ماموران خفن وزارت خونه جلوی دروازه های ساختمان در حال قدم زدن بودند و به هر جنبنده ای چشم غره میرفتند!یکی از نگهبان ها که مسن تر از بقیه بود و چهار ردا بیشتر از بقیه پاره کرده بود نگاهش به موجود عجیب و غریب افتاد که در چند متری در ورودی جلوی آنها ایستاده اند!
مامور:ایست،سیاهی کیستی؟
گلی که روبان صورتی خوشگلی به برگ هایش زده بود! به نگهبان گفت:نون!
مامور وزارت دستی به ریشش کشید و گفت:این چی گفت؟
مانتی که دست هایش در جیبش بود به بقیه گفت:گلی گفت ما دوست هست.خواست در ارتش وزارت خانه عضو شد.خواست همه شما را به عنوان ناهار...!
گلی لگدی به مانتی زد و زیر لب گفت:نون!
مانتی:اوهوم...گلی گفت ما دوست داشت با شما ناهار خورد!
نگهبان به صورت مشکوکی به مانی و گلی نگاه کرد.مطمئن بود در همه عمرمش همچین موجوداتی ندیده بود.باید وضعیت را به مافوق خود اطلاع میداد و از او کسب تکلیف میکرد.
ولی یکی از دوستانش فکر او را منحرف کرد و او نتوانست به مافوقش گزارش دهد.کاری که چند دقیقه بعد آرزو میکرد کاش آن را زودتر انجام میداد!
یکی دیگه از نگهبان ها با علاقه به مانتی و گلی نزدیک شد و گفت:اخی چه نازن!پاپیون این یکی رو ببین.آخی!میگم بچه ها چطوره اینا رو بیاریم تو؟فکر نکنم آزاری داشته باشن.
مانتی در جیبش دستی به کارد و چنگال غذاخوری که انجا مخفی کرده بود کشید و با لبخند تمام عیاری گفت:ما به کسی آزار نداشت!
و چنین شد که ماموران به همراه مانتی و گلی وارد اتاقک نگهبانی شدند...
دو دقیقه بعد:
رودولف و بلا با خیال راحت پشت درخت ها مخفی شده بودند و منتظر علامت شروع عملیات بودند.ایگور که از رفتار انها کمی تعجب کرده بود پرسید:شماها نگران مانتی نیستین؟اگه اتفاقی براش بیوفته چی؟
رودولف لبخند ملیحی زد و گفت:اتفاق؟تو که مانتی رو میشناسی،اونی که باید نگران باشه مامور های وزارت خونه هستن نه ما!
بلا نگاهی به طرف اتاقک نگهبانی کرد.همه چیز به ظاهر ارام به نظر میرسید،تا اینکه ناگهان مقادیر بسیار زیادی خون به روی شیشه پاشید!
بلا:بچه ها بلند بشین.کار ما شروع شده.
مرگخواران آرام آرام از کنار دیوار رد شدند و وارد اتاقک نگهبانی شدند.درون اتاقک نگهبانی مقادیر بسیار زیادی خون به همراه چند عدد دست و پای اضافه و تعداد کمی انگشت دیده میشد!
مانتی در حالی که دور دهانش را لیس میزد به بلا گفت:غذای رستوران وزارت خانه خیلی خوب بود.من بازم اینجا غذا خواست!
ایگور لبخند ملیحی به سبک رودولف زد و گفت:خیلی خوب،مثل اینکه میتونیم بریم تو!