« اگر بار گران بودیم رفتیم .../... اگر نا مهربان بودیم رفتیم »
ملت هافلپاف نشسته بودند و های های گریه می کردند و پیوز بالای سرشان به این شکل می خندید :

روی دیوار چندین پرچم بزرگ بود پرچمی دیده میشد که روی آن نوشته بود : « تسلیت به تمام باز ماندگان اما دابز که در راه هافلپاف مفقود الاثر شد - جمعی از سران اداره جمایت از حیوانات اهلی ! » و پرچم دیگری در طرف دیگر بود : « تبریک به لودو و علیرضا به خاطر اینموهبت بزرگ الهی - دانگ و پیوز »

آخرین پرچم که به یک تاج گل همراه بود به این شرح بود : « اما جون دیده به سویت نگرانست هنوز / شادی رفتن تو زیر زبانست هنوز - کارگران ساخت تالار جادویی »
لودو با کتابچه «آموزش نظارت تالار خصوصی» بر سر خودش می کوبید و می گفت : « اما ... اِما. ... کجا رفتی اما جون ؟ ای خدا دیدی زنم رفت !! دیدی بچم بی مادر شد ؟ »
( چه تاثر بر انگیز )دانگ کنار لودو نشسته بود گفت : « غصه نخور ... الان داغی نمی فهمی
... دو روز دیگه می فهمی چه شانسی بهت رو کرده ! »دنیس در سمت دیگر مسجد یک دستمال گرفته بود روی صورتش به مفهوم این که منم مثلا دارم گریه می کنم

تا اینکه صدای قاری شنیده شد که قرآن خوندنش رو تموم کرد و گفت :« از پشت صحنه اطاع دادن جاروی نیمبوس 2001 به شماره 23ح549 یه بچه توش داره گریه می کنه ! »
ناگهان لودو از جا پرید : « اوا بچم ! »
لودو از جلسه خارج شد و پنج دقیقه بعد در حالی که علیرضا ( گورکنش ) تو بغلش بود وارد جلسه شد. ملت هنوز در سوگ اما دابز نشسته بودند. این قاریه هم هی قرآن می خواند بنده خدا خسته هم نمی شد

تا اینکه صداش دوباره شنیده شد :« دوستان می گن گورکن .... ( با شنیدن کلمه گورکن علیرضا از جا پرید ) ... قبر خانم اما دابز رو کنده ... بریم قبرستان ... وسیله ایاب و ذهاب دم در هست ! »
در همون لحظه زنی وارد مسجد شد : اما دابز

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

