طبقه سوم ... طبقه سوم ... طبقه سوم ...
زیر لب با خودش تکرار می کرد شاید از شرش صدای سام خلاص شود. صدایی که نمی دانست دوست دارد بشنود یا دوست ندارد.
"آفرین تام، درسته. برو طبقه سوم!"
"تو خفه شو، سام! خودم می دونم. لازم نیست هی مدام تو گوش من جیغ بزنی!"
"خفه شم؟ تو به من می گی خفه شم؟ تام، تو منو دوست نداری؟ تو نمی خوای من برگردم؟"
"چرا... چرا... می خوام ولی محض رضای خدا ساکت شو. ببین، بذار اون پرونده لعنتی رو پیدا کنم. تو بر میگردی. مگه نه سام؟ خب، صبر کن. بذار اون پرونده رو پیدا کنم!"
ظاهرا موفق شده بود. نگاهی به دور و برش انداخت. به طبقه سوم رسیده بود. در اتاق بایگانی و اتاق شکنجه روبرویش بودند و سمت راستش راهرویی سیاه و طولانی بود. می توانست سایه چند دیمنتور را در راهرو ببیندد. دیمنتور ها کور بودند ولی بویش را حس می کردند، باید فرار می کرد ولی نه، او کارمند آزکابان بود. دیمنتور ها کاری به او نداشتند. دوباره به راهرو نگاه کرد.
چهار دیمنتور دو نفر را در طول راهرو می کشیدند یا شاید یک نفر را دوبار می کشیدند! هر دو نفر کاملا مثل هم بودند، احتمالا باید دوقلو می بودند. هر دو تقریبا بیهوش بودند. نمی فهمید چطور می تواند هم در این سر راهرو ایستاده باشد و هم در راهرو بیهوش باشد. مغزش کار نمی کرد. ولی این چیز ها به او ربطی نداشت باید به اتاق بایگانی می رفت.
در اتاق بسته بود. چوبدستش را کشید.
"خطر! خطر! به آقای پرسکات حمله شده! نگهبانا رو بیشتر کنید. همه جا رو بگردید."
صدایی به صورت جادویی قوی شده و در همه آزکابان می پیچید. باید سریعتر در را باز می کرد.
"تق تق تق تق"
صدای قدم هایی را در راهپله می شنید.
"آلوهومورا!"
در اتاق بایگانی باز شد. سام جلو در ایستاده بود. با دست به طرف راهروی تاریک اشاره کرد.
سام: "نه تام، اینجا نه. توی اتاق گیر میفتی. از اونطرف برو!"
تام: "ولی اونجا می رسه به آشیونه دیمنتورها!"
سام: "دقیقا باید بری همون جا! الآن همه دیمنتورها اومدن بیرون و دارن دنبال تو می گردن. تنها جایی که گشته نمیشه همون جاست. برو تام!"
تام: "ولی... ولی..."
"تق ... تق..."
صدای قدمهای نگهبانی که از پله ها بالا می امد، نزدیک تر می شد. چاره ای نداشت. راهروی تاریک را به مقصد آشیانه دیمنتورها دوید. سام جلوتر از او می دوید و چوبدستش را که نور کوچکی منتشر می کرد بالا نگه داشته بود. با اینکه می دانست هیچ کس آن اطراف نیست، با صدای آرام گفت:
تام: "سام، بیا بی خیال شیم. خیلی خطرناکه. اونجا آشیونه دیمنتورهاست."
سام: "همه دیمنتور ها الآن بیرونن. بارتیموس کراوچ اومده و داره بهشون دستور العمل های جدید رو میده. الآن آشیانه اونا خالیه."
تام: "و می دونی که کراوچ داره چه دستوری بهشون میده؟ داره بهشون میگه از این به بعد می تونن هر مجرمی رو که با لرد سیاه ارتباط داشته باشه ببوسن!"
سام: "بس کن دیگه! نترس تام. اون لوح هزار ساله که اونجا گذاشته ولی هیچ کس تا حالا اونا نخونده. هیچ کس اصلا متوجه نمیشه که ما اونو برداشتیم."
تام: "هیچ کس به جز دیمنتورا! اونا به جای بوسیدن می خورنمون!"
سام: "احمق نشو! اونا کورن. متوجه نبود اون لوح نمیشن."
تام: "ولی بوی ما رو حس می کنن."
سام: "خب حس کنن! ما کارمند آزکابانیم. احمق نشو تام. بیا!"
سام او را به جلو هل داد و وارد اتاقی شد که بیشتر شبیه به یک غار بزرگ بود. تاریکی عجیبی در غار وجود داشت که نور چوبدست سام، و عجیب تر از آن خود سام را هم خاموش کرد.
سرش درد می کرد. صدای جیغ خودش و سام را می شنید که در اتاق شکنجه، شکنجه می شدند. سرش را با شدت به دیوار کوبید. برای لحظه ای گرمای خون خودش را احساس کرد. دچار توهم شده بود. ولی می دانست که این به خاطر حضور در آشیانه دیمنتور هاست. او کارمند آزکابان بود و با این احساس آشنا بود. پیراهنش را در آورد و آتش زد. گرما و شکلات همیشه برای مقاومت علیه دیمنتور ها مفید بودند و به لطف هسته اژدهای چوبدستش، برای ظاهر کردن آتش هیچ وقت مشکلی نداشت.
همان جا نشست و خودش را به آتشی که روشن کرده بود نزدیک کرد. ناگهان متوجه چیز عجیبی شد. کمی آن طرف تر، لوحی سنگی به دیوار تکیه داده شده بود.
تام: "این امکان نداره!!!"
مطمئن بود که آن لوح نباید آن جا باشد. خودش آن را برداشته بود. ده سال به خاطر برداشتن آن لوح در همین آزکابان زندانی شده بود. به خاطر برداشتن آن لوح برادرش، سام، را از دست داده بود. به خاطر برداشتن آن لوح ...
تام: "ریداکتو!"
اخگر سرخ رنگی که از چوبدستش خارج شد، به لوح خورد ولی بر خلاف انتظارش لوح را منفجر نکرد، بلکه باعث شد لوح به رنگ قرمز در آید. خونی که روی لوح را پوشانده بود کم کم از روی لوح پایین سرید و فقط خطوطی سرخ روی لوح باقی گذاشت.
"برادرت باز خواهد گشت، اگر قاتل من به سزای عملش برسد!"
نیروی عجیبی وجودش را پر کرد. باید آن قاتل را پیدا می کرد نه اینکه مثل ترسو در آشیانه دیمنتور ها قایم شود. بلند شد و به طرف در به راه افتاد. هر طور شده باید وارد اتاق بایگانی می شد و آن پرونده لعنتی را پیدا می کرد. در را کمی باز کرد و از لای آن بیرون را نگاه کرد. کسی را نمی دید، طبیعی هم بود، آخر چه کسی راهروی آشیانه دیمنتور ها را به نبال یک فراری می گشت؟
از آشیانه دیمنتور ها خارج شد و قبل از بستن در، نگاهی به جای خالی آن لوح انداخت.
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



»
»
بابا، جناب سروان. به مرلین ما پاک پاکیم. رفیق ناباب مارو به این روز انداخت. تورو مرلین ولمون کن بریم، این دفعه ی اولمونه گیر میفتیم. جناب سروان، جون بچه هات...»
به ایگور نگاه میکرد عقب عقب به همراه صندلی از میز فاصله گرفت.
و بعد، به سمت راجر برگشت: