدم دست وپا چلفتی و یه مخترع خرابکار میشناخت پرسید:حالا میتونی راش ببری؟
ویولت یه ابروش رو انداخت بالا:تو من رو چی فرض کردی؟ببو گلابی؟
بعد به سرعت پرید پشت رول و به سینیسترا گفت:برات یه فراری جور میکنم.فعلا بای!
بعد یه گاز وحشتناک میده و قبل از این که سینیسترا و لارتن ازش خداحافظی کنن ناپدید میشه!
لارتن یه نگاهی به سینیسترا میکنه و اون هم یه نگاه به لارتن میکنه و هردو یه نگاه به دوربین میندازن.
بعدش سینیسترا یه هو به این حالت در یماد:لارتن یه فکری!
لارتن که هنوز تو کف لامبور گینی ویولته میگه:ها؟
_:ما در چه صورت میتونیم برنده شیم؟
_:ها؟
_:دارم میگم ما باید یه کاری بکنیم که حتما برنده شیم.یه نقشه که مو لا درزش نمیره.
_:ها؟
سینیسترا یه نگاه به این ور و اون ور میکنه و بعدش آروم میگه:ما باید ماشین ایگور رو داغون کنیم.
لارتن یه نگاه به سینیسترا میندازه و هر دو به صورتی بس شیطانی میخندند.
===
یه کم اون ور تر .لونه(!)ایگور در حالی که دارن نقشه های شوم میکشن.
ایگور در حالی که نگرانی از کلهم هیکلش میباره:میگم بلیز.امروز ویولت رو سوار یه لامبور گینی دیدم.میترسم این دختره برامون دردسر بشه.
بلیز که نصفه شبی بود و بیخواب سرسری گفت:خب قبل از مسابقه کلکش رو بکن!
ایگور که از این کشفشون بسی مشعوف بود سر و روی بلیز رو غرق بوسه کرد:وای بلیز!تو نابغه ای!پاشو بریم غافل گیرش کنیم.با یه اجی مجی کارش رو میسازیم و تازه برد سیاه هم از بین رفتن یه محفلی خوشش میاد.بزن بریم.
بلیز بیچاره که دیگه قید خواب رو زده پا میشه و پیژامه اش رو عوض میکنه!!!
====
این هم عکس ماشیم نازنین من!
[[http://www.desktopmachine.com/framepic.php?id=9445&size=1024]]


خوب بود
دیالوگ هات خیلی خوب نبودن اما در حد قابل قبولی بودن. به نظرم اگه وقت بیشتری روش میزاشتی خیلی بهتر مینوشتی
مثلا اینکه فکر کنم زمان صبح بود و وقت خواب نبود که بلیز بخواد بخوابه
البته خب مرگخوارها که همیشه خوابن و تنبل
4 از 5 به همراه یه B در کل 8 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/2/24 20:50:03
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/2/24 20:55:13
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/2/24 21:02:48
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/25 16:02:05
But Life has a happy end. :)
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 21 اردیبهشت 1386 20:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

مسابقه اتومبیل رانی!

سکوت...یه جاده خلوت .... حرکت برگ ها وسط جاده.... صدای غرشی از دور شنیده می شه و یه مزدا RX8 سیاه رنگ و تیونینگ شده جلوی دوربین نگه می داره. ایگور پشت فرمون نشسته و بغل دستش هم آنتونین دالاهوف. ایگور توی آینه نگاهی می ندازه و می گه:
- دارن میان! هنوز خیلی جوجن!
صدای غرشی دیگه و یه دوج وایپر سفید رنگ که دو تا خط آبی از جلو تا عقب روش کشیده شده بود کنارشون نگه می داره. پشت فرمون سینی نشسته و کنارش ویولت.
ایگور در حالی که مستقیم به مسیر نگاه می کرد گفت:
- شنیدم یه چیزایی گفتی سینی. به ماشین من می گی ابوطیاره! حالا حالیت می کنم این ابوطیاره چه کارایی بلده!.... تا دهکده هاگزمید...بی قانون!
سینی در حالی که پوزخند می زد تکرار کرد:
- هاگزمید! بی قانون!
بعد کلاچ ها رها شد و دود سفیدی پشت ماشین ها باقی موند! سینی از همون اول جلو افتاد و ویولت هم به حالتی کاملا جو گیر داد هوار می کرد.
سینی:
- یه لحظه آروم بگیر بچه! بذار بفهمم چی کار می کنم! حواست بهشون باشه! اگه طلسمی چیزی پرتاب کردن باید دفع کنی.
ویولت با این حرف ساکت شد و به عقب نگاه کرد که همون لحظه آنتونین یه طلسم به لاستیک عقبشون زد و طلسم چند اینچی لاستیک به زمین خورد.
ایگور با خنده به آنتونین گفت:
- حالا ببین چی کار می کنم!
بعد یه دنده معکوس کرد و دکمه نیتروی روی فرمون رو فشار داد! در یک لحظه و قبل از این سینی متوجه بشه از سمت راست سبقت گرفت!
صدای آنتونین میومد که فریاد زد:
- یووووهووووووووو!
ویولت با حالتی اعصاب خورد کن گفت:
- به تو هم می گن راننده! چرا راهشو نبستی!
سینی با خشم گفت:
- ببند دهنتو!
و سعی کرد به ماشین ایگور نزدیک بشه. که آنتونین یه طلسم به طرف جاده زد و باعث شد جاده جلوشون سر(Sor!) بشه!
سینی نتونست ماشین رو کنترل کنه و با سرعت از جاده خارج شدن و رفتن توی درخت!

دود از کاپوت له شده بلند می شد و ویولت با گیجی گفت:
- بابا ایول! گل کاشتی!
سینی در حالی که سعی می کرد خودشو کنترل کنه گفت:
- کی باید طلسما رو دفع می کرد! ها!

صدای یه ماشین به گوش رسید و بعد صدای ایگور:
- ها ها ها ها! کوچولوها! فکر کردین به این راحتی می تونین منو ببرین! تازه این دست گرمی بود! روز مسابقه بهتون می گم!

........'گاراژ.....
در گاراژ باز شد و یه وانت جرثقیل دار که دوج وایپر پشتش بسته شده بود وارد شد. سمت راست گاراژ یه مینی ماینر نارنجی دیده می شد که بطور وحشتناکی تیونینگ شده بود! لارتن آچار به دست از زیر مینی ماینر اومد بیرون و یه نگاهی به وایپر انداخت و یه نگاهی به سینی. بعد گفت:
- یعنی 100 هزار گالوین پرید! بگو ببینم کجا بودی!...نکنه....نکنه... ایگور!
سینی:
- ! لارتن! این برای مسابقه آماده می شه!
لارتن:
- فکرشم نکن! ماشین خودم هنوز کار داره!
سینی:
- لارتن آماده می شه!؟
لارتن:
- .........
--------------------------------------------------------------
ببخشید آخراش یه کم ارزشی شد! ولی سعی کردم سوژه جدیدی بدم.

مشین ایگور اینا: http://i8.tinypic.com/5ybopdl.jpg

ماشین سینی اینا: http://i7.tinypic.com/6bvx536.jpg

ممنون که تاپیک رو فعال کردی و سوژه دادی
سوژه هم نیمه ماگلی و نیمه جادویی بود در واقع سوژه دورگه بود
پستت هم نیمه طنز نیمه جدی.
اعضا سعی کنن طوری داستان رو ادامه بدن که این مسابقه رو به جادو هم مربوط کنن
به هر صورت پست خوبی بود فقط فضاسازی نداشت
3 از 5 به همراه یه B به معنای 7 امتیاز
به علاوه 3 امتیاز به خاطر سوژه دادن در کل 10 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/21 20:55:23
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/21 21:27:05
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/21 22:48:14
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/22 14:30:17
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 فروردین 1386 07:12
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام دوست

13 روز عید به پایان رسید ... در نتیجه ماموریت های محفل هم به پایان رسید ... امتیازهای ماموریت ها به زودی داده میشود !!!

*امتیاز منفی ندارد ...

ارادتمند
استرجس پادمور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 10 فروردین 1386 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پاياني ماموريت
ملت گريفي شروع به دست كردن محلول راستي و معجون مركب پيچيده مي كنند .
بعد از مدتي ويولت بر ميگرده و ميگه : تعقيبش كردم ، اول رفت تو مرلينگاه چند تا مسافر رو بيهوش كرد
معجون ها حاضر ميشه و لارتن موهاي ويولت رو ميكنه و داخل معجون ميريزه و ميخوره .
لارتن :
كمي طول ميكشه و قيافه لارتن به شكل كسي در مياد كه جوراب هاي استر رو بو كرده و دقايقي بعد به شكل ويولت در مياد .
سارا : حالا موي الادورا بلك رو لازم داريم
سارا يه چند دقيهق اي مكث ميكنه و بعد به اين حالت ميگه : چند سال پيش يادمه با الادورا رفته بوديم آرايشگاه من موهاش رو برداشتم پيوند زدم به سرم آخه اون موقع ها كله ام مثل ولدي بيابون برهوت بود
ملت از موهاي كنده شده ي سارا استفاده مي كنند و ويولت هم معجون رو ميخورد و به شكل الادورا در مياد .
دنيس : حالا برين پيش بليز هر دوتون . اول لارتن بره بعد ويولت .
ملت اول به ريش لارتن كه به شكل ساحره در اومده بود يه زدند و اونها رو به پيش بليز فرستادند .
ويولت و لارتن به پيش بليز ميرن و لارتن به جلو ميره و ويولت مخفي ميشه .
بليز : به به !‌ مخترع گرامي
لارتن يا به عبارتي ويولت : چي كار ميكني اي پير ؟
در همين هنگام كه بليز به اين حالت ميخواد به لارتن حمله كنه ويولت يا به عبارتي الادورا وارد ميشه .
ويولت : سلام بليز ، اومدم كمكت كنم !
لارتن كه به كوي مباك علي چپ تغيير مسير ميده و ميگه : بليز ؟! اي خائن ! پير واقعي كجاست ؟
بليز : در خانه ي لرد اسيره داره زمين پاك ميكنه
در همين حال ملت محفلي وارد ميشن .
سارا : حمله به هليكوفتر !
و ملت ميان و بليز رو ميگيرن و زنداني مي كنن تا ازش حرف بكشن و جوزف رو براي كار پرس و جو ميذارن .
جوزف : اعتراف كن !
بليز : به چي ؟ يه ديوونه ي ديگه رو بيارين براي محاكمه
اين دفعه لارتن وارد معركه ميشه و چون اصلا نمي دونه واسه چي اومده اونجا اون هم از دور خارج ميشه .
و ناگهان بد ترين شكنجه گر دنيا وارد ميشه ! سارا خفنز
و همراهش هم اريك حنجره طلايي
سارا : اگر كمكمون نكني ميدونم چه كنم !
بليز : :no:
و سارا به اريك دستور ميده آواز بخونه و خودش هم گوشگير اختراعي ويولت رو ميذاره گوشش .
اريك : بزنم به تخته رنگ و روت وا شده ! ... :fan:
بليز : بعد از سي ثانيه ميگه : غلط كردم !‌ كمك ميكنم . فعلا بذارين اين سفر حال كنيم . اين پير هم نيست موي دماغ بشه . ميرم لب دريا شنا ميكنيم منم ميام بندري ميزنم
بورگين كه تازه به هوش اومده : بندري مال دومبول است و بس
و ملت محفلي با بليز از قطار در جارو آباد پياده ميشن و بدون پير به سمت بندرگاه ( كپي از مرلينگاه ) ميرن .
پايان ماموريت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزف ورانسكي در 1386/1/11 2:04:35
[
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 9 فروردین 1386 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
_:خب ببینید.الان پی یر ازم خواست ویولت رو صدا کنم...
قیافه ویولت در هم رفت:من با اینکه خیلی خوشم نمیاد با یه ابله خائن تنها باشم ولی اگه بتونم کاری رو واسه محفل پیش ببرم مشکلی نیست.
سارا لبخندی زد:متشکرم ویولت.ولی نه.ما ایندفعه دیگه اجازه نمیدیم که یکی دیگه رو از پا در بیاره.میگفت پای بورگین خورده به میز ولی عمرا!حتی یه کبودی هم نبود.ولی من یه فکری...
صدایش رو به خاموشی رفت.
اریک با نگرانی پرسید:چی شد سارا؟میخوای یه دهن برات بخونم حالت جا بیاد؟
خب طبیعتا از اونجا که هرکی این پیشنهاد رو بشنوه برای جلوگیری از وقوع یک فاجعه حالش جا میاد سارا هم تندی گفت:نه بابا!حالم خوبه.داشتم فکر میکردم چطوری میشه که مجبورش کنیم مارو ببره به مخفیگاه خودشون؟
دنیس خیلی بی تفاوت که انگار داره درمورد یه تعطیلات نظر میده گفت:خیلی راحت!فقط کافیه بدونیم اون کوم مرگخواره.
فایرنز اخم کرد:این چه کمکی به ما میکنه؟
دنیس گفت:مگه نگفتی که اون ویولت رو میخواد ببینه؟
_:چرا گفتم.
_:خب ویولت میتونه خیلی راحت خودش رو یکی از مرگخوارا جا بزنه که اومده مواظب پی یر باشه.
سارا یهو نیشش باز میشه:ایول دنیس.ولی اگه پی یر ازش بخواد که ویولت رو بهش نشون بده چیکار کنه؟
دنیس لبخند خبیثانه ای به لارتن میزنه:خب اینم آسونه!فقط کافیه این لارت فقط یه بار تو عمرش به یه دردی بخوره و تبدیل به ویولت شه!
لارتن از همه جا بی خبر میپرسه:ها؟
و سارا فوری به ویولت میگه:چرا معطلی؟برو خودت رو جای یکی از مرگخوارا جا بزن؟
ویولت عصبانی میشه:کدومشون؟آرامینتا یا بلاتریکس؟هردوتاشون از اون کله گنده هان.
سارا یه جرقه ای تو ذهنش زده میشه:جای الادورا بلک.بگو برای اثبات وفاداریت اومدی!
فایرنز سماشو میکوبه:وایسید ببینم.ما هنوز که نمیدونیم اون کیه.
سارا این بار هم فکرش رو به کار انداخت:باید یکی از مردا باشه.ولی کدومشون؟این لحن صحبت...برای همشون نقشه دارم...این رو یکی از اونا گفته بود...
یهو سارا یه بشکنی میزنه و صورتش نورانی(!)میشه:فهمیدم کیه!بلیزه!بلیز زابینیه!خودم عین همین جمله ها رو با همین لحن توی یه نبرد ازش شنیدم!
ویولت میپرسه:مطمئنی؟
_:صد در صد.حالا نوبت توئه که وارد عمل بشی.
ویولت سری تکون داد و از کوپه بیرون رفت.
اریک پرسید:حالا ما چیکار کنیم؟
سارا هم گفت:ما حالا حالا ها خیلی کار داریم.یالا معجون راستی درست کنیم تا ویولت بیاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 8 فروردین 1386 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای فریادی که از بیرون اتاق می آمد فقط چند دقیقه ادامه داشت و بعد خاموش شد.
سارا رو به بچه ها که هم اکنون مضطرب و عصبانی بودن کرد و گفت : شما ها صبر کنین. من خودم میام!خیلی زود.
و به سرعت چوبش رو کشید و به طرف در رفت و با شدت در را باز کرد.
پی یر روی بورگین که هم اکنون بیهوش روی زمین افتاده بود خم شده بود و لبخندی شیطانی بر لب داشت و چوبش را در دست چپش محکم گرفته بود که ناگهان با دیدن سارا از جا پرید و سعی کرد چوبش رو پشتش قایم کنه.
_ اه!تویی؟فکر نمیکردم که اینجا باشی... ببین من داشتم با بورگین میرفتم یک چیزی رو بهش نشون بدم که پاش گیر کرد به لبه ی موکت و سرش خورد به این میز.
و با دستش با یک میز گرد ، کوچک و تهیه شده از چوب بلوط اشاره کرد و لبخندی تصنعی بر لبانش نشست.
سارا بدون هیچ حرفی و با نگاهی پر از ظن به طرف بورگین خم شد تا ببینه کجای سرش به لبه ی میز اصابت کرده.
هیچی نبود!هیچ اثری حتی یک کبودی هم بر پیشانی یا هیچ کجای سر بورگین نبود ولی سارا به روی خودش نیاورد که نیاورد!
با خود فکر کرد که به زودی پی یر را دستگیر خواهد کرد.
سپس ایستاد و به طرق پی یر رفت و گفت: بورگین رو میزاری رو تختش وبعد میایی تو تالار باهات کار دارم!
پی یر خواست حرکت کنه که دوباره برگشت و خطاب به سارا که هم اکنون در حال خارج شدن از اتاق بود گفت : میتونی ویولت رو هم صدا کنی؟
ناگهان سارا شوکه شد!
دیگه چقدر؟فکر کرده ما اینقدر خنگیم؟نه اصلاً ! نباید بزارم ویولت هم دچار سرنوشت دو نفر قبلی بشه!کور خونده!
و رو به پی یر که همچنان منتظر در راهرو ایستاده بود کرد و گفت : حتماً . الان می گم بیاد . ولی شاید یکم طول بکشه... عیبی که نداره نه؟
پی یر بدون هیچ حرفی سرش رو به علامت نفی تکان داد .
پس از چندی سارا در اتاق تمام ماجرای بورگین را برای دیگر محفلی ها تعریف کرد.
_ و من اومدم تو اتاق...انگار دیگه فکر کرده ما خنگیم نفهمیم!ایندفعه یک نقشه ی درست و حسابی دارم!
و کمی در صندلی راحتیش جا به جا شد تا نقشه ای را برای دیگر دوستانش تعریف کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1386/1/9 8:57:21
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 فروردین 1386 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
_:به نظرتون از اون مرگخوارای قویه؟
این رو ویولت از سارا پرسید.
جوزف که اصولا خیلی اهل ضایع کردنه فوری میگه:تو چقدر جون دوستی.ما از کجا بدونیم؟
سارا متفکرانه جوزف رو ضایع میکنه:به نظر من حق با ویولته.ما بهتر بدونیم که اون کیه.شاید کا زورمون نرسه.
لارتن که آی کیوش بالای دوهزاره کله اش رو خاروند:خب چه طوری بفهمیم؟
سارا به ویولت نگاه کرد:میتونی با یه اختراع،برای اولین بار تو عمرت به درد بحوری؟
ویولت روبانش رو دور سرش بست:به کمک من احتیاجی نیست.نظرتون در باره معجون راستی چیه؟
سارا نیشش تا بناگوشباز میشه:عالیه اما چطور...
پی یر وارد کوپه میشه و دونه دونه بچه ها رو ورانداز میکنه و بعد به بورگین میگه:میشه یه لحظه بیای؟من کارت دارم.
بورگین رنگش میشه مثل رنگ نیک بی سر!:من کجا بیام؟
پی یر مظلومانه سرشرو کج میکنه:به کمکت احتیاج دارم.
اریک میره تو حس نجات بشر:وایسا دو دقیقه.میحوام برات آواز بخونم!
پی یر: نه مرسی!
بورگین:نه مرسی!من برم ببینم پی یر چیکار داره!!
همین که بورگین و پی یر خارج میشن سارا از جاش میپره:بدویین!کمک کنین معجون رو درست کنیم!خدا کنه بورگین مقاومت کنه...
ویولت لبخندی میزنه:اون رو بسپر به من...
صدای فریادی از ته راهر. به گوش رسید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 فروردین 1386 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا چوب دستی اش را بیرون کشید! وقت چندانی برای خبر کردن محفلی ها نداشت! باید خود دست به کار می شد! به طور حتم اینقدر اریک محفلی ها را سرگرم کرده بود که آنها مخشان هم قد نمی داد که شاید او دچار دردسر شده باشد!
پس در پشت یکی از صندلی هایی که آنجا وجود داشت خود را پنهان کرد و منتظر شد تا پی یر بیرون بیاید!
اما وقتی پی یر بیرون آمد تنها بود و هیچ اثری از لودو در آن میان نبود...سارا ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد! چوب دستی را به کنار کمرش برگرداند و از پشت صندلی خیلی آرام بیرون آمد!
_هی ... پی یر صبر کن!
پی یر به سوی سارا برگشت... در چشمانش جرقه ایی درخشید! سارا بسیار خون سردانه :
_ناقلا کجا رفته بودی؟ راستی لودو کجاست...بچه ها نگران شدن برای همین من رو فرستادن دنبال تو و لودو! ببینم لودو هنوز اون توئه؟
پی یر که فکر می کرد سارا از اتفاقی که افتاده بود بی اطلاع ست گفت :
_آها... آره لودو گفت که من برم خودش می آد!
و سپس چوب دستی اش را در داخل چکمه اش فرو برد!
_باشه...پس بهتره ما بریم!
پی یر نیز لبخندی مصنوعی زد و موافقت کرد!

داخل قطار

قطار به راه افتاده بود! پی یر نیز داخل کوپه دیده نمی شد!
_پرفسور کار لودو ساخته شده!
دامبلدور متعجب به سمت آلیشیا برگشت و گفت :
_چی؟ چی گفتی؟ یعنی چی؟
_من چه می دونم...ایناهان...این سارا می گه!
سارا سری تکان داد و گفت :
_راس می گه پرفسور! پی یر از ما نیست!
دامبلدور یه ذره سرشو می خوارونه و یه ذره فکر می کنه!
_یعنی کار ما هم ساخته می شه؟
دنیس یکی می خوابونه تو شیکم اریک و میگه :
_مگه نمی بینی جناب دامبلدور دارن فکر می کنن! پس بهتره دهنتو ببندی!
_آهان...باشه!
دامبلدور بالاخره فکر کردنش تموم شد و به زبون اومد :
_خب ما صبر می کنیم تا به مقصد برسیم بعد سر یه فرصت مناسب همگی با هم میریزیم سرش!
فکر خوبی بود و باید به عمل می رسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 فروردین 1386 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا با چشمانی پر از اشک رو اریک کرد و گفت:
آخی... حیوونکی
اریک:سارا... من بدون تو ناقص و ناتموم بودم... بدون تو من نیمه هستم... ولی از وقتی که دیدمت دچار تغییر و تحول شدم!
سارا که شوکه شده بود گفت : حالاشم ناقصی!
و ناگهان لحنش تغییر کرد و ادامه داد.
_ به چه حقی با یک خانوم متشخص اینجوری حرف میزنی ای بی ناموس؟ها؟
اریک که دید هوا پسه خودشو جمع کرد به طرف آنیتا رفت و درخواست دو تا نوشیدنی گرم کرد
صدای چلق چلق کارد و قاشق تمامی فضای رستوران رو پر کرده بود و اریک بدبخت در این اواخر از هر جنسی قطع امید کرده بود ( مذکر و مونث بهش جواب رد داده بودن رفته بود سراغ چهارپایان!)
ناگهان بورگین از روی صندلی بلند شد و سرفه ای کوتاه کرد.سپس صدایش را صاف کرد و گفت: دوستان کسی از لودو خبر نداره؟
تمامی سر ها به علامت نفی تکان خوردند که استر گفت : رفته بود دستشویی دنبال سرش هم پی یر رفت.هرچند دوباره تو کوپه اومد پیشمون ولی دوباره رفتش!
سارا که از شنیدن این جملات نگران شده بود با خود اندیشه کرد: مگر چه روده ای داره که اینقدر طولش داده؟ نه حتماً یک کاسه ای زیر نیم کاسست... باید خودم دست به کار بشم.
سپس از جا بلند شد و به طرف در رفت و خطاب به دیگر محفلی ها گفت : دوستان عزیز.من دارم میرم قطار.هنوز حرکت نکرده و تا دو ساعت دیگه هم حرکت نمی کنه.خوب من میرم دستشویی رو بگردم اگه تا نیم ساعت دیگه پیدام نشد خودتون وارد عمل بشین.
ناگهان ملت : لا اله الی الله ( به یاد میدون جنگ )
سپس سارا از رستوران بیرون زد.
در دور دست های آسمان ستاره های توری شکل در ضربان بودند و یک ستاره دنباله دار سرخ آرام بر فراز آسمان گذشت و همچون جواهری از آتش درخشید.
سارا به طرف قطار خفته رفت تا بلکه بتواند لودوی بیچاره را پیدا کند و در بین راه با خود فکر هایی می کرد.
_از همون اول میدونستم این پی یر مشکوک میزنه... از اون طرف طرف دار ولدمورته و هی میگه خیلی قویه... حالا به حسابش می رسم.
در آهنی و قدیمی قطار بخار را باز کرد و داخل شد.
داخل قطار ظلماتی بود که با نوری که از نوک چوب سارا طراوش می کرد قطار دوباره تا حدودی روشن شد.
سپس سارا دوباره به حرکت افتاد و علامت WC رو دید که در طرف چپ قطار قرار داشت.
سارا به سمت چپ پیچید و گوشش را روی در دستشویی گذاشت.
_فریشششششششششششششششششششششششششششششششش(صدای سیفون )
سپس صدای دیگری به گوش سارا برخورد.
صدا مملو از خشم و انزجار بود.
_ اول تو و بعد دیگر دوستات محفلی عوضی... برای همشون نقشه دارم...
صدای دیگری که خسته و نا امید بود گفت : نه خواهش می کنم... نه ... نه...
ولی دستشویی تیره و تاریک با برق طلسمی که سارا فهمید مال پی یر بود روشن شد.
نفری هم که طلسم بهش برخورد کرده بود لودو بود.
سارا باید سریع عمل می کرد...جون تمامی اعضا در خطر بود...حالا پی یر لودو رو گروگان داشت و این اتفاق کار محفلی ها رو سخت تر کرده بود....
-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-
معذرت اگه طولانی و ارزشی شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1386/1/7 15:47:35