جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

47 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
46 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف < گریفیندور

- دنــــــــیس...کجــــــــــــایی؟
- گوگولی مگولی...خشگل بابا...فدات شه ننه...جیگرت و بخوره اریکا!
- دِ اون بچه رو ول کن بیا اینجا...
- اه، اون چوپدستی منو بیار، عجله دارم...
- دهنت و ببند دو دقیقه، الان میام!
- دابی بد،‌ دابی زشت...دابی نفهم...دابی ( بوق ) ...
- اَه...بابا دو دقیقه بس کنید...سر جاتون وایستید!

درک فریاد زنان این را گفت و همه را خاموش کرد...همه با تعجب به درک خیره شده بودند. درک نفسی کشید و گفت: شده عین حموم مردونه، اصلا میدونید فردا بازی داریم؟ همین الان به من اس‌ام‌اس زدن که باید پست بازی بنویسم.
دنیس: خب؟ به ما چه؟ گمشو برو بنویس، ما از دیروز پست‌هامون رو نوشتیم.
صدای پچ‌پج تایید از بین جمعیت بلند میشه.

لودو در حالی که گورکن معروف رو بقل کرده بود و حسابی نازش میکرد،‌ زمزمه کرد: منم فردا دارم میرم بجنور...نه بیجار...نه بروجرد...نه برازجان...نمیدونم...همونجا میرم، سوژه ندارم بهت بدم.

درک غرولند کنان پاسخ میدهد: برید بابا حوصلتون رو ندارم...بوقی‌ها!
سپس از تالار بیرون میرود و دوباره تالار را صدای دعوا و جیغ و داد در بر میگیرد.

شاید این آخرین پست باشد. شاید آخرین ذرات فسفر ذهنش که میسوزند تا برای تالار کوچک و زیبایش یک نمایشنامه خلق کنند. پس باید تلاش میکرد، سوژه...سوژه...سوژه...

بــــــــْــــمـــــــــــــــــــب(!) لحظه ها متلاشی شد و داستان به گردش در آمد…یک روز قبل از بازی!

- اَه دابی تمومش کن...میز خراب شد...دابی دارم با تو حرف میزنم!

دابی سرش را روی میز میکوبد و فریاد میزند: دابی بد، دابی بیشعور، دابی نفهم، دابی اراذل...دابی جن بد!

دنیس در همین لحظه وارد تالار میشود و میگوید:‌ باز این چه مرگشه؟

مرلین رو به دابی جیغ میکشد: دابی تمومش کن...دارم تمرکز میکنم... بعد سرش و به سمت دنیس بر میگردونه و اضافه میکنه: هیچی بابا پستش و ننوشته...باز قاطی کرده!

در همین لحظه سر جن خانگی بی حرکت می‌ماند! مرلین از جایش میپرد و او را تکانی میدهد، اما بدنش مثل یک تیکه گوشت به روی زمین سرد تالار میفتد.

در همین لحظه اِما دابز هم وارد تالار میشه و با دیدن صحنه جیغ میکشه:: اِوا، خاک به سرم... چی شده؟

مرلین: هیچی بابا، این بی‌خاصیت مرد!

ولی از اونجایی که این سو‍ژه‌ها خز شده همه چیز با خوبی و خوشی تموم شد، جن خونگی از کُما بیرون اومد و همه خوشحال و خندان به سمت خوابگاه مختلط رفتن تا در آغوش یکدیگر آرام بگیرند.

زی زی زی زی ... ری ری ری ری...تی تی تی تی ....( صدای زنگ بیدار باشه تالار )

دنیس تک تک بچه‌ها تیم را با نثار کردن یک اردنگی بیدار میکنه و در جواب بچه‌ها چند عدد فحش آنتی آسلاماتیک حوالش میکنن بعد از کلی دعوا ملت لخ لخ کنان به سمت دستشویی میرن تا بعد از شستشوی دهان، دندان، سر، تن، اندام بالایی و پایینی، استفاده از صابون مایع و جامد خود را حسابی تمیز کنند.

- هوی درک اون شامپو رو بردار بیار!
- من دستم بنده...بگو دابی بیاره برات!
- دابی بردار اون شامپو رو بیار!

دابی همونطور که یک لنگ کثیف دورش پیچیده به سمت آلبوس میره تا شامپو رو بده بهش، ولی از اونجایی که کف حموم لیزه، دابی با مغز میخوره زمین و مخش متلاشی میشه. اما با این وجود اصلا جای نگرانی نیست، چون دابی دوباره از سر جاش بلند میشه و خیلی ریلکس میره تا شامپو رو به آلبوس بده. ( قبلا گفتم که اینجور سوژه ها خز شده!)

خلاصه ملت شاد و خندون میرن به سمت ورزشگاه و در راه دو سه مرتبه دیگه دابی توسط حیوانات جنگل ممنوعه و ضربات مکرر خود زنی میمیره و زنده میشه. اما هیچ مسئله ای نیست چون اون میتونه زنده بشه.

ورزشگاه ـ استادیوم خز و خیل جادوگران!

صدای فریادها، اشک‌ها، لبخندها...صدای شور و شئف بی‌پایان...چقدر قشنگ میشد این صحنه دراماتیک رو فرض کرد زمانی که جام کوییدیچ بر دستان گورکن پوشان هافلپافی بوسه میزند...اما اصلا خیالی نیست چون بازی 150 امتیاز داره و فرصت برای برنده شدن زیاده، مخصوصا که هافلپافی ها یک قدم جلو هستن.

بازی مثل همیشه با پرتاب سکه شروع میشه،‌ توپ دسته بازیکن های هافلپافه. بچه های گریفیندور شامل لیلی، لارتن و سیریوس آماده وایستادن تا در کمترین زمان ممکن به سمت سرخگون حمله ببرن. در طرف دیگر دو مدافع خفن هافلپافی ایستادن تا با ضربه های مخوفشون هر کدوم از سرخ پوش ها رو چپه کنن.

سوت بازی زده میشه!

چمن های ورزشگاه سبزتر از همیشه در آغاز بهار نمایان شده. صدای تشویق ها به اوج خودش رسیده. در گوشه ای از زمین ناگهان با صدای انفجار مهیبی همه از جا وای میستن...نگاه‌ها همه به گوشه زمین برمیگرده...در اوج ناباوری یکی از تماشاچی‌ها یک نارنجک به سمت دابی انداخته و اون ترکیده ولی اصلا مهم نیست چون دابی میتونه زنده بشه و دوباره به بازی بر میگرده. ( گفتم که این سوژه ها خز شده)

دوباره همه چیز به حالت اولیه بر میگرده و بازی ادامه پیدا میکنه، استرجس دو تا بازدارنده رو همزمان به سمت دنیس میفرسته... دنیس اولی رو می پیچونه ولی دومی رو بغل میکنه و بعدش یک سقوط آزاد جانانه...در طرف دیگر جسيکا مقلوب ضربه مرلین میشه.

سینيسترا از سمت چپ شروع میکنه به ارسال بازدارنده ولی بی‌فایده است،‌چون دابی باهوش‌تر از این صحبت هاست و میتونه خودش و سالم نگه داره. دوباره بازی به گردش در میاد تا اینکه بازی و این پست حسابی کسل کننده شدن. خلاصه ناگهان در جایی بالاتر در آسمان. در گیری بین ریموس کوچولو با آلبوس خفن بالا میگیره... هر دو به سمت گوی زرین با سرعت زیادی میرن، اما ناگهان برق چشمان عله مشمول ریموس میشه ( کپی رایت بای کتاب هری پاتر از اسنیپ ) و ریموس در هوا معلق میشه. در نتیجه بازی به نفع هافلپاف به پایان میرسه.

سوت پایان بازی....دابی به سمت ملت غیور هافلپافی میاد تا در کنار آن‌ها جام رو لمس که که ناگهان پاش به کابل فشار قوی گیر میکنه و اینبار میمیره تا نویسنده از ژانگولر بازی دست برداره.

دینگ دینگ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
A man is talking to God.

The man: "God, how long is a million years?"
God: "To me, it's about a minute."
The man: "God, how much is a million dollars?"
God: "To me it's a penny."
The man: "God, may I have a penny?"
God: "Wait a minute." .
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
شخصی در کنار پنجره قدم میزد و آرام با خود چیزهایی زمزمه میکرد . آفتاب در بیرون در حال غروب کردن بود . پرتوهای خورشید به آرامی محو میشدند و جای خود را به تاریکی میدادند .
ساعت ها گذشت و آن مرد همچنان در حال قدم زدن در همان مکان بود گویا به موضوع بسته ای فکر میکرد که راه چاره و فراری نداشت .
دستی آرام بر در اتاق آن مرد زده شد و باعث شد که ریشه ی افکارش پاره شود .
ـ بفرمایید داخل !
شخصی با لباسی بارانی وارد شد و تعظیم کوتاهی کرد و آرام لب به سخن گشود .
ـ قربان من راهی هاگوارتز هستم . هوا آنجا گویا خراب هستش و نمیشه جغدی فرستاد اگر مایل هستید من پیغام را با خود میبرم !
مرد برگشت و به لباس های شخص تازه وارد نگاهی انداخت و سرش را تکان داد . سپس به سمت قلم پری که در روی میزش بود رفت و پس از برداشتن آن پای کاغذی را امضا کرد .
پس از امضا کردن آن مدتی به کاغذ خیره ماند گویا اشتباه کرده بود ولی پس از مدتی درنگ کاغذ را در پاکتی گذاشت و آن را به شخص داد تا راهی شود.

قطرات باران همچون تازیانه ای بر مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز میکوبید .
دریاچه از وضع عادی خود خارج شده بود و موج های نا آرامی را روانه ی ساحل خود میکرد .
فریاد نا آرام باد در تمام محیط مدرسه به گوش میرسید به طوری که گویا شخصی در پشت درها ایستاده و محکم و بر آن میزند و کسی را با صدای نا مشخصی کسی را صدا میزند .

با وجود هوای نا آرام آن شب دانش آموزان مدرسه در آرامش به خواب رفته بودند و لحظه شماری فردا را میکردند که بتوانند مسابقه ی آخر آن ترم را مشاهده کنند ولی خبر از موضوعی که در پیش روی بود نداشتند .

صدای ترق توروق آتش در تالار خصوصی گریفیندور آرامش خاصی را به فضای تالار داده بود و تنها منبع نور تالار نیز بود .
همه در خوابگاه پسران به خواب عمیقی فرو رفته بودند . منظره ی بیرون از شیشه ی خوابگاه به هیچ عنوان قابل مشاهده نبود چون برج گریفیندور در بالاترین نقطه قرار داشت و باران بدون هیچ مانعی بر برج و شیشه هایش ضربه میزد .

در کنار در های ورودی هاگوارتز شخصی که لباس بارانی پوشیده بود ایستاده بود گویا منتظر کسی بود . ولی آیا کسی توی این هوا به استقبالش می آمد ؟
صدای پایی از راه دور به گوش میرسید که هر لحظه نزدیک تر میشد . به نظر می آمد شخصی که نزدیک میشود شدیدا عجله دارد . دستش را بر روی کلاهش گذاشته بود که باد آن را با خود نبرد .
مدیر مدرسه به محض رسیدن به شخص گفت:
ـ ممنون آرتور !
سپس نامه ای را از او تحویل گرفت و با سرعت به داخل مدرسه شتافت.

فیلچ وارد دفتر شد و گفت:
با من کاری داشتید جناب مدیر‌؟
مدیر مدرسه دستی به میزش کشید و سرش را بلند کرد و گفت:
این اعلامیه ها رو در تالارهای گریفیندور و هافلپاف نصب میکنی ! قبل از اینکه کسی بیدار بشه این کارو بکن !
فیلچ نزدیک شد و اعلامیه را از مدیر گرفت و به سمت درب خروج حرکت کرد . در بین راه با اینکه سواد کافی نداشت نگاهی به اعلامیه ها کرد و در کنار درب خروجی مثل مجسمه خشک شد .
مدیر مدرسه که منتظر شنیدن صدای نق بسته شدن درب بود برگشت و گفت:
مشکلی پیش اومده؟
فیلچ با تعجب در حالی که چشمان ریزش گشاد شده بود اعلامیه ها را تکان داد و گفت:
حقیقت داره ؟
مدیر مدرسه سری تکون داد و آهی کشید !

آفتاب خوابگاه گریفیندور را روشن کرده بود . پرتوهای آن نوید یک روز خوب را برای مسابقه میداد . صدای پرندگان هم نشاط تازه ای را به فضای هاگوارتز داده بود . نور خورشید کم کم بر روی شخصی که زیر پتوی خود رفته بود افتاد . شخصی تکان هایی خورد و گفت :
مگه من نگفتم اون پرده رو بکشین ؟
جوابی شنیده نشد ...
استرجس پادمور پتو را از روی خود کنار زد و به فضای ساکت خوابگاه نگاهی انداخت . هیچ کس حضور نداشت . حتما این خالی بودن خوابگاه دلیل خاصی داشت . لباس های خود را پوشید و از خوابگاه خارج شد.
به محض خارج شدن صدای افراد گروه را شنید و دل گرم شد !
از پله ها پایین آمد و متوجه شد همه دور تابلوی اعلانات تالار جمع شده اند . به هزاران زحمت خود را به تابلو رساند و مشغول خواندن شد !

نقل قول:
اطلاعیه مربوط به مسابقه کوییدیچ

طبق دستور وزارت سحر و جادو اگر بین افراد تیم های کوییدیچ هاگوارتز فقط یک نفر مرگخوار باشد به دلایل امنیتی آن مسابقه در زندان آزکابان برگزار میشود .

با تشکر
مدیریت هاگوارتز و وزارت سحر و جادو


دنیا دور سرش چرخید و بی هوش شد !


ساعت ها از بی هوش شدن استرجس گذشته بود . اکنون او به هوش بود و اعضای تیمش دورش حلقه زده بودند .
ـ خب گوش کنید ورد سپر مداقع اکسپکتوپاترونوم هستش !
سینیسترا دیگر مدافع تیم با بی خیالی تمام گفت :
مگه بهش احتیاجی هم داریم ؟
همه به صورت وحشت زده به او نگاه کردند تا اینکه لارتن مهاجم تیم گفت:
نه بهش نیاز نداریم چون اونجا اصلا دیوانه سازی نیست مطمئنم !
استر نفس عمیقی کشید و دستی به زانوهایش زد و بلند شد ... سپس با نگاهی کوتاه به تالار گفت :
بریم !

مدیر مدرسه و معلمان در کنار قلم پری ایستاده بودند . اعضای دو تیم هافلپاف و گریفیندور با تعجب اشاره به قلم کردند ... مدیر که تعجب آنها را بی دلیل نمیدید با سرعت گفت :
رمزتازه ! میبرتتون به آزکابان !
دنیس کاپیتان تیم هافلپاف برای آخرین بار به خورشید زیبای آن روز نگاهی انداخت و همراه بقیه دستش را به پر چسباند .

نمای واقا وحشت ناکی بود . سرما موج میزد . نوری وجود نداشت . صدای برخورد موج های سنگین آب با دیواره های زندان آزکابان به گوش میرسید .
صدای شخصی بچه ها را به حال خودشان آورد .
ـ از این طرف لطفا !
همه به اطرافشان نگاه کردن ولی شخصی در کنار یا نزدیکی آنها نبود . راه خاصی هم وجود نداشت فقط و فقط یک راه وجود داشت پس به راه افتادند .
تنها صدایی به گوش میرسید صدای قدم های بچه ها بر روی کف سنگی زندان بود ! سر انجام به محل اصلی رسیدند . به محلی که به نظر میرسید اوج سرما باشد .
صدای جیغی به گوش رسید ... همه چه اعضای گریفیندور چه اعضای هافلپاف به سمت منبع صدا برگشتند .
لیلی در حالی که صورتش از سرما قرمز شده بود و دستش میلرزید به نقطه ای اشاره میکرد .
نفس ها در سینه ها حبس شد . پیدا کردن نقطه ای که لیلی به آن اشاره میکرد سخت نبود .
دیوانه سازها !
درک قدمی به عقب برداشت و با صدایی لرزان و آرام گفت :
م م مگ مگه نگفتن این اینجا امنه ه ؟
دیوانه سازها سیاه پوش فضای مسابقه را درست کرده بودند . همه طوری دور هم جمع شده بودن که یک بیضی را تشکیل داده بودند محلی برای نشستن تماشاگران وجود نداشت . به جای آن فقط لبه های کوتاهیی را گذاشته بودند که دیوانه سازها به بچه ها نزدیک نشوند !
تیرهای فلزی زمین کوییدیچ هاگوارتز جایشان را به اسکلت های زندانیان مرده داده بودند .
با نزدیک شدن بچه ها دیوانه سازها کمه جا به جا شدن .
جسیکا که در کنار سیریوس حرکت میکرد آروم گفت :
به نظر میرسه دارن به من نگاه میکنن !
سیریوس که عضو محفل بود کمی گردنش را جا به جا کرد و سری به نشانه ی نه تکان داد ...

دنیس و استر با یکدیگر دست دادند استر خیلی آرام گفت :

بهتر نیست زودتر بازی رو تموم کنیم ؟

دنیس سری تکان داد و موافقت خودش را با زودتر تمام کردن بازی و در نتیجه خلاص شدن از آن مکان ترسناک اعلام کرد .

کوافل روانه ی هوا شد و شش مهاجم به سمتش حرکت کردند .
به محض آغاز بازی صدای گزارشگری به گوش رسید .
ـ سلام . زندان آزکابان شاهد یک بازی زیبا هس.....
خود او داشت با تعجب به بازیکن های که داشتند به او نگاه میکردند نگاه کرد .
اون شخصی کسی نبود جز بلاتریکس ... خنده ای شیطانی کرد و مشغول ادامه ی گزارشش شد . بچه ها با دیدن او حس مسابقه ی کوییدیچ رو نیز از دست دادند ولی مجبور به ادامه ی کار بودند .
ـ حالا سیریوس بلک صاحب توپه ... پاس به لیلی ... لیلی به لارتن ... همکاری خوبی دارن این سه بازیکن با هم ...
استر مشغول چرخ زدن و جلوگیری از حمله ی بلاجرها بود که دید مدافع هافل اريكا زادينگ بالاجر دوم را به سمت سینیسترا که داشت از دیوانه سازها فاصله میگرفت فرستاد .
ـ مواظب باش !
خوشبختانه چماق او در جهت مناسبی بود . با تکانی شانسی بلاجر دفع شد .
ـ حالا مرلین یک پاس به دنیس ... دنیس به اما دابز ولی قدرت توپ کمه و سیریوس اونو میگیره و گل گل !! 10 - 0 به نفع گریفیندور ....
با گل زدن سیریوس خوشحالی به تیم گریفیندور روی آورد . ولی سرمای محیط اجازه ی خوشحالی بیش از حد را نمیداد .
ـ در صحنه ی قبل از دابی هیچ کاری بر نمیومد .

قرار بود بازی را با سرعت به پایان برسانند ولی 1 ساعتی بود که در آن محل سرد و تاریک مشغول بازی بودند و خبری از گوی زرین نبود .
ـ حالا کوافل دست اما دابز هستش با سرعت جلو میره .... اوه این آلبوس بودش با سرعت حرکت کرد ... ریموس هم در کنارش هستش ...بله اونم گوی زرینه ... همه اعضا دست از بازی کشیدند و آن دو را تماشا کردند .
ریموس با سرعت از سمت راست آلبوس داشت رد میشد که بلاجری به سمتش آمد و او را عقب انداخت ... آلبوس به گوی نزدیکتر بود ... ولی گوی تغییر مسیر داد و مستقیم به سمت دیوانه سازها رفت . ریموس و آلبوس در کنار یکدیگر در هوا ایستادند و به همدیگر نگاه کردند . نزدیک شدن به دیوانه سازها به اندازه ی نزدیک شدن به لرد ولدمورت خطرناک بود .
بالاخره گوی تغییر مسیر داد و به سمت ریموس لوپین رفت . شیرجه ی آلبوس سوروس پاتر هم مانع از گرفتن گوی به وسیله ی ریموس نشد . و فقط باعث شد خودش نقش زمین شود .
فریاد ریموس در صدای جیغی از بین رفت ... جسیکا در حلقه ی دیوانه سازها اسیر شده بود . همه ی دیوانه سازها به سمت بچه ها حرکت میکردن !
حلقه ی آنها لحظه به لحظه تنگ تنگ میشد ...
صحنه در جلوی چشم بچه ها تار و سیاه شد ... صدای جیغی باز هم به گوش رسید و فریادی نا مشخص ...

...

اتاق سفید بود . بالش در زیر سرش بالشی را حس میکرد . صدای افرادی که در نزدیکی آنها بودند نیز به گوش میرسید . به زحمت گردنش را چرخاند افراد تیمش بر روی تخت خوابیده بودند . در مرکز سقف اتاق شکلی آشنا نقش بسته بود . آنها در سنت مانگو بودند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف و گريفندور

ساعت از نيمه شب گذشته بود. ساعتی که قلعه هاگوارتز مانند هيولايی غول پيکر به خواب فرو ميرفت و سکوتی رخوت آور و در عين حال لذتبخش بر تک تک راهروها و تالارهايش حکمرانی ميکرد. ساعتی که جن های خانگی بی صداتر از ترق توروق آتش های رو به خاموشی، سالن عمومی گروه ها را از کارت قورباغه های شکلاتی، کاغذهای پوستی مچاله شده و... می زدودند. ساعتی که - ساعتی که هافلپافی ها به آن ميگفتند ساعت بالش بازی!
- بگير که اومد!
- اينم تلافی اون يکی!
- آخ!
- هوی لودو! اونی که داری بالای سرت می چرخونی پيژامه ی منه!
- اِ... ببخشيد! فقط... اينجاش چرا زرده آل؟
- بده ش به من!
- آی! موهامو ول کن! اين جزء قوانين نيست...
کف خوابگاه پوشيده از پرهای سفيد شده و چيزی نمانده بود بچه ها يکديگر را نيز به سمت هم پرتاب کنند. علاوه بر بالش، کتابهای درسی قطور، شيشه های مرکب، چمدان، جاروی مسابقه و انواع لباسها در عرض اتاق به پرواز در آمده، پرده ها را می دريد، شيشه ها را می شکست و گاهی هم هدف مورد نظر را سرنگون می ساخت.
هنگامی که پيوز سعی ميکرد پاتيل زنگ زده و کوچکی را روی سر درک بيندازد در خوابگاه باز شد و دنيس با يک بغل نقشه به داخل آنجا قدم گذاشت. چشمهايش گود رفته و موهايش نيز ژوليده شده بود. زير لب با خود حرف ميزد و صدای زير و عجيبش زمزمه ی آهنگين مانتيکور به هنگام خوردن شکارش را تداعی ميکرد.
- نه اون خيلی... اگه بتونه... شايد هم بايد... ميشه مستقيم... نه بهتره بهش بگم... آره اين خوبه... شماها هنوز بيداريد؟ مثلاً ما فردا بازی داريم! همه توی تختهاشون!
- اَه، دنيس! انقدر ضدحال نباش!
- لوله شون ميکنيم!
- حق با ارباب پاتر جوان بود!
- آره دنيس، ما...
در با صدای غيژ ديگری گشوده شده و مرلين ميان چهارچوب آن ايستاده بود. اريکا همانطور که به سمت او ميرفت با حالتی نمايشی در ادامه ی حرفش گفت:
- ما مرلينو داريم! مرلين خودش يه پا فليکس فليسيسه... اتفاقی افتاده؟
مرلين دست اريکا را از روی شانه اش کنار زد و لنگ لنگان خود را به نزديکترين تخت رساند.
- چيزی نيست... توی يه پله انحرافی گير کردم. پای راستم يکم درد ميکنه!
- عجيبه! چند روزه دائم داری بدشانسی مياری! ولی هر چی باشی به پای مدافع گريفيا نميرسی. شنيدم آهنربای بدبختيه! اسمش چی بود... آهان، سينيسترا! اگه بدشانسی های چند روز گذشته رو در نظر نگيريم تو هميشه خوش شانس بودی... چی شد؟
مرلين با شنيدن نام "سينيسترا" چنان از جا پريده بود که سرش به چوبه ی تخت کوبيده شد.
- درباره ی سينی اينطور حرف نزن!
- سينی ديگه کيه؟ همون سينيسترا؟ از کی تا حالا شده... اَوووو!
اريکا شکلکی درآورد و بقيه ی بچه ها، حتی دنيس را به خنده واداشت.
- پس بگو چند شبه کجا غيبت ميزنه... خب؟
مرلين سعی کرد نسبت به سوت کشيدن و متلکهای سايرين بی توجه باشد و گفت:
- خب چي؟
- چجوری؟ چند وقته؟ اصلا چی شد که...؟
- بسه ديگه!
لبخند دنيس محو شده بود و قبل از آنکه زمزمه های مخالفت آميز بالا بگيرد تقريباً فرياد زد:
- شرح داستان عاشقانه ی مرلين و سينی رو بعد از مسابقه هم ميتونيم بشنويم پس همگی شب بخير!
- اما دنيس...
- گفتم شب بخير!
با يک حرکت چوبدستی دنيس تمام شمعها خاموش شدند و حدقه ی چشمانی که در تاريکی خوابگاه برق ميزدند با مشاهده ی دو کاسه ی خون خيره شده به آنها، يکی يکی زير پتوهای زردشان ناپديد گشتند.


- من بازم ميگم، خوش شانسی مرلين هميشه به تيممون کمک کرده! هيچ ميدونی اون دفعه که چانگ نتونست...
- اريکا، من فقط اينو ميدونم که خواب موندن ساعت همين مرلين خوش شانس باعث شده ما امروز دير بيدار بشيم! فقط دعا کنيد بتونيم به موقع خودمونو به زمين برسونيم...!
اعضای تيم کوييديچ هافلپاف در حالی که رداهايشان را بر روی لباس خواب به تن ميکردند با صورتهای پف آلود و موهای آشفته، پله های سنگی منتهی به سرسرای ورودی را دو تا يکی پشت سر می گذاشتند.
- هيچکدومتون نبايد دلشو به اين خوش کنه که سرخگون خودش ميره تو دروازه يا گوی زرين از آسمون ميفته تو دستش يا... مرلين مواظب باش!
بام
بام
بوم
بيم
بام
بيم
.
.
.
بوم!
مرلين تعادلش را از دست داده و هر شش نفر ديگر را نيز با خود به سمت پايين پلکان کشيده بود. آنها مانند يک ساندويچ چند طبقه روی يکديگر تلنبار شدند و وقتی دابی همچون زيتونی تزيينی بر پشت دنيس فرود آمد او خرخر کنان گفت:
- کافيه يه نفر ديگه درباره ی شانس حرف بزنه...


آسمان ورزشگاه کوييديچ پوشيده از ابرهای سياه و پنبه مانند بود. وزش ملايم باد، پرچمهای سرخ رنگ و زرد قناری تماشاچيان را به اهتزاز در می آورد و نم نم باران، بوی عطر چمن را در فضا می پراکند.
- ... بله، بالاخره اعضای تيم هافلپاف هم وارد زمين ميشن! مادام هوچ از اونا ميخواد که هر چه سريعتر يک صف تشکيل بدن و کاپيتانها رو به سمت هم فراميخونه. و حالا پای مک کينن به جاروی خودش گير ميکنه و باعث ميشه تمام هم تيمی هاش نقش زمين بشن...!
همهمه ی تمسخر آميزی در ورزشگاه طنين افکند و مرلين که با چهره ای گل انداخته خود را جمع و جور ميکرد زير لب به دنيس گفت:
- معذرت ميخوام! نميدونم چرا امروز اينجوری شدم...
دنيس يک لحظه با حالتی ميان خشم و دلسوزی به او خيره شد، سپس رو به اِما که غرولندکنان از زمين بر ميخاست زمزمه کرد:
- اِما، ازت ميخوام تا وقتی مجبور نشدی به مرلين پاس ندی، باشه؟
و قبل از آنکه او موافقت کند روی پاشنه ی پا چرخيد و به طرف استرجس پادمور رفت.
- ...کاپيتانها با هم دست ميدن و سوت بازی به صدا در مياد... توپها آزاد شدن!
لارتن کرپسلی سرخگون را در دست داشت و هنگامی که بازدارنده ی درک به سمتش آمد آن را به ليلی اوانز واگذار کرد. کمی بالاتر از جايگاه تماشاچيان و در ميان لايه ای از مه، آلبوس سوروس پاتر و ريموس لوپين به دنبال برقی طلايی رنگ، فضای تار و بخارآلود اطرافشان را می کاويدند.
- ... گل! بلک دروازه ی دابی رو باز ميکنه و نتيجه ده صفر به نفع گريفندور ميشه! دنيس سرخگون به دست جلو ميره...
دنيس با سرعتی غير قابل وصف از کنار مرلين گذشت و ردايش مانند شلاق به صورت او تازيانه زد. اما مرلين که از ابتدای بازی همانجا معلق در هوا مانده بود اهميتی نداد. احساس پوچی ميکرد. با اينکه سرش را زير انداخته بود ميتوانست نگاه سرزنشگر ده ها چشم را بر خود حس کند. باورش نميشد در همين زمين بود که طرفداران هافلپاف نامش را فرياد ميزدند، اعضای تيم پيروزمندانه بر پشتش می کوبيدند و دنيس با غرور به او می نگريست نه با خشم.
- مرلين بگيرش! سرخگونو بگير!
فريادهای اِما، مرلين را از افکار فلاکت بارش بيرون کشيد. مهاجمان گريفندور راه او را سد کرده بودند و دنيس نيز سعی ميکرد خود را از شر بازدارنده های استرجس و سينيسترا خلاص کند. آن توپ متعلق به مرلين بود!
نوک جارويش را چرخاند و با يک حرکت سريع سرخگون را به چنگ آورد. با چنان سرعتی پيش ميرفت که زوزه های باد گوشش را به درد آورد. در تمام طول زندگی اش هيچگاه برای انجام کاری تا اين حد مصمم نبود. بايد سرخگون را وارد حلقه ها ميکرد تا به دوستانش نشان دهد آن آدم نحس، خرابکار يا هر چيز ديگری که اين چند روز اخير نشان داده بود نيست.
- ... مک کينن به دروازه ی گريفندور نزديک و نزديکتر ميشه! جسيکا پاتر با فرياد از مدافعين تميش ميخواد که جلوی اونو بگيرن اما ديگه خيلی ديره! مک کينن سرخگونو پرتاب ميکنه و... سرخگون با فاصله ی زيادی از کنار حلقه ها رد ميشه! احتمالاً نور خورشيد چشمشو زده چون همه مون گلهای قشنگ او در مسابقه های قبلی رو به ياد مياريم...
بازی ادامه پيدا کرد اما مرلين دوباره خشکش زده بود. بله، نور خورشيد مانع از به ثمر رسيدن گل او شد ولی... ولی يک هفته ی تمام از آخرين زمانی که هاگوارتز رنگ خورشيد را به خود ديده بود ميگذشت! بعد از يک هفته باران، صاعقه و گذر ابرهايی که پايانی نداشتند چرا درست هنگام پرتاب سرخگون، آن هم به دست او بايد اين اتفاق می افتاد؟ گردنش را خم کرد و با مشاهده ی پرتوهای طلايی رنگ خورشيد در ميان توده های تيره و کدر ابر به نظرش رسيد حتی آسمان نيز به او پوزخند ميزند... چه بلايی بر سرش آمده بود؟
- ... دنيس از روی جاروش سرنگون ميشه! برخلاف درک و زادينگ که در ضربه زدن به بازدارنده ها موفق نبودن و البته چند بار تونستن مهاجمای خودشونو کله پا کنن، سينيسترا تمام بازدارنده ها رو به هدف زده... ميشه گفت اون از هر موقع ديگه خوش شانس تره...!
- سينيسترا!
مرلين که در اثر دريافت ناگهانی منشأ تمام اين دردسرها بهت زده شده بود با دست به پيشانيش کوفت. همزمان با صداهايی که در گوشش می پيچيد تصوير آن شب در برابر چشمانش جان گرفت.

- ... تو هميشه خوش شانس بودی!
- ... شنيدم آهنربای بدبختيه!
نور ماه سطح درياچه را سفيد و مات جلوه ميداد. در کنار درخت راش و ميان دسته ای از کرمهای شب تاب ايستاده و دستانش را به دور او حلقه کرده بود. شيرينی آن بوسه را تلخ تر از هر آنچه که تا کنون چشيده بود به ياد آورد. و حالا...
- ...اون از هر موقع ديگه ای خوش شانس تره!

- ای دزد کثيف!
- سرخگون در دستهای کرپسليه و... اوه، مک کينن داره به سرعت به طرفش ميره! الانه که با هم برخورد کنن... اما نه! اون به طرف سينسيترا پرواز ميکنه و...
هر يک از تماشاچيان به گونه ای ابراز احساسات کردند و صدای سوت های تشويق آميز و قهقهه های بلند در هم آميخت. بازيکنان دو تيم نيز از بازی دست نگه داشته و محو اين صحنه شده بودند. مرلين آن چنان لبهايش را به لبهای سينيسترا ميفشرد گويی ميخواست چيزی را از درون دهانش بيرون بکشد.
- خو... انی... و... اس... اِده! (خوش شانسيمو پس بده!)
- ايو... نه... ای... ارلی؟! (ديوونه شدی مرلين؟!)
- اام... اسش... اده! (گفتم پسش بده!)
- اِلَ... ان! (ولم کن!)
- پروفسور به من چه! چيکارش کنم؟ اخ! باشه باشه!...اِ... اوه، اونجا رو نگاه کنيد! تماشاچيان عزيز نگاه کنيد يه مرغک زرين! درست اون طرف ورزشگاهه، ببينيد! درست اون طرف اين صحنه ی زيـ... بله، پروفسور! اون طرف اين صحنه ی واقعا زشت و زننده، روی حلقه ها! نگاه کنيد! اين پرنده خيلی کميابه ها! ببينيدش...!
هيچکس به گزارشگر اهميتی نداد. رنگ صورت سينيسترا به تيرگی می گراييد و مادام هوچ مردد مانده بود که آيا بايد پنالتی بگيرد يا فقط آنها را از هم جدا کند. سرانجام سوت او به صدا در آمد و بلافاصله مرلين از سينيسترا جدا شد - احساسش ميکرد!
دنيس با قيافه ی وحشتناکی به مرلين گفت:
- بعداً درباره ی اين... اين... بعداً درباره ش حرف ميزنيم!
و به طرف حلقه های دروازه ی خودشان پرواز کرد تا ضربه ی پنالتی زده شود.
مرلين به هيچ وجه از دفع ضربه ی سيريوس بلک توسط دابی متعجب نشد. پنج گلی که پس از آن خودش وارد دروازه ی گريفندوری ها کرد هم چندان هيجانزده اش نکرد. مطمئن بود مسابقه را خواهند برد. آن بخش کوچک از وجودش، بلافاصله پس از بازگشت، قهرمانی کوييديچ را جشن گرفته بود.
- ...اوانز برای ششمين بار سرخگونو از دروازه ی هافلپافی ها عبور ميده و... هافلپافی ها چی دارن ميگن؟
- اينجا! آلبوس اينجا!
- خب، من هر حرفی درباره ی شانس زدم پس ميگيرم! گوی زرين به يکی از پرچمها گير کرده و پاتر خيلي به اون نزديکتره... لوپين هيچ شانسی نداره! گريفندور هيچ شانسی نداره!
آلبوس گوی زرين را از ميان پرچمی زرد رنگ با نقش گورکن هافلپاف آزاد کرد، آن را بوسيد و با چشمانی اشک آلود بالا گرفت.
صدای سوت پايان آخرين بازی آن ترم به گوش هيچکس نرسيد. هافلپافی ها ديوانه وار فرياد ميزدند و هر که اطرافشان بود را در آغوش می کشيدند. طبيعت نيز در جشن و سرور آنها شرکت نموده و با ناپديد شدن آخرين تکه های ابر، رنگين کمان بزرگی در کنار کاغذهای رنگی و فشفشه، ورزشگاه را تزيين کرده بود.
اعضای تيم مرلين را دوره کرده بودند و او وحشت زده فرياد ميکشيد:
- نه! خواهش ميکنم! من از دور تبريکات صميمانه تونو ميشنوم! توروخدا نزديک نشين! نه! آلبوس ماچ نکن! نه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1386/12/18 19:54:52
ویرایش شده توسط اما دابز در 1386/12/18 21:45:03
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هافل vs گريفينا!!

مكان : خوابگاه هافل!

پرده ي شب همه جا را فرا گرفته و تمامي اعضاي هافلي در پناه اين پرده مشغول راز و نياز هستن. از هر طرف صداي پچ پچ و صداهاي عجيب ديگري به گوش مي رسد. در كناري از اين خوابگاه كه يك گوشه ي خاص و منحصر به فرد است. يك قفس جادويي وجود دارد كه در درون اين قفس تختي وجود دارد كه متعلق به يك پسر جوونه! روي قفس با فونت درشت نوشتن:
هشدار!
خطر مرگ!
نام كامل: آلبوس سوروس پاتر...
فرزند هري پاتر وبمستر...
دومين پاتر گدازه انداز كه طبق رده بندي وزارت سحر و جادو بسيار خطرناك است و خطر ترواشات گدازه اي دارد...!

آلبوس سوروس جوان در قفس محافظ خوابيده و همچنان از گوشه و كنار تالار هافل نواي راز و نياز بروبچ قديمي به گوش مي رسه ! آلبوس سوروس جوان در حالي كه با حالت بوق مانندي روي تخت دراز كشيده در جنب و جوش است. گويي كه در حال دست و پنجه نرم كردن بادامبلدور است!

در خواب آلبوس سوروس!

فضايي مه آلود و بي شكل تمام خواب آل رو تشكيل مي ده! آل در مركز صحنه وايستاده و نقش مهمي رو در صحنه ايفا مي كنه! تنهاي تنهاست هيچ گدازه اي هم در كار نيست، وقتي به خودش مياد كه مي بينه مثل باباش در كتاب 7 لخت و عريان وايستاده و كارگردان بوقي هم هيچ سانسوري به كار نبرده!
-هوووووي بوقي احمق اين چه وضعيه؟... تو مگه شوهر نداري كه همچين كاري با من مي كني؟ مي دم بابام بلاكت كنه ها! زود باش يه چيزي بده بپوشم!
-شرمنده... تقصير اين طراح لباسه! بنده خدا عموش فوت شده بود نتونست بياد.
بلافاصله از ناكجا آباد با صداي زننده اي ردايي تو هوا ظاهر ميشه و ...
-آخيش ..! حس ضايعي داشتم!... خوب شد پرفسور دامبلدور اينجا نبود... منم كه سيفيد!
بلافاصله صداي پايي به گوش مي رسه و لرزه بر اندام آل ميوفته! آيا دامبل اينجا هم حضور داشت ؟ حتي در خواب؟ احتمالا از خوابهاي معمول اين سنين بود!
در ميان مه انبوه هيكل آشنايي پديدار مي شه. هيكل آشنا نزديك و نزديك تر مي شه و درست در حالي كه نيشش تا بناگوش بازه جلوي آل وامیسته!
-دانگول!
-آلبوس!
-
-بيشين بينيم باو! .. عمرا پسر پاترو بغل نمي كنم... پدرت سي سال منو شكنجه كرد... سي سال زير گدازه هاي پدرت شكنجه شدم.. آخر سر هم يه بليط بدون برگشت به جزاير بالاك بهم داد... بوقي من اومدم انتقام خودمو از تو بگيرم!... آماده شو دامبل هم داره مياد!
-نهههههههههههه رحم كن!... دامبل نههه! .. هركاري بگي مي كنم... دامبل نه! من طاقت ريشهاي دامبلو ندارم!
-
چشمان دانگ برق شرارت باري زد و به چشمان سبز آل خيره شد! يك فكر شيطاني در مغز دانگ شكل گرفت! با اشاره اي آل رو به طرف خودش خووند و ...
بووووق!


بيرون خواب آل!


آل به طرز فجيعي از خواب مي پره و نعره اي به ياد عربده ي خر مي كشه و توجه ملت رازو نياز كن رو به طرف خودش جلب مي كنه!
-بوقي بگير بخواب داريم رازونياز مي كنيم!
-بيشين بينيم باو... چه خوب شد كه خواب بود!

روز بعد زمين مسابقه!


يك روز خيلي خوبه. هواي خيلي خوبي هم هست. اينجا كه نزديكه بهاره حالا نمي دونم تو هاگوارتز الان چه زمانيه ولي مهم اينه كه هوا خيلي خوبه و اين هوا جوون مي ده براي يه بازي كوئيديچ حسابي! بازيكنان دو تيم مشغول زدن دور افتخار پيش از بازي در زمين كوئيديچ هاگوارتز هستن. مادام هوچ هم در مركز زمين براي خودش داره بندري مي زنه. در اين ميان فقط لي جردن هست كه داره فك مي زنه!
- به به .. چه روز خوبيه! .. يه روز قشنگ و يقينا يه برد خوب براي گريف... آخيش چه خوب كه اين مك گونگال خيلي مدته كه توي سايت پيداش نشده ... هي گير مي ده مي گه بي طرف.. خودتونم مي دونيد كه اخلاق من چه جوريه؛ هميشه بايد حقيقتو بگم... آخه چطور امكان داره كه گريف با اين همه بازيكن قوي ببازه!
تماشاگرنماهاي هافل:
تماشاگر نماهاي گريف:
البته لازم به ذكر نيست كه در اين بين چه وسايل مترقبه و متفرقه و چه ناسزاهاي ركيكي از دو طرف به داور و گزارشگر و روح مرلين و دامبل نثار شد!
مادام هوچ همچنان مشغول انجام حركات موزونه! تا به حال سابقه نداشته كه مادام هوچ اينچنين ظاهر بشه و اين به نوع خود يك نوآوري مفرطه! هوچ طي يك حركت موزون اسنيچ رو آزاد مي كنه و طبق يك حركت ديگه بلاجر رو هم ول مي ده و در آخرين حركت سرخگون رو هم با ضربه اي از ناحيه اي كه به شما مربوط نيست پرتاب مي كنه هوا!

حالا بازي شروع شده!

-بازيكنان دو تيم شروع به حركت مي كنن. توپ دست لارتنه.. لارتن به ليلي ... ليلي به لارتن ..با چه تكنيك زيبايي از اما و دنيس و درك عبور كردن! لارتن به سيريش ..گل گل! دابي در نقش هويج بازي خوبي رو به نمايش گذاشت. بازي از جلوي دروازه ي هافل شروع مي شه. توپ دسته سريوسه و به طرز زيبايي اونو با ليليو لارتن پاسكاري ميكنه. اونطرفتر استرجس و سينيسترا دارن با هم پاسكاري ميكنن و اين باعث ميشه توپ ليلي لو بره!
ريموس داره بالاي ورزشگاه مي چرخه و در جستجوي اسنيچه ..اما جاي يه نفر اين وسط خاليه!.. آل پاتر غيبش زده!
-دنيس تو اين پسره پاتر رو نديدي؟
-نچ!
-درك تو چي؟
-نچ!
-به درك اصلا!

خوابگاه مديران!

پسر جواني كه عنان اختيار از كف داده (!) با حالتي كاماندو وار و تحت كنترل روحي خبيث پيش مي رود!
-هوووي بچه پاتر... زوود برو پيش بابات ديگه من حوصله ام سر رفت..
-ها! ..اوهوم .. مي رم.
پسر جوون به سمت در مخوفي در انتهاي راهرو پيش مي رود. نقطه ي قرمزي در او به چشم مي خورد كه يقينا محل اتصال او به روح خبيث است! پسرك كلمه ي عبور رو با صداي بلند مي گه:
-{{ به دليل مسائل امنيتي شما مجاز به ديدن اين قسمت نيستيد!}}
در با صداي زننده اي باز مي شه و چهره ي گدازه افشان هري كبير وبمستر اعظم نمايان مي شه. وبمستر نيشش رو به روي فرزند مي گشايد(!) اما فرزند تحت تاثير روح خبيت است . آل در يك حركت سريع چوبشو به سمت وبمستر مي گيره و عر مي زنه:
-سكتوم سمپرا!

وبمستر 77 تكه مي شه و خونش به دوربين مي پاشه! در همين زمان است كه مدير هميشه در صحنه پرفسور كوئيرل عظمي و عطمي وارد مي شه. با ديدن اين صحنه ناجوانمردانه و مخوف چونه ي كوئيرل مقادير زيادي كش مياد! ( همون شكلكه كه چونش كش مياد ).
مهم ترين نكته در اين جور حوادث رعايت آرامش و خونسردي است . كوئيرل با تكيه بر اين اصل چوبش را از نيام برمي كشد و به سمت آل مي گيرد. تكه هايي از هري لب به سخن باز مي كنن:
- نه كوئي نزن!... كوئي اون پسر منه نزن!.. كوئي نهههههههههههههههه!
- بلاكيوس!
- آواداكدوارا!

با اين حركت عله، كوئي به ديار باقي شتافت (‌كپي رايت باي بي صدا عر بزن!!)

فلش اونورتر!


بازيكنان هافل سخت در تلاشي بيهوده دور خودشون مي چرخن. مادام هوچ هم همچنان مشغول حركات موزون ملل مختلفه. و اين زيق وقت است كه اسنيچ رو به دستان ريموس ميندازه!

دنيس: آآآآآآآآآآآآآآآآآل.. مي كو.... شمت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/18 21:41:21
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/18 22:32:28
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
هافلپاف VS گريفيندور

خسته‌ام از خودم، از همه چيز، از همه كس. حال روحيم خيلي خرابه، بهتر بگم افتضاحه!
حوصله‌ي خودم رو هم ندارم چه برسه به بقيه! از طرفي كلي كار روي سرم ريخته، همه‌ي تيم از دستم شاكين.
دنيس صبح با فرياد و بغضي كه مي‌شد تشخيص داد بهم گفت:
- تا كي مي‌خواي يه گوشه بشيني زار بزني؟ اگه امروز عصرم توي آخرين تمرين تيم مثل بقيه روزا شركت نكني، من مي‌دونم با تو! به خودت بيا! اين چه وضعيه؟ اينجوري فقط داري خودت رو نابود مي‌كني. اينو توي مخت فرو كن، تقصير تو نبود!
همه انتظار دارند بعد از اون حادثه‌ي لعنتي من هنوز مثل قديم پرانرژي و شاد باشم. هه! واقعآ بچه‌ها هيچ كدومشون دركم نمي‌كنن. دارم ديوونه مي‌شم! هر شب كابوس مي‌بينم. هر شب كابوس ديدن مي‌دونيد چقدر سخته؟ داستان از اين قراره كه...
دو، سه شب قبل از مسابقه كوييديچ با تيم اسليترين بود كه كابوس‌هايم شروع شد. هر شب كابوس يكساني مي‌ديدم.
كابوس‌هام واقعآ به واقعيت نزديك بود ولي من اينو درك نكردم. نشانه‌هاي يك فاجعه رو درك نكردم. كابوس‌ها رو فراموش و خودم رو براي بازي آماده كردم. هنوز تك‌تك صحنه‌هاي بازي رو به ياد دارم. به خاطر اينكه چند شب متوالي قبل از مسابقه كابوسش رو ديده بودم. ما بازي رو برديم ولي اتفاقي كه نبايد مي‌افتاد، افتاد. هــــــي! بهترين و صميمي‌ترين رفيقم، درك جلوي همه‌مون پر‌پر شد.
توي همون بازي به درك بازدارنده‌اي مي‌خوره و از روي جاروش سقوط مي‌كنه و ...
هر كسي بود خودش رو هرگز به خاطر اين كوتاهي بزرگي كه كرده بود نمي‌بخشيد. من هم استثنا نيستم!
بعد از بازي با اسليترين ديگه من همون مرلين قديم نيستم. گوشه‌گير شدم، ناخود‌آگاه بعضي وقت‌ها مي‌زنم زير گريه، به حدي رسيدم كه به دنيس و بقيه گفتم كه ديگه كوييديچ بازي نمي‌كنم. بقيه هم ملاحظه‌ي حالم رو كردن و چيزي نگفتن.
حدود دو، سه هفته بعد از بازي با اسلي اصرار‌ها و تلاش‌هاي بچه‌ها براي برگردوندن من به زندگي عادي شروع شد و روي چيزي كه مي‌ترسيدم بالاخره دست گذاشتند. كوييديچ!
امروز روز قبل ازبا بازي گريفندوره و بازي، بازيِ حساسيه. در اصل بازي‌اي هست كه هر كي ببره قهرمان مي‌شه. همه‌ي بچه‌ها حتي رز كه از كوييديچ بدش مياد هم از صبح تا حالا داره بهم اصرار مي‌كنه كه براي تمرين امروز برم.
واقعيتش دلم براي كوييديچ تنگ شده. ولي از طرفي نمي‌تونم درك رو فراموش كنم. اين رو خيانت در حقش مي‌دونم!


مكثي كرد و سرش را از كاغذ پوستي برداشت. با ديدن اريكا در كنارش جا خورد. با ناراحتي ورق را برگرداند، به جلويش نگاه كرد و گفت:
- كي اومدي نفهميدم؟!
اريكا با ناراحتي گفت:
- مهم نيست. پس اينطور! يعني من حتي اندازه‌ي اين كاغذ هم ارزش نداشتم كه باهام درد دل كني؟
مرلين رو به اريكا برگشت و با خشم گفت:
- اريكا تو نمي‌فهمي من چي مي‌كشم. هيچ كدومتون هم نمي‌تونيد دركم كنيد مطمئن ...
اريكا با دلخوري وسط حرف مرلين پريد و گفت:
- امتحان كردي كه مي‌گي مطمئنم؟
مرلين با دستپاچگي گفت:
- احتياجي به امتحان نداشتم. هيچ كدومتون جاي من نبوديد؛ من نمي‌تونم فراموشش كنم!
اريكا اشك از چشمانش سرازير شد و به آرامي گفت:
- خيلي بي‌انصافي مرلين! يعني من تونستم درك رو فراموش كنم؟ چه فكري مي‌كني؟ فكر مي‌كني فقط خودت باهاش دوست بودي؟ يا فقط تو با اون توي اون بازي لعنتي بودي؟
مرلين سكوت كرد، حرفي در جواب به اريكا نداشت. اريكا با ناراحتي و هق هق كنان ادامه داد:
- تو فكر مي‌كني فقط براي تو سخته؟ نخير عزيز من براي اطرافيانت خيلي سخت‌تره. چرا؟ نمي‌دوني؟ هه! چون بهترين دوستشون رو كه از دست دادن هيچ، دارن جلوي چشم خودشون از دست دادن يك دوست ديگه‌شون رو هم مي‌بينن و هيچ كاري نمي‌تونن براش بكنن. دوتا دوست رو از دست دادن خيلي سخت‌تره.
مرلين فقط يه چيز مي‌گم، شايد ما براي تو ديگه بي‌اهميت باشيم، ولي هنوز تو براي ما خيلي باارزش و مهمي. مرلين يه ضربه‌ي ديگه به بچه‌ها نزن. نديدي چقدر بقيه بهم ريختن با حال تو؟ آلبوس رو نديدي جديدآ؟ يا دابي رو؟ بقيه رو؟ نااميدمون نكن! هميشه كسايي هستند كه بدتر از تو باشن، خدا رو شكر كن و دوباره راهت رو ادامه بده.
اريكا لحظاتي رو ملتمسانه به چشمان مرلين نگاه كرد و با اشك از خوابگاه بيرون رفت.

:.:روز مسابقه با گريفندور، رختكن هافلپاف:.:

بچه‌هاي هافل با نااميدي در رختكن نشسته بودند و چيزي نمي‌گفتند. رز ويزلي به جاي درك و لورا مدلي به جاي مرلين قرار بود بازي كنند. لورا دستش رو توي موهايش فرو كرد و با آشفتگي گفت:
- بدون مرلين هيچ شانسي نداريم. من بازيم خوب نيست.

»»»ژوپس«««( افكت باز شدن در)

مرلين با جارويي بر دوش در چارچوب در ظاهر شد و با لبخندي فرياد زد:
- هي بچه‌ها! بدون من كه نمي‌خواستيد بازي رو شروع كنيد؟
صداي هلهله‌ي شادي از رختكن هافلپاف به هوا رفت:
- مرلــــــــــــــــين!
- خوش اومدي!
- آخ جون، آخ جون!
تنها كسي كه ابراز احساسات نكرد، اريكا بود كه پس از خوشحالي ِ بچه‌هاي تيم به سمت مرلين اومد، با خوشحالي در آغوشش كشيد و گفت:
- مي‌دونستم مياي.
مرلين بوسه‌اي بر گونه‌ي اريكا زد. در چشمانش نگاهي كرد،‌ سپس لبخندي زد و گفت:
- مرسي بابت كمكت!
سپس رو به دنيس كه سر از پا نمي‌شناخت كرد و گفت:
- خب كاپيتان، تاكتيكت براي اين بازي چيه؟

.:.زمين كوييديچ.:.

تماشاگر‌هاي هافل به صورت كاملآ غير عادي‌اي ساكت بودند. در طرف ديگر طرفداران گريفندور بسيار پرشور و هيجان تيمشان رو تشويق مي كردند.
ناگهان صداي گزارشگر بازي در فضاي ورزشگاه طنين انداز شد:
- با سلام خدمت شما تماشاگر‌هاي عزيز، در خدمت شما هستم با گزارش بازي دو تيم گريـــــــفــــــندور...
صداي تشويق‌ گريفي‌ها به هوا رفت...
- و هافـــــــلــــــــپاف...
گزارشگر كه انتظار تشويق تماشاگر‌هاي هافلپاف رو داشت ناگهان جا خورد و ادامه داد:
- بله! معلوم نيست اينجا چه خبره! بله مي‌بينم بازيكنان تيم گريفندور در حاليكه كاپيتانشون يعني استرجس پادمور در جلوي آنها قرار دارد وارد زمين بازي مي‌شن. ولي هنوز از بازيكنان هافلپاف خبري نيست. امروز هافلپاف دو بازيكن جديد در تركيب خودش داره!، رز ويزلي به جاي درك...
با اوردن اسم درك تماشاگر‌هاي گريفندور نيز به احترام درك چند لحظه‌اي سكوت كردند.
- ... بازيكن تازه از دست رفته‌ي هافلپاف كه بدون شك يكي از بهترين بازيكنان تاريخ هاگوارتز بود! روحش شاد... و لورا مدلي به جاي مرلين مك كينن كه به نظر وضع روحي خرابي داره. بله، اينم از بازيكنان تيم هافلپاف. در جلوي بازيكنان هافلپاف كاپيتان اين تيم يعني دنيس قرار داره ولي 6 نفر به زمين اومدن و هنوز مدلي وارد زمين نشده. اووووووووه! خداي من! يعني درست دارم مي بينم؟ اين مك كيننه؟!
تماشاگر‌هاي هر دو تيم با بهت به زمين بازي و مرلين نگاه ‌كردند. ناگهان ورزشگاه از تشويق طرفداران هافلپاف به لرزه در امد:
- مرلـــــين، مرلــــــين!
مرلين سوار جارويش شد و به سمت تماشاگر‌هاي هافلپاف رفت و دستي برايشان تكان داد و به سمت زمين پيش هم تيمهاي خود برگشت.
مادام هوچ كاپيتان‌ها را فراخواند. دنيس و استرجس دستي به هم دادن و از هم جدا شدند.

- واقعآ همه از بازي ناگهاني مك كينن شوكه شديم. همه از حال بد روحي اون با خبر بوديم. خوشحاليم كه باز هم اون رو صحيح و سالم مي‌بينيم. موفق باشي پسر! خب بازي با سوت داور شروع مي‌شه. سرخگون دست مك كيننه، كمي عقب مي‌ره و سرخگون رو به دنيس پاس مي‌ده. دنيس كمي جلو مي‌ره پادمور جلوش رو مي‌گيره. دنيس به ناچار به مك كينن كه كمي جلو اومده دوباره پاس مي‌ده. مك كينن بلافاصله به دابز كه جلوي دروازه‌ي گريفه پاس مي‌ده و گــــــــــل! يه گل زيبا و زود هنگام بر اثر كار قشنگ مك كينن!

ورزشگاه از شادي طرفداران هافلپاف به هوا رفت. اين بار نوبت طرفداران گريفندور بود كه سكوتي عجيب كنند.

- اين گل نويد يه بازيه ديدني و جذاب رو مي ده! سرخگون دست جسيكا پاتره پاس مي‌ده به سینیسترا، سینیسترا سرخگون رو مي‌گيره و دابز رو پشت سر مي‌گذاره و به اوانز پاس مي‌ده. اوووووه! بازدارنده‌ي زادينگ به اوانز مي‌خوره و باعث مي‌شه سرخگون دست دنيس بيفته، دنيس جلو ميره و از سد سینیسترا مي‌گذره. بلک و پادمور در جلوش ظاهر مي‌شوند دنيس سريع به دابز كه بالا سرشه پاس مي‌ده، دابز بلافاصله سرخگون رو به مك كينن كه پشت پادمور و بلکـه پاس مي‌ده. مرلين با جسيكا پاتر تك به تكه! با فريب سرخگون رو بر خلاف جهت حركت پاتر شوت مي‌كنه و گل! يك گل زيباي ديگه كه حاصل كار گروهي زيباي هافلپاف بود، هافلپاف 20، گريفندور 0

:.:20 دقيقه بعد:.:

مرلين با دلخوري به سمت آلبوس رفت و گفت:
- آل چي كار مي‌كني پس؟ من به خاطر شماها بازي كردما! نااميدم نكن. آل بدو لوپین اسنيچ رو ديده!
آلبوس به سمت اسنيچ سرعت گرفت و صداي مرلين را از پشت شنيد كه فرياد زد:
- اريكا و رز ميزننش، عجله كن آآآآآآل!

- لوپین‌ اسنيچ رو ديده و پاتر هم فكر كنم الان ديدش! پاتر به سرعت به لوپین نزديك مي‌شه. ديگه چيزي نمونده كه به لوپین برسه. لوپین يه سر و گردن از پاتر جلوتره، دستش رو براي گرفتن اسنيچ بلند كرده. اوه! دو تا بازدارنده هم زمان به لوپین خورد و بلــــــــه، پاتر كوچك اسنيچ رو گرفت! هافلپاف برنده و قهرمان اين ترم كوييديچ شد!

همانند اول بازي ورزشگاه از صداي شادي طرفداران هافلپاف لرزيد!

.::. يك ساعت بعد، تالار خصوصي هافلپاف.::.

جام قهرماني كوييديچ در تالار هافلپاف بود و ضيافت باشكوهي در آنجا برپا بود و همه در حال شادي بودند.
مرلين خود را به كناري كشيد و به سمت خوابگاه و كاغذ پوستي‌اي كه روي تختش بود رفت. قلم پرش را برداشت و روي آن اينچنين نوشت:
....

بعد از اين سه نقطه زندگي من متحول شد. با اريكا صحبت كردم و تا قبل از مسابقه با گريف فكر كردم. تمام شب رو بيدار بودم. تصميم گرفتم بازي كنم و بازي هم كردم. برديم! هم گريفندور رو هم جام قهرماني رو! خسته شدم از غصه خوردن. درك رو دوست داشتم و خواهم داشت. هميشه تو قلبم هستش و فراموشش نخواهم كرد ولي تصميم ندارم تا آخر عمرم زانوي غم بغل بگيرم! دوست دارم از اين به بعد فقط كوييديچ رو براي زنده نگه داشتن ياد درك بازي كنم.
به اين نتيجه رسيدم كه هميشه بدتر از خودمم هم بايد ببينم و نااميد نشم و خدا رو شكر كنم.
اينم برگي از زندگي‌نامه‌ام!
پايان

سرش را بلند كرد و باز با تعجب اريكا رو بغل دست خود ديد! لبخندي زد و گفت:
- بابت همه چيز ممنونم.
برگه را نشان داد و گفت:
- نتيجه‌گيريش خوبه؟
اريكا بدون نگاه به برگه گفت:
- عاليه، بيا بريم پيش بچه‌ها!
مرلين كاغذ پوستي رو لاي كتابي گذاشت و به جشن و سرور بچه‌ها پيوست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
گریف & هافل

تر تر تر ...(افکت هلی کوپتر )

-خش خش ...بعله ما الان بر فراز زمین کوییدیچ هاگوارتز هستیم . وای چه منظره ای ...واقعاً باید از اینجا بازی رو تماشا کرد... خش خش....چه نور افشانی از این بالا دیده می شه..احتمالاً پایین دارند مراسم افتتاحیه ی جشن رو برگزار می کنند. واقعاً چه صحنه هایی ...واقعاً سخته که اشکامو کنترل کنم!


کمی پایین تر ...


-این تله ی انفجاری رو پرتاب کن به سمت نیکمت تیمشون!
-ولی استر ، این خلاف مقررات که توی اینجا نوشته!تازه هنوز بازی شروع نشده!
-روی حرف کاپیتان تیم حرف می زنی!؟

....

-دنیس به نظرت زیادی بمب کود حیوانی نیاوردی؟
-نگران نباش!اگه کم آوردیم ، می تونیم از تماشاگرها هم کمک بخوایم!
-ولی این خلاف بازی جوانمردانه هست!
-هان چی؟!میخوای از تیم اخراج بشی؟!
-
....



-خش خش...خب من دارم زیباترین صحنه های عمرم رو می بینم از این بالا..باید یه بار با خانوم بچه ها بیایم این بالا..خیلی باصفاست.انگار یه چیزایی داره به سمت ما میاد...وای چقدر جالب...فکرکنم شبیه بمب یا یه چیزی شبیهش نباشی..احتمالاً شبیه سازی یک بمبه تا به گزارشگر خوش آمد بگند...چقدر مهمون نواز...واقعاً که منو متاثر کردند!!


بوووووووووووووووم ...

تیکه های هلی کوپتر توی فضا پخش می شه!

-خیلی حرف میزد، روی اعصاب بود. راحت شدیم!

دنیس گرد و خاک رو از لباساش می تکونه و به همراه بازیکنای هافل به سمت زمین بازی حرکت میکنه!


مادام هوچ با ترس و لرز بازدارنده ها و اسنیچ و کوافلو رها میکنه!کوافل به دست لیلی می افته و به همراه لارتن و سیریوس به سمت دروازه ی هافل حر کت میکنند.

دابی : وای دابی ترسید.. دابی نتوانست از دروزاه دفاع کرد..کاپیتان چه خواهد گفت اگر فهمید دابی نتوانست از دروازه دفاع کرد...عررر عرررر


و اشکاشو با روبالشیش پاک میکنه. درک از این صحنه متاثر می شه و یک بمب کوچیک از جیباش در میاره و با روبان قرمز شبیه گل می بنده و توی هوا پرتاب می کنه و اریکا با چماق اونو به سمت سیریوس پرتاب میکنه .

سیریوس : وای بچه ها ، نگاه کنید باز یکی از طرفدارام واسم کادو فرستاده، نگاه کنید صدای تیک تیکم می ده!بذارید بازش کنم!

مغز سیریوس توی صورت لیلی و لارتن می پاچه و کوافل به دست مهاجمای هافل می افته!
دنیس با انگشت شماره ی چهار رو به اما دابز و مرلین مک کینن نشون میده و هر سه تایی تریپ سوباسا اینا با هم فریاد می زنند : حمله ی مثلث!
جسیکا که در حال سوهان کشیدن ناخناشه ، گوشی همراهشو از جیبش در میاره و شماره ی جی . کی رولینگ رو می گیره!
-الو جی .کی!؟ منم جسی، دخترعموی هری پاتر..لطفاً یه سری نیروی خفنز بده من بهش نیاز دارم الان.مرسی قربونت !

جسیکا گوشیشو توی جیبش می ذاره و یک بشکن می زنه و همزمان اما و دنیس و مرلین پودر می شن!

سینیسترا و استر هم در حال بازی کردن مار پله ،با بی اعتنایی پودر ها رو از صفحه ی بازی کنار می زنند!

....

ریموس و آلبوس سوروس پشت بهم وایسادن و هر کدوم یک کلت کمری توی دستاشونه.
10...9...8...7...6...5...4...3...2...1

هر دوشون به سمت هم برمی گردن و شلیک میکنند. گلوله ی آلبوس می خوره به قلب ریموس و در عوض آلبوس خیس می شه!
ریموس : آخ قلبم!! آخرش نتونستم فرق کلت کمری رو با تفنگ آب پاش به استر حالی کنم!

وبعد تالاپی می افته می میره و آلبوس سرخگونو می گیره !!
صدای سوت مادام هوچ از زیر آوار به نفع هافل شنیده می شه!

سنت مانگو ...

دنیس در حالی که سر تاپاش توی گچه تیرکمونشو بر میداره و یه سنگ به سمت تخت استر پرتاب میکنه!سیریوس یه بمب کوچیک رو زیر تخت اریکا هل میده و ...

بووووووووم...



___________________________
این پست دیگه از اول تا آخرش کوییدیچ بود خدایی!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سینیسترا در 1386/12/18 18:30:17
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور و هافلپاف

-هی لارتــــــن! بیـــــدار شو! بیـــــدار شو! مـــــــوهاهاهاهاها!

-تو دیگه کی هستی!؟

-من!؟ من کسی هستم که می تونم شما رو قهرمان کوییدیچ کنم! فقط اگه می خوای قهرمان بشین باید با من معامله کنی! مـــــــــوهاهاهاهاها!

-خب حالا تو چرا انقد زشتی!؟

-تو چیکار به این کارا داری!؟ معامله می کنی یا نه!؟

-آره خب! ما اگه قهرمان بشیم کلی خوب میشه! کلی به همه پز می دم! حالا چجوریه!؟

-تو زیر این ورقه رو امضا می کنی و روحتو به من می فروشی! منم کاری می کنم بتونی تیمتو قهرمان کنی! ...... من مفیستوفلم! همون مفیستوفل معروفا! بذار یه تریپ دیگه بیام! ......... مــــــــــــــوهاهاهاهاهاها! ..... خوب بید!؟

-مفیستول کیه دیگه!؟ حالا روح من به چه دردت می خوره!؟

-ایناش به تو مربوط نیست! امضا می کنی یا نه!؟ من کلی کار و زندگی دارم! کلی کار شیطانی وجود داره که الان رو زمین مونده تا من برم سراغشون!

و لارتن شروع کرد به سنجش موقعیت موجود و ارزیابی سود و زیان حاصل از انجام این معامله! ()

توی فکر لارتن:
-خب بازی رو که ببریم قهرمانیم! قهرمانی خیلی خوبه! همه به من افتخار می کنن! حتی لیلی! در عوض من روحمو می دم! خب روح می خوام چیکار!؟ این یارو احمقه! حتی اگه مینی ماینرم هم خواسته بود می دادم!

لارتن بعد از این افکار ژرف و پر مایه، گلویش را صاف کرد و گفت:
-اهم! خب قبوله!

با خارج شدن این کلمات از دهان لارتن، همزمان با یک افکت صوتی دلهره آور، برای چند لحظه چشمان مفیستول به سرخی گرایید و در همان حال یک رعد و برق با صدایی مهیب راهروی خوابگاه را روشن کرد و با نور رعد و برق سایه مفیستول روی دیوار افتاد که اصلاً شباهتی به خودش نداشت و بیشتر شبیه یک هیولای خفن هالیوودی بود! ()

-------------------------------------------

روز مسابقه

استرجس در حالی که سعی داشت آخرین نکات فنی را به بازیکنان تیمش یادآور شود، رو به لارتن کرد و گفت:«تو چرا توی جلسه تیم نیستی!؟ حواست کجاست؟ »

لارتن در حالی که با بی اعتنایی جارویش را برمی داشت و به طرف در خروجی رختکن می رفت، گفت: «هه! ...... جلسه تیم! بینیم باو! »

بقیه اعضای تیم:

بازی بعد از دست دادن دنیس و استرجس و با رها شدن توپ ها آغاز شد و همان ابتدا درک با یک ضربه چماق بلاجری را به سمت لارتن فرستاد و بلاجر مستقیم با سر لارتن برخورد کرد و ..... سقوط از ارتفاع 60 متری!

گزارشکر: «بی شک این یه اتفاق دردناکه! مرگ یکی از دانش آموزای هاگوارتز در میان بهت و حیرت صدها تماشاگر! سینسترا و سیریوس اولین نفراتی هستن که به بالای سر لارتن رسیدن و در حال حاضر اشک در چشمان همه حلقه زده! ..... اما! یه لحظه صبر کنین! انگار این لارتنه که داره بلند میشه! اونم بعد از یه سقوط 60 متری! این باور نکردنیه! »

لارتن در حالی که با چند حرکت نرمشی سعی می کرد ژست یک انسان خوشحال و سرحال را بگیرد، گفت: «خب! همین بود همه زورشون!؟ من تازه دارم گرم می شم!»

لحظاتی بعد بازی دوباره به جریان افتاد و :

-این لارتنه که به شکلی باور نکردنی پاس اما به مرلینو قطع می کنه.....

-یه پرتاب دیگه از لارتن که ردی از آتش رو توی آسمون به جا می ذاره و کاری از دست دابی ساخته نیست و .......

-سینیسترا و استرجس و جسیکا روز آرومی رو سپری....

-واوووو! درست لحظه ای که آلبوس سوروس داشت اسنیچ رو می گرفت، کنترل جاروشو از دست داد! امروز ممکنه حتی فکر کنیم اینم ربطی به لارتن داره.....


لیلی:
-لارتن میشه یه پاسم به من بدی!

-مزاحم نشو! داریم می بریم! وایسا یه گوشه!

-لارتــــــن! تو چقد عوض شدی! لارتن ما مهربون بود! تازه مغرورم نبود. .......

...

دقایقی بعد ریموس لوپین که اسنیچ را در دست داشت به اعضای تیم ملحق شد تا در جشن قهرمانی شرکت کند.......

یک رعد و برق و افکت صوتی ترسناک و از همین ادا اطفارای هالیوودی و ........
-مــــوهاهاهاها! خب لارتن! حالا دیگه روحت مال منه! اینم سند منگوله دارش!

-خب که چی!؟ مال تو! برو بذار به جشنمون برسیم باب!

-متاسفم لارتن! تو بدون روح چجوری می خوای توی جشن شرکت کنی!؟ مگه نمی دونی آدما بدون روح می میرن؟

-نه! منو نکش! من پشیمونم! زندگی! مینی ماینر! نازنجی! خانوم زعفرانی..... چیزه ..... لیـــــــلی!

-کارت تمومه! مـــــــوهاهاهاهاهاها! مــــــــــــــــــــــوهاهاهاهاها!

----------------------------------

-لارتن! لارتن! بیدارشو! پاشو صبح شده باب!

-هه! تویی سیریوس جونم! یعنی همش خواب بود!؟ اوفیــــــــــش!

-خواب بد دیدی!؟ ولش کن! زود بریم تا بازی شروع نشده! راستی یه آقایی جلوی در کارت داره! میگه اسمش مفیستوفله!

-نــــــــــــــــــــــــــــــه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف و گريفيندور

شب – تالار هافل

دابی در تالار رو باز کرد و سرشو مث یه جن خونگی انداخت پایین و رفت تو.
لودو: "یک"
آلبوس سوروس و مرلین هم پشت سر اون وارد شدند.
لودو: "دو، سه"
اریکا و اما در حالی که داشتن پشت سر فرد مجهول الحالی غیبت می کردن، اومدن توی تالار.
لودو: "چهار، پنج"
دنیس پشت سر آنها وارد شد و درو بست.
لودو: "شیش، هووم هفت منهای شیش میشه چند؟ هووم... هی دابی هفت منهای شیش میشه چند؟"
دابی: "یک"
لودو: "آها خودم می دونستم می خواستم تستت کنم. خب بگید ببینم اون یکی دیگه تون کو؟ چرا کمید؟ درک کدوم گوریه؟"
دنیس: " لودو کی توی شرکت آمار استخدام شدی که ما نمی دونستیم؟"
لودو: "ربطی به آمار نداره. شما فردا با گریف مسابقه دارید و من باید مواظب شما باشم و گرنه شما اوشکولا آبروی تالار رو می برید."
دنیس: "خیلی حرف می زنی لودو ها!"
بووووووووووووم!!!
پنجره تالار خرد میشه و موجودی سوار بر شئی وارد میشه که همانا اون موجود همون درک بود و اون شئی همون جاروی کوییدیچش. درک از جارو می پره پایین و شروع می کنه به در آوردن ردای کوییدیچش که لودو پاچشو میگیره.
لودو: "تو چرا واسه یه بار هم که شده مث بچه آدم از تمرین برنمی گردی؟ ها؟ فردا سر مسابقه هم می خوای همین مسخره بازی ها رو در بیاری؟ به جای این کارا برو یه کم بازی کردن یاد بگیر."
درک: "آها، بعد لابد باید از تو یاد بگیرم؟! تو هنوز بلد نیست بلاجر رو با کدوم س مینویسن "
لودو: "بله، ناسلامتی من یه زمانی بهترین مدافع انگلستان بودم."
درک: "بیشین بینیم با... تو از فاصله نیم متری هم نمی تونی کسی رو بزنی"
لودو چماق درک رو از دستش می گیره و میگه: "حالا نشونت میدم. به اون تابلو نگاه کن" لودو یه نگاه به دور و برش میندازه ولی چون چیزی شبیه به بلاجر پیدا نمی کنه، چماق رو به طرف تابلوی مورد نظر پرت می کنه.
چماق چند متر اون طرف تر از تابلو به یه گلدون می خوره، گلدون میفته روی سر دابی که زیرش ایستاده بود و دابی جیغ می زنه، اریکا از جیغ دابی از جا می پره و موقع فرود اومدن میفته تو بغل مرلین(!)، دنیس می زنه پس کله مرلین و میگه: "مگه تو خودت ناموس نداری..." مرلین به خاطر پس گردنی دنیس می خوره زمین و نصف خورده شیشه های گلدون میره تو دهنش. بعد خورده شیشه ها رو تف می کنه. آلبوس سوروس که جا خالی میده که خورده شیشه ها نریزن تو صورتش ولی با سر میره تو جعبه آرایش اما. اما جیغ می زنه: "اکبیری!" و یه چک می زنه تو گوش آلبوس ولی آلبوس جاخالی می ده و دست اما می خوره تو صورت درک و درک با سر میره توی همون تابلویی که هدف لودو بوده و هردوشون ناک اوت میشن.
لودو:
بقیه ملت هافل:


صبح – زمین بازی

لودو به جای درک که ناک اوت شده و نمی تونه بازی کنه میره توی زمین. داور سوت شروع بازی رو می زنه و بازیکنا پرواز می کنن. گزارشگر شروع می کنه به حرف زدن:
گزارشگر: "خب، مسابقه بین دو تیم گریفیندور و هافلپاف. جسیکا پاتر توی دروازه گریفه، لیلی اونز، لارتن کرپسلی و سیریوس بلک مهاجمای گریفن، جستجوگرشون ریموس لوپینه و استرجس پادمور، سینیسترا و لودو بگمن هم مدافع هاشون هستن. ا... صب کنین، لودو که هافلیه چرا بین گریفی ها ایستاده؟!"
صدای هوی تماشاگرای گریف بلند میشه و آواز می خونن:
"لودو ای اسکل بدبخت ... عقل از سرت بسته رخت!"
"تیم شما اونوره، لودو ... از زمین ما برو بیرون، بدو!"
در همین حین بازی شروع شده و مرلین داره با کوافل به طرف دروازه گریف میره. استرس یه بلاجر به طرف مرلین می فرسته. دنیس به بلاجر اشاره می کنه و داد می زنه: "بزنش لودو!" لودو به بلاجر نمیرسه ولی مرلین جا خالی میده و رد میشه. ناگهان لودو با سرعت به طرف بلاجر میره و از پشت بلاجرو به کمر مرلین میزنه و بعد شصتشو رو به دنیس بالا میاره و میگه: "حال کردی چه خوب زدمش؟!"
دنیس: "احمق گفتم بلاجرو بزن نه مرلینو!"
ده دقیقه بعد، لیلی در حالی که توسط لودو کاور میشه پنجمین گل رو به هافل می زنه. دابی کوافلو به دنیس پاس میده و دنیس به سرعت به طرف دروازه گریف میره. سینی به طرف یکی از بلاجرها میره تا راه دنیس رو ببنده. اریکا خودشو بین دنیس و سینی قرار میده.
اریکا: "من مواظب بلاجر سینی هستم."
دنیس: "اونو ولش کن، مواظب لودو باش."
ولی درست در همین لحظه بلاجر لودو دنیس رو توی هوا متوقف می کنه و جارو از زیر پای دنیس رد میشه. دنیس به سبک گرگ کارتون "RoadRunner" برای اریکا بای بای می کنه و به سمت زمین سقوط می کنه.
چند لحظه بعد گزارشگر یازدهمین گل گریفیندور رو هم اعلام می کنه.
گزارشگر: "بله، امروز با مصدومیت درک، لودو بگمن، بازیکن اسبق تیم ملی کوییدیچ به عنوان مدافع برای هافلپاف بازی می کنه و چه بازی ای می کنه!!!"
تماشاگرای گریف شروع می کنن به تشویق:
" حتی اگه بخوابیم، لودوی ما بیداره ............ هر کی بخواد به ما گل بزنه، اون نمیذاره "
" با این بازی نازش ستون هشتم تیمه ........... با بودنش تو زمین، بردن ما شده بیمه "
دنیس در حالی که سعی می کنه از دید لودو مخفی بمونه به طرف داور میره و تقاضای وقت استراحت می کنه.


وقت استراحت – رختکن هافل

لودو: ""
اریکا: ""
دنیس: ""
اما: ""
مرلین: ""
آلبوس: ""
لودو: " برید حال کنید. اون درک چلقوز عمرا می تونست مثل من بازی کنه؟"
...........
(من که می دونم شما حالیتون نمیشه پس توضیح میدم که شکلک اولي ملت هافلن که با عصبانیت میرن سراغ لودو و شکلک دوم لودوئه که با چماقش دخل همه رو با خرجشون یکسان می کنه! اینو که گرفتید چی گفتم؟)
ده دقیقه بعد وقت استراحت تموم شده، دنیس لودو رو زودتر از همه می فرسته تو زمین و شروع می کنه تند تند با بچه ها صحبت کردن.
دنیس: "اریکا، تو گریفی ها رو ول کن، لودو رو بچسب."
اریکا: "اوکی"
دنیس: "آل، زود باش اون اسنیچو پیدا کن دیگه. پس تو از عله چی به ارث بردی؟"
آل: "سیم سرور!!!"
دنیس: " اصلا بیخیال بیاید بریم سر بازی."


بعد از وقت استراحت - زمین بازی

لودو داره دور ورزشگاه دور می زنه و مورد تشویق گریفی ها قرار می گیره. بقیه هافلی ها وارد زمین میشن و با سوت داور بازی شروع میشه.
سیریوس کوافل رو می گیره و پشت سر لودو به طرف دروازه هافل حرکت می کنه. تلاش های اریکا برای متوقف کردن اونا با بلاجر و دلبری های اما برای پرت کردن حواس لودو به نتیجه نمی رسه و لودو همچنان با جدیت تمام به طرف دروازه هافل پیش میره و هیچ کسم جلودارش نیست. سیریوس کوافلو به لارتن پاس میده، دابی از دروازه میاد بیرون تا توپو قبل از لارتن بگیره ولی بلاجر لودو رو می گیره و لارتن دوازدهمین گل گریف رو میزنه.
چند لحظه بعد، دنیس، اما و مرلین سعی می کنن با پاس های متوالی از لودو رد بشن و به دروازه گریف برسن و در طرف دیگه زمین اعضای گریف دور دروازه شون جمع شدن و خستگی در می کنن و جسیکا با چای و قلیون – که از بالا دستور دادن به اماکن عمومی برگردونده بشه – ازشون پذیرای می کنه و میگه که بازم بهش سر بزنن.
در همین حین، آلبوس اسنیچ رو می بینه که نزدیک دروازه هافل درحال پر پر زدنه. آل به سرعت به طرف اسنیچ شیرجه میره و ریموس هم از طرف دیگه زمین با فاصله زیادی دنبالش میره.
گزارشگر: "خدای من بازی 120 به صفر به نفع گریفه و اگه آلبوس پاتر اسنیچو بگیره، هافل برنده است. ریموس خیلی عقب تر از اونه و امکان نداره به آل برسه."
تماشاگرای گریف یک صدا فریاد می زنن: "لودو، لودو!"
هافلی ها که اوضاع رو خطری می بینن میفتن به التماس.
دنیس: "خواهش میکنم لودو، تو رو خدا، این یکی رو بیخیال!"
لودو: ":no:"
مرلین: "جون من! این تن بمیره نزن!"
لودو: "التماس نکن، گوشت میبرم میذارم کف دستت!"
اریکا: "بیخیال شو لودو. اصلا بیا به جای اون منو بزن بذار آل اسنیچو بگیره."
لودو: "نچ، شما چیزی از کوییدیچ نمی دونین، الآن اسنیچ مهم تره، من باید جستجوگرو بزنم."
اما: "خب لااقل ریموسو بزن. ببین اونم جستجوگره. اونو بزن. خواهش می کنم لودوجون. به خاطر من که دوسِت دارم..."
ناگهان جادوی اعظم، جادوی کبیر، همون که باعث پیروزی عله بر لرد شد، همون که دامبل خیلی بهش اعتقاد داشت – البته تو ایران مثل دامبل نداریما!!! – همون که اسمش عشقه و بچه قرتی ها بهش می گن لاو، کار خودشو می کنه و لودو به حرف اما گوش میده و بلاجر رو به طرف ریموس می زنه.
بلاجر لودو که سرشار از قدرت عشقه، با سرعت به طرف ریموس میره ولی از بغل گوش ریموس رد میشه و اون طرف زمین به تیر دروازه گریف می خوره و بر میگرده و این بار می خوره پشت ریموس.
گزارشگر: "چه می کنه این عشق!"
تماشاگرای هافلی برای اولین بار در طول مسابقه: "هوراااااااااااااااااااااا"
تماشاگرای گریفی که متوجه خیانت عشقی لودو به خودشون شدن:
"دلمونو شکوندی، برو حالشو ........... تیممونو بازوندی، برو حالشو ببر"
ریموس که بلاجر لودو به پشتش خورده، با سرعتی دوبرابر سرعت قبلش به جلو پرت میشه و در نتیجه زودتر از آلبوس اسنیچو می گیره!!!



با عرض معذرت از این جا به بعد راجع به هافلی نوشته بودم که نمی دونم چرا همش سانسور شد. فک کنم به دلیل برخورد چماق لودو با کابل اعصاب هافلی توی خلیج فحش نه ببخشید فارس باشه. به هر حال گریف 270 به صفر بازی رو برد و رفت حالشو ببره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1386/12/18 15:03:54
ویرایش شده توسط درک در 1386/12/18 19:52:57
Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف...گريفيندور


صبح زود... خوشحال و خندان... بسي اسكل

تالار عمومي هافلپاف درست شبيه ساير پستاهاي خز بنده، شلوغ و پلوغ بود و چشم بوق رو نميديد! دنيس و اريكا دارن باسيليسك و پله (مارو پله خودمون!) بازي ميكنن و درك در عالم غم و غصه اش فرو رفته و اِما و لودو دارن ور ور كر كر ميخندن و بقيه هم آدم نيستن كه شرحشون بدم!
در اين لحظه اون عده اي كه شرح داده نشدن با حالت قهر از در تالار ميرن بيرون.


در خارج از تالار.... قدم زنان.... دختر بازي

دابي: بچه ها، من هيچ وقت نتونستم با ساحره ها ارتباط برقرار كنم. من دارم افسرده ميشم!
مرلين: بيا برو... بوقي كي به يه جن خونگي اهميت ميده؟
در اين لحظه دابي تصميم به خودكشي ميگيره و از بالاي نرده هاي راه پله، خوشو حلق آويز ميكنه!
مرلين هم كلي حال ميكنه و برا اينكه بگه من خيلي باحالم، دستشو برا يه ساحره تكون ميده، ساحره هم كه ازقضا گريفيندوري بوده، مياد جلو و فرياد ميزنه: "سكتوم سمپرا"
و مرلين جر راجر و يا شايد هم، جروا جر ميشه!
آلبوس ِ كوچك هم ميره تا تمام قضايا رو براي مامان عله اش تعريف كنه.
اما يهو در بين راه، تصميم ميگره كه اداي مرلينو در بياره، برا همين ميره دم در مرلينگاه دخترونه و منتظر ميشه تا دخترا بيان بيرون!
همينجور ايستاده بود كه يهو با كمال وحشت و تعجب ميبينه كه استرجس از تو دستشويي مياد بيرون!
آلبوس: مااااااااااااااع!
با اين صداي خفنگز، استرجس برميگرده و آلبوس رو ميبينه! لحظاتي هر دو وحشتزده به هم نگا ميكنن و يهو استرجس با حالت وحشيانه اي خودش رو ميندازه رو آلبوس و ميگه: پدر بلاكي اگه به كسي چيزي بگي ميكشمت! من... من مدير گالري ام.
آلبوس اشك ريزان و زجه زنان ميگه: نه به خدا... من خودم ميخواستم بيام اون تو! ما خودمون اينكاره ايم! تو رو خدا با من كاري نداشته باش. من پسرم!
استرجس چشماشو تنگ ميكنه و با شك ميگه: بالاخره ميخواستي بياي تو، يا پسري؟
آلبوس گيج ميشه و ميپرسه: چه ربطي داره؟
استرجس يهو به خودش مياد و خودشو جمع و جور ميكنه و از رو آلبوس بلند ميشه و خيلي سريع گم و گور ميشه و آلبوس ميمونه با كلي شك و ترس و اينا!

شب هنگام... زمين بازي كوييديچ... ملت بيكار و علاف و احمق و بوق پدر و...

با ورود هافلي ها به زمين انگار بمب منفجر كرده بودن! يه وقت فكر نكنيد خيلي طرفدار دارن ها... نه! انقدر ترقه و نارنجك و اينا انداختن كه اصلا زمين نوراني شده بود و هيچ چراغي روشن نبود، چون نور زمين تآمين ميشد.
گزارشگر گرامي، آقاي عباس غضنفر!(برادر حسن مصطفي) با صدايي بس وحشي فرياد زد:
" با سلام خدمت همه شما يره گان*. اول از همه بايد بِگم كه مو يكي از اي داور هاي بين المملي هستُم و اي بازي خيــــــــــلي مهمه! اول از همه باس سقط شدنه اي يره، وزير سحر و جادو ره تسليت بگُم. غم آخرتان باشه! حالا ديگه بسته! ايقدر ترقه هوا نكُنِن! چهارشنبه سوري ره خز كِردِن. حالا بِرِِم سر بازي...."

دنيس بامشتي درك رو انداخت عقب و رفت جلو تا با استرجس دست بده.
دنيس: آخي... چه دستاي ظريفي داري استرجس، اريكا ياد بگير! ناخوناتو بلند ميكني استرجس؟
استرجس با استرس دستشو كشيد عقب و پشتشو كرد به دنيس. كنار اونها پرسي و ايگور ايستاده بودن و...
- سنگ كاغد قيچي... هر دو سنگ!
- سنگ كاغد قيچي... اَه... هر دو كاغذ!
- سنگ كاغد قيچي... بوق تو بوقت. هر دو قيچي! ببين... قيچي من بلند تره. من بردم!
- خَف كن بشين! اصلا هردومون با هم داوري ميكنيم.
- اَه... باشه. اما من شرط رو ميبرم.
- بووووووووووووووووووق!!!

بعد از مدتي... "ســــــــــــــــــــــــــــــــــوت"

ملت پريدن هوا. صداي ترق و توروق و منفجر شدن نارنجك ها به گوش ميرسيد. اون طرف تر سينيسترا افتاده بود رو زمين و دستش قطع شده بود و سمت راست بدنش به كل جزغاله شده بود! (اينها همه به خاطره اينه كه از صدا و سيما پول گرفتم تبليغ كنم كه ترقه بازي چه كاره بديه!)
بازي به سرعت جريان گرفت. كوآفل دست دنيس بود و داشت به سرعت به سمت دروازه گريف ميرفت كه سوت داور به صدا در اومد. سوت پرسي بود!
ايگور با عصبانيت اومد جلو و داد زد: مهاجم ميخواست گل بزنه، چرا متوقف كردي؟ پنالتي براي هافلپاف.
تماشاچيان هافل: ايول...ايول... مدير جونو ايول!
پرسي عصباني تر از ايگور گفت: نه خير... صبر كن، دنيس شلوارتو درآر!
ايگور: ببخشيد... اينجا زمين بازيه نه جلسه خصوصي با دامبلدور!
پرسي: منظورم اينه كه جيبها و تجهيزات تو شلوارتو خالي كن.
دنيس:
پرسي: اطاعت كن بوقي... خودم خالي ميكنم!
و پرسي پاي دنيس رو ميگيره و وارونه تكونش ميده. از تو جيب و شلوار و خشتك و زير شلواري و بوق و الخ دنيس ترقه و نارنجك ريخت بيرون.
پرسي فرياد زد: تو اخراجي!
ايگور هم مدافعانه گفت: نه خير، ما قانوني در اين مورد نداريم. فقط به خاطر اينكار از پنالتي محروم ميشن.
پرسي: كدوم پنالتي؟
ايگور: هموني كه من بهشون دادم!

سوت بازي توسط ايگور دوباره زده شد. چند ثانيه بعد دوباره سوت به صدا در اومد. اين سوت زدن ها همچنان ادامه داشت.
پرسي: سووووت... اريكا انقدر به بلاجر محكم ضربه نزن. خطا!
ايگور: سوووت... جسيكا اون چه دستكش هايي است؟ كوتاهه. خطا!
پرسي: دابي به ليلي نگاه بد كرد. اي بوق چشم! پنالتي.
و....

آلبوس گوشه ي زمين ايستاده بود و با تعجب استرجس رو زير نظر داشت. كفشهاي استرجس سه سانت پاشنه داشت و ناخوناش بلند بود. موهاشم تازگي ها بلندتر شده بود و كوتاهشون نميكرد.
پرسي دوباره سوت زد: آلبوس داره نگاه بي ناموسي به استرجس ميندازه.
ايگور: ديوونه شدي تو؟ نگاه به استرجس چه اشكالي داره؟
پرسي: من كه كلاس خصوصي با دامبلدور گذروندم معنيش رو ميفهمم.
ايگور: نه خير، يه كاسه اي زير نيم كاسه اس. من بايد بفهمم.
پرسي: استرجس پاك و بي گناهه!
آلبوس: نه به مرلين قسم. مـ...من... بابا جيني گفته هيچ وقت دروغ نگم. من خودم... خودم ديدم استرجس از تو دستشويي دخترونه اومد بيرون!
تماشاچيا: هووووووووووووووو....
ايگور و پرسي:
استرجس:
ايگور بعد از مدتي گفت: نميشه. من بايد استرجس رو به صورت خصوصي تو رختكن ببينم.
پرسي: هووو... چيشو ببيني؟
ايگور بي اعتنا دست استرجس رو گرفت و اونو كشون كشون برد تو رختكن.

تماشاچيا:
استرجس بي ناموس.... گريفو نشون ميدي مثل طاووس؟
طاووس كجا، گريف كجا..... ايگور استرجسو بردار بيا!

دقايقي بعد، ايگور با چهره اي سرخ و چشماني گرد از رختكن اومد بيرون و در گوش پرسي جملاتي رو با اكراه گفت. بعد از اون، چهره پرسي هم منقلب شد و فرياد زد: به من چه... تو مدير اين خراب شده هستي. من به تو كاري ندارم! همش تقصير توئه. من از كجا بدونم استرس دختره؟
تماشاچيان گريف: ماااااااااااااااااااااااع...
تماشاچيان هافل: هوووووووووووووو...

عباس غضنفر:
" تماچاچيان دقت بِفِرمايِن كه اي زنيكه خودْشه شبي مردا كِرده و حالا ديَه از بازي محرومَه... بازي رو ادامه مِدم. ولي مثه ايكه اي يره گان* توپ طلاييه ره ديدن و دِرَن دنبال سرش مِرن!"

ريموس با هيجان و له له زنان دنبال اسنيچ يورتمه ميرفت و آلبوس كوچك كه عذاب وجدان گرفته بود هم دنبالش ميكرد. سينيسترا هم مدام بلاجر پرت ميكرد و ايگور رفت يكي زد تو سرش كه اينكارو نكنه و نتونست جلو دهنشو بگيره و فرياد زد: بجنــب البوس!
اريكا و درك هم بلاجر مينداختن و پرسي ميزد تو سر اونا و به لارتن و سيريس ميگفت: كوافل رو بكوبيد تو سر آلبوس!
دوربين دو قسمت شد و سمت راست چهره ايگور، و سمت چپ چهره ي پرسي رو نشون داد. عرق از سر وروي اونا ميباريد...

"فلش بك"

دفتر ايگور مرتب و منظم بود و اون پشت ميز نشسته بود و با اضطراب لبشو ميجويد. آب دهنشو قورت داد و به پرسي كه جلو روش نشسته بود گفت: اهم... ميدوني چيه پرسي جون، وزير مُرد... خب اينو كه ميدوني، منتها وزارتخونه ميخواد كه من، يا تو وزير بشيم. ما كانديداشون هستيم.
پرسي:تصویر تغییر اندازه داده شده
ايگور: من ميگم بيا شخصيت خودمونو حفظ كنيم و قبل از دعوا و اينكه پاي وزارتخونه بياد وسط، خودمون با هم ديگه به توافق برسيم.
پرسي: من ميشم... من مشيم! چجوري توافق كنيم؟
ايگور: آروم باش پسرم! ميگم بيا شرط ببنديم. سر...آهان، سر همين بازي هافل و گريف كه امشبه. هان؟
پرسي فورا انتخاب كرد: من طرف گيريفم. اگه گريف برد من وزير ميشم.
ايگور: من بايد هافل رو بردارم؟

"پايان فلش بك"

پرسي جفت پا ميره تو دهن آلبوس، و ريموس تا ميخواد اسنيچو بگيره، ايگور زودتر اين كارو ميكنه و اسنيچو ميزاره كف دسته آلبوس و سوت رو ميزنه!

پرسي: نـــــــــــــــــــــــــــــه!
ايگور مياد قهقهه ي شيطاني بزنه كه ورزشگاه با ديناميتي كه استرجس روشن كرده بود، ميره رو هوا!



------------------------------
*: اين بنده خدا دهاتيه! غلط املايي و اينا ازش نگيرين! لهجشه! يره گان: يارو ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 17 اسفند 1386 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقه گریفیندور و هافلپاف

نسیم بهاری گوشش را نوازش میداد. باری دیگر جهان جامه ی سبز به تن کرده بود تا لطافتش را به جهانیان ثابت نماید و شادی را برای آنها به ارمغان آورد.اما چه چیز میتوانست از پرده ی غمی که اکنون بر دل ریموس لوپین سایه افکنده بود عبور نماید و غمگین نگردد.
فلش بک
-تاریخ مسابقات تغییر کرده. مشکلاتی برای داور پیش اومده. مسابقه آخر ماه برگزار میشه. درضمن مسابقه شب برگزار میشه چون صبح بچه ها بیشتر تو فضای هاگوارتز میچرخن و اعضای تیمها به احتمال قوی ناراحت میشن و بازی خوبی ارائه نمیدن اگه از این امکان محروم بشن.
پایان فلش بک
کاش در تیم عضو نشده بود تا هم اکنون باعث باخت گردد. هرچند هنوز شانسی باقی مانده بود. بازیکنی به جای او. اما...
آیا کسی موفق میشد از میان 2 دانش اموز گریفیندوری که هیچ یک کوییدیچ بلد نبودند یک جستجوگر بسازد؟هیچکس درهاگوارتز نمانده بود، جز چند نفر و همینطور اعضای تیم های گریفیندور و هافلپاف که به اجبار مانده بودند.
راهی باقی نمانده بود، باید از سوروس اسنیپ خواهش میکرد. هرچند احتمال این یکی نیز کم بود
ایستاد.نوازش نسیم اندکی خوشی را به بدنش آورد اما غم سریعا آن را پس زد.
چند لحظه بعد
- سوروس، میشه ازت یه خواهشی بکنم؟
- اه، مطمئنم معجون ضد گرگینگی 1 روزه رو میخوای درسته؟
سر ریموس به نشانه تأیید تکان خورد.
- تو مطمئنی میتونی قیمتشو پرداخت کنی؟ خودت میدونی چقدر موادش ارزشمنده
- تو ازشون داری؟
- بصورت شانسی از هرکدوم به قدر مورد نیازدارم اما فکر نمیکنم بدون پول لایق انجام دادن کاری باشی. حـیـف شاید اگه قبلا منو مسخره نمیکردی اینبار یه کاری برات میکردم
میدانست اینطور میشود. آخر چرا فکر کرده بود سوروس بخشنده باشد؟ در این لحظه تق تق در باعث برهم زدن آرامشش شد.
با دیدن موهای سرخ، ورود لیلی را متوجه شد. به سمت در رفت و درحالی که نگاهی سرشار از غم به لیلی می انداخت از آنجا خارج شد. کاش او هم میتوانست عشقی چون عشق لیلی را در دل سوروس اسنیپ بیفکند.
ناگهان چیزی در ذهنش شکل گرفت. اگر لیلی از سوروس اسنیپ چیزی میخواست امکان نداشت او رد کند. امکان نداشت.
شب، درتالار گریفیندور
- لیلی میشه یه دقیقه بیای اینجا؟
- چی شده ریموس؟
- لیلی، تو میدونی چه اتفاقی برام افتاده نه؟
ریموس فرصتی برای پاسخ به لیلی نداد: ببین لیلی من تحقیقاتی داشتم یه معجون به نام معجون ضد گرگینگی یه روزه هست که اگه در بدر کامل ماه بخوریم اصلا گرگینه نمیشیم. اون معجون مواد خیلی گرونی داره اما سوروس اسنیپ هم اون موادو داره و هم طرز تهیشو. میشه...
لیلی با عصبانیت فریاد زد: امکان نداره. من نمیخوام از عشقی که اون بهم داره سوء استفاده کنم فکر نمیکردم انقدر پست باشی.
- لیلی، لیلی صبر کن. نه منظورم این نبود.
باری دیگر غم. حال یکی دیگر از دوستانش را از دست داده بود.

فردا صبح--- یکروز مانده به مسابقه

باری دیگر ریموس در گوشه ای تنها و به دور از همه نشسته بود. ظاهرا هم میدید و هم میشنید اما درواقع نه میشنید و نه میدید. تنها در ذهنش راهی برای رهایی میخواست. اما نه تنها یک معجزه راه رهایی بود.
- هی ریموس بیا ببینم
قیافه سوروس اسنیپ گرفته بود. با رسیدن ریموس بدون هیچ سخنی به راه افتاد و ریموس نیز به دنبال او. چندی بعد به دخمه های مخصوص اسنیپ رسیدند.
- بیا تو دفترم ریموس
صدای تق بسته شدن در را نشان میداد. ای کاش ریموس هرگز به آنجا نمی آمد. زیرا حالش نه تنها بهتر نشد بلکه احساس بد دیگری نیز پیدا کرد
- ریموس، میدونی دیروز لیلی با من چیکار داشت؟
چشمان ریموس به دماغ عقابی سوروس اسنیپ خیره شدند( چرا که دماغش مانع هویدا شدن چشمانش میگشت)
- برای اینکه همون خواهشی رو از من بکنه که تو از من کردی. اون از اون معجون میخواست
- چـــــــــــــــــــی؟
- اون گفت اونو برای تو میخواد. گفت میدونه از تو بدم میاد ولی اون ازم خواهش کرد. باورت میشه اگه بگم جلوم زانو زد؟؟
درون ریموس تهی شده بود. هیچ چیز و هیچ کس برایش ارزشی نداشت. لیلی برای او غرورش را زیر پا گذاشته بود. او به سوروس اسنیپ التماس کرده بود. کاری که او حتی یک لحظه شجاعتش را نداشت. حال میفهمید سرخی موهایش نشان دهنده ان است که براستی یک گریفیندوری اصیل است.
از جایش برخاست.
- هی این معجون رو بردار.
- برام درستش کردی؟
- برای تو نه ریموس، برای لیلی.
- بعدا میبرمش
سریعا به سمت راهرو دوید. نمیدانست لیلی را در کجا پیدا کند اما باید او را پیدا میکرد. باید از او عذر خواهی میکرد.
سرانجام او را در راهروی طبقه پنجم یافت.
- اِ لیلی، بابت دیروز متأسفم. خیلی متأسف.
- نیازی به تأسف خوردن نیست. اصلا مهم نیست
- لیلی فقط... خیلی متشکرم
در مسابقه
- امروز یه روز خیلی حساسه، بازیکنان تیم گریفیندور و هافلپاف یه بازی سخت رو درپیش خواهند داشت. اما وجود ماه در این بازی، باعث حساسی این بازی شده چرا که جستجوگر تیم گریفیندور یه گرگینه است و ماه الان کامله باید دید او چه خواهد کرد
- درب ورودی بازیکنان هافلپاف باز شد. بله. دنیس جلوتر از همه حرکت میکنه و حالا، درب ورودی بازیکنان گریفیندور.استرجس پادمور دیده میشه.کم کم بازیکنان بیرون میان وبله سرانجام ریموس لوپین.
صدای حبس شدن نفس تماشا گران( که درواقع حدود 7 نفر بیشتر نبودند) به گوش رسید. اما نه خبری از تغییر شکل بود نه خبری از صدای گرگ. تعجب تماشاچیان به حداکثر رسید.
صدای سوت داور تمام آنها را از حالت خلسه خارج کرد
توپ ها پرتاب شد. ریموس به سرعت دور زمین میچرخید. در این لحظه ناگهان نوری سفید چشمش را زد(نکته: گوی برای اینکه صبح نیست تا با نور خورشید مخلوط شه به رنگ ماه در اومده که سفیده حدودا)
به آن نقطه نگاه کرد. چیزی درست در آنجا میدرخشید. اگر تکان های بالش را نمیدید امکان نداشت بتواند آن را تشخیص دهد. به جارویش سرعت داد و همزمان اسنیچ نیز با سرعت دور شد. در این حین آلبوس سوروس پاتر نیز به کنار او امد.هردو به سمت اسنیچ که حال به سمت زمین رفته بود حمله ور شدند اما ناگهان:
- ســـــــــــــــوت... خطا به نفع هافلپاف
ریموس و آلبوس سوروس هردو دست از کار کشیدند. ریموس درحالی که با حس ناراحتی همراه با عصبانیت به استرجس نزدیک میشد فریاد زد: اسنیچ درست جلو روم بود. تا اومدم دستمو ببندم یکی خطا کرد.
- لارتن موقع گل زدن خودش رو کنار کشید تا به بلوجر نخوره درعوض رفت تو شیکم اریکا زادینگ. کاری نمیشد کرد
گزارشگر:این یکی از حساس ترین بازی ها هست. درست زمان گرفتن اسنیچ این خطا انجام شد.خب حالا درک آماده میشه که کوافل رو به سمت دروازه بفرسته. و آفرین به جسیکا پاتر. با یک حرکت عالی توپ رو مهار کرد به سرعت برای سیریوس توپ رو میفرسته. یه حرکت عالی از سیریوس و حالا بار دیگر تهاجم جستجوگر گریفیندور رو میبینیم.
آلبوس سوروس پاتر هم بیکار نمیشینه. حمله میکنه اما خیلی عقبه. ریموس مدام به سمت زمین میره و ....
- ســــوت
گزارشگر: بله آفرین به ریموس. اسنیچ در دست ریموس زیر نور ماه میدرخشه. ما هم پیروزی گریفیندور رو تبریک میگیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/12/17 23:01:57
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/12/18 9:03:27
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/12/18 9:24:05
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/12/18 9:27:13
تصویر تغییر اندازه داده شده