چوبش را با دستانش میفشرد.گرچند میدانست حتی چوب هم نمیتواند وی را از لرد نجات دهد.
______________________________________________
باد سرد صورتش را سیلی میزد.با شتاب در آسمان حرکت میکرد.
هدفشان یک چیز بود:دستگیی ایگور و مسیرشان یک جا:خانه وی در ایرلند.
در فکر فرو رفته بود که فریادی افکار پریشانش را در هم شکست:
مردک حواست کجاست؟نمیدونم چرا لرد توی ببو گلابی رو با ما فرستاد.
_ آخه با دامبل رابطه داره.کلاس خصوصی!!
_این چه ربطی داشت؟ما که پیش دامبل نمیریم.
_ آره ولی اگر رفتیم.
_ اگر رفتیم هم باید حواسش جمع باشه.با من یکی به دو نکن!!
بلیز این را گفت و با جارو به جلو پرواز کرد.
______________________________________________
خانه ای متروک و دورافتاده.آجرهای کثیف نارنجی،دری کج و چوبین و پنجرهایی شکسته.
_ این جا زندگی میکنه؟؟؟
_ این طوری که از ریخت و روش معلومه میکرد.
_ کی رو؟
منظورم اینه که کی رو میگی؟_ ایگور رو میگم.
بلیز که گویا علاقه ای به گفتگوی خسته کننده این مرگخواران نداشت با گامهای بلند به طرف خانه رفت. چوبش را دراورد و با دستانش به سایریت علامت داد.و مرگخواران براه افتادند....
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

)
اون نميتونه دوري من رو تحمل كنه! ... ما به هم وابسته هستيم!
آها ارباب سارا بود سارا اوانز
