جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

ارتش وزارت سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
_خوب رودولف چه خبر؟خوبی؟خوش میگذره؟خانم بچه ها خوبن؟هنوز زن ذلیلی؟هنوز خشانت داری هنوز...
_هنوزو بلا! چیه گیر دادی پرسی؟تو قبلنا اینقدر مهربون نبودی
_متحول شدم
_جدی؟
_آره حالا تازه کجاشو دیدی؟بیا بریم تو این اتاقه ببین چه کادوئی واست گرفتم
رودولف در حالی که ذوق مرگ شده بود به اتاقی که پرسی اشاره کرده بود هجوم برد پرسی هم به سرعت پشتش دوید و وارد اتاق شد
_تکون نخور!
رودولف با تعجب برگشت تا منبع صدا را ببیند
_ایگور تو اینجا چیکار میکنی؟چرا پرسیو نشونه گرفتی؟پرسی چرا چوبدستیتو گرفتی طرف من؟
ایگور:این نامرد میخواست بیهوشت کنه....فکر کنم دلیل غیبت بلاتریکس رو هم فهمیدم
رودولف که لکنت زبان گرفته بود به سختی کلماتی رو ادا کرد:
_یعنی.....مییخوااااااااااا....ی....بگی....بلا....طورررررر
_آره طوریش شده
گفتن این توسط ایگور همانا و جا در جا غش کردن رودولف همانا(جای مازامولا خالی )

_خوب پرسی راه بیفت،حرکت اضافی هم نکن
_ایگور جون مادرت
_نه راهی نداره
_جون زنت
_نچ
_جون بچه هات
_حرف نباشه
_جون جری
_نه
_جون تام!
_هوی چرا پای لردو میکشی وسط؟
_جون مادر تام بیخیل شو اشتباه کردم منو عفو کن
_من عفو مفو سرم نمیشه بیفت جلو تا یه کروشیو حرومت نکردم
ولی هنوز پرسی راه نیفتاده بود که ایگور احساس کرد چوبدستی ای پشت گردنش را لمس کرده....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی با ترس از جا بلند شد.نمیتوانست دست روس دست بگذارد تا مقامی را که به سختی بدست آورده به آسانی از دست بدهد...

-هیس...سیس...بلا...با توام..بلا...

بلا با عصبانیت به پرسی که از پشت در صدایش میکرد نگاه کرد.
-چیه پرسی؟کار دارم باب.ارباب گفته قبل از هر کاری این پرونده ها رو نابود کنم..ظاهرا سوابق دوران جوانی اربابه.

پرسی همچنان پشت در مخفی شده بود.

-حالا یه لحظه بیا.چیز مهمی پیدا کردم باید نشونت بدم.عکس لرد با یه ساحره اس.میخوام ببینم تو میشناسیش؟

شوک ناشی از شنیدن این جمله باعث شد که پرونده از دست بلا روی زمین بیفتد و عکسهای لرد جوان درحالتهای مختلف روی زمین پخش شد.مرگخواران فورا چشمان خود را بستند و با چشمان بسته مشغول جمع کردن عکسهای فوق سری ارباب شدند.بلا از فرصت استفاده کرد و از اتاق خارج شد.

-چیه؟کو عکس؟
پرسی بلا را به سمت اتاق تاریکی برد.
-برو تو میبینیش.روی میزه.

بلا وارد اتاق شد.و بلافاصله طلسم سفید رنگی از پشت سر به او برخورد کرد و بیهوش شد.پرسی با عجله در اتاق را قفل کرد.

-خوب.این از این..تا یه ساعت به هوش نمیاد.حالا باید ترتیب بقیه رو بدم.کافیه کمی سرگرمشون کنم تا مامورا برسن.

درون اتاق مخصوص پرونده های بایگانی شده مرگخواران با چشمان نیمه بسته همه عکسها را جمع و نابود کردند.
-بلا برو اون کمد رو هم کنترل کن.ممکنه چیزی توش باشه..ارباب که ماشالله هزار ماشاالله کاری نمونده که نکرده باشه.بلا..بلا..کجایی؟
مرگخوراران با کنجکاوی به اطراف نگاه کردند.بلا در عرض دو ثانیه ناپدید شده بود.

-هیس..پیس...رودولف..بیا..من فکر میکنم بدونم بلا کجا رفته...
رودولف به صورت پرسی که از لای در مشخص بود نگاه کرد.
-حالا چرا قایم شدی؟بیا تو خوب.
-نه نمیشه..تو یه لحظه بیا.

رودولف بیچاره از همه جا بیخبر به دنبال پرسی به راه افتادولی اطلاع نداشت که ایگور هم زمزمه های او و پرسی را شنیده و مخفیانه درحال تعقیب آنهاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 13:52
نمایش جزئیات
آفلاین
ایگور لبخند ملیحی به سبک رودولف زد و گفت:خیلی خوب،مثل اینکه میتونیم بریم تو!
بلا به خاطر اين عمل ايگور دستمزد كوچكي به سمت ايگور فرستاد كه كمي تا نيمه ابري باعث شد كه يك جيغ از ايگور برون تراود!!
مرگخوارها آروم و بي سر صدا با نوك پاهاشون به سبك تام و جري به درون پادگان نارنجي(جاي لارتن خالي ) وزارت خانه پا گذاشتند. بلا كه شيرزني از خطه ي خونشون بود جلو جلو راه مي رفت و بقيه به دنبال او مي رفتند. بليز هم عهده دار مسئوليت سنگين حمل گلش و مانتي شده بود كه اين وظيفه ي كمر شكن باعث شده بود مقداري از گيسوان بالاي سرش توسط مانتي به هيچ كجا(جايي كه اشيا ناپديد شده مي رن!!) سفر كنه و مقام بليز مقدار زيادي بالا بره چون اون الان شبه لرد شده بود.
كمي كه پيش رفتند بالاخره به موجود زنده اي در اين ساختمان با رنگ خز برخوردند. تعدادي از اعضاي ارتش وزارت در يك اتاق بزرگ دور هم جمع شده بودند كه در بين آنها لودو كالين و بقيه ي اعضاي خوابگاه به چشم مي خوردن! كه در حال انجام حركات مخصوص خودشون بودن(از گفتنش معذوريم!)
ايگور: ا..خوابگاه..خوابگاه مختلط اينجا چي كار مي كنه..من مي خوام من خوابگاه مي خوام..
اين موضوع نا مهم از طرف بلا حل شد و ايگور لايك بچه ي ادم به راهش ادامه داد. ديگر اعضاي دسته هم از ترس دچار شدن به سرنوشت ايگور به دنبال بلا راه افتادن مخصوصا رودولف كه تجربه ي خاصي در اين امر داشت!

بلا: پس اتاق اين رئيس ارتش كجاست؟..اين خراب شده چرا سر و ته نداره؟..
- نون!( من گشنمه و اينا!)
- مانتي باز رستوران خواست ...مانتي رو رستوران ببريد!
- من خوابگاه خواست خوابگاه كجاست..خوابگاه!
بلا: خيره...شتلق ..سرخوش..چه وقت خوابگاهه الان؟..اتاق رئيس كجاست؟
بلا جمله ي آخر را در حالي كه نعره مي زد اضافه كرد و باعث شد كه رودولف پشت ايگور قائم بشه(ايگور خيلي شانس آورد كه رودولف فنرير نبود)

منطقه اي مجهول!

پرسي روي صندليش نشسته بود و به شدت رنگ پريده بود و سفيد شده بود.(مثل اواتور قبليش شده بود) البته همگان مي دانند كه اين تغيير رنگ ناشي از ترس و ايناست. اتاق كمي تا نيمه ابري تاريك بود و صورت پرسي كاملا معلوم نبود. پرسي همينطور كه روي صندلي چوبيش كه بسي عجيب بود و از چوب بامبو يا حصير ساخته شده بود نشسته بود در حال فكر كردن بود كه به طرزي جادويي فكراش به بيرون تراوش مي كرد:
- نه من خيلي رئيس بودن رو دوست دارم..نه لرد ازم بگيرتش..نمي خوام ..مقامو به كسي نمي دم..فقط با اين لرد كتك كاري نداشتما!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموران خفن وزارت خونه جلوی دروازه های ساختمان در حال قدم زدن بودند و به هر جنبنده ای چشم غره میرفتند!یکی از نگهبان ها که مسن تر از بقیه بود و چهار ردا بیشتر از بقیه پاره کرده بود نگاهش به موجود عجیب و غریب افتاد که در چند متری در ورودی جلوی آنها ایستاده اند!
مامور:ایست،سیاهی کیستی؟
گلی که روبان صورتی خوشگلی به برگ هایش زده بود! به نگهبان گفت:نون!
مامور وزارت دستی به ریشش کشید و گفت:این چی گفت؟
مانتی که دست هایش در جیبش بود به بقیه گفت:گلی گفت ما دوست هست.خواست در ارتش وزارت خانه عضو شد.خواست همه شما را به عنوان ناهار...!
گلی لگدی به مانتی زد و زیر لب گفت:نون!
مانتی:اوهوم...گلی گفت ما دوست داشت با شما ناهار خورد!
نگهبان به صورت مشکوکی به مانی و گلی نگاه کرد.مطمئن بود در همه عمرمش همچین موجوداتی ندیده بود.باید وضعیت را به مافوق خود اطلاع میداد و از او کسب تکلیف میکرد.
ولی یکی از دوستانش فکر او را منحرف کرد و او نتوانست به مافوقش گزارش دهد.کاری که چند دقیقه بعد آرزو میکرد کاش آن را زودتر انجام میداد!
یکی دیگه از نگهبان ها با علاقه به مانتی و گلی نزدیک شد و گفت:اخی چه نازن!پاپیون این یکی رو ببین.آخی!میگم بچه ها چطوره اینا رو بیاریم تو؟فکر نکنم آزاری داشته باشن.
مانتی در جیبش دستی به کارد و چنگال غذاخوری که انجا مخفی کرده بود کشید و با لبخند تمام عیاری گفت:ما به کسی آزار نداشت!
و چنین شد که ماموران به همراه مانتی و گلی وارد اتاقک نگهبانی شدند...

دو دقیقه بعد:

رودولف و بلا با خیال راحت پشت درخت ها مخفی شده بودند و منتظر علامت شروع عملیات بودند.ایگور که از رفتار انها کمی تعجب کرده بود پرسید:شماها نگران مانتی نیستین؟اگه اتفاقی براش بیوفته چی؟
رودولف لبخند ملیحی زد و گفت:اتفاق؟تو که مانتی رو میشناسی،اونی که باید نگران باشه مامور های وزارت خونه هستن نه ما!
بلا نگاهی به طرف اتاقک نگهبانی کرد.همه چیز به ظاهر ارام به نظر میرسید،تا اینکه ناگهان مقادیر بسیار زیادی خون به روی شیشه پاشید!
بلا:بچه ها بلند بشین.کار ما شروع شده.
مرگخواران آرام آرام از کنار دیوار رد شدند و وارد اتاقک نگهبانی شدند.درون اتاقک نگهبانی مقادیر بسیار زیادی خون به همراه چند عدد دست و پای اضافه و تعداد کمی انگشت دیده میشد!
مانتی در حالی که دور دهانش را لیس میزد به بلا گفت:غذای رستوران وزارت خانه خیلی خوب بود.من بازم اینجا غذا خواست!
ایگور لبخند ملیحی به سبک رودولف زد و گفت:خیلی خوب،مثل اینکه میتونیم بریم تو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
_ارباب گفت که ما باید...
بلا:نه این تیریپی حال نمیده دقیقا صدای ارباب رو اکو کن ببینم!
ایگور:نه درست نیست.نمیشه.
بلا با حالت تهدید آمیزی به ایگی نزدیک شد که ایگور تصمیم گرفت بین مرگ یا بی احترامی به مرگخوارا گزینه دوم رو بزنه.صدای ارباب با حالت مخوفانه ای پخش شد:بوق بر شما باد مرگخواران بوقی!دارم بهتون میگم حمله کنین قبل از این که بیام تک تک موهاتون رو از ریشه بکنم من!برید توی وزارت ببینم!ای خداااا!من از دست اینا چیکار کنم؟
ملت مرگخوار پس از شنیدن این سخنان دردآلود به شدت دچار دپسردگی مزمن شدن ولی وقتی یه ذره توجه کردن دیدن اگر همین الان وزارت رو فتح نکنن دچار کچلی مزمن هم خواهند شد بنابراین همگی به هم نگاه کردن تا یکی یه پیشنهادی بده.از اونجا که همه کمی تا قسمتی بوق بودن بلا شروع کرد به رهبری کردن ملت:
_خب یکی یه پیشنهاد بده.
_نون!
ملت همگی:جانم؟!
هیچ نگران نباشین این صدای هیچ کدوم از مرگخوارا نبود بلکه صدای گل گوشتخوار بلیز بود!گلی دوباره تکرار کرد:نون!(ترجمه:من رو از روی کوله ات بذار پایین!)
آنی مونی رو به بلیز:تو برداشتی گلی رو با خودت آوردی اینجا؟بزنم نصفت کنم؟!
بلیز به حالت دو نقطه دی:خب چیکار کنم طفلی حوصله اش تو خونه سر میرفت گفتم بیارمش یه هوایی بخوره.
رودولف:الان تو نمیگی مانتی با چی بازی کنه آخه؟دلت به حال اون طفل معصوم نسوخت؟
_مانتی بچه نیست.مانتی نمیخواد با کسی بازی کنه.مانتی گشنه شه.
خب شنوندگان و بینندگان و بقیه گانهای دیگه حتما حدس زدید که این هم صدای مانتی بود که همونطور به گلی آویزون شده بود و همراهشون اومده بود!
بلیز:گفتم مانتی رو هم بیارم که یه هوایی بخوره!
ملت همگی منتظر بودن که بلا کمی تا قسمتی با انواع و اقسام طلسم های جریوس و منفجریوس و بی ناموسیوس بلیز رو مورد عنایت قرار بده ولی وقتی طرف بلا برگشتن اون رو به این حالت: دیدن.
بلا:آفرین بلیز یه بار تو عمرت اون نخود فرنگی رو به کار انداختی.میتونیم از کمک گلی و مانتی استفاده کنیم.فقط کافیه یه ذره حواسشون رو پرت کنن!
پس از توضیح نقشه توسط بلا برای بقیه ملت مرگخوارا:
گلی:نون!(ترجمه:من عاشق خوردن این وزارتیام!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 12:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب به نظر من ما مي تونيم از در عقبي حمله كنيم !
مرگخواران با به بليز نگاه كردند و بلا كه در فكر بود گفت :
- به نظر من ما مي تونيم يكم اينجا منتظر باشيم تا آب ها از آسيبا بيفته و بعد حمله كنيم ! تازه ...
- تازه چي ؟
- هيچي مي خواستم بگم كه ارباب هنوز علامت نداده كه ديدم داده ! ايگور تو برو به ارباب ماجرا رو بگو ! ببين بايد چيكار كنيم , ما هم اينجا منتظرت مي شينيم ! برو !
- باشه .
و ايگور به آرامي شروع كرد به حركت و به سمت اتيستگاه تاكسي رفت كه بلا گفت :
- اويييييييييي ! با جادو برو . اينجوري كه تا دو ماه ديگه هم نمي رسي !
و ايگور خود را غيب كرد و مرگخواران در جلوي در ارتش نشستند . باد به سرعت مي وزيد و موهاي مرتب بلا و ديگر زنان مرگخوار را خرا مي كرد و آنها با اخم به همديگر نگاه مي كردند كه رودلف به سمت بلا آمد و دور او رو به يك حفاظ پوشاند تا موهايش بهم نريزد ( اند زن ذليلي )
همه ي مرگخوارا به آنها توجه مي كردند و جوليا به بارتي چشم غره مي رفت كه ناگهان صداي :
- تق !
اي آمد و ايگور روي حفاظ بلا ظاهر شد و آن را شكست . بلا كه از عصبانيت در پوست خود نمي گنجيئ ابتدا با طلسم كروشيو ايگور را طلسم كرد و بعد رودلف را ... بالاخره بلا از طلسم كردن دست برداشت و به ايگور گفت :
- چي شد ؟ ارباب چي گفت ؟ ها ...
ناگهان چشمش به صورت رنگ پريده و حالت سراسيمه ايگور افتاد و گفت :
- آخي ... چي شده ؟
ايگور با ترس شروع كرد به حرف زدن و گفت :
- راستش وقتي موضوع رو به ارباب گفتم ارباب خيلي عصبي شد و يه آوداكاداورا زد كه از كنار ابروم رد شد و من خيلي ترسيدم و ...
- نازي ايگي ! ( تيريپ همدردي )
بلا ادامه داد :
- خب ارباب چي گفت ؟
ايگور نگاهي خوف انگيز به مأموران ارتش انداخت و رو به مرگخواران كرد و ادامه داد :
- ارباب گفت كه ما بايد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران..چند كيلومتري پايگاه ارتش!

نسيمي خنك بر صورت مرگخواران مي وزيد و برگ هاي زرد پاييزي در زير پايشان همچون موسيقي به صدا در مي آمد.دلهره و هيجان در چهره آنها موج ميزد.دستانشان مي لرزيد و اين فقط به خاطر اربابشان بود.ساختمان هاي نيمه كاره و سوخته در راه باعث ايجاد رعب و وحشت در بين آنها بود..

بومب(پايان فضا سازي)
ايگور كه با دختر هاي آنطرف خيابون خيره شده بود محكم به تير برق خورده و سرش از چند ناحيه ميشكند.

ملت:
بلا:خدا ذليلت كنه كه آبروي ما رو بردي..كوري!؟نميتوني جلوتو ببيني؟به خدا مانتي عقلش از تو بيشتره!

10 دقيقه بعد!
ايگور كه در راه به چندين ستون و تير برق و ... برخورد كرده بود ديگر توان راه رفتن نداشت.همه مرگخواران هم كه نا اميد شده بودند بدون توجه به اون به طرف پادگان ميرفتند.

بومب!بومب!بومب!آخخخخخ!

-خب بچه ها!ايگور براي بار ديگه به تير برق برخورد كرد..چيز عجيبي نيست.ملت همه دارن به ما نگاه ميكنند.
-بابا به من چه؟من ايندفعه به چيزي نخوردم به خدا!
ناگهان همه مرگخواران توقف ميكنند و به چهره مصمم ايگور خيره ميشوند.پس صدا از كجا بود؟ترس در وجود آنها موج ميزد.همه به دنبال چاره بودند..به دنبال يك مورد كوچك!با سرعت به شكل به شكم آناكين نگاه كردند.
-نه نه!دنبال مقصر نگرديد.من نبودم.من امروز صبح به اندازه كافي غذا خوردم.ارباب بهم غذا داد.

همه مرگخواران كه دست و پاهايشان مي لرزيد با سرعت كم و با مراقبت زياد به راهشان ادامه دادند.بعد از چند ثانيه منبع آن صداي عجيب را تشخيص دادند.خيالشان كمي راحت شد ولي از طرفي دلهره جاي آن ترس چند لحظه پيش را گرفت.آنها مقابل پايگاه نظامي ارتش وزارت سحر و جادو بودند.ديوار هايي به رنگ نارانجي و چندين جادوگر در جلوي در آن ايستاده بودند و آماده دفاع!انگار آنها ميدانستند مرگخواران قصد حمله دارند ولي از كجا متوجه شده بودند؟جاي زخم هنوز در دستاشان مي سوخت و باعث ميشد تمركز فكري خود را از دست بدهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 11:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده






در خانه ریدل ها

عده از مرگخواران جلوی ولد مورت زانو زده و چشمان خود را به زمین دوخته بودند ، نوری که از سر ولد مورت ساطع میشد اجازه نمیداد که به صورت اربابشان نگاه کنند.

ولد مورت خشمگین بود و تکه کاغذی رو در دستش میچرخوند : که رفتید عضو ارتش وزارت شدید....فکر کرده بودید میتونید از دست من مخفی شید الان حسابتونو میرسم.

_ارباب ارباب ما رو عفو بفرمایید .. ما فقط میخواستیم شما رو سور پریز کنیم.
_چی منو سورپریز کنید ... رفتید عضو ارتش سفید شدید که منو سورپریز کنید...سرتونو از تنتون جدا میکنم.
_ارباب .. ارباب ... ما رو عفو بفرمایید... ما میخواستیم ما میخواستیم ..اهان ما میخواستیم ارتشو به تصاحب شما در اریم.

با به میان امدن این حرف خون درون چشمهای ولد مورت به دستگاه گردش خونش پیوست و کمی ارام تر شد.

_پس چرا زودتر نگفتی حالا نقشتون چیه؟!
_ارباب هنوز نقه ای نداریم منتظر دستور شما هستیم.
_ باریکلا به تو مرگخوار زیرک ، باریکلا الحق که دست پرورده خودمی ... با این کار میتونیم بوق محفلیا رو دراریم..پس برید اونجا و منتظر باشید تا بهتون اعلام کنم.

چند روز بعد درون ارتش

پرسی در راهرویی باریک با اضطراب قدم برمیداشت.در افکار پرسی:من از بچگی ارزوم این بود که رئیس یه جا بشم..حالا که رئیس شدم بیام همه چیزو تقدیم این ولدی کچل کنم...نه امکان نداره..اما اگه کمکش نکنم میفهمه بوقمو در میاره.یا مرلین من چی کار میتونم بکنم کمکم کن.این چند روزه کلی حال کردم به اینو و اون دستور دادم.یعنی چی کار میتونم بکنم.هنوز که علامت نداده .یعنی ممکنه فراموش کرده باشه....

اما چیزی سوزنده این افکار پوچ را از او دور کرد نشان سیاه داشت میسوخت لرد سیاه علامت داده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1386/6/25 11:50:04
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1386/6/25 11:51:39
تصویر تغییر اندازه داده شدهصعود لرد سیاه برای سلطه بر جهانتصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 24 شهریور 1386 04:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

- من ارتش قدرتمند تعیین میکنم ... من تو دهن وزیر میزنم ... ( بخشی از صحبت های فرا گوهر بار و اینای پرسی ویزلی در ارتش وزارت )

خوب باید بگم که ارتش وزارت تا حالا فعالیت چندانی نداشته ، ولی خب ... حالا با کمک من و شما و ناظر گل و جیگر و غیره اینجا دانگ ( ) فعالیت مناسبی برای این بخش در نظر گرفته میشه


بزودی سوژه جدیدی ارائه میشه که اعضا اعم از معاون و فرمانده و سرباز ارتش موظفن اون سوژه رو ادامه بدن . بعد از بسته شدن اون سوژه ترتیب مقابله با گروه هایی داده میشه که وزارت سحر و جادو باهاشون مخالف هست ، گروه هایی مثل محفل ققنوس و مرگخواران و اوباش و ... در کل اینکه باید یه ارتش قوی درست کنیم با کمک هم دیگه و قدرت ارتش رو به همه نشون بدیم ، درسته که اعضای ارتش ما شما هستید ولی یادتون باشه که ارتش وزارت از انواع موجودات شناخته شده و ناشناخته برای روز مبادا در اختیار خودش داره !

فراموش نکنید که ارتش وزارت شعار نباید بده و فقط و فقط باید عمل کنه ! پس خودتون رو آماده کنید .

* برای عضویت در ارتش تنها کاری که لازم هست اینه که پیام شخصی ای ارسال کنید و درخواست عضویت کنید ... عضویت در ارتش ساده هست ولی افرادی که فعالیتی ندارن حذف میشن ... چون هدف ما تسلط به همه دنیای جادویی هست .
* برای استفعا از ارتش هم میتونید پیام شخصی ارسال کنید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 23 شهریور 1386 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لیست اعضا ... ثبت نام وزارت به اتمام رسید :

رئیس ارتش وزارت :

پرسی ویزلی

معاونین :

رابستن لسترنج

لاوندر براون

فرمانده هان :

هلگا هافلپاف

سالازار اسلیترین

ریموس لوپین

سربازان :

سسیلیا

دكتر فيلي باستر

ریتا اسکیتر

نيوت اسكمندر

فرد ویزلی

جرج ویزلی

الیور وود

چارلی ویزلی

سوروس اسنیپ

ويولت بودلر

بارتي كراوچ




--------------------------------

از دوست عزیزم پرسی ویزلی میخوام اعلام آمادگی کنه اگر این مسئولیت و صد در صد به عهده میگیره . با تشکر از همتون و اینا و به زودی تدارک یک رزمایش و ببینه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99