پیوز قدیمی
از توی دیوارای تالار هافلپاف
- تولد نقش
- 1396/07/21
- آخرین ورود
- پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
- عضویت
- 1385/12/25
- پستها
- 1511
درست چند متر جلوتر ایستاده بودند. از پشت دیواری که من ایستاده بودم میشد به خوبی ایگور کارکاروف و آن دوست مسخره اش را دید !
تحملم داشت تمام میشد. آن همه اشیاء نفرین شده و پر از جادوی سیاه را به آن جادوگر نوجوان از همه جا بیخبر میفروخت که فقط پول بدست بیاورد ! احساس خطر میکردم ! اما در نهایت شجاعت از پشت دیوار بیرون امدم و فریاد زدم :
- هی !
ایگور به سمت صدا برگشت. چشم در چشم هم خیره شدیم ! چوبدستی را در دستم فشردم وبه سمتش گرفتم : « با یک دوئل چطوری متقلب ؟ »
چوبدستی اش را کشید ! کمی به هم نگاه کردیم و ....
دوئل آغاز شد !
- استیوپفای !
- آواداکداورا !
طلسم های سبز و سرخ با هم برخورد کردند و هر دو منحرف شدند. شیشه یکی از مغازه های اطراف شکست و طلسم دیگری به یکی از رهگذران خورد و او را بیهوش کرد.
کارکاروف چوبدستی اش را تکان خفیفی داد و نوری نارنجی رنگ از آن خارج شد که با طلسم «پروتگو» متوقفش کردم. دوست نوجوانش مات و مبهوت ایستاده بود و به نبرد ما نگاه میکرد.
رهگذران اطراف کوچه ناکترن اطراف ما جمع شده بودند و به نبرد نگاه میکردند ، کم کم با مشاهده طلسم های سیاه ایگور و مبارزه سفید من شروع به تشویق کارکاروف کردند.
نبرد همچنان سرسختانه ادامه داشت و جالب این بود که یک غفلت ایگور ، چرخ نبرد را به سمت من چرخانده بود و حالا این من بودم که طلسم میفرستادم و او با طلسم های محافظ مختلف که بعضی را نمیشناختم دفاع میکرد.
طرحی مات از نور های مختلف در فضای اطراف جاری بود. کارکاروف چشمانش را تنگ کرده بود و تمام تمرکزش روی حرکات و ورد های من بود.
با نگاه دیگری به چشمان مظلوم آن نوجوان و حرکات سریع کارکاروف ناگهان خشمناک تر از گذشته تکان سریعی به چوبدستی ام دادم و فریاد زدم : « کراوشیو ! »
طلسم چرخان من به سمت کارکاروف رفت و درست به بازوی او خورد و او از درد نقش زمین شد. چند ثانیه از گذشت. متوجه شدم چه کرده ام و طلسم را متوقف کردم ... همچنان از درد روی زمین افتاده بود !
چوبدستی ام را به سمت مدالیوم نفرین شده ای که در دست نوجوان بود گرفتم و گفتم : « اکسپلیارموس »
و به سمت کوچه دیاگون رفتم ...
تحملم داشت تمام میشد. آن همه اشیاء نفرین شده و پر از جادوی سیاه را به آن جادوگر نوجوان از همه جا بیخبر میفروخت که فقط پول بدست بیاورد ! احساس خطر میکردم ! اما در نهایت شجاعت از پشت دیوار بیرون امدم و فریاد زدم :
- هی !
ایگور به سمت صدا برگشت. چشم در چشم هم خیره شدیم ! چوبدستی را در دستم فشردم وبه سمتش گرفتم : « با یک دوئل چطوری متقلب ؟ »
چوبدستی اش را کشید ! کمی به هم نگاه کردیم و ....
دوئل آغاز شد !
- استیوپفای !
- آواداکداورا !
طلسم های سبز و سرخ با هم برخورد کردند و هر دو منحرف شدند. شیشه یکی از مغازه های اطراف شکست و طلسم دیگری به یکی از رهگذران خورد و او را بیهوش کرد.
کارکاروف چوبدستی اش را تکان خفیفی داد و نوری نارنجی رنگ از آن خارج شد که با طلسم «پروتگو» متوقفش کردم. دوست نوجوانش مات و مبهوت ایستاده بود و به نبرد ما نگاه میکرد.
رهگذران اطراف کوچه ناکترن اطراف ما جمع شده بودند و به نبرد نگاه میکردند ، کم کم با مشاهده طلسم های سیاه ایگور و مبارزه سفید من شروع به تشویق کارکاروف کردند.
نبرد همچنان سرسختانه ادامه داشت و جالب این بود که یک غفلت ایگور ، چرخ نبرد را به سمت من چرخانده بود و حالا این من بودم که طلسم میفرستادم و او با طلسم های محافظ مختلف که بعضی را نمیشناختم دفاع میکرد.
طرحی مات از نور های مختلف در فضای اطراف جاری بود. کارکاروف چشمانش را تنگ کرده بود و تمام تمرکزش روی حرکات و ورد های من بود.
با نگاه دیگری به چشمان مظلوم آن نوجوان و حرکات سریع کارکاروف ناگهان خشمناک تر از گذشته تکان سریعی به چوبدستی ام دادم و فریاد زدم : « کراوشیو ! »
طلسم چرخان من به سمت کارکاروف رفت و درست به بازوی او خورد و او از درد نقش زمین شد. چند ثانیه از گذشت. متوجه شدم چه کرده ام و طلسم را متوقف کردم ... همچنان از درد روی زمین افتاده بود !
چوبدستی ام را به سمت مدالیوم نفرین شده ای که در دست نوجوان بود گرفتم و گفتم : « اکسپلیارموس »
و به سمت کوچه دیاگون رفتم ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...



















