ایگور با حوصلگی گفت : میاید ؟ تازگیا خودتو دو نفر حساب میکنی ؟
آنتونین با صدای گرفته ای گفت : خنگ بازی در نیار ، من و پرسی میایم !
ایگور که موضوع برایش جالب شده بود گفت : چه عجب پرسی هم این طرفاس؟

بعد از گذشت زمان کوتاهی که گویا به مدت ها می انجامید ، پرسی و آنتونین رسیدند و به آرامی وارد آزمایشگاه شدند .
آنتونین که با دقت چوبدستی اش را مقابلش گرفته بود گفت : هنوز مطمئنی فرار نکرده ایگور ؟
ایگور در حالیکه سعی داشت چوبدستی اش را از ردایش بیرون آورد گفت : نه ، حواسم بود ، برای اقدام منتظر شما شدم !
پرسی که رفتارش از آن دو عصبی تر بود ، در حالیکه با خشونت چوبدستی اش را در می آورد ، ایگور را هل داد و جلوتر رفت ؛ به تبعیت از او هر دو دست به کار شدند .
پرسی بعد از چند دقیقه وسط آزمایشگاه ایستاد و با صدای گرفته ای گفت صبر کنید ! چوبدستی اش را بلند کرد و روبروی درب گرفت و با صدای نسبتا بلندی گفت : فلگریت ! بروی درب خروجی هم این طلسم را امتحان کرد . حالا دیگر دو ضربدر سرخ رنگ روی درب های ورودی و خروجی آزمایشگاه نمایان شده بودند و پرتوهای نور قرمز را به سر و روی اشیای آزمایشگاه فرود می آورد .
ایگور که تعجب کرده بود ، با لحن تمسخر آمیزی گفت : وای ویزلی تو هنوز طلسم قفل کردن در ها رو بلد نیستی ؟ راستشو بگو چطوری مرگخوار شدی
برای قفل کردن در باید بگی ...پرسی برای متوقف کردن کار او دستش را بلند کرد و با صدای نسبتا بلندی که لرزش خفیفی در آن نمایان بود گفت : اولا اینکه همونطوری که تو مرگخوار شدی ، دوما اینکه اگر دقت میکردی نمیخوام درو قفل کنم ، از اونجایی که اون جاسوس محفل طبق گفته تو شنل نامرئی پوشیده اگر بخواد نزدیک این درها بشه ، چون پرتو های کوتاهی داره رنگ قرمز باعث میشه نور رو بازتاب بده و متوجه میشیم که اون کجاست ! البته بعید میدونم متوجه شده باشی !!
ایگور در حالیکه نیشش را تا بناگوش باز کرده بود گفت : اوهوم

پرسی بدون توجه به او به سمت گوشه ای از سالن رفت ؛ لارتن بی حرکت در گوشه ای خشک شده بود تا مبادا آن سه مرگخوار متوجه او شوند !
پرسی به گوشه راست آزمایشگاه رفت ، که صدای مبهمی سکوت حکمفرما بر آزمایشگاه را شکست : کروشیوووووووو
پرتو سرخ رنگی به سوی چند سانتیمتری پرسی پرواز کرد و به نقطه نامعلومی اصابت کرد ، ناگهان صدای ناله دردناکی برای دومین بار سکوت آزمایشگاه را شکست ! بله شنل نامرئی از روی لارتن کنار رفت بود و او در حالیکه از درد به خودش میپیچید در نزدیکی پرسی نمایان شد ! پرسی که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت با صدای عجیبی گفت : عالی بود آنتونین ، عالی !!!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

