جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار خصوصی راونکلاو سرشار از فریاد گوش خراش سکوت بود. ( به بلندی فریاد همون عضو سیاسی پشمالو ) هیچکس در تالار لاجوردی با هوش ترین بچه های هاگوارتز نبود به جزء دو شخص که هیچ شبا هتی به دانش آموزان نداشتند چه برسد به دانش آموزان زیرک. در حالی که صدای پاواروتی وار سرژ از بلندگوهای تالار بلند می شد تا دانش آموزان در فضایی رمانتیک غرق شوند. آگریپا با آن چشم های عینکی اش که از خستگی سرخ شده بود به چشم های دکمه مانند قفی نگاه می کرد و با یک دستش گلوی او را می فشرد. قفی نیز در حالی که یکی از بال هایش را در دماغ آگریپی کرده بود و به صورت کورنلیوس نگاه می کرد که از خشم دندان هایش معلوم بود.
قفی فریاد زد:
- بوقی با ویلای من چی کار داشتی هان؟ نکنه رفته باشی توش؟ بی ناموس. بی ناموس. بی نا...
کورنلیوس که داشت از درد به خودش می پیچید با صدای گرفته که نمایانگر عمق نفوذ بال قفی در دستگاه تنفسی اش بود فریاد زد:
- باب جمع کن . مگه تو ویلا داری. مرغ ها که ویلا ندارن تازه اگه داشته باشی من از کجا بدونم.
قفی که قیافه اش همانند مایکل کورلئونه شده بود با صدای دوبلور همون مایک در پدرخوانده 2 گفت:
- عوضی خودت به بیراهه نزن. منظورم منزلم سرافه. چون هم هنرمند و هم خیلی دولوکسه و هم ناظره بهش می گم ویلا.
آگریپی با خیالی راحت گفت:
- آهان. گرفتم بیبی. خب حالا چی می گی. مگه سراف اتوبان که قابل ورود باشه ( ). نترس ما با ناظر ماظر کاری نداریم. الانم اون پرهات و بکش کنار که باید برم به کار و زندگیم برسم والا به عنوان عامل گسترش آنفولنزای مرغی به وزارتخونه معرفیت می کنم.
قفی که از این حرف به شدت آزرده شده بود با حرکتی انتحاری بالش و به همرا ه آن نوکش را تا عمق و درون آگریپا فرو کرد و صدای آگریپی به شدت بلند شد.
در همین حین گابر در حالی که در آینه ای جیبی صورتش را نگاه می کرد و با رژ لبی با لب هایش ور می رفت وارد تالار شد و با دیدن صحنه ی تعرض قفی به آگریپی جیغی زد ( باز به بلندی فریاد سرژ ) و گفت:
- قفی جون این کار ارزشی رو نکن. این کار تا قبل از ماجرای دامبلدور مد بود. تازه اگه سراف بفهمه ناراحت می شه.
قفی با این هشدار گابر کورنلیوس را رها کرد در همین حین کورنلیوس با اقدامی شجاعانه و احیای حیثیت طلبانه قفی را گرفت و به مجسمه روونا راونکلاو آویزون کرد و گفت:
- حالا دارم برات مرغ . کاری می کنم که دیگه اون منقارت رو در هر جایی فرو نکنی.
و در حالی که چوبدستیش را به جایی به شدت حساس نشانه رفته بود به فریاد ها و جیغ های قفی گوش نداد و نعره زد.
- سکتو سمپرا.
در حالی که همگان منتظر اتفاق قریب الوقوع وحشتناکی را می کشیدند که تنها چند پر از آن ناحیه ی به شدت حساس قفی فرو ریخت. در حالی که گابر و آگریپی با این حالات او را نگاه می کردند. قفی با شادمانی گفت:
- آگریپی دستت درد نکنه. راستش رو بخوای تیغم رو گم کرده بودم.
کورنلیوس با تعجب گفت:
- نمی دونستم مشکل جنسی داری؟
گابر در تایید حرف او گفت:
- آره . بگو چرا سراف از ناراحتی گریه می کرد.
قفی که از خجالت سرخ شده بود با حجب و حیا ای بی سابقه جواب داد:
- گریه سراف به خاطر اون نبود. آخه ما ققنوس ها با نو کمون ... .
در حالی که همه چیز برای آگریپا روشن شده بود و در حالی که گابر با خنده ای موذیانه آندو را می پایید، کورنلیوس به سوس قفی حمله ور شد فریاد زد:
- می کشمت مرغ ...
--------------------------------------
استاد با پوزش بسیار از بی ناموسی زیاد. جون مادرت نمره کامل و به ما بده بلکه یک امتیازی نسیب گروه دو دانش آموزه ما شد.
قربونتون برم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به نظر شما چیزی عجیب تر از کتاب وجود داره؟

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 23 دی 1386 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه ی دوم
روزی از روزهای سرد بود. در واقع تعطیلات کریسمس بود.
لرد و مرگخواران با وفایش دور هم جمع شده بودند .
لرد: حوصله م سر رفت یه کاری بکنیم دیگه ، زود باشین پیشنهاد بدین یه تفریحی بکنیم. از همون تفریحای سالم.
بعد از چند پیشنهاد که بعضی از اونا واقعا بی شرمانه بود ، آمیکوس کرو پیشنهادش رو مطرح کرد، که باعث
شد توجه لرد به این پیشنهاد جلب بشه. این پیشنهاد رو از دهان آمیکوس در چند ثانیه ی پیش گوش کنید:
_ چطوره بریم هاگواتز یه سری ورد نابخشودنی روی رفقای هری پاتر اجرا کنیم . الان هاگوارتز چون تو تعطیلاتیم خیلی خلوته ، اون دامبلدوره ... ( به دلیل برخی مسائل از نوشتن این جمله معذوریم) هم به گفته ی
سرویس های اطلاعاتی لرد از هاگوارتز برای کاری به لندن رفته ، پاتی و دوستاشم که طبق معمول مدرسه پاتوقشونه . پس ما به سهولت و سادگی می تونیم وارد مدرسه بشیم و یه تفریح سالم و درست و حسابی داشته باشیم.
لرد: ملت غیور به سمت قلعه ی هاگوارتز حرکت کنین.
پس از یک آپارات در هاگزمید. پیاده به طرف مدرسه حرکت کردندو بعد دقایقی پیاده روی به محوطه ی مدرسه رسیدند. لرد با یک تکنیک عجیب همه رو باهم وارد مدرسه کرد.
بعد از ورود توجه لرد و مرگخوارا از جمله آمیکوس به رون ویزلی و هرمیون گرنجر و چند نفردیگر جلب شد. بلا فاصله آمیکوس این ورد را به طرف آنها فرستاد ، یعنی دوبار آن را تکرار کرد.
_ ایمپریوس کارس
آندو گوش به فرمان به حالت آماده باش ایستادند. بقیه مرگخواران هم مشغول اجرای ورد روی بقیه ی دانش آموزان شدند.
رون و هرمیون مشغول رقص تانگو شدند و بقیه ی دانش آموزان هم مشغول برخی کار های بی شرمانه.
اساتید هم وارد صحنه می شن و لرد بلافاصله :
_سکتو سمپرا
استاد ها از جمله مک گونگال یکی یکی روی زمین افتادند ، در حالی که صورت هایی شبیه همبرگر پیدا کرده بودند .
رون و هرمیون هم حالا کاملا به هم قفل شده بودند.
آمیکوس به لرد و مرگخوار هایی که داشتن حال می کردند گفت: فکر میکنم زیاد طول کشیده با اجازه ی لرد دیگه بزنیم پدر همه ی خون لجنی یا رو در بیاریم .
لرد: فکر خوبیه ، شروع می کنیم.
بارتی هم تایید کرد.
اول کروشیو روی همه اجرا شد، بعد از کمی عذاب کشیدن و داد و فریاد دانش آموزان نوبت به سکتو سمپرا رسید، دانش آموزان اصیل زاده با دستور لرد کبیر به گوشه ای رانده شدند و توجه همه به خون لجنی ها جلب شد.
خلاصه بعد تیکه پاره کرد دانش آموزا نوبت به آواداکداورا رسید.
آمیکوس با این ورد رون و هرمیون را هدف قرار داد: آواداکداورا
از نظر لرد تفریح سالم کافی بود و لرد با این حالت گفت: برو بچ مرگخوار بزنیم به چاک .
لرد همان جا به آمیکوس ترفیع داد و آنها عازم مرکز فرماندهی شدند.
( با تشکر از استاد گرانقدر).ببخشید اگه ریتم یه کم سریعه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1386/10/23 18:49:06
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: چهارشنبه 12 دی 1386 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از خروج پرسی ویزلی از کلاس ، دانش آموزان گروه گروه به دنبال او خارج شدند.
جیمز هم قلم پر و مرکبش را در کوله پشتی پوست اژدهایش چپاند و به سرعت از کلاس بیرون رفت.


26 امتیاز! نسبتا خوب بود ، مهم نبود که با سیموس مساوی شده بود، مهم نبود که لوپین از او جلو بود ، تنها نکته ی مهم اینجا بود که گریفندور در صدر جدول بود ! و مهمتر اینکه جیمز به عنوان یک گریفندوری به این امر کمک کرده بود، هرچند کوچک، ولی کمک کرده بود!

جیمز لحظه ای ایستاد.
از پنجره به بیرون خیره شد، دانه های برف بر سر و روی دانش آموزانی که در محوطه قدم می زدند فرود می آمد... چشمانش را تنگ تر کرد ، می توانست برادرش آلبوس سوروس را ببیند که در حال پرتاب کردن گلوله های درشت برف به هوگو ویزلی بود.

لبخندی بر لبانش نقش بست و به راهش ادامه داد ،وقتی از کنار مشعل های آویخته به دیوار رد می شد شعله ی آبی آنها لحظه ای کم فروغ می شد و با عبور او دوباره گر می گرفت.
چیزی نگذشته بود که خود را مقابل تابلوی بانوی چاق دید:

- بابام!
- سربه سر من نذار بچه!
- باشه..باشه! هری پاتر!

بانوی چاق غرغر کنان کنار رفت و جیمز وارد شد ، لبخندی به سیموس و الیواندر که چشمکی زده بود زد و بر روی صندلیش در کنار شومینه نشست و به آتش خیره شد . پاسی از شب گذشته بود که شروع به نوشتن کرد، نوشت و نوشت و نوشت...

- جیمز ؟ تو نمی خوای بخوابی؟
- نه سیموس ...شب بخیر رفیق.
- شب بخیر.

سیموس خمیازه کشان به سمت خوابگاه پسران رفت.

صورتش از حرارت آتش سرخ شومینه می سوخت ، اما همچنان می نوشت...
نوشت و نوشت و نوشت...

________________

- ارباب جیمز باید بلند شه! ارباب الان کلاس دفاع داره! ارباب!
- ها؟!

جیمز با آشفتگی از خواب پرید ، کریچر در مقابلش زانو زده بود ، هنوز روی صندلی ، کنار شومینه بود و تکلیف کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه هم که دیشب تمامش کرده بود روی میز قرار داشت.
نگاهی به ساعت انداخت، دیر شده بود! از کریچر تشکر کرد و ز او خواست که برگردد ، کریچر ناپدید شد و جیمز به سرعت وسایلش را جمع کرد و از سالن عمومی بیرون آمد، به سمت راهروی اصلی دوید .

به انتهای راهرو رسید، در کلاس بسته بود، پروفسور ویزلی داخل کلاس بود، جیمز دیر رسیده بود، آهی کشید و مقاله اش را بیرون آورد و یکبار دیگر آن را خواند:

تکلیف کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه:
یکی از اعضای مدرسه رو انتخاب کنید و با استفاده از این ورد های نابخشودنی هر کاری خواستید باهاش بکنید .( ترجیحا روی کاغذ! )


با خشانتی خشونت آمیز از پله های دفترمدیر رفت بالا.
- دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامبل!
- غیییییییییییییژژژژژژژژژ.

در دفترشو با لگد شیکست و رفت تو:
- غیییییییژژژ نکش!
دامبل از همه جا بی خبر از ترس پرید تو قدح اندیشه اش.

مهاجم دستشو کرد تو قدح و حدود دو دقیقه با دقت محتویات درون آن را زیرو رو کرد ، بلاخره یه چیز سفید بلند رو گرفت و کشیدش بیرون:

- آی ! غیژژژژژژژ! ریشم ! بوقی گندزاده!
- چی؟... چی گفتی؟
- ب..بخشید فک کردم گریندله .
- م..مگه گریندل والد گندزاده بود؟
- امممممممم...
- مهم نیس... کجا بودیم؟
- غیژژژژژژژژژژ!
- آهان یادم اومد! غییییییییژژژژ نکش!
- جیمز ! به ریش خودم و مرلین من یویو تو برنداشتم.
- پس از کجا فهمیدی یویوم گم شده؟
- غییییییژژژژژژژژ!
- غیییییژ نکش! کروشیو ! ایمپریوس کارس ! سکتو سمپرا ! آواداکداورا!
- غیژژژژژژژژژژژژژژژ! میگم! میگم ! زیر کلاه گروهبندیه!
- کلاه کجاس؟
- غیژژژژژژژ!
- کروشیو ! ایمپریوس کارس ! سکتو سمپرا ! آواداکداورا!
- فقط یه گریفندوری واقعی می تونه یویو رو از تو کلاه بکشه بیرون ! به همین سادگیا نیس.

جیمز کلاه گروهبندی را از میان ریش انبوه دامبل بیرون کشید و آن را وارونه کرد... یویو ی صورتی روی زمین افتاد...
دامبل:
جیمز: کروشیو ! ایمپریوس کارس ! سکتو سمپرا ! آواداکداورا!!
دامبل: خب دیگه، تموم شد می تونی بری جیمز هری پاتر.
جیمز که در آستانه ی در بود به آرامی برگشت:
- تو چرا هیچیت نمیشه؟؟؟!
-
-
- نه ! نه ! جیم تو دنیای جادویی مشت و لگد قبول نیس! نه!غییییییژژژژژژ!
...
پایان.



جیمز خندید... عالی بود! بهترین نمره را در کلاس می گرفت! کلاس...
ناگهان خنده بر لبانش خشک شد، به یاد کلاسش افتاد ، در زد ...
به آرامی و با ترس و لرز وارد شد. در کلاس جیرجیرکنان باز شد، پروفسور ویزلی پشت میزش نشسته و در حال مطالعه ی مقاله ها بود ، متوجه ی ورود جیمز شده بود اما به دلیل تاخیر او چیزی نگفت.
بچه ها خیره به جیمز و موهای نامرتبش ، با یکدیگر زمزمه می کردند.
جیمز آهی کشید ...

- پروفسور؟
- دیر کردی جیمز؟!
- خواب موندم.
- متاسفم ، 10 امتیاز از گریفندور کم میشه . بشین ... نه! اول تکلیف جلسه پیش رو بیار.


جیمز لبخند کمرنگی زد و به طرف میز پرسی رفت و مقاله را به او داد.
پرسی ویزلی کاغذ پوستی را گرفت و آن را باز کرد، با خواندن هر جمله یکی یکی ابروهایش را بالا برد و ناگهان هر دو ابرویش را با هم به صورت اخم پایین آورد:

- افتضاحه!!
- چ...چی؟
- این افتضاحه پاتر!
- اما...
- همش دیالوگ! همش دیالوگه! مضحکه! تنها چیزی که می تونم بگم مضحکه!
- ولی.. پ..پروفسور!
- به سینسترا نگاه کن ! اون کارش عالیه! اما تو... این بوق به هیچ دردی نمی خوره...

جیمز ناباورانه به سینسترا که در گوشه ی کلاس حرکات گولاخانه: انجام می داد خیره شد و بعد به طرف پرسی برگشت .
پرسی سرش را تکان داد و کاغذ پوستی را جلوی چشمانش پاره کرد..:proctor:. و بعد پوزخندی به جیمز زد:

- پیشنهاد می کنم از مقاله های سینسترا بخونی جیمز ... به خاطر خودت می گم عزیزم...می گم که رول نویسیت خوب باشه... می گم که افتضاحی!!

جیمز به پرسی خیره شد و بعد به کاغذ پاره ها چشم دوخت... نفسش به شمارش افتاد ، خون جلو چشماشو گرفت ، .. سینسترا هنوز داشت حرکات گولاخانه انجام می داد ، جیمز چوبدستیش را بیرون کشید و آن را به سمت پرسی گرفت:

- کروشیو ! ایمپریوس کارس ! سکتو سمپرا ! آواداکداورا!


ببخشید طولانی شد استاد ... حق با شما بود فضاسازی لازم داشت.
قربان امیدوارم ناراحت نشده باشید ، پست طنز هستش دیگه...
شاگرد کوچیکه ی شما. جیمز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در 1386/10/12 23:04:44
ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در 1386/10/13 16:45:17
ویرایش شده توسط جیمز هری پاتر در 1386/10/13 16:56:17
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1386 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تكليف


آسمان آن شب گوياي رخ داد اتفاقي بود كه تا بحال در تاريخ اين جهان به نمايش گذاشته نشده بود , ولي آن شب براي اولين بار در زير هلال نقره اي رنگ ماه اين اتفاق مي افتاد و تمام دنيا از اين حادثه عبرت مي گرفتند ...

... درون خانه غير از بارتي و پرسي كسي نبود و آن دو در حاليكه شام مي خوردند با يكديگر در مورد برنامه هايي كه در آينده داشتند صحبت مي كردند .
زنگ در به صدا در آمد و پرسي به قصد باز كردن در تصميمي گرفت كه از جايش بلند شود ولي بارتي با كمي اضطراب پيش دستي كرد و در حاليكه از جايش بلند مي شد به او گفت «عزيزم راحت باش , من در رو باز مي كنم»

به سمت در چوبي از جنس بلوط رفت و به آرامي آن را گشود , شخصي با صداي آرام و دخترانه اش گفت :
- ببخشيد , خوابگاه مختلط كاركنان وزارت ؟
- بله . بفرماييد ؟ شما ؟
- من پروفسور كوئيرل هستم از كاركنان وزارت . مكاني براي گذراندن امشب ندارم , مي خواستم بدونم كه مي تونم ...
- بله بفرماييد داخل . جا زياده .

در حاليكه از جلوي در كنار مي رفت با دستانش به پروفسور كوئيرل اشاره كرد تا داخل شود . كوئيرل با يك چمدون نسبتا كوچك در دست راستش و لباس بنفش رنگي وارد شد و يكراست به سمت شومينه رفت تا خود را گرم كند و چمدانش را كنار آن قرار دهد ...

... پس از گذشت دقايقي كه مملؤ از گشنگي بود به سمت ميز غذا خوري رفت و كنار بارتي و تقريبا روبروي پرسي نشست .
با خوردن هر لقمه از غذا نگاهي بين آن سه رد و بدل مي شد تا اينكه بالاخره پرسي خسته شد و لب به سخن گشود :
- اهم اهم ... ببخشيد مي شه خودتونو معرفي كنين ؟
- من كوئيرل هستم . پروفسور كوئيرل . يكي از كاركنان بي خانمان وزارت كه تازگي استخدام شدم . مكاني رو براي گذروندن امشب نداشتم , با جناب فلچر صحبت كردم و ايشون اينجا رو به بنده مغعرفي كردن . البته ايشون اضافه كردند كه خودشون هم به جمع ما مي پيوندند .
پرسي :تصویر تغییر اندازه داده شده

هر سه مشغول غذا خوردن شدند و پس از گذشت نيم ساعت بارتي و پرسي با هم از ميز غذا بلند شدند و به سمت مبلمان راحتي اي كه در سالن پذيرايي بود رفتند تا كمي در مورد آن شب به گفتگو بپردازند ...
- ... نمي خواي به بقيه بگي بيان ؟
- چرا ! ولي به نظرت كيا رو بگيم ؟ استن ... ماندي هم كه خودش مياد . ديگه كي ؟
- فكر كنم همينا كافي باشن , نه ... صبر كن . گابريل هم بگيم بياد . نظرت چيه ؟تصویر تغییر اندازه داده شده
- عاليه . خب بهشون زنگ بزن . من مي رم ببينم كوئيرل در چه حاليه .
- باشه .

پرسي به سمت تلفن جادويي رفت و بارتي در حاليكه به او نگاه مي كرد از جايش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت . كوئيرل تازه غذايش را تمام كرده بود و ظرف خودش را همچون بقيه برداشت و درون ظرفشويي قرار داد تا همراه ديگر ظرفها بشورد , ولي بارتي براي خودشيريني به او گفت كه «نمي خواد زحمت بكشين . من مي شورمشون»
- نه زحمتي نيست . من ظرفاي شما رو هم مي شورم .

... پس از شستن ظرفها به پذيرايي رفت و از آنها پرسيد كه امشب را كجا بايد به صبح برساند كه پرسي در جوابش گفت :
- براي اينكه جاي ما كمه امشب هر سه نفر با هم مي خوابن . طبق صحبتهاي تلفني اي كه كردم , گابريل دلاكور و استن شانپايك و ماندانگاس فلچر هم امشب مهمون ما هستن ... ما دو اتاق داريم و امشب من , بارتي و شما توي يه اتاق مي خوابيم و استن و ماندي و پنسي هم توي يه اتاق ديگه .
- بد نيست . ولي ...
- ديگه ولي نيارينتصویر تغییر اندازه داده شده

... دقايق به سرعت مي گذشت كه زنگ در به صدا در آمد و پرسي آن را باز كرده و همراه گابريل , ماندي و استن به سالن پذيرايي آمد و همه را با كوئيرل آشنا كرد .
كاركنان وزارت خيلي سريع با كوئيرل صميمي شدند و در مورد وزارت با او گرم صحبت شدند كه ناگهان در خوابگاه به سرعت باز شد و حدود هفت - هشت نفر وارد شدند .
با ورود آنها كاركنان وزارت هم كه شش نفر بودند از جاشون پريدن و به سمت در ورودي رفتند ... آنها خود را در برابر هشت مرگخوار مي ديدند كه چوبدستي ها را كشيده و به كوئيرل نگاه مي كنند .
به سرعت در سالن پخش شدند و كمين گرفتند , مرگخواران هم كه به دنبال چيزي به آنجا آمده بودند كمين گرفتند و جنگ سختي در گرفت .
ابتدا پرسي با فرستادن ورد «استيوپفاي» يكي از مرگخواران را بيهوش كرد و به پرتاب كردن يك ملاقه از آشپزخانه يك نفر ديگر را نيز بيهوش كرد .
ماندانگاس و استن هم كه وردهاي كروشيو و ايمپريوس کارس را به قصد شكنجه و به فرمان گرفتن سه مرگخوار ديگر مي فرستادند .
بارتي هم در حال جنگ با يك مرگخورا ديگر بود و پرسي قبل از اينكه مرگخورا مورد نظر ورد «سكتو سمپرا» را بر زبان بياورد آن ار از پشت زد و او نيز بيهوش شد .
دو نفري به سمت يك مرگخوار ديگر كه در صحنه بود شتافتند ...

گابريل و كوئيرل هم به طبقه ي بالا رفته بودند تا بتوانند از معركه فرار كنند ولي غافل از اينكه يكي از مرگخواران به دنبال آنها به طبقه ي بالا آمده در يكي از اتاق ها پنهان شدند .

چهار مرگخورا مقلوب ماندي , پرسي , استن و بارتي شدند كه ناگهان فريادي به گوش رسيد :
- آوداكاداورا !

چهار نفري به سمت راه پله دويدند , ماندي در حاليكه مرگخورا قصد جسم يابي كرده بود «آوداكاداورا» را بر زبان آورد و او را كشت .

اجساد مرگخواران را جمع آوري كردند و گابريل نيز جسد بي جان كوئيرل را پايين آورد و در حاليكه اشك از چشمانش جاري بود زمزمه كرد :
- اون مرگخوار كشتش . فكر كنم ... اوهو ... اوهو ... به خاطر اون ... اوهو ... اوهو ... اومده بودنتصویر تغییر اندازه داده شده

جسد بي جان كوئيرل هم به اجساد آن هشت مرگخوارا پيوسد و براي وزارت سحر و جادو نامه اي در مورد اتفاقات آن شب فرستاده شد .

كاركنان وزارت نيز آن شب را بدون كوئيرل به سر بردندتصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/10/11 12:26:42
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1386 11:00
نمایش جزئیات
آفلاین
این هم تکلیف ما استاد:
(ببخشید کوتاه شد)


از پرفسور ویزلی اجازه گرفته بودم تا یکی از کلاس هی خالی را به من بدهد تا در آن جا تکلیفم را انجام دهم و در حالی که آلبوس سوروس پاتر را که با طناب بسته بودم می کشیدم وارد کلاس شدم . کلاس تقریبا کوچکی بود ولی برای کار من مناسب بود. سپس چوبم را به طرف در گرفتم و گفتم : کولوپورتوس.
و در قفل شد. بعد از آن چوبم را به طرف آلبوس گرفتم و گفتم : ایمپریوس کارس.
سپس رفتم و طناب هایش را باز کردم و او ایستاد. حس خاصی داشتم که می توانم به او دستور بدهم. پس به او دستور دادم که قد قد کند.
او آنقدر قشنگ قد قد می کرد که اگر چشمانم را می بستم فکر می کردم یک مرغ جلویم است. سپس آرزویی را که داشتم برآورده کردم. خب من الیواندرم دیگه و توی هیچ مجلسی نمی تونم برقصم چون معذبم و این جا هم ما تنها بودیم و هیچ کس نبود.
من و آلبوس ::banana:
من : آخ ...! بی شعور...! چرا پامو لگد کردی؟ منو عصبانی کردی. کروشیو.
آلبوس شروع به درد کشیدن روی زمین کرد و به خودش می پیچید. در همان حالت گفت : مامان...! بابا...! من بابا هریمو می خوام...! بابا کمک ...!
خوب چون دیدم خیلی رنج می کشه بخشیدمش و دوباره گفتم : ایمپریوس کارس.
و دوباره من و آلبوس ::banana:
من : آخ ...! دوباره؟
و به او دستور دادم که فکر کند جن خانگی ای است که از فرمان اربابش سرپیچی کرده. آخ چقدر حال می داد وقتی کلشو به دیوار می کوبید. بعد حدود نیم ساعت بخشیدمش و دو باره :
:banana:
ولی این بار دیگه قابل بخشش نبود چون این پاش به اون پاش پیچید و منو انداخت زمین. بلند شدم و گفت : سکتو سمپرا.
دستش از مچ تا بازو جر خورد و گفت : اه خسته شدم چقدر برم از سر چشمه آب بیارم؟ چقدر یخ حوض بشکونم؟ ببین از این جا تا این جای دستم جر خورده! من با یه دبه دوغ یه هفته سر کردم ! ...
من :
من زدم تو سرم و گفتم : خاک بچوک دیدی چی شد؟ حالا چه کار کنم؟ همینطور از اون خون می رفت که من فکری به سرم زد. چوبم را به طرف در گرفتم و گفتم : آلاهومورا.
در باز شد. به طرف درمانگاه دویدم و به مادام پامفری گفتم : آلبوس سوروس پاتر! اون می خواست منو جادو کنه ولی جادو به طرف خودش برگشت و زخمی شده ! کمک...!
ولی حیف شد. اگه پسر هری پاتر نبود می کشتمشو از درد خلاصش می کردم. بعد از این حادثه رفتم تا گزارش این کار را بنویسم. فکر کنم تکلیف خیلی خوبی شده باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1386 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
نقد و امتیاز دهی تکالیف جلسه اول

گریفیندور :

آقای الیواندر :

1- از چهره پستت خوشم اومد ، تقریبا شبیه قالب پست تدریس من هست ، در واقع برای من مهم ترین چیز چهره پست هست .

2- استفاده از شکلک اهمیت خیلی خیلی زیادی در یک رول داره ، شکلک باید صرفا برای نمایش حالات به کار بره ، عده ای فکر میکنند که شکلک رو باید به کار ببرن تا پستشون خسته کننده و خشک نشه و با استفاده نامناسب از شکلک چهره پست رو بهم میریزند . شما به موقع از شکلک استفاده کردی ، ولی به تعداد نامناسب ... یک شکلک برای نمایش حالت کافی هست و هر چی بیشتر به کار بره ، ارزش پست رو پایین تر میاره .

3- فیلمت خوب بود و جالب ، فضا سازی در حد متوسط بود ، فضا سازی و نشون دادن حالات یه رول بی محتوا رو به یه رول ارزشمند تبدیل میکنه . از این بخش خوشم اومد : بله اشکال آن طلسم این بود. در برابر عشقی که به وجود می آورد جان را می گرفت.

4- تکلیف دوم مناسب نبود ، میتونستی خیلی بهتر و بیشتر روش کار کنی !

24 امتیاز برای پست و سه امتیاز برای اینکه پست اول بود 27 امتیاز !



باب آگدن :

1- پست خوبی بود ، پاراگرافش چشم در بیار بود و به هیچ وجه مناسب نبود . از ..... زیاد استفاده کردی و چهره پستت رو خراب کرد ، در ضمن سه نقطه کافی هست بصورت ... .

2- فیلمت رو خوب پرورش ندادی ، میتونستی بیشتر روش کار کنی و احساسی تر بشه و خواننده رو تحت تاثیر بیشتری قرار بده !

25 امتیاز !



سیموس فینیگان :

1- فیلمت در یک نگاه گذرا ، یه چیزه مسخرست ! ولی مضمون خیلی خیلی جالبی برای من داشت و لذت بردم ! من پست های بیناموسی زیادی زدم و خوندم ولی هیچ وقت انقدر لذت نبرده بودم ! میخوام به یه سری از موارد این فیلمت بپردازم :
اول : تو همکلاسی منی یعنی چی ؟ چطور ممکنه یکی دو روز مدرسه بره و ندونه کی توی کلاسش هست و بخواد اینطوری یه سوالی بپرسه که مثلا حرف زده باشه ؟
دوم : دمش گرم ، عجب دختری بوده ها ... الان ملت خودشونو جریوس ماکزیمم به طرز فجیعی میدن که یه دختر باهاشون صحبت کنه ، این هیچی نشده پیشنهاد کلاس خصوصیم داد ، ایول
سوم : آخه پسر خوب ، کدوم جادوگره احمقی ، وقتی از یه دختری خوشش میاد و اون دختر خودش پیشنهاد میده بره خونه اون جادوگر و ... بعد اون جادوگر بیاد از ورد عشق استفاده کنه ؟ اگر یه کم به اون دختر فرصت میداد ، خوابگاهه مختلطو میشست میذاشت کنار ... دیگه عشقی لازم نبود کلا

2- آوردن حذب بیناموسی جالب نبود ، ولی موارد بیناموسی جالب بود ... گفتم بخشی از شروع کلاس رو بنویسید برای تکلیف دوم دیگه ؟ آخه عزیزه من اگه من انقدر بیناموسی توی کلاس میاوردم که از طرف احذابه بیناموسیم تحریم می شدم

3- چهره پستت مناسب نبود !

21 امتیاز بابت تکالیف بهت میدم و پنج امتیاز بابت بیناموسی های جالب و ماهرانت 26 امتیاز !



جیمز هری پاتر :

1- تکلیف اول بد نبود ، در واقع خواسته من رو خوب متوجه شدی و اجابت کردی ... البته اون طور که خواننده رو توی حس داستان ببری ننوشتی چرا که فضا سازی مناسبی نداشتی ، همینطور پاراگراف بندیت جالب نبود و به پاراگراف بندی پست های طنز شباهت داشت . کوتاه بود و میتونستی با طولانی کردنش نکات جالبی رو توش استفاده کنی . استفاده از ... چهره پستت رو بد کرده بود

2- تکلیف دومت اصلا چیزی نبود که من میخواستم ، ولی خیلی جالب ادامه دادی و من خوشم اومد ! امتیاز کاملش رو بهت میدم ! طنزت خیلی خوب بود ، بالاخص 123

3- مورد آخری که میخوام بگم در مورد استفاده از علامت تعجب هست ، به پستات دقت کردم و دیدم که از این علامت خیلی زیاد استفاده میکنی ، چه رول و چه غیر رول ... اصلا چهره مناسبی به پست نمیده و پست رو به حالت عجیبی خسته کننده و اغلب مسخره میکنه . البته مثلا یک یا دوبار استفاده اشکالی نداره ولی اینکه توی هر خط صد تا !!!!!! باشه اصلا خوب نیست ، این پیشنهاد بود برای زیبا تر شدن نوشته هات .

25 امتیاز به اضافه 1 امتیاز ارفاق ... 26 امتیاز !



ریموس لوپین :

1- تکالیفت خوب بود ، وقتی که ادغام کردی دیگه نیاز نبود بگی که کدوم مربوط به تکلیف یک و دو هست ، خوب نوشته بودی و خواسته من رو توی هر دوش اجابت کردی

2- تکلیف دومت رو خیلی خوب نوشته بودی و تیکه های جالبی توش به کار برده بودی که فضاش رو احساسی تر میکرد و بیشتر به اون چیزی که من میخواستم نزدیک میشد .

3- پاراگراف بندیت مناسب نبود و خسته کننده بود ، استفاده از شکلک هم میتونست مناسب باشه

27 امتیاز به علاه 1 امتیاز ارفاق 28 امتیاز !



اسلیترین :


آمیکوس کرو :

1- تکلیف اول به هیچ وجه به اون صورتی که میخواستم نبود ، اصلا قرار نبود تکلیفی توی کلاس داده بشه و این کار باعث شد که خیلی مضحک بشه این بخش ... مبحث درس هم ورد های عشق در جادوی سیاه بود ، وگرنه وردهای عشق متفاوتند . از تکلیف اصلی شماره یک امتیازی نمیگیری .

2- فیلمت فضا سازی خاصی نداشت و خیلی سریع ادامه داده بودی ، من یک فیلم موثر و خوب میخواستم و همینطور یه پایان جالب و تاثیر گذار ! در ضمن این چیزها رو روی موش آزمایش نمیکنند !

3- آفرین ! برای تکلیف کمکی رفتی سراغ مورد بیناموسی ! با اینکه اونطور که میخواستم نبود ، ولی خوب بود ، امتیازش رو میدم !

10 امتیاز از تکلیف دوم ، 10 امتیاز از تکلیف سوم ، 3 امتیاز هم ارفاق ! 23 امتیاز !



بارتی کراوچ :

1- پستت فضا سازی خاصی نداشت ، دیالوگ های ساده و بی محتوایی داشت ، اصلا حالات و رفتار شخصیت ها رو به نمایش نمیگذاشت و طوری نبود که خواننده اون چیزی که نوشتی رو توی ذهنش ببینه !
البته پستت به هیچ وجه فیلم نبود ، نه راوی داشت و نه چیزی نوشته بودی که این حس رو به خواننده منتقل کنه که داری یه پست فیلم میخونی !
دیالوگ ها خسته کننده بودن ، مثلا پسر میتونست خیلی بهتر خواستش رو مطرح کنه به دختر و دختر خیلی ملایم تر جوابش رو بده ! پسره میگه من دوستت دارم ، دخترو یهو میگه داری شورشو در میاری ، زمانی شوره یه چیزی در میاد که خیلی طرف گیر بده ، من که شخصا از همچین دخترایی خوشم نمیاد که انقدر زود عصبانی میشن
خیلی ساده مرگ دختر رو توصیف کردی ، میتونستی خیلی تاثیر گذار تر بنویسی ... من هدفم از این تکلیف این بود که شما این تاثیر گذاری رو نشون بدید ، و گرنه مرگ دختر اهمیتی نداره !
در ضمن ببینم مگه دختره نمیگه فکر کردم فقط یه دوسته معمولی هستیم ؟ ... آخه عزیز من دو تا دوست معمولی که با هم نزدیک خارج شهر نمیرن که

2- تکلیف دومت به هیچ وجه مناسب نبود ، من میخواستم از ابتدای کلاس تا به انتهای اون رو بنویسی ، نه اینکه فقط قسمت بعد از فیلم رو . خیلی از بخش هایی که مد نظر من بود حذف شده بود .
من این تکلیف رو همون تکلیف دوم اصلی حساب میکنم ، چون نمیشه هم اصلی حساب کنم و هم فرعی !
از این بخش پستت خوشم اومد : آقاي فلچر مي شه از دوشيزه دلاكور (گابريل) جدا بشين ؟ نمي خواد ايشون رو دلداري بدين . اين كار رو دوشيزه دابز انجام مي دن . خب فكر كنم همه چيز رو متوجه شديد . فقط يادتون نره تكاليفي كه روي تخته نشوتم رو انجام بدين .

3- پاراگراف بندیت مناسب بود ، در واقع به سبک پاراگراف بندی خودم بود و مناسب بود برای این نوشته .

22 امتیاز برای پستت و 3 امتیاز هم برای اینکه اون مواردی که توی پستهای رولت وجود داره رو از اینجا حذف کردی ؛ 25 امتیاز !



هافلپاف :

اما دابز :

1- اول : من برای تکلیف یک فیلم میخواستم ، البته مواردی رو آورده بودی که میشد حس دیدن فیلم رو منتقل کنه ، ولی میخواستم که راوی و تصویر فیلم وجود داشته باشه .
دوم : اگر بخش فیلم تدریس رو خونده باشی ، گفتم که پسر جادوگر و یک دختر ماگل ، البته نیازی نبود که ذکر کنی این رو ، ولی نباید دختر هم چوبدستیش رو بیرون میکشید و اون طلسم رو اجرا میکرد ، چون همونطور که اشاره کردی پسر این حس رو داشت و این حس عاشق بودن رو دختر نداشت !
ولی خوب داستانت از اون سری داستان هایی بود که بهش علاقه داشتم و جالب بود .

2- در مورد کلاس باید بگم که اشتباه کردی ! فیلم اواسط کلاس آغاز میشه و درسته که این تکالیف جابجا بود ، ولی میتونستی خیلی راحت کلاس رو شروع کنی و بخشی که برای فیلم هست رو با خالی گذاشتن دو خط نشون بدی و ادامه !
در مورد دانش آموزان هم باید بگم که من میخواستم کلاس تاریک باشه و فقط صورت اونها دیده بشه همونطور که گفتم ... میتونستی مثل خودم با سقف اون کار رو کنی یا از یه ورد دیگه استفاده کنی و یا هر طوری که مایل بودی این کار رو میکردی
در ضمن استاد قبل از نمایش فیلم توی کلاس بود نه بعد از اون

3- پاراگراف بندی بخش دوم پستت مناسب نبود ، در واقع این پاراگراف بندی برای پست های طنز و عموما فیلم هایی که ساخته میشه به کار میره و برای یه پست جدی مناسب نیست و به قول نقد های ماندانگاس ، چشم در بیاره ! میتونی به همین سبک پاراگراف بندی کنی ولی اگر هر بخشی که تموم میشه یک سطر فاصله بینشون باشه قشنگ تر میشه .

25 امتیاز برای تکالیف ، 3 امتیاز هم برای اینکه از نوشتت خوشم اومد ؛ 28 امتیاز !



رز ویزلی :

1- ترکیب تکالیف مناسب نبود ! من میخواستم فیلم بنویسی ، فیلمی تاثیر گذار و جالب که کاربرد این ورد رو نشون بده . شما این کار رو روی دانش آموزان کلاس کردی و اون وردی که من میخواستم رو امتحان نکردی . در نتیجه از فیلم امتیازی نمیگیری .

2- تکلیف کلاست ، خیلی شبیه به تدریسی بود که من ارائه کردم و تغییرات مهمی توشون نداده بودی و من یه سری موارد جالب میخواستم که این تکلیف رو دادم

3- پاراگراف بندیت مناسب نبود ، مثلا سه خط مینویسی و بعد میخوای بری از سر خط شروع به نوشتن کنی ، یه فاصله یک خطی بین این دو خط میذاری و ادامه میدی ، این باعث میشه که راحت تر پستت خونده بشه و چهره مناسب تری داشته باشه ، چهره پست از نظر من مهمترین چیزه !

12 امتیاز از تکلیف میگیری و 5 امتیاز هم برای این میدم بهت که اولین کلاسی بود که شرکت کردی توش ؛ 18 امتیاز !



رز زلر :

1- هوووم ، قشنگ نوشته بودی ، هر چند به نظر برخی موارد و توصیفاتش اضافی بود ... ولی خوب نمیتونم نگم که نوشته زیبایی بود تکلیف اولت

2- تکلیف دومت هم خوب بود ، پاراگراف بندیش بد نبود ... استفاده از شکلک برای این پستت مناسب بود و بهتر بود که استفاده میکردی ، در کل خوب بود و میتونستی بیشتر پرورشش بدی .

27 امتیاز به علاوه 1 امتیاز ارفاق ... 28 امتیاز !



آلبوس سوروس پاتر :

هوووم ، از نوشتت لذت بردم ، با اینکه یکسری موارد رو دقت نکرده بودی ولی نوشته خیلی خوشگلی ارائه کردی و بینهایت لذت بردم ! 30 امتیاز !


راونکلاو

کورنلیوس آگریپا :

گفته بودم که میتونید از یک تکلیف کمکی یا اصلی استفاده کنید و نباید اصلی و کمکی رو بنویسید . ولی خب ، کامل نوشته بودی و با اینکه فضاسازی مناسب رو رعایت نکرده بودی در تکلیف اصلیت بقیه موارد نظرم رو جلب کرد ، تیکه های جالبی داشت برام .

متن تدریس رو جالب نقد کرده بودی ، البته من دوست دارم از پست هام اشکال گرفته بشه فقط تا بتونم اونها رو رفع کنم ، ولی خیلی خوب موارد مثبت و منفی رو ذکر کردی و بهشون پرداختی .

برای پستت زحمت کشیده بودی و وقت گذاشته بودی

30 امتیاز !



گابریل دلاکور :

خوب نوشته بودی و وقت و زحمت زیادی برای پستت صرف کرده بودی ... هوووم به نظرم توی گریفیندور اگه بودی بهتر بود و کمک بیشتری میکردی به ما ...
هوووم بیناموسیت خوب بود ولی خیلی زیاد بود و توش اغراق شده بود ، دقیقا همون شکلی که من خوشم میاد ازش
طنز خوبی داشتی و پاراگراف بندی و بقیه مواردش هم خوب بود ، یه پست خوب و دلخواه بود ... 30 امتیاز !

کلاس خوبی بود ، مواردی که عنوان کردم ، یه نقد مختصر بود که یه سری موارد کلی رو در نظر گرفتم توشون که با رعایت اونها میتونید امتیاز بهتری توی کلاس ها بگیرید و رول های مناسب تری ارائه بدید .

چیزی که به اعضای گریفیندور گفتم رو اینجا میگم ؛ وقتی میخواید توی کلاسی شرکت کنید ، از تمام توان نویسندگی و چیزهایی که یاد گرفتید در این باره استفاده کنید و بیشترین زمان ممکنه رو صرف نوشتن کنید .

مواردی که عنوان کردم تحت عنوان X امتیاز بابت این ... صرفا یه ارفاقی بود که در نظر گرفتم برای شرکت کننده ها ؛ و اینکه سعی میکنم تا اونجایی که ممکن هست بیشترین امتیازی که میشه به پست داد رو بهتون بدم .



شرکت کننده ها : 13 نفر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/10/10 14:57:19
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/10/10 19:47:34
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1386 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تدریس جلسه دوم دفاع در برابر جادوی سیاه


پرسی ویزلی با چهره ای بس خشن و اینا وارد کلاس میشه و در حالی که با چشمان سرخ شده از عصبانیت دانش آموزان رو از نظر میگذرونه ، و با صدایی که لرزش بی اراده ای در اون مشهود هست شروع به صحبت میکنه :
سلام ... بابت تاخیر در برگزاری کلاس از خودمم عذر نمیخوام ، چه برسه به شما ! این از این . موردی که من رو ناراحت کرده این هست که گزارش به من رسیده که دانش آموزانی زیر سن قانونی وارد کلاس شده بودن در جلسه پیش و حتی با جسارت تموم تکلیفشون رو هم تحویل دادن ... هوووم اسمشون چی بود ؟ ... اینجا نوشتم ، صبر کنید ... آها ، رز ویزلی و آلبوس سوروس پاتر ؛ بلند شید ! تصویر تغییر اندازه داده شده

هر دو نفر با چهره هایی به شدت مظلومانه که حتی دل ماندانگاس فلچر رو هم به رحم میاره ، از جاشون بلند میشن و در حالی که ندامت در نگاهشون موج میزنه ، به استاد چشم میدوزند و بدون حرفی در انتظار نظرش صبر میکنند ؛ پرسی که این مظلوم نمایی به اندازه ذره خردلی دلش رو به رحم نیاورده رو به اون دو فریاد میزنه : شما با اجازه کی توی کلاس شرکت کردید و در حالی که من داشتم تجربیات سالها فعالیت مستمر در خوابگاه مختلط کارمندان خودم رو تقدیم دانش آموزا میکردم ، به اونها گوش دادید و نهایت استفاده رو بردید و توی تکلیفتون با پر رویی تموم هم گفتید ما سنمون زیر سن قانونیه ! شونصد امتیاز از راونکلاو کم میکنم . تصویر تغییر اندازه داده شده

استرجس از انتهای کلاس به حالت از جاش بلند میشه و خطاب به استاد میگه : اگه بخوایم از نظر سنی حساب کنیم ماندانگاس این جا فقط به سنه قانونی رسیده . در ضمن آلبوس و رز توی هافلپافن ، نه راون . و با نیشی گشاده تر از نیش اولش ، به صحبت هاش خاتمه میده و تق میشینه !

پرسی که چیزی نمونده فوران خشمش رو نصیب کل ملت کنه ، فریاد میزنه :
1- تو با اجازه کدوم بوقی ، هر بوقی رو که خواستی گفتی ؟
2- تو با اجازه کدوم بوقی ، بدون بوقیدن گرفتی نشستی
3- ماندانگاس ؟ اولا اینکه به تو ربطی نداره ، دوما اینکه چه بهتر ! کلاسی خلوت تر و پر نشاط تر
4- آخر اینکه به تو چه ربطی داره که من گروهی رو اشتباه کردم ، اصلا من میخوام شونصد و نیم امتیاز از گریف کم کنم ، حرفیه ؟
و چوبدستیش رو به سمت استرجس میگه و زیر لب زمزمه میکنه : شات آپیوس کارس ! و باعث میشه که کلا همه رو از شر حرفهای بی سر و ته این بشر خلاص کنه . بطوری که چو چانگ از ته کلاس میگه : دمت گرم استاد ، میگم این کاری که تو با این بشر کردی ، اندازه کل امتیازات ترم های هاگوارتز ارزش داشت ، اصلا بزن راونو بترکون که خیلی با این کارت حال کردیم


پرسی که با این حرف عصبانیتش مثل فاضلابی که توی چاه بره ، فروکش میکنه ( ( میگه : خوب حالا اشکالی نداره ، تا آخر ترم با ما همراه بشید ، این چیزا رو زودتر یاد میگیرید ! ... هوووم ، امروز حوصله ندارم اصلا ، پس از فیلم خبری نیست ، یه توضیح کوتاه درباره درس میدم و خودتون باید اجراش کنید .
درس امروز درباره ورد های نابخشودنی هست ، ورد های نابخشودنی زیادی داریم مثل : آواداکداورا ، کروشیو ، ایمپریوس کارس و سکتو سمپرا

آواداکداورا : ورد نابخشودنی هست که اجراش روی کسی باعث میشه که فرد شپلخ بشه و توی یک آن چیزی جز جنازه ازش باقی نمونه . تلفظ صحیح این ورد ، avadakedavora هست

کروشیو : یک ورد نابخشودنی دیگه که باعث میشه فرد به شکل فجیعی درد بکشه و از فرط ناراحتی در تک تک اعضای بدنش به خودش بپیچه . صحیح این ورد کروسیاتوس کارس هست که به طور خلاصه و ساده کروشیو خونده میشه و همون تاثیر ورد رو داره .

ایمپریوس کارس : وردی نابخشودنی که فردی که روش اجرا بشه رو تحت کنترل خودش میگیره .

سکتو سمپرا : وردی نابخشودنی که اجراش باعث میشه که خراش و بریدگی هایی وسیع بدن فرد رو احاطه کنه و خونریزی شدیدی به همراه داره . این ورد توسط سوروس اسنیپ اختراع شده .


این بود تدریس این هفته ! تصویر تغییر اندازه داده شده


تکلیف :

رولی بنویسید و در اون یکی از اعضای سایت رو انتخاب کنید و با استفاده از این ورد های نابخشودنی هر کاری خواستید باهاش بکنید . ترجیحا طنز باشه ، ولی در صورت تمایل میتونید جدی هم بنویسید – 30 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1386 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید که طولانی شد .

اصلی ها ( من هر دو تا اصلی رو قاطی کردم توی یک پست اگه اشتباه بود شرمنده ، به دل نگیرید ! )

گوپس !

در کلاس باز شد و با وارد شدن پرسی ویزلی ، با کروات شل و ولش تمام کلاس را جنب و جوشی غیر طبیعی فرا گرفت و پرسی که تا ته قضیه رو خونده بود داد کشید :

- دخترا و پسرا ، رعایت فاصله !

دوباره جنب و جوشی فضارو در برگرفت . پرسی چوبدستی اش رو بیرون کشید و زیر لب گفت : " لوموس " و سپس نور چوبدستی اش اتاق را روشن کرد . هنوز جنبش نا خوشایندی رو در نزدیکی خودش احساس میکرد . اما بی توجه به اندو نفر ، به سوی جایگاه خودش روبروی دانش آموزان حرکت کرد . اول با نگاهش کلاس تاریک روشن خودش را از نظر گذراند و سپس ، پوزخندی زد .

- من پرسی ویزلی هستم . استاد درس دفاع . میدونم که با خودتون فکر کردید که تاریکی کلاس و نبودن هیچ چراغ و لامپی چه جادویی و چه مشنگی ، برای سوئ استفاده ی شماست ، ولی نه ! اینجا هم مثله همه ی مکان های دیگه ی مدرسه قانون داره و من اجازه نمیدم کارتون به آه و اینا بکشه ! درس امروزتون ؛ خوشبختانه خیلی آموزنده است و در مورد عشق و عاشقیه . دلم میخواد به فیلمی که امروز میبینید خوب دقت کنید و من ازتون میخوام تا در طول یک هفته ، شما هم یک خاطره ی عشقی خودتون رو که مشابه اینکه برای من بیارید . روشن شد ؟

- نه آقا ! من هنوز نمیبینم .
پرسی : کدام بوقی بود ؟ ابله منظور من این بود که گرفیتید ؟
- آقا خیلی بی تربیتین شما ! من که هیچی نگرفتم !
پرسی : باب بوقیا ، منظورم اینه که شیر فهم شدید ؟
کل کلاس : بع! له !


پرسی با حرکت چوبدستی اش باعث اومدن صدای چلقی میشه و بعد ، پشت سرش روی دیوار فیلمی به نمایش در میاد . اون میشینه تا بچه ها به طور دقیق فیلم رو ببینند .

" فیلم " ( پیش نوشت : هر جا که فونت تغییر میکند ، فیلم قطع شده و به کلاس برگشته . گفتم واسه اونایی که هویج پخته تو مغزشونه ! )( )
تصویر دختری را نشان میدهد که مشغول شانه زدن موهای بلوند و بلند خودش میباشد . او ربان آبی کم رنگی را به پشت موهایش میبندد و لبخندی در آینه نثار تصویر زیبای خودش میکند . دختر با چرخشی روی پاشنه ی پایش آماده ی رفتن میشود که به طور ناگهانی دختر دیگری را روبروی خودش میبیند .


- وای ! آپریل ، سکته کردم . کاری داشتی ؟
دختر مو قهوه ای که وارد اتاق شده بود و از قضا آپریل نام داشت پوزخندی زد و گفت :
- کجا میرفتی ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
- الان واقعا فکر میکنی باید به تو بگم ؟
آپریل : میتونی نگی !

گابریل ، دختر موبور میاد از کنار خواهرش رد بشه که بره که به طور ناگهانی خرده سنگهایی به شیشه میخوره . هردو دختر به طرف شیشه برمیگردند و دوربین با چرخش صدوهشتاد درجه ای ، از روبرو چهره ی دو دختر رو میگیرد . گابریل با نگرانی به آپریل خیره شده ولی آپریل بر عکس او غرق تماشای پنجره اس و کنجکاو شده که علت صدای خرده سنگ هارو پیدا کنه .

- تو هم شنیدی ؟
... (سکوت)...آپریل به سمت جایی که گابریل آنجا ایستاده بود برگشت . دهانش کم کم باز ماند . متوجه نقشه شده بود ، اما نمیدانست چه نقشه ای ...

بیرون خانه
تصویر به گابریل تبدیل میشه که همراه پسر موقرمزی به نام روبرت ، روی صندلی یک پارک نشسته اند .

در این لحظه یکی از بچه های کلاس جیغ میکشه و پرسی با چوبدستی اش ، فیلم رو قطع میکنه . بلند میشه و نور چوبدستی اش رو روی صورت یکی از بچه ها میندازه . چشم غره ی پرسی مدتی به اون دختر بیچاره ادامه پیدا میکنه و بعد ، با شنیدن آخیش او ، سر جایش مینشیند و فیلم ادامه پیدا میکنه .

گابریل : من نمیدونم !
روبرت : چرا ! ببین ، بیا این رو بخور . خودم برات گرفتم . آبه ..
گابریل : آب ؟
روبرت : آره دیگه ! آب ِ چیزه (). چیز .. یادم رفت ، آهان ! آب اناره . ()
گابریل : خیالم راحت شد ! من عاشقانه آب انار رو دوست میدارم . مرسی هانی !

یک مقداری شکلک دو نقطه ایکس و لاو و خولاصه هرچی که مربوط به لاوه از اون تیکه از پارک بالا میره و تصویر دوباره سیاه میشه و اینبار داخل خانه را نشون میده . گابریل لیوانی رو پر از آب انار میکنه . به سمت ِ اتاقش میره تا شیشه رو که تموم شده بود قایم کنه و وقتی دوباره پایین میاد ، با لیوان خالی مواجه میشه !

-آپریل !

و بدبختی پشت ِ بدبختی .... آپریل با دیدن گابریل مدام از اون درخواست میکرد تا با روبرت آشناش کنه و میگفت که روبرت شاعرانه ترین فرد واسه ی ازدواجه و میگفت که خیلی به زندگی مشترک و اینا و تخت دونفره ! علاقه داره . گابریل هم فقط به او گوش میداد و در واقع ، از حرفاش هیچی نمیفهمید . روز بعد ، تمام ماجرا رو برای روبرت شرح داد و ....

روبرت : چی ؟ تو چی کار کردی ؟ .. وای ! خاک بر چوک ! میدونی چیه ، به نظرم بهتره که از این عطر بزنی . بدو همین الان امتحانش کن .
گابریل : نه ! اگه الان بزنم بوش میمونه ، شک میکنن .
روبرت : اصرار .. اصرار ..( یعنی مثلا داره اصرار میکنه . )
گابریل : هیچ راهی نداره !

و بالاخره تصویر دوباره به خونه تبدیل میشه . گابر در اتاقشه ، جعبه ی عطر رو باز میکنه و تا میاد عطر بزنه آپریل وارد اتاق میشه و داد و بیداد :

-کی جزوه های وردهای عاشقانه ی منو دزدیده ؟ کی بود ؟ کار تو بوده ، نه ؟
و به سمت گابر یورش میبره . عطر از دست اون می افته روی پای آپریل و میشکنه ... دوباره گابر با سیل عبارات چرت و زرت و پرت و اینای آپریل مواجه میشه که من تخت میخوام و نمیدونم از این چیزا ! و ...

خانه ی روبرت
عبارت بالایی روی صحنه نقش میبنده (صدای آخ از ته کلاس شنیده میشه و بعد صدای ماندی : یادم رفت قرصمو بخورم ! ) و روبرت رو نشون میده که داره ورق های پوستی زیادی رو که روی میزش ریخته رو جدا میکنه . گه گاهی نگاهی به ساعت میندازد ، چوبدستی اش را در می آورد و تمرین میکند .

سرانجام راس ساعت 5 از جایش بلند شده و غیب میشود . تصویر سیاه شده و دوباره ، تبدیل به همان صندلی میشود . گابریل با نگرانی انتظار روبرت را میکشید اما روبرت پشت بوته ها قایم شده بود . هر بار که زحمت کشیده بود تا گابر را عاشق خودش بکند ، اشتباها خواهر او عاشقش شده بود و او این را میدانست که آپریل باز هم گندی زده است ! بنابراین ، اخرین امیدش را نیز امتحان میکرد .

-فورتیات لوسوس
با اینکه شک داشت ورد را درست گفته باشد اما آنرا به سوی گابر گرفت . انگار که ساعقه ای زده باشد ، گابر را برق گرفته باشد و خشک شود ، او خشک شده و روی صندلی به همان صورت نگران باقی ماند و این فریاد روبرت بود که اهالی را متوجه این اتفاق کرد و ...


صحنه تبدیل به عروسی شد . کم کم از آسمان و اگهی تبریک عروسی به " روبرت و آپریل " روی تصویر آن دو ثابت ماند و روبرت در دل دعا میکرد :
" ای کاش ، هرگز از ورد استفاده نمیکرد ! در حالتی که معجون خوش شانسی و راه های دیگری وجود داشت ! "

-پایان-

پرسی با عصبانیت : بابا اینو از دهن من درار ! اه ! خب پات بو گند میده ، گذاشتی رو صندلی دم دهن من ! پوه !


کمکی (شماره ی 3)

- بیکینی اینگیوس !
ماندی و بارتی و پرسی و استن ، از خنده روده بر شدند . پنسی و گابر با ناراحتی به یکدیگر نگاه کردند . پرسی و ماندی کف دستان خودشون رو به یکدیگر زدند و باز هم از خنده روده بر شدند . روبروی آنها ، یک عکس از یک دختر با لباس کاملا پوشیده قرار داشت .

وقتی استن ورد جدید خودش رو روی عکس پیاده کرد ، تمام لباس ها تبدیل به مایوی قرمز و دو تکه ای شد ! پنسی و گابر که تنها دختران مجلس بودند ، بد خلق به نظر میرسیدند . بنابراین به پیشنهاد پنسی هر دو بلند شدند و به اتاق خودشون رفتند . پرسی گفت :

-زپلشک ! اینا رو باش . ببینم ، استن تو که این همه هنر داشتی چرا تا حالا رو نکرده بودی ؟
بارتی : نمیشه بیکینی اشو مشکی کنی ؟
ماندی : یا اصن کلا برش دا..
- !!
ماندی : میخواستم بگم این عکسو از دیوار برداریم ، بد آموزی داره !

- اتاق پنسی و گابر -
دوربین روی عروسک باربی مردی زوم شده . وقتی زومش اوت میشه ، تصویر مرد با سیبیل چخماخی ، چخماقی ، چخماچی ، چمچاخی ، چام چام چام !، غمچامی، غمنچامی ، غم میچامی، چی بالاخره ؟! همون که شما میگید ! دیده میشه . ( اههه ! من چقد ارزشی ام ! )

پنسی : هررررر ! خیلی خوبه ! میگم که ، موهایش دماغشو میخوای ببافی ؟
گابر : چطوره موهای دستشو ببافیم ؟ با این ورد : ببافیوس ! ( چی میگه ؟ )
و میرن تو کار بافت موی دست و دماغ باربی مرده . حالا خوبه ... ! ( ویرایش شد، ناظر ! )
صفحه تغییر پیدا میکنه به اتاق اولی که اتاق خالیه پر از پستر ! ( ها؟ ) ماندی و بارتی عکس دختر های مختلف با بیکینی های مختلف رو پشت سر هم به ترتیب رنگ به دیوار زده بودند و پرسی و استن مشغول ساختن وردی بودند که بتونه موهای دخترارو بِکَنه ! ( گفتم همه اینجا منحرفن ، شاید یه چی دیگه میخونن اینو ! ) پنسی و گابر هم وارد اون اتاق میشن و باربی های مردی رو که مورد بافت ! قرار داده بودند نشون میدن .

هر کدوم از بچه ها ، یک دور از طرف همه سرویس میشن و بعد فیلم با این جمله پایان میپذیره " تروخدا امتیاز کامل بده تیچر ! "



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1386/10/8 12:07:59
[b]دیگه ب
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1386 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام استاد منم تکلیف یک و دو رو با هم ترکیب کردم. یکم طنز هم قاطیش کردم. عجب تکلیفی شده
-----------------------------------------------------------------------------------------------
-کانفرینگو
در کلاس منفجر شد و به گوشه ای پرتاب شد. جادوگر قدبلندی که گلاه گیس سرخی بر سر داره و فکر می کنه خیلی خوشکله وارد کلاس میشه.
-ریپارو
در کلاس به سر جاش بر میگرده. جادوگر به دانش آموزان نگاه می کنه و اولین کلمه ای که به ذهنش میرسه اینه...بی ناموسی
دانش آموزان کلاس به نشانه ی اعتراض به هم جنس بازی دامبلدور به صورت جنس های مخالف کنار هم نشستن و دست در دست هم می دهند به مهر و از این چیزا...
کلاه گیس قرمزی (استعاره از استاد و تلمیح به داستان شنل قرمزی) برای اینکه دانش آموزان راحت باشند و جلوی اون خجالت نکشند چوبدستیش رو به سمت پنجره های کلاس می گیره و پرده های تیره رنگ سوار بر اونها رو به پایین هدایت میکنه. با این کارش مخالفت با هم جنس بازی دامبلدور هم شدیدتر میشه.
جادوگر رو به به دانش آموزان می کنه و با صدایی از مادر صمیمی تر, از پدر محکم تر, از پسر همسایه بی ناموسی تر و از تماشاگران بازی فوتبال رکیک تر شروع به صحبت می کنه.
-سلام. من پرسی ویزلی هستم. استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه و پرواز و کوییدیچ. آغاز ترم جدید مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز رو به همه ی شما تبریک میگم. در این ترم می خوایم در رابطه با جادوی سیاه پیشرفته کار کنیم و مبحث امروزمون عشق در جادوی سیاه پیشرفته است. بر خلاف گفته ی گروه خواهران عجیب که عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه تموم زندگی پر از دروغه عشق چیزی است که به صورت ناخودآگاه در افراد بوجود میاد و اکثرا با یک نگاه, یک لبخند و حتی یک تماس خیلی کوچیک صورت میگیره. ساحره های قرت دوم قبل از قبل از مرلین اغلب عاشق ماگل های مذکر اطرافشون میشدند و به این خاطر که ممکن هست اون فرد بهشون عشق نورزه معجونی به اسم معجون عشق اختراع کردند. معجونی که تا نخورید نمی تونید درک کنید که چه احساسی در فرد بوجود میاره. کسانی که میخوان تجربه این کار و یا حتی استفاده از اون رو کسب کنند به فروشگاه شماره 93 کوچه دیاگون مراجعه کنند.
دانش آموزان:
-خودتونو جمع کنید. دیگه زیاد دارید پر رو میشید. سال ها بعد یک جادوگر که به زن ماگلی علاقه مند شده بود برای اینکه بگه منم خلاقیت دارم و همچنین برای اثبات برتری مردان نسبت به زنان در صدد شد تا وردی اختراع کنه تا اون زن رو به خودش جذب کنه ولی علاوه بر اینکه نشون داد قطره ای از خلاقیت تو خونش نیست به اعتبار مرد ها هم ضربه ی جبران ناپذیری وارد کرد و از اون موقع به بعد مردانی تحت عنوان زن ذلیل در جوامع بوجود آمدند. برای اینکه منظور منو بهتر بفهمید یک فیلم بی نا... چیزه یعنی یک فیلم آموزشی براتون آوردم که ببینید.
با صدای تق ضعیفی ، از نقطه ای نا معلوم پرتوی روشنی به سمت دیوار مقابل دانش آموزان حمله ور میشه و بعد از برخورد با آن فیلم کوتاه مرتبط با درس آغاز میشه .

فیلم
صدای راوی فیلم (دختری جوان) :
-بعد از مدت ها سعی و تلاش ورد مورد نظرش را ساخته بود. با اجرای ورد بر روی آن دختر می توانست او را برای همیشه پیش خود نگه دارد. می توانست رابطه ی عشقیه یک طرفه بینشان را دو طرفه و یا حتی تبدیل به اتوبان کند. سر انجام در اواخر دسامبر به بهانه ی تزئین درخت کریسمس او را به خانه اش دعوت کرد.
صدای زنگ در به گوش رسید. پسر برای آخرین بار به آینه نگاه کرد و دستی به موهای پرپشت مشکیش کشید و جملاتی را که مدت ها در حال تمرین آنها بود پیش خودش تکرار کرد. به سمت در حرکت کرد و در را باز کرد. دختری که در زیبایی از منم جلو زده بود پشت در ایستاده بود.
-سلام آنا...بیا داخل.
دختر لبخندی زد و پا به داخل خانه گذاشت.
-کاپشنتو در بیار. راحت باش. فکر کن خونه ی خودته منم شوهرتم...
آنا:
-چیزه یعنی منم برادرتم. چی میل داری برات بیارم؟ قهوه, چای, نسکافه,آب کدو حلوایی...
-آب کدو حلوایی چیه؟
صدای راوی فیلم:
-پسر در دل خود را برای سوتی هایی که می داد لعنت کرد. فراموش کرده بود که اون دختر یک ماگل هست و چیزی از نوشیدنی های جادوگران نمی دونه.
-چیزی نیست. حالا اینو ولش کن. کی تزئین درخت رو شروع کنیم؟
-همین الان. من زیاد نمی تونم بمونم.
-باشه درخت کریسمس ما تو سالن پذیراییه برو اونجا منم میرم وسایل تزئین رو میارم.
پسر بلند شد و به اتاقش رفت. چوبدستیش را برداشت و در جیبش گذاشت. ورد را برای آخرین تکرار کرد و به سالن پذیرایی رفت. دختر آنجا ایستاده بود و به درخت کریسمس نگاه می کرد. پسر آرام به او نزدیک شد. دختر برگشت و به او نگاه کرد و قبل از اینکه بتواند حرفی بزند پسر او را در آغوش گرفت و بوسید. در چشم های دختر جز تعجب چیز دیگری دیده نمی شد. پسر همچنان که او را در آغوش گرفته بود چوبدستیش را در آورد و به سمت دختر گرفت.
-فورتیات لوسوس
دختر لرزش خفیفی کرد و بی حرکت ماند...
صدای راوی:
-پسر تا مدت ها آن لحظه را از یاد نمی برد. او با دست های خودش معشوقه اش را کشته بود. سر انجام بر اثر جنون و دیوانگی که هیچ ربطی به دیوانه سازها نداشت در آزکابان در گذشت.

مخالفت با هم جنس بازی دامبلدور به حد انفجار رسیده بود. پسرها و دخترهای کلاس همچنان به جایی خیره شده بودند که لحظاتی پیش دختر و پسر یکدیگر را بغل کرده بودند.
پرسی که دید اوضاع خیلی خراب شده و هیچ کس حواسش به او نیست دست هایش را چند بار به هم زد.
-دانش آموزان عزیز به من نگاه کنید...اینطرف...آهای با تو هستم ماندانگاس.
دانگ کمی از دورا فاصله گرفت و رو به پرسی کرد.
-تقصیر من که نیست. با این فیلم های تحریک کننده ای که میزارید چه انتظاری از ما دارید؟
-این فیلم آموزشی بود نه تحریک کننده. خب همتون دیدید که چه اتفاقی افتاد. نداشتن تجربه ی کافی در جادوی سیاه و ضعف در اون می تونه بسیار مرگبار باشه. تکالیف جلسه ی بعدتون رو روی تخته نوشتم. موفق باشید.
سپس بلند شد و از کلاس خارج شد و دانش آموزان دختر و پسر کلاس را تنها گذاشت.
-----------------------------------------------------------------------------

حال کردید استاد چه جوری ماهرانه بی ناموسی رو وارد کردم؟در ضمن یک انتقاد داشتم.
نقل قول:
در این کلاس دانش آموزان ارشد مدرسه شرکت میکنند و از اونجایی که دختر ها و پسرها مختلط هستند در اینجا و باز هم از اونجایی که همگی شما به سن بلوغ رسیدید نمیشه انتظار زیادی ازتون داشت .

اونوقت تکلیف دانش آموزانی مثل من و رز ویزلی که ارشد نیستیم و تازه به مدرسه اومدیم و سال اولی هستیم چیه؟ ما تازه 11 سالمونه هنوز به سن بلوغ هم نرسیدیم. اینجور که شما حرف زدید و دانش آموزان رو مورد خطاب قرار دیدید انگار ما جزوشون نیستیم. در کل به جز این مورد تدریس خیلی خوبی داشتید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 2 دی 1386 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تنها تکالیف اصلی انجام داده شده. 2 تکلیف در هم آمیخته شده
---------------------------------------------------------------------------
(شروع تکلیف اول)
در را فشار داد. صدای همهمه دانش آموزان خاموش شد. از اینکه معاون گذشته وزیر داشت به آنها آموزش میداد هیجان زده بودند.لبخندی زد و سپس گویی که صدایش به جای خروج از دهانش از مکانی که او به آن خیره شده بود یعنی سقف کلاس بیرون میزند شروع کرد.
- سلام، من پرسی ویزلی استاد کلاس دفاع دربرابر جادوی سیاه در این سال از مدرسه جادوگری شما هستم. از شما میخوام هنگام بودن در کلاس من تمام چیزها را از ذهن خود دور کنید.حتی مادر و پدرتان و یا حتی کسی که کنارتان نشسته است را فراموش کنید. تنها به صحبت های من گوش داده، فکر کرده و تمرکز کنید.
پرده ها را با تکان چوبدستیش کشید و سپس گفت: در گذشته به خوبی با جادوی سیاه و طریقه دفاع دربرابر جادوهای ساده سیاه آماده شده اید و حالا زمان آن فرا رسیده تا با جادوهای سیاه پیشرفته هم آشنا بشید. امسال است که باید بفهمید قانونی نیست که تمام وردها یک خنثی کننده داشته باشد. مانند ورد مورد بحث امروزمون یعنی ورد "فورتیات لوسوس " که وردی سیاه برای ایجاد عشق در کسی هست که تو را دوست ندارد. این ورد از سال 1990 ممنوع اعلام شده. اما برای اینکه چرایش را بفهمید(به کسی که دستش بالا بود و پس از گفتن ادامه جمله اش دستش را پایین انداخت لبخند زد) باید این فیلم را تماشا کنید:
(تکلیف دوم از اینجا شروع میشه)
براستی او را دوست داشت. عاشقش بود. صورت زیبایش، و صدای دلنوازش از همان ابتدا مهرش را بر دلش نشانده بود. تنها چیزی که در دنیا میخواست و دیگر هیچ...
اما گویا هرگز به او نمیرسید. گویی جاده ای که خودش را به او متصل میکرد دراز بود و هرگز تمامی نداشت. موانع فرود می امدند و او از اول شروع میکرد. فکر و ذکرش او شده بود. دیگر اختیاری از خود نداشت. سرکلاس تنها به او چشم میدوخت و به صورت زیبایش و تنها چیزهایی را که میشنید سؤالات او بود. کاش هرگز نپذیرفته بود برای تحقیق به میان ماگل ها بیاید تا اینطور گرفتار بشود.معجون عشق او را به عشق همیشگی نمیرساند اما... تنها یک چیز بود. چیزی که او را به آرزویش میرساند. اگر سازنده ورد اشتباه کرده بود (به خودش قبولونده بود که این یه اشتباه بوده است) او چطور این اشتباه را نمیکرد اما با اینحال، عشق لحظه ای رهایش نمیکرد. بلاخره باید کار را یکسره میکرد. حداقل اگر اشتباه بار دیگر تکرار میشد برای همیشه از دستش خلاصی پیدا میکرد.
دریک روز پاییزی بود که او را به خانه اش دعوت کرد. دخترک وارد شد. کفش های جدیدش در بین برگهای زرد میدرخشید. آنها را در آورد و وارد شد. عشق وصف ناپذیری در وجودش جوشید. دیگر تحمل نداشت. آرام به سمت چوبدستیش رفت و آن را پشتش قایم کرد سپس درحالی که وانمود میکرد به آشپزخانه میرود چوب را تکان داد و زمزمه کرد:فورتیات لوسوس
سپس به سرعت به سمت دختر دوید اما... او آخرین نگاهش را از ش دریغ کرد و در خانه اش چشم بر جهان فرو بست.
(پایان تکلیف دوم)
خب همونطور که دیدید، این ورد نه تنها باعث آرامش عاشق نمیشه بلکه معشوقه را نیز به دنیای دیگری روانه میکند. بنابراین این ورد جزء وردهای ممنوعه قرار گرفته است و معمولا برای در آرامش مردن کسانی استفاده میشود که میدانیم اگر اندکی بگذرد با درد خواهند مرد.
سپس با صدای زنگ ادامه داد: تکالیف خود را از تخته یاد داشت کنید. هفته دیگه ازتون همشونو میخوام. سپس تکانی به چوبدستیش داد و آنگاه دیگر آنجا نبود
(پایان تکلیف اول)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده