برگی از دفتر چه خاطرات ارول «جغد خانواده ویزلی»
یک روز آفتابی و کسل کننده دیگر شروع شده بود و طبق معمول خانم ویزلی با کاسه ای پر از بیسکوییتهای نارگیلی مشغول پذیرایی از ما بود ، هر چند غذای مورد علاقه ما کرم های خاکی موجود در باغچه بودند اما به علت وسواس زیاد خانم ویزلی در رابطه با تمیزی خانه مجبور بودیم به همین بیسکوییت های خشک و بد طمع قانع باشیم.
دیگر اعضای خانواده نیز دور تا دور میز را احاطه کرده بودند و از سوپ ماست لذیذی که خانم ویزلی در تهیه ان استاد بود تغذیه میکردند ، فرد و جرج نیز طبق معمول با شوخی های مسخره ی خود ، خانواده را به خنده می انداختند.
همه چیز گواه بر این بود که امروز هم اتفاق خارق العاده ای نخواهد افتاد و زندگی ما سیر کسالت بار خود را همچنان ادامه خواهد داد.
در این افکار غوطه ور بودیم که به ناگاه اشعه قرمز رنگی از پنجره نیمه باز آشپزخانه به داخل هجوم اورد و به گلدان گل گلی وسط میز صبحانه برخورد کرد ، گلدان به خود لرزید و به چند صد تکه تبدیل شد.
اعضای خانواده از ترس جیغ کشیدند و به زیر میز پناه بردند ما نیز به سرعت پرواز کردیم و خود را از اشپزخانه خارج نمودیم.
با چشمهای بزرگمان درون اشپزخانه را نظاره گر بودیم و با تعجب به اقای ویزلی مینگرستیم که به جای نبرد زیر میز پناه گرفته بود و مشغول نوشتن جملاتی بر روی کاغذ بود، بعد از انکه از عمل نوشتن فارغ شد با صدایی لرزان ما را صدا نمود.
ما بر خود لرزیدیم ، در این هیاهوی جنگ با جغد نحیفی چون ما چه کار میتوانست داشته باشد؟!
با احتیاط سر بزرگ خود را به داخل اشپزخانه فرو کردیم و به او نشان دادیم ، به سرعت از زیر میز خارج شد و به سمت ما امد.
وحشیانه بدن ضعیفمان را در چنگالهایش محبوس ساخت و با عجله دست نوشته ای را که در اشپزخانه تهیه کرده بود به پای ما بست.
و اظهار داشت که ان را به سرعت به البوس دامبلدور برسانیم.
با توجه به حمله ی وحشیانه ای که به مکان ویزلی ها شده بود دیوانگی بود که از خانه خارج شویم.
پس پرواز کنان خود را به روی میزی که وسط راهرو قرار داشت رساندیم تا در انجا اندکی فرصت فکر کردن داشته باشیم.
به محض فرود پاهایمان بر روی میز نفرین نارجی رنگی به میز برخورد کرد و ان را متلاشی نمود و ما نیز چون تعادل خود را از دست داده بودیم سقوط کرده و به درون کاسه ای که زیر میز جا داده شده بود افتادیم.
درون کاسه را مایع طلایی رنگی احاطه کرده بود و بی اختیار مقادیری از ان به حلق و معده ما رسوخ کرد بال بال زنان خود را از ان مایع جدا ساختیم و بر زمین کنار ان فرود امدیم.
بر روی کاسه برچسبی زده شده بود که مضمون ان چنین بود:
معجون خواب زا ، کاری از فرد و جرج
وقتی خواندن این جمله را به پایان رساندیم احساس بدی در دلمان پیچیدن گرفت و چشمهایم از خواب سنگین شد و پیش از ان که به خود بیاییم بر روی زمین فرود امدیم و به خواب عمیقی فرو رفتیم.
......
کم کم که اثرات معجون از بین رفت چشمهایمان باز کردیم و اولین چیزی که جلوی دیدگانمان را گرفت کفشهای زهوار در رفته اقای ویزلی بود و پس ان صدای اه و ناله ای بود که از خانه بلند میشد.
خودمان را راست کردیم و به بالا نظر افکندیم و با قیافه خشمگین اقای ویزلی مواجه شدیم و ما نیز که هیچ دفاعی از خود نداشتم با حالت دو نقطه دی به او خیره گشتیم ، در همین حال بود که متوجه حضور چند سیاه پوش در خانه شدیم که به طرز فجیعی زخمی بودند و به هم دیگر به واسطه زنجیری وصل شده بودند.
اقای ویزلی با خشم ما را از روی زمین بلند کرد و نامه را از پاهایمان جدا نمود و ما را به عنوان تنبیه درون قفس انداخت.
همانا که اگر زبان داشتم به او میگفتم که پسرانت مستحق تنبیه اند نه من!!!
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



