جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1386 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
.مرد جوانی که به دلیل بر تن داشتن ردای مشکین رنگ از سیاهی غیر قابل تشخیص بود،درب خانه نقلی را کوبید.لباس سیاهی که پوشیده بود او را به یاد نصیحت پدرش که همیشه رنگ روشن میپوشید انداخت:
_سیاه پوشیدن بد نیست کلاوس،ولی حواست باشه تو لباسای سیاهت غرق نشی.حواستباشه رنگ اونا نشی.
و حالا پس از مرگ پدر او میخواست برای ابد سیاه بپوشد.دختر مشکین مویی که درب را گشود،چنان از دید مرد حیرت کرد که چیزی نمانده بود از شادی فریادی بکشد.اما خودش را کنترل کرد و شادمان گفت:کلاوس.چی شد تصمیم گرفتی به من سر بزنی؟
کلاوس به سردی جواب خواهرش را داد:کارهای مهمتری داشتم ویولت.
ویولت بودلر جوان در حالی که در را پشت سر برادرش میبست ابروهایش را با طعنه بالا انداخت:کارهایی مهمتر از سر زد به خواهرت؟
کلاوس با قاطعیت به او چشم دوخت:بله.
چیدمان خانه به طور محسوسی تغییر کرده بود.پنجره های دایره شکلی که همیشه باز بود،اکنون آشکارا برای جلوگیزی از ورود ناخوانده افراد چفت و بست خورده بود.وضعیت همیشه مرتب خانه به طرز غیرقابل باوری به اوضاعی آشفته تغییر شکل داده بود.دیگر اثری از قاب عکسهایی که در هر گوشه از خانه،تصویر خانواده شادی را نشان میداد،نبود و به جایش در گوشه گوشه اتاق روزنامه های پیام امروز و کتابهایی در مورد مقابله با جادوی سیاه پخش شده بودند.همه و همه خبر از اوضاع ناامن و غیرقابل اطمینان و نیز آشفتگی های روحی میداد.
ویولت با تعجب و در حالی که یک لیوان قهوه داغ به دست برادرش میداد پرسید:خب،یه مقدار از اون کارهای مهمت رو که باعث شده تو نه تنها مراسم تشیع جنازه پدر و مادر رو از دست بدی،بلکه در محفل هم حضور پیدا نکنی و به من هم سر نزنی رو تعریف کن کلاوس.
کلاوس با لبخند ترسناکی با چوبدستیش بازی بازی کرد و در کمال آرامش قهوه را نوشید:من فکر نمیکنم تو زیاد خوشحال بشی ویولت.من مرگخوار شدم.
_تو چی شدی؟!
ویولت این را با فریاد گفت و چنان از جا پرید که قهوه داغ به روی او برگشت.اگر موقعیت دیگری بود از شدت سوختگی مجبور میشد چند جادوی پیشرفته به کار ببرد ولی اکنون چنان شوکه شده بود که متوجه داغی قهوه نشد.طوری به برادرش نگاه کرد که گویی گفته است او یک اسنور کک شاخ چروکیده شده است!
کلاوس با همان لبخند عجیب ادامه داد:اوه آره آره.من مرگخوار شدمو خب هر مرگخواری،به خصوص من که خواهرم عضو محفله،باید وفاداریش رو به لرد ثابت کنه.
ویولت همچنان بهتزده به او خیره شد.این مردی که اکنون روبه روی او نشسته و با خونسردی اعلام میکرد که به سیاهترین جادوگر قرن پیوسته است،برادرش نبود.نه ویولت او را نمیشناخت.در جستجوی اثری از کلاوس بودلر قدیمی با صدایی ملتمسانه گفت:کلاوس.بگو که این یه شوخیه بزرگه.به من بگو که تو به ولدمورت نپیوستی.کلاوس داری شوخی میکنی،نه؟
کلاوس قهوه اش را روی میز گذاشت و با همان پوزخندی که بر لبش میرقصید گفت:نه ویولت.من راهی رو پیدا کردم که من رو به قدتر میرسونه.و برای اثبات وفاداریم به لرد سیاه،میخوام تو رو که مایه ننگ منی نابود کنم.
کلاوس منتظر نشد تا ویولت معنای حرف او را هضم کند.چوبدستیش را بالا گرفت و با صدای قدرتمندی ورد مرگبار را بر زبان راند.ویولت بودلر میتوانست.میتوانست با چوبدستی که در جیبش بود از خودش دفاع و یا برادرش را نابود کند.ولی این کار را نکرد،تا حداقل خودش همان ویولت بودلر کودکی هایشان باقی بماند.همانی که تاب دیدن ناراحتی خواهر و برادرش را نداشت.کلاوس مغرورانه به جسد خواهرش نگریست.او هیچوقت نتوانسته بود فرق بین خوبی و بدی را بفهمد.فقط قدرت بود که باقی میماند.و این چیزی بود که او هرگز نفهمید...
حالا کلاوس به سیاهی همان ردایی بود که بر تن داشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط قدرت است که میماند و بس.
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت بر روی صندلی خود نشسته بود و در افکار خوشمزه خود غرق بود!
فش بک!
صفحه به صورت قهوه ای رنگ در امده بود و دهان کودکی را دیده میشد که در حال خوردن پشمکی خوشمزه بود!
پایان فلش بک!

فنریر در حال امدن به سوی لرد سیاه بود و میخواست شعر جدیدی را که سروده بود را برای وی بخواند!
-سلام لرد اعظم!من همینک شعری را برای شما اوردم تا بخونم تا نشون بدم که به شما وفادارم!

ولدی با خشانت همیشگی اینبار کمی خوشمزه تر میگه!
-ببین شعر رو بزار واسه بعد!دلم من هوای پشمک کرده برو و از یه جایی گیر بیار اگر میخوای مرگخوار من بشی!

فنریر با تعجب از خانه ریدل خارج شد!و با خود حرف میزد!
-پشمک.......اما از کجا باس گیر بیارم؟

در همین افکار غرق بود که افکاری در ذهن خویش جا گرفت!

فلش بک!
صفحه به صورت قهوه ای رنگ در اومد!پسری کوچک در سالنی بزرگ جلوی مجسمه اژدری ایستاده بود و داشت گریه میکرد!
در همین احوال پیر مردی از پشت اومد!
-چیه پسر عزیزم؟
پسرک با بی ادبی گفت!
-پرفسور دامبلدور بچه ها منو ازیت کردند و دسر منو خوردند و الان دسر ندارم!
دامبلدور که معرفت از سر و کله اش میبارد! پشتش رو به فنریر میکنه (چه جرئتی داره!)و بعد از چند دقیقه یک دسته پشمک به فنریر داد!
پشمک از دست فنریر کوچک به زمین افتاد و دمبل دور خم شد تا پشمک را به پسرک بدهد!
فنریر با چشمانی شیطانی به طعمه خود نگاه کرد و دسیت از پا خطا نکر و مشغول املیات شد!دقایقی بعد!فنریر پشمک به دست از دمبل دور بیشهو داشت دور میشد!

پایان فلش بک!

-یافتم!!!
ادامش رو میخوای برو اینجا!
ادامه اونیکی!

فنریر با چوبی سرشار از پشمک به اتاق لرد وارد شد!
-بفرمایید لرد اینم پشمک اعلاء!

ولدمورت که دهنش از دیدن پشمک آب افتاده بود از جای خود بلند شد و بسوی فنریر شتافت و پشمک را از دستانش ربود!

فنریر تازه متوجه نقاتی قرمز رنگ و زرد رنگی که برو روی پشمک وجود داشت شد!!!و برای اولین بار بود که دلش به حال کسی سوخت!ولدمورت باید ان پشمک های زرد را هم میخورد!
اتفاقا ولدمورت اول قسمت زرد را بلعید!

در افکار ولدی!
این پشمک چقدر خوشمزست!اما خیلی طعمش اشناست!فکر کنم قبلا هم خوردم از این پشمک ها!و در افکار خودش ذهن جویی کرد!
فلش بک!
رنگ قهوهای که خیلی خز شده دیگه این سری همه چی سیاه و سفید بود!
پسری کوچک بر روی تخت خود نشسته بود و داشت گریه میکرد!
-پسر عزیزم چی شده؟

ولدمورت کوچک گفت!
-همه به من میگن یتیم!

-خب هستی دیگه دروغ که نمیگن!
و ولدمورت صدای گریه اش بیشتر شد!
-گریه نکن عزیزم الان بهت پشمک میدم!
و پشتش را به ولدمورت کرد!و بعد از چند دقیقه به ولدمورت پشمکی سیاه رنگ داد!
-این چرا سیاهه؟
-این رنگ خوراکی هست!
(دقت کنید اون موقع دمبل جوون بوده!)
و ولدی کوچولو پشمک را در دهان خود قرار داد و با ولع شروع به خوردن کرد!
ببخشید شما بابانوئل هستید؟
دمبل ناگهان خشمگین شد و گفت!
-ای غرب زده بابا نوئل چیه من عمو نوروزم!

پایان فلش بک!

ولدمورت به پشمک نگاهی کرد به پشمک با دقت!(چقدر خفن نوشتم!)
-این رنگهای زدش واسه چیه؟چرا بوی بد میده
-این اسانس و رنگ طبیعیش هست!رنگش هم واسه خوش طعم کردنش هست!
-خب خوبه دیگه نشون دادی مرگخواری قهار هستی!برو و خوش باش!
و با ولع دوباره پشمک خوری را ادامه داد!
فنریر که کمی ضد حال خورده بود خوشحال بود که از پشمک چیزی نخورده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1386/6/4 22:37:56
همانا شما به علت پست بي نامو?
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
مردي با پالتوي سفيد خزدار و كلاه سياه و يك عصاي چوبي در ميان برف ها قدم مي زد و همين طور فكر مي كرد.هواي سرد و برف تنش را بي حس كره بود.چوب جادويش بي استفاده در دستش مانده بود.دستهايش به سردي برف شده بود. پاهايش ناي حركت كردن نداشت.كفشش پر از آب بود.تا كي بايد به فرارش ادامه مي داد خودش هم نمي دانست. ولي مي دانست كه لرد دست از سر او بر نمي دارد. تا اينجا هم به خاطر اشتباه خودش بود كه مرگخوارها جاي او را يافته بودند. احتمالا به زودي مي مرد. باور نمي كرد مرگي را اين قدر خوار شمرده بود حالا به سراغش مي آيد. مرگخوار!..حالا چطور مي توانست مرگ را بخورد؟به خودش مي خنديد كه اين قدر ساده لوح بوده. ديوانه شده بود.
همچنان به راهش ادامه مي داد. هيچ چيز جز برف نبود. سه ماه بود كه آواره ي كوهستان هاي پر برف و زمين هاي يخ زده بود. حتي در دورمشترانگ هم اين قدر برف نديده بود.انگيزه و توانش نسبت به روز اول به شدت كم شده بود.
بار قبل تصور كرده بود كه لرد ديگر در پي او نيست و طلسمهاي امنيتي خودش را برداشته بود. اما بلافاصله مهمان ها ي ناخوانده اي برايش رسيده بودند. به زور از چنگشان فرار كرده بود. با اينكه به شدت نا اميد بود اما باز نمي خواست كه بميرد. او زندگي را دوست داشت. به شدت ضعيف شده بود. نمي دانست كه مكنر چه طلسمي روي او اجرا كرده كه اينچنين ناتوان شده است.
همينطور به راهش به سمت ناكجا ادامه مي داد. هيچ هدفي نداشت. سفيدي كور كننده ي برف چشمانش را مي زد. اما ناگهان سياهي آشنايي سفيدي برف را تار و مار كرد! سه هيكل سياه پوش در مقابش ايستاده بودند. مرگخوارها بودند اما نقاب به چهره نداشتند. مكنر لوسيوس و كراب.
-: ديگه فرار كردن بسه ايگور..تا كي مي خواي در بري؟
-: لرد دستور داده كه تو رو بكشيم... و اين پايان كاره!
-: صبر كن مكنر...شايد بخواد برگرده..شايد پشيمون باشه؟..لرد اونو مي بخشه..مطمئنم.
اين لوسيوس بود كه مي خواست به او تخفيف بدهد و از او طرفداري كند.
-: دستور لرد واضح بود لوسيوس "بكشيدش"...
-: اجازه بده شايد حرفي براي گفتن داشته باشه، كراب.
-: ما اينجا نيومديم مهموني لوسيوس ..اون سه ماهه كه داره ما رو دور مي چرخونه..اگه حرفي داشت و يا مي خواست پشيمون بشه ..تو اين سه ماه مي شد.
لوسيوس ديگر حرفي براي گفن نداشت برگشت و به سمت مخالف حركت كرد." تمومش كن مكنر!
-: آواداكداودا...
========

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1386 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- عجب!ایگور...مطمئنی نقشه رو درست خوندی!؟
- آره بوقی...باید همینجا باشه که الان وایسادیم!
- هوووم...من میدونم!همش زیر سر آستکباره....الان باید همه چی مساوی باشه!!من میدونم...بالاخره وزیر میشم!!
- برو بابا....خوشحال میزنیا!!!

گرومپ گرومپ گرومپ!!!

- سالی صدای چیه؟!:-SS
- :-??

هجوم قومی وحشی، تمسخر کنندگانی نامرد!!!روح و جن و مار!!و بعد سیاهی!!

***
- الو...سالی...صدا میاد؟زنده ای؟!
- فک کنم مرده!
- سالی سالی Buzz!
- هاااان؟!...آی....سرم!!
- ایول فکر کنم زندس...سالی حرف بزن!سالی....سالی!!
- tomas_janson has signed out. (2007/08/04 08:14 a.m)
- فک کنم دی سی شد!

هجومی از گرما...موجی از خاطرات گذشته...صدای جیغ نیش ممد...سااالییی!!!
از خواب بیدار شدم، صدای خنده های مستانه و شاد قلبم را می لرزاند، آخرین چیزی که یادم بود قوم تمسخر گری بود که مارا به اسارت بردند. افسرده و خسته از اینکه آخرین تلاشم برای دستیابی به جاودانه ساز ها و لرد شدن شکست خورده بود، به طرف در رفتم و با تردید در رو باز کردم و از پله های نیمه شکسته و چوبی پایین رفتم.
با ورودم همه طوری برگشتند که گویی روح یکی از اجداد بزرگشان را دیدند.
- اِ...سلام...!:D
- سالازار بزرگ...شما سرانجام از مکاشفهء هزار سالهء خود بازگشتید؟!
- هان؟!یه بار دیگه میگی؟
- شما هزار و یک سال است که در این معبد به مکاشفه ای در خواب می پرداختید!
- زخم بستر نگرفتم؟!
- نه قربان...شما با طلسم لرد سیاه محافظت می شدید...و ما اکنون در انتظار ایشان هستیم!

کنده شدن در از جا و ورود فردی پر هیبت...نگاه به چهره من...کمی تعجب و بعد شلیکی از خنده!!
- بوقی...به کله خودت بخند!!:D
- :-w

و باز هم موج تمسخر ها به من!!!من انتقام میگیرم!

نقل قول:
سالازار اسلیترین..دهمین لرد سایت جادوگران!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1386/6/3 21:35:10
[b]The sun enter
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1386 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خيابان خلوت بود و هيچ صدايي در آن به گوش نمي رسيد . گروهي سياه پوش به داخل كوچه قدم نهادند و به سمت مهمانخانه اي در آن سوي كوچه رفتند و در را به ضربه ي پا باز كردند و وارد شدند . انها به سمت مردم در حال استراحت حمله ور شدند و با فريادهاي مرگبار < آوداكاداورا > هايشان آنها را مي كشتند . از طبقه ي بالا چند نفر به پايين آمدند و شروع به مبارزه با آنها كردند ولي آن چند نفري ياراي مقابله با اين گروه درنده را نداشتند و جان خود را از دست دادند و فقط توانستند دو نفر از اين گروه را بيهوش كنند . گروه سايه پوشان پس از فتح لابي مهمانخانه به دو گروه تقسيم شدند كه گروه اول فرماندهي به ايگور و معاونش بارتي داشت و گروه دوم فرماندهي به نام هوريس و معاونش بليز داشت .
ايگور : گوش به فرمان . ما مي ريم طبقه ي دوم و گروه ديگه مي ره طبقه ي سوم . پس آماده باشيد . حمله !
آنها به سمت راه پله هجوم بردند و به طبقه ي دوم رسيدند و هركس كه در راه مي ديدند را نابود مي كردند . معلوم نبود هدف از اين حمله ي خونين چه بوده است , ولي هر چه بوده چيزي مهم بوده و آنها براي بدست آوردنش به اينجا آمده بودند .
بارتي : هي ايگور من مي رم همه جا رو بگردم . سلسي با من بيا !
آن دو به اتاق هاي مهمانخانه رفتند و پس از كمي گشتن بارتي با شي اي كه لاي پارچه پيچيده بود به همراه سلسي بازگشت و آن شي را به ايگور نشان داد . ايگور فرياد زد :
- برگردين . پيداش كرديم .
و همه ي سياه پوشان به سمت در خروجي رفتند . مردمي كه زنده مانده بودند از تعجب شاخ در آورده بودند كه چرا جمعيت زيادي از اين سياه پوشان ناگهان وارد شده و بعد قفل از اينكه همه را بكشند خارج مي شوند .

تاريخچه ي ماجرا :
نيورهاي وزارت هيچگاه قاتلين اين مرد ساكن رد مهمانخانه را نيافتند و انها را به مجازات نرساندند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای جیغ زن همچنان به گوش می رسید....
رحم کنید!......رحم کنید!......نه......نه..................... نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
-------------------
دریای سیاهی و سکون هر نفسی را در خود غرق کرده بود!سکوت مبهم شب می رفت تا باز حادثه ایی را بیافریند و به قلب اسرار آمیز تاریخ بپیوندد!..........
همچنان گام بر می داشت گویی چشمانی جز او قادر نبود عمق تاریکی را ببیند.....کم کم صدای بومی در دور دست شنیده شد و شعله یک فانوس!.....انگار تلولو ماه نیز امشب در چنگ سیاهی ست....َ
-اونجا کیه؟
عرق تمام چهره مرد را پوشانده بود تنها به سیاهی چشم دوخته بود ...
-گفتم:کی اونجاست؟
لحظات به سرعت می گذشتند ناگهان گرد بادی مرد را در هم نوردید دیگرچیزی را نمی دید...ساحره پیر مرگ را شناخت که در جلوی دیدگانش رژه می رفت....زمان دست از کار کشیده بود و میرفت تا او را برای همیشه با ابدیت مانوس کند...انگار تلاش برای رهایی از دستی که با ثانیه پیش می رفت تا دایره زندگی او را تنگ تر و تنگ تر کند بی فایده بود!چشمانش رو به سیاهی گذاشت ....شماره معکوس آغاز شده بود....گردنش دیگر مجالی برای دویدن رگ های زندگیش نمی یاقت!
اما هنوز فرشته مرگ بوسه خود را بر او ارزانی نداشته بود!
دستی که در حال خفه کردنش بود کمی گشاد تر شد تا او باز زمانی بیابد و تاریکی را جست و جو کند....!
-اون کجاست؟
کورمال کورمال صدایی شنید ......صدایی که گویی از تابوتی خفته در خاک بر می خواست!
کمی بر خود مسلط شد و آرام گفت:
-شما درباره چه کسی حرف می زنید؟
باز آن دست او را در هم نوردید ..........!
-می گم ...می گم .....خواهش می کنم...دست نگه دارید!...حوالی ....خیابان.....پلاک....!
ماه خود را از پشت ابرها بر صورت مردی با چشمانی باز انداخت!
---------------------
صدای کفش او بر روی پارکت کف خانه طنین انداز بود.....
در گوشه ایی از خانه زن و بچه کوچک با دهانی بسته ملتمسانه به او که سایه اش نیز با وجود آتش شومینه چون اژدهایی می نمود چشم دوخته بودند!
مردی که بر روی صندلی نشسته بود در حالی که تلاش می کرد دست های خود را باز کند فریاد می زد:
-به اونا کاری نداشته باش .........خواهش می کنم!
خنده ایی خونین زد و به سمت مرد در حالی که همچنان دست و پا می زد رفت....
-متاسفم.....پایان مخالفان لرد سیاه تنها یک کلمست........مرگ!
صدای جیغ زن فضا را پر کرد:
رحم کنید!......رحم کنید!......نه......نه....................نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
به سه جسد در کف اتاق خیره شد.....
-متاسفم .....اما من باید تواناییهامو به لرد سیاه ثابت کنم!
در چوبی با صدای باد تکان می خورد .....
جغدی در دور دست سایه شوم خود را بر گرفت ....ناله تلخی زد و در سیاهی گم شد!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان پیش می رفت.هر گام که بر می داشت پشت سر را جست و جو می کرد.نفرین ها و نعره ها پی در پی فضا را می شکافتند تا او را با سیاهی پیوند دهند.اما به راستی این نمی توانست پایان همه چیز باشد!

لحظه به لحظه دامنه پرشیب تر می شد.کندی عبور زمان را با ضربان قلب خود احساس می کرد.بار دیگر به گذشته رفت:
پیام سیاهی او را به یاد آورد.پیام رسوایی ابدی او را!نه هرگز خود را تسلیم آن اهریمن نمی ساخت چرا که پایانی بس غم انگیز برای محفل در دستان او بود....فقط او.....!

دیوانه وار خود را بر صخره ها می کوبید تا شاید راه گریزی او را پا بر جا سازد.

-یک غار.....
چشمانش درخشید.گرمای برخاستن امید وجود منجمد شده اش را به رعشه در آورد.فقط اگر می توانست.....
سنگ ها به سرعت از زیر پایش می گریختند.با دستان خونینش هم چنان بر آزادی چنگ می زد.کرکس ها بر گرد قله می رقصیدند.باد زوزه می کشید.صاعقه تنها هدیه ایی برای او از سوی آسمان بود.میراث زمین از گردش روزها خنده های خونین سرنوشت بود.ساحره پیر مرگ به دبکه پرداخته بود!

سرانجام چون ببری زخمی بر پیکر غار فرود آمد.تاریکی و وحشت!درست همانی که در پشت سر نیز انتظار او را می کشید.
بر خود نهیب زد و خوشبینانه خود را مجاب کرد که هنوز پایان دنیا فرانرسیده است ...هنوز هم می توان در سیاهی سپیدی را یافت.....

ترس را به زانو در آورد و خود را به راه پرپیچ و خم غار سپرد.اندک نور چوب دستیش نوید رهایی را برای او به ارمغان می آورد.صدای چک چک قطره های آب لحظه به لحظه آشوب درون او را به سرحد جنون می رساند!

باز هم پشت سر را جست و جو کرد. تنها سکوت بود و سکون .سنگینی نگاه سایه های نگهبانان غار آن قندیل های ایستاده بر سقف تا مغز استخوان او رسوخ می کرد.کوه در چشم خود گدازه ایی ملتهب را به سان یک خار تلقی می کرد.
دستانش می لرزید .موجی از وحشت سرتاسر وجودش را فراگرفته بود و در قالب قطرات آب هویدا می ساخت.

لحظه ایی دیگر....مرگ یا زندگی؟
دقایق در پی هم می گذشتند.شاید او را به ورطه ایی هولناک می کشاندند.هیچ کس نمی داند!

تاریخ می رفت تا بار دیگر حقیقت قدرت سپیدی را بر اهریمن جادوی سیاهی بچشاند اما..........
صدای فریادی دهشتناک قلب غار را به لرزه در آورد.
جسم بی هوش او در گرد سیاه پوش تاریکی به تسخیر در آمده بود........!
حالا دیگر محفل اولیوندر پیر را برای همیشه از دست داده بود !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
در قلب جنگل های تاریک آلبانی:
دو جادوگر با سختی راه خود را در میان شاخه و برگ های به هم پیچیده درختان تنومند باز میکردند.هر دو چوب جادویشان را در دستشان میفشردند و اماده بودند که شنیدن کوچک ترین حرکتی هر جنبنده ای را نابود کنند.ساعت ها از راهپیمایی آنها درون جنگل میگذشت.
جادوگر اول موهایش را کنار زد و با نارضایتی گفت:پس کی تموم میشه؟دیگه تا الان باید میرسیدیم.
جادوگر دوم که صدای بمی داشت به ارامی گفت:غر نزن.دیگه داریم میرسیم.باید ازم ممنون باشی که نذاشتم خودت رو اونجا ظاهر کنی.وگرنه معلوم نبود با طلسم هایی که اون پیرمرد خرفت کار گذاشته چه بلایی سرت می اومد.
جادوگر اول غرلندی کرد و از زیر شاخه تنومندی که رو به رویش بود رد شد:من دیگه طاقت ندارم.میخوام زودتر پیداشون کنم.
...:نمیخواد نگران باشی هوریس.پیداشون میکنیم.و اون وقت نشونشون میدیم که جستجوی بی مورد چه نتیجه ای داره.
نور ماه توان روشن کردن اعماق جنگل تاریک را نداشت.تنها نور هایی که به صورت تک و توک دیده میشد نور کرم های شب تاب و چشم های خفاش هایی بود که بر روی شاخه های بلند درختان اویزان بودند.
هوریس پایش را بین دو ریشه تنومند درختی گذاشت که جلوی رویش بود،اما زیر پایش خالی شد و با صورت به روی زمین افتاد.هوریس زیر لب لعنتی فرستاد و سعی کرد از روی زمین بلند شود که نگاهش به چیزی در میان شاخه و برگ گیاهان خیره ماند.
هوریس:هی دراکو،پیداشون کردیم.
دراکو با سرعت روی زمین کنار دراکو دراز کشید و به جایی نگاه کرد که هوریس نشان میداد.در میان شاخه و برگ های درخت ها محوطه ای بدون درخت مشخص بود.زمین پر بود از چاله ها و گودال هایی پر از گل و مایعات تیره.در کنار آنها که زمین سفت تر و خشک تر بود چهار نفر دور هم جمع شده بودند و در زیر کلاه شنل هایشان رو روی سرشان کشیده شده بود پچ پچ میکردند.
هوریس دستی به سبلیل هایش کشید و از دراکو پرسید:ببینم تو چیزی میشنوی؟
دراکو سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت:به شنیدن صداشون احتیاج نداریم.ما وظیفمون چیز دیگه ایه.میدونی که؟
و لبخندی شوم بر لبان هوریس نقش بست.
در میان محوطه بی درخت یکی از چهار غریبه شنل پوش گفت:ما دو شبه که اینجاییم.دامبلدور گفت اسمشونبر در مدت مخفی بودنش اینجا بوده.ولی ما هرچی گشتیم چیز بدرد بخوری پیدا نکردیم که به فهمیدن نقشه های اسمشونبر کمکمون کنه.
یکی دیگر از آنها که زنی میانسال بود با مخالفت گفت:نه اینطور نیست،وقتی دامبلدور بگه اینجا یه چیزی هست پس هست.من به حرفش اطمینان دا...هی یه لحظه گوش کنین.شما چیزی نشنیدین؟
هر چهار نفر چوب دستی هایشان را بالا گرفتند و به اطراف نگاه کردند.زن گفت:مطمئنم چیزی اون بیرون تکون خورد.
زن میخواست به طرف جایی که صدا را شنیده بود برود اما در کمال نا باوری دو نفر در چند متری آن محل از بین حلقه درختان پایین پریدند و شروع به طلسم کردن انها کردند.در اولین لحظه دو نفر از آنها با طلسمی قرمز رنگ منفجر شدند و خون و اجزای بدنشان به اطراف پاشید.زن جیغ کشید و خواست فریاد بزند اما احساس کرد بدنش مثل سنگ سفت شده و بعد با شدت به زمین افتاد.صدای جیغ دیگری نشان میداد که نفر سوم هم کشته شده.زن سعی میکرد خودش را از طلسم رها کند اما هیچ راهی نبود.لحظه ای بعد احساس کرد کسی او را به پشت برگرداند.هنگامی که رو به آسمان قرار گرفت دو نفر را دید که به او نگاه میکردند و برق شرارت چشمانشان صورتشان را روشن کرده بود.زن میخواست فریاد بزند اما نمیتوانست.تنها فهمید که آنها او را به درون یکی از چاله های پر از آب سیاه انداختند.زن لحظه ای در آب سیاه فرو رفت و بعد توسط جانورانی موذی و تشنه به خون از هم دریده شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1386/6/2 19:56:21
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
برگی از دفتر خاطرات هوریس اسلاگهورن:
امروز با افسردگی از خواب بیدار شدم.چرا که یک تار مو از سبیل نازنینم کنده شده بود و این یعنی فاجعه. چرا که نه تنها ارباب گفته مرگخواران تنها زمانی شکست میخورند که هوریس بی سبیل شود، بلکه اگر سبیل نداشته باشم که اسمم را نمیگذارند هوریس اسلاگهورن.به من خواهند گفت:رودولف لسترنجی که بلاتریکس سبیل هایش را کنده است.افسوس سبیل های نازنینم!چه باید بکنم؟
این هفته اصلا هفته شومی بود،ابتدا تهدید ارباب و جوابیه محفلی ها که آن را خنده دار خواندند،بعد شکست بلیز از سارا اوانز(هرچند به وسیله ابزار دخترانه ولی شکست شکست است دیگر)بعد حملات قدرتمندانه محفلی ها به ما. و و و ...این هم از همه چیز بدتر،ریزش سبیل های باشکوه من.
هنگامی که جلوی آینه ایستاده بودم و مشغول ارایش سبیل های زیبایم بودم،بلیز از جلوی در رد شد و مرا دید.سپس برگشت و پرسید«چیکار داری میکنی؟»مشکل عظیم سبیل هایم را به او گفتم او خندید.من هم با یک کروشیو حسابش را رسیدم.بعد او هم سعی کرد با جریوس حساب من را برسد که بلاتریکس سر رسید و هردوی ما را به هم گره زد؛سپس به همراه رودولف که قربان صدقه خشانتش میرفت از آنجا رفتند.مدتی بعد پرسی اعظم خانوم اینا آمد و من و بلیز را از هم جدا کرد.وقتی مشکل سبیلم را به او گفتم،کمی فکر کرد و از اتاق بیرون رفت.بلیز هم به دنبال او رفت و من ماندم و مشکل ریزش سبیل هایم.
چند لحظه بعد پرسی اعظم خانوم اینا با یک عدد بطری حاوی مایعی تقریبا لجنی رنگ وارد شد«بیا.بگیر.داروی تقویت موئه.»وقتی با خوشحالی دستم را دراز کردم تا آن را بگیرم که پرسی دستش را عقب کشید و گفت:«نمیخوای تجدید نظر کنی چون...»من با عصبانیت آن را گرفتم و همه را روی سبیلم خالی کردم.کاملا آن را پخش کرده و وقتی جذب سبیلم شد از پرسی پرسیدم«تو چی میخواستی بگی؟»پرسی اعظم خانوم اینا شانه ای بالا انداخت و گفت«ولش کن.»و رفت.من هم رفتم تا به دیگر کارهایم برسم...
فردای آن روز:
امروز صبح از خواب برخواستم و طبق عادت هرروزه ابتدا دستی به سبیل صاف و بیمویم کشیدم...چی؟صاف و بیمو؟وحشتزده از جا میپرم و به سمت آینه میروم.وای!خداوندا!چه فاجعه ای!یک تار مو از آن سبیل های باشکوه باقی نمانده!!چه شکست مفتضحانه ای!اما چرا؟ناگهان چیزی را به یاد میاورم و پرسی را میابم:پرسی.اون داروی کوفتی ای که دیروز بهم دادی رو از کجا آوردی؟
پرسی در حالی که با چشمان شاد به من نگاه میکند میپرسد:شما؟
داد زدم:هوریسم.بگو از کجا آوردیش؟؟
پرسی با دو کلمه دنیا را بر سرم آوار کرد:لرد دادش!
نه!داروی سر لرد را به سبیل خود مالیده بودم؟!حالا که سبیل ندارم حتما پیشگویی لدر به حقیقت خواهد پیوست که:
نقل قول:
مرگخواران تنها زمانی شکست میخورند که هوریس بی سبیل شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1386 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه شب بود و ماه با نور کمرنگ خود خانه مخروبه ای را در حاشیه جنگل روشن می کرد. ساحره ای با شنل مشکی بلند در میان سنگ ها زانو زده بود و شی ای را جست و جو می کرد. صدای جا به جایی سنگ ها تنها صدایی بود که سکوت شب را می شکست.
کمی بعد ساحره جعبه پر نقش و نگاری را از زیر خاک بیرون کشید. با دست آن را از خاک پاک کرد و با عجله در آن را با کلید کوچکی که در دست داشت باز کرد.
جعبه پر از انواع جواهر بود. ساحره با بی توجهی جواهرات گران بها را کنار زد و از ته جعبه یک زنجیر طلا بیرون کشید. یک قاب آویز بود. آن را باز کرد و به تصویر درون آن خیره شد. به یک باره خاطرات در ذهنش جان گرفتند. به یاد روزهایی افتاد که آن خانه هنوز باشکوه بود...

چند سال قبل بود. درست در زمانی که او به قدرت علاقه مند شده بود، با لرد سیاه مواجه شده بود. لرد سیاه به او راه درست را نشان داده بود. او مشتاق پیوستن به ارتش تاریکی و گروه پر افتخار مرگخوار ها بود، اما لرد هیچ کس را بدون آزمون در گروه خود نمی پذیرفت.
او نیز مانند تمام افراد در جبهه تاریکی خواهان از میان رفتن جبهه سفید بود و مشتاق بود خودش هم در این کار سهمی داشته باشد. اما برایش دشوار بود که این راه را با از میان برداشتن خانواده خودش آغاز کند...
خانواده اش از گمراهان طرفدار جبهه سفید بودند. به دلیل خطری که آن ها را از جانب حبهه سیاه تهدید می کرد، خانه شان به بهترین نحو ممکن حفاظت می شد. تنها عضوی از خانواده می توانست طلسم های حفاظت را بی اثر کند و راه را برای جبهه سیاه باز کند.
او دریافته بود که سعادت واقعی با همکاری با لرد به دست می آید. بنابراین به خواسته او تن در داد و گروهی از خشن ترین مرگخواران را به خانه شان راه داد.
برایش دشوار بود که فریاد های حاکی از درد خانواده اش را بشنود و ویران شدن خانه شان را ببیند... اما وقتی به یاد پاداشی می افتاد که نسیبش می شد، احساس رضایت جای احساس گناهش را می گرفت.
وقتی علامت لرد سیاه روی دستش نقش بست، دانست که پاداش بزرگی نسیبش شده است.

قاب آویز را برداشت و بدون نگاه دوباره ای به خانه مخوربه، به سمت جنگل رفت. با خود اندیشید که در راه تحقق آرمان های بزرگ، عده زیادی باید قربانی شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده