لرد ولدمورت هم چوبش را بالا مي آورد و با يك حركت سريع آلبوس و سيريوس را ميكشد...حالا ديگر هيچ رقيبي نداشت.
-هورررررررررررا( لرد با خوشحالي و اندكي حركات موزون)
-ارباب, ارباب بيدار شين...اي بابا , ارباب الان دامبلي فرار ميكنه ها...
-چي؟ من كجام؟... من نجينيمو ميخوام...
-ارباب زود باشين, بلند شين...
و بالا خره بعد از چند دقيه مرگخواران همراه لرد ولدمورت بيدار به سمت كشتي دامبلدور يورش ميبرند...
در كابين كشتي...
آلبوس كه توجهش به سر و صداي ورود مرگخواران به كشتي جلب شده بود:اين صداي چيه اسي؟ مثل اينكه بالا مجلس رقص بندريه! ايول من رفتم بالا. و دامبلي در حالي كه شانه ها و شكم و ساير اعضا و جوارحش به صورت كاملا بي ناموسانه مي لرزيدند به سمت طبقه بالا ميرود.
سيريوس:نه آلبوس نرو خطرناكه... سيريوس هم به دنبال آلبوس ميرود.
سيريوس خود را به آلبوس ميرساند و قبل از او از شكاف در بيرون را نگاه ميكنه.
سيريوس:اوه..اوه...جو خفنگز خيته! جم بخوري شپلخخخخ...!
آلبوس:
سيريوس

:همي اوضاع بيرون از اتاق بسي آشفته و مغشوش است و خروج مساويست با صدمات جدي(رحمه الله علي شيخنا)!
آلبوس:آهان...پس چرا منتظري؟ بزن جيم شيم ديگه. و آلبوس طي يك حركت انتحاري دست سيريوس رو ميگيره و از اتاق بيرون ميبره و از رو عرشه شيرجه ميزنه به سمت دريا...
پرسي:ارباب... اونجان دارن فرار ميكنن...
و ملت غيور مرگخوار به سمت آلبوس و اسي حمله ميبرن و پيشاپيش همه لرد ولدمورت شيرجه ميزنه تو آب:sigh :...
همه مرگخوارا دارن به سمت آلبوس و اسي شنا ميكنن كه جيغ و داد يك نفر ميره هوا همه به اطراف نگاه ميكنن كه ميبينن ولدي مثل بچه شيش ماهه داره ونگ و دست و پا ميزنه. كم كم حركات ولدي داشت شبيه منصور وقتي كه شنيد داييش مرده ميشد كه همه بيخيال آلبوس ميشن و ميرن ولدي رو از آب بيرون ميكشن و ميبرن داخل اتاقي كه همين چند لحظه پيش آلبوس توش بود.
چند ساعت بعد...
ملت مرگخوار:
بليز: آخه ارباب شما كه شنا بلد نبودين چرا رفتين تو آب خوب اجازه ميدادين ما بريم دنبال آلبوس البته شنا كنان جاي دوري نميتونن برن.
ولدي كه توي سه پتو پيچيده شده بود به سختي ميگويد: در حقيقت من خودم سه سال قهرمان شنا بودم اما ييهو جو گرفتم... البته يه ذره هم خواب آلود بودم...
آني موني: بفرمايين ارباب اين سوپ مقوي رو براي شما درست كردم.
و لرد سوپ را ميگيرد و شروع ميكند به خوردن:خرچ...فررچ...ملچ ملوچ...خرررررر...شلوپ تلق ... (صداي سوپ خوردنه ولديه گلاب به روتون)
ولدي بعد از اينكه لقمه اش را قورت ميدهد

: ببينم اين سوپو از چي درست كردي؟
-از وسايل همين اتاق قربان!
ولدي:بووع! و همه چيز را بالا ميآورد.
مرگخواران:
ايگور: اون چيه كه اونجا توي غذاي بالا آورده شده تون شناوره قربان؟
پرسي: مثل يه نامه اس.
و بليز نامه را ميخواند:
آلبوس, ما توي بندرگاه غربي براي رفتن و پيدا كردن گنج منتظرت هستيم , كشتي رو بردار و بيار. در ضمن من تونستم يه نقشه كه حاوي نكات جادوهاي حفاظتي جزيره گنج و راههاي ميانبر هست رو پيدا كنم. قربونت لوپن....