جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
شب دلگیر و ساکتی بود؛ صدای هوهوی جغدی در جنگل میپیچید و زیبایی نور کامل مهتاب را که روی رودخانه افتاده بود، تحت شعاع قرار میداد.

پسر نوجوانی کنار رود نشسته بود و بی حرکت به جریان اب خیره شده بود. دختری تقریبا همسن و سال خودش، پشتش ایستاده بود و با اضطراب دستانش را دور هم میپیچاند. در حالی که به پسر نگاه میکرد، لب پایینش را با نگرانی گزید.

-البوس، وضعیت تو، هم منو میترسونه، هم روح رز رو عذاب میده!

صدای خشن و دورگه ای از طرف البوس به گوش رسید:

_سعی کن خفه بشی خب؟

دختر چینی به پیشانیش انداخت، لبش را گزید و با صدای لرزانی گفت:

-ببین البوس من درکت میکنم...میدونم الان اصلا حالت خوب نیست...اما منم خیلی شنگول نیستم! تو که یادت نرفته لودو...
-اسم اونو نیار!
-باشه باشه یادت نرفته که اون چه بلایی سر درک اورد؟
-درک بره گم شه...توام خفه شو ریتا.

دختر نگاهی به البوس انداخت و گفت:

-باشه...من همین الان راهمو از تو جدا میکنم. واسم اهمیتی نداره اما منو تو هردو زخم خورده ایم، فقط یک فرق کوچیک داریم...تو یک احمق عصبی اما من...

ریتا حرفش را نصفه نیمه رها کرد و به سمت وسایلش رفت.

البوس با تردید برگشت و نگاهی به ریتا که سرگرم جمع کردن وسایلش بود انداخت. بعد بلند شد و دوان دوان به سوی او رفت و با من من گفت:

-خیلی خب ببخشید...خب من حالم الان خوب نیست...بمون دیگه، من تنهایی یاد رز میافتم...یک همدم میخوام!
-متاسفم.
-ریتا خواهش میکنم نرو من خیلی تنهام.
-منم همینطور
-پس نرو
-نمیشه
-من میخوام انتقام بگیرم میفهمی؟ می خوام انتقام رز رو بگیرم.
-خب؟
-توام باهام باش.

ریتا دست از جمع کردن وسایلش برداشت به سمت البوس برگشت و گفت:

-من با گذشته زندگی نمیکنم اسپ...میخوام واسه همیشه فراموشش کنم...پس هم عقیده نیستیم...منو ببخش!

بعد ساکش را بلند کرد، نگاهی به البوس انداخت و در جهت مخالف او شروع به حرکت کرد. در دلش اشوبی برپا شده بود. پاهایش میلرزید و به سختی قدم برمیداشت. در دلش شروع به شمردن کرد: یک...دو...سه...چار...پنج...شیش...هفت...هشت...نه...

-ریتا

البوس به سمت او دوید و گفت:

-خواهش میکنم. منم تمام سعی خودم رو میکنم. فقط نرو. رز می خواست تو با ما باشی، حالا که خودش...نمی خوام دلش بشکنه...خواهش میکنم.

ریتا کمی مکث کرد بعد سرش را تکان داد و لبخند محزونی زد.

ریتا:به خاطره رز
البوس:میتونی اتیش روشن کنی؟
ریتا:میتونم...برو سیب زمینی هارو بیار...خیلی گشنمه.
البوس:منم همینطور...الان میارم

وقتی البوس از او دور شد، ریتا سرش را به سمت اسمان بلند کرد و گفت:

-خوش باشی دوست من!

همان لحظه شهابی در اسمان برق زد و لبخندی روی لبهای ریتا اورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/5/25 15:05:05
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

اخطار: حاوی صحنه های خشن و بیناموسی! نامناسب برای کودکان!


سال ها پیش، هنگامی که ادوارد جک فقید مرگ خود را نزدیک می دید اعضای هافلپاف را جمع کرد و وصیت نامه خود را که به گفته اعضای آن زمان میتوانست هافل را در هاگوارتز به عنوان گروه برتر معرفی کند به آنها داد. بعد از مرگ ادوارد اختلاف بر سر جانشین او زیاد شد. افراد زیادی آسیب دیدند و جنگ های مختلفی در هافل شروع شد و وصیتنامه و اهداف مثبت ادوارد برای پیشرفت هافل به فراموشی سپرده شد. سرانجام بعد از جنگ ها و درگیری های فراوان لودو بگمن به عنوان ناظر هافل منصوب شد.

لودو ناظر ستمگری بود. استکبار پایه و اساس هافل در زمان لودو بود. او به نظر اعضا اهمیت نمیداد. عدالت را رعایت نمی کرد. با دوستی و یکرنگی با اعضای هافلپاف برخورد نمی کرد. فمنیست را قبول نداشت. خوابگاه مختلط هافلپاف را پلمپ کرد و مردان و زنان هافل را به همجنسگرایی وادار می کرد. عشق در هافل معنایی نداشت. تنها عده کمی بر خلاف دستورات لودو عمل می کردند و به جنس مخالف علاقه نشان می دادند ولی لودو آنها را به سرعت شناسایی می کرد. پسرها را می کشت و به داف هایشان تجاوز می کرد. خفقان، فساد، زورگویی و کشتار زوج های جوان مشخصه اصلی گروه هافلپاف در دوران نظارت لودو بگمن بود!

---

آسپ در حالی که کیفی به قطر شکم خرس از کمرش آویزان بود با چهره ای درمانده و مفلوک!! از کلاس دفاع خارج شد. در بین تمام روزهایی که در هاگوارتز بود تنها دلخوشیش حضور در کلاس ها و یا گردش با رز در محوطه هاگوارتز بود که با وجود اقدامات لودو به طرز چشمگیری کاهش یافته بود. کلاس های عصر نیز به پایان رسیده بود. باید دوباره به تالار خصوصی بازمیگشت. اخمی کرد و از پله ها پایین رفت. آرام آرام به ورودی تالار هافل نزدیک میشد که ناگهان در مخفی تالار با شدت باز شد و تیکه سری به بیرون افتاد. به دنبال آن بدن بدون سر و خونی یک نفر به بیرون شوت شد.
آسپ:
مردی بلند قامت با شنل زرد و موهای بور در حالی که کاردی به ارتفاع این قــــــــــدر در دستش بود بیرون آمد و لگدی به سر جسد بیچاره زد و سر به شص متر اونطرف تر شوت شد.
لودو: این است سزای سرپیچی از لودو بگمن!
و سپس نگاهش به آسپ افتاد که با چشم هایی گرد!!! به او خیره شده بود.
-آسپ! دیر کردی! من حساب کردم اگر با سرعت نیم متر بر ثانیه و شتاب صفر از کلاس دفاع حرکت می کردی سی ثانیه پیش به اینجا رسیده بودی. نکنه با دافی چیزی اون وسط حرف زدی؟

آلبوس در حالی که برق سرخ رنگ کارد دست لودو چشمانش را گرفته بود با لکنت گفت: من؟ مـ...من غلط بکنـ...بکنم! به جون...به جون بابام با کسی...حرف نز...نزدم!
-ها خوبه! من تو رو میشناسم! پسر خوبی هستی! برو داخل من برم به فیلچ بگم این لاشه رو جمع کنه!
آسپ همچنان سر جایش ثابت مانده بود. کله جسد به دوردست شوت شده بود و بدنش هم قابل شناسایی نبود. به آرامی گفت: این کی بود لودو؟
لودو کاردش را غلاف کرد و گفت: لورا مدلی! بهم خبر دادن دیشب لورا و سدریک یک ساعت یواشکی با هم حرف میزدن. یک بوس ناقابل هم در انتهای مکالمشون کردن.
-پس...پس سدریک کجاست؟
-داخله! آتیشش زدم گذاشتمش توی شومینه!
-

خوابگاه پسران هافل - نیمه شب

آلبوس با قدم هایی آهسته و پاورچین پاورچین به سمت حمام حرکت می کرد. در حمام را به آرامی باز کرد و وارد شد.
-رز!
-پژما...چیز...آلبوس!
به سمت رز رفت و را را در آغوش گرفت. تنها دلخوشیش به همین ملاقات های شبانه با رز بود. در حالی که دست او را محکم گرفته بود به عمق و قسمت تاریک!! حمام رفتند. آلبوس دستش را بلند کرد و به سمت رز برد که ناگهان رز دستش را پس زد و گفت: امشب نه!

و چهره غمگینی به خود گرفت و شد عینهو کوزت در بینوایان! در حالی که صدایش به شدت می لرزید گفت: آلبوس! عصر نبودی! خیلی وحشتناک بود! لودو سر سوزان رو جلوی همه برید! من دیگه نمیتونم این وضع رو تحمل کنم آلبوس! بالاخره راز ما رو هم می فهمه! من نمی خوام تو بمیری! نمی خوام من بمیرم! دوست دارم با هم باشیم! من آسایش رو دوست دارم آسپ! عهه!

آسپ شانه رز را نوازش کرد و با صدای آرامی گفت: خیلی وقته می خوام بهت بگم رز! اگر بخوایم زنده بمونیم، اگر بخوایم با هم باشیم، اگر بخوایم همیشه به این وضع و این موقع شب و اینجا با هم قرار نزاریم باید فرار کنیم!
رز با اعتراض گفت: این کار حماقته! حماقته آسپ! مگه ندیدی لودو چه بلایی سر اون نفرای قبلی که سعی داشتن فرار کنن آورد؟ فرار برابر با مرگه!
آلبوس سرش را به گوش رز نزدیک کرد و با صدایی محکم و مطمئن گفت: ما فرار می کنیم!

تالار هافلپاف - صبح زود

آسپ کنار در ورودی تالار ایستاده بود و با اضطراب به ساعتش نگاه می کرد. دو ساعت از زمانی که او و رز برای آماده شدن و جمع کردن وسایل به خوابگاه هایشان رفته بودند گذشته بود. تا الان باید پیدایش میشد. در همان لحظه در خوابگاه دختران باز شد و دو نفر!!! از آن خارج شدند و به سمت آسپ حرکت کردند. آلبوس چوبدستیش را به سرعت بیرون کشید و سمت فرد ناشناس گرفت و با صدای تهدید آمیزی گفت:
-تو کی هستی؟
چوبدستیش را اندکی پایین آورد و با تردید گفت: ریتا؟!

رز در حالی که کیف کوچکی را در دست گرفته بود به آرامی گفت: آلبوس اونم می خواد با ما بیاد. دوست نداره اینجا بمونه. از وقتی درک سلاخی شده میترسه لودو یک بلایی هم سر اون بیاره. ریتا دوستمونه. بزار بیاد!
آسپ در حالی که همچنان چوبدستیش را در دست گرفته بود با سوظن گفت: من به هیچکس اعتماد ندارم! از کجا معلوم اون با لودو دستش توی یک کاسه نباشه؟ هنوز برام سوال مونده که چرا وقتی لودو درک رو کشت ریتا رو آزاد کرد؟ هه...خنده داره!

ریتا با اندوه سرش را به زیر انداخته بود و حرفی نمیزد. رز با قدم هایی محکم به سمت آلبوس رفت و گفت: اینقدر خودخواه نباش آسپ! ببین چقدر مفلوکه! اون دوست داره با ما بیاد. دوست داره زنده بمونه!
آسپ: چرا میزنی؟ خب بیاد!

محوطه هاگوارتز

خورشید به آرامی طلوع می کرد و نور درخشان آن بر محوطه بزرگ هاگوارتز می افتاد. سه نفر در حالی که با تمام وجود می دویدند به سمت درب خروجی هاگوارتز حرکت می کردند. آزادی در یک قدمی آنها بود!

صدای نفس هایشان و ذره ذره عرقی که می ریختند، همه تلاشی برای آزادی خودشان و زندگی بهتر بود. با دیدن گرازهای بالدار دو سر درهای آهنین هاگوارتز لبخندی بر چهره هر سه نفر آنها افتاد. ناگهان پرچین های مقابل آنها به کنار رفت و مردی بلند قامت در حالی که در یک دستش چوبدستی و در دست دیگرش خنجر نقره ای رنگی را گرفته بود بیرون آمد و با نگاهی سرد و بیروح به آنها خیره شد!

-شما سه تا...
پوزخندی زد و ادامه داد: فکر کردید میتونید از دست من فرار کنید؟ از دست لودو بگمن؟ قدرتمندترین ناظری که تاریخ هاگوارتز به خودش دیده!
آلبوس دست رز را محکم گرفت و یک قدم به عقب رفت. لودو به آلبوس اشاره کرد و گفت: از تو بیشتر از اینا انتظار داشتم آسپ! فکر می کردم از بقیه عاقل تری! ولی مثل اینکه اشتباه کردم! هممم...حرفی نمیمونه! مجبورم سه تاتون رو بکشم! افسوس!

آلبوس و رز خیلی زودتر از آنچه که لودو تصور می کرد چوبدستیشان را بیرون آوردند و به سمت او گرفتند و فریاد زدند:
-استپوفای!
-کانفرینگو!
طلسم های آنها با اختلاف کمی از بغل لودو گذشت. ریتا هاج و واج به صحنه درگیری نگاه می کرد و قادر به حرکتی نبود. آلبوس دست او را گرفت و هر سه به سمت درب خروجی حرکت کردند. طلسم آتش لودو با اختلاف کمی از بالای سر آسپ گذشت و باعث شد تمام موهای او زرررررت بسوزد. تنها چند متر با درها فاصله داشتند و با خروج از هاگوارتز به راحتی می توانستند جسم یابی کنند.

فریادهای لودو پشت سر آنها کر کننده بود. ناگهان جسم سنگینی به هر سه آنها برخورد کرد و باعث شد به زمین بیفتند. آلبوس برگشت و لودو را دید که پشت سر هم به سمت آنها نفرین های شیطانی میفرستاد. طلسم فوق العاده قدرتمندی از بالای سر ریتا گذشت. رز به سمت ریتا حرکت کرد تا از او محافظت کند ولی قبل از اینکه بتواند به او برسد صدای شکافته شدن هوا به گوش رسید و خنجر نقره ای رنگی در قلب رز فرو رفت!

آلبوس با وحشت به رز خیره شده بود. خنده های لودو از دور به گوش میرسید. تنها میتوانست پیکر رز را ببیند که به آرامی بر روی زمین سقوط کرد و حرکت دیگری نکرد. لودو دیوانه وار به آنها نزدیک میشد. آلبوس در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود چوبدستیش را به سمت او گرفت و فریاد زد: سکتوم سمپرا!

خون به هوا پاشید و لودو پخش زمین شد. درهای سرسرای ورودی هاگوارتز باز شد و چند نفر بیرون آمدند و به سرعت به سمت آنها حرکت کردند. ریتا فریاد زد: آلبوس! دارن میان! بیا بریم! آسپ!

آلبوس یک قدم به لودو نزدیک شد. در حالی که صدایش به شدت میلرزید گفت: اگر یک روز به پایان عمرم مونده باشه انتقام رز رو ازت میگیرم لودو بگمن! خودم می کشمت!

افراد ناشناس به آنها نزدیک و نزدیکتر میشدند. آلبوس به سمت رز رفت. در کنار جسدش خم شد و پیشانیش را بوسید، پلک هایش را بست و هق هق کنان از او دور شد. به دنبال ریتا از محوطه هاگوارتز خارج شد. برای آخرین بار به هاگوارتز و پیکر بی جان رز نگاه کرد. سپس صدای پاق بلندی به گوش رسید و هر دو غیب شدند.

--------

ریتا و آلبوس کیلومترها از هاگوارتز دور میشن. هدفشون این بود که از اونجا فرار کنن و به آزادی برسند ولی آلبوس حس انتقام شدیدی توی وجودش هست. قسم خورده که لودو رو بکشه. روزها و شب ها به قسمت های مختلفی سفر می کنن و اتفاقات جالبی براشون میفته تا اینکه در یکی از همین سفرها با اشخاصی به اسم دنیس و اسپروات آشنا میشن. اونا افراد قدرتمندی هستن که سابقه خوبی هم در نظارت دارن. آلبوس و ریتا دلیل فرارشون از هاگوارتز و انگیزه بازگشت آسپ رو میگن، هر چهار نفر متحد میشن و به هاگوارتز بر می گردند...

سوژه رو آروم پیش ببرید. حداقل پنج شیش پست باید برای سفرهای آلبوس و ریتا زده بشه. چندین پست هم آشنایی با دنیس و اسپروات و بعدش بازگشت به هاگوارتز! سوژه های فرعی هم یادتون نره! پست ها میتونه طنز، جدی و یا مثل پست من هردوش با هم باشه!

یک سالگیم مبارک!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/5/25 15:52:06
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1387 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
-- فردا روز --

لودو، درك و آراگوگ مقابل پنجره ايستادن و دارن براي سفر و نجات ِ هلگا، تجهيزاتشون رو براي آخرين بار چك ميكنن.

درك: لودو چي داري تو كولَت؟
- هيچي، چيز خاصي ني.. يكي دو تا ژ-3 و آرپيجي از تو انبار ِ بسيج برداشتم. تو كوله ي تو چي هس؟
درك لبخند دو نقطه دي اي زد و دو تا تبر و يه نيزه از كولش ميكشه بيرون.
درك: البته اينارم آوردم! سه تا عينك ِ آسلام بين!
ناگهان آراگوگ درست و پاش شل ميشه و تكرار ميكنه:
- عينك ِ آسلام بين؟ اين ديگه چه سيقه ايه؟
درك: با اين عينكا اگه كسي لخت باشه، آسلامي و با لباس ديده ميشن.
اراگوگ: تصویر تغییر اندازه داده شده
لودو: هوووم. خيلي عاليه! اينطوري حواسمون از جنگ هم پرت نميشه. پستا هم بيناموسي نميشه.
آراگوگ از حالت اغما در مياد و يكي از عينكا رو از دست درك چنگ ميزنه:
- بده ببينم... هوووم.... خوب... اين كه رو صورت من جا نميشه اصلآ.
درك: چرا ببين اينا كش ميان. بكشش بزار رو صورتت.
- ببين ولي فكر نكنم واسه عنكبوتا كار كنه ها...
درك: اتفاقآ من پرسيدم. كار ميكنه.
آراگوگ وقتي ميبينه نميتونه عينك رو بپيچونه اونو ميندازه رو زمين.
- اِ... چرا افتاد؟!
و پاشو ميكوبه رو عينك.
- اِ... واي... حواصم نبود پامو كوبيدم روش! ... خوب ايراد نداره. عينك من شكست! من مطمئنم كه ميتونم خودمو كنترل كنم و ميجنگم. بريم...
درك: اين عينك ها كاملآ ضد ضربه و نشكنه. پاتو بردار...
و آراگو پاشو بلند ميكنه و ميبنه كه عينك كاملآ سالمه.
درك عينكو برميداره ميده دست آراگوگ: بيا. بكن لاي پشمات. لازمت ميشه.
و آراگوگ با چهره اي ناراضي () عينك رو ميكنه لاي پشماش.
لودو: خوب. آراگوگ تو چي همرات برداشتي؟
آراگوگ: من؟ هيچي! من ابزار سرخودم! هشت تا پا و تارهام.
و در ذهن به ساير ابزارهاي بيناموسي كه همراهش داره فكر ميكرد و در همون ذهنش ميخنده...

لودو: خوب... را مي‌افتيم. داره دير ميشه. ممكنه بلايي سر ننه هلگا بيارن. درك طناب رو بنداز...

با فرو افتاده شدن ِ طناب از جانب درك صدايي از پشت سر شنيده ميشود:
- كجا كجا كجا؟؟؟ مگه پنجره مجازي ممنوع نشده بود؟!
ريتا، اريكا، ورونيكا و دنيس پشت سر آنها ايستاده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 تیر 1387 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

خورشید تابان ، انوار دل انگیزش را از پنجره های طلایی داخل تالار ، بدون رشک و حسادت به داخل میریخت و جمع شیرین و خودمانی هافلپافی ها را که برای استراحت در تالارشان جمع شده بودند را گرم تر می کرد.

دنیس در حالی که آستین هاش رو تا آرنج به بالا کشیده بود کله پردفوت رو تو تشت کردی بود و زیر لب با صدای گرم و مطبوع می گفت :
_ پردفوت جون ، عزیزم ، ببین الهی بمیری اگه نزاری مغزت رو شست و شو بدم ، آخه چرا من هرچی ایده میدم تو این تالار با شکست مواجه میشه؟ چرا نظارتم با شکست مواجه میشه ؟ نمی خوام نظارت رو بدم دست آراگوگ؟ ( )

در طرفی دیگر اریکا و ورونیکا و ریتا رو زمین نشستن و دارن با هم اسم و فامیل بازی می کنن.
ریتا در حالی که با اشتیاق زبونش رو در میاره و لبش رو میلیسه داد میزنه :
_ استپ ، استپ ورونیکا ، تو بخون ... اسم؟
_اریکا
_فایمل؟
_زائیدی!
با گفتن فامیلی توسط ورونیکا خشم اریکا فوران میکنه شروع میکنه به کشیدن گیس ورونیکا!

و در کنار شومینه ، در جایی که سه مبل رو به روی هم قرار گرفته بودند سه مرد بدون اینکه به اتفاقات پیرامون خود توجهی داشته باشند با صدایی آرام گرم بحث بودند.
لودو در حالیکه با نوک چوبدستیش بازی میکرد با صدایی که می شد به آسانی در آن تشویش و اضطراب را تشخیص داد زیر لب خطاب به درک گفت : تو کاملاً مطمئنی که اونا میخوان باج بگیرن؟
درک با خونسردی جواب داد : شک به دلت راه نده...متاسفانه دیشب آراگوگ به طور غیر مجاز به طرف پنجره مجازی رفته بود و حتی به دنیای اون طرف هم پا گذاشته بود و درست از وقتی که اونطرف رسید متوجه شد که نن جون رو گروگان گرفتن!اینطور نیست آراگوگ ؟
آراگوگ سر پشمالویش را به سختی تکان داد و با صدایی استوار و محکم گفت : همینطوره درک ، من فکر نمی کردم نن جون از پس یک گله زن عریان بر نیاد! ولی گویا اینطوری شده و ما برای برگشتش باید هر کاری بکنیم!
لودو : منظورت اینه که به جنگ زن های عریانی که نن جون رو اسیر گرفتن بریم؟
گویا از لب و لوچه ی آراگوگ سیل می آمد! جنگ با زنانی عریان آن هم در پنجره مجازی؟ عالی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 29 خرداد 1387 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
اوتو: من اینجا رو میشناسم
بچه ها همه با هیجان به سمت اوتو برگشتند، اوتو در حالی که یکی از البومای تالار دستش بود، یک عکسشو به بچه ها نشون داد و پرسید:
اینجا اون مرلینگاه قبلی اس نه؟
ملت:
حواس همه دوباره به صفحه تلویزیون معطوف شد، رو صورت لودو دوباره چندتا پارازیت افتاد و صحنه رفت رو یک قسمت از یک فیلم هندی که ماتیلدا داشت وسط چندتا دختر هندی می رقصید!!
ماتیلدا: ای بابا قطعش کن!
دوباره چندتا پارازیت اومد رو صفحه و یهو ریتا ظاهر شد که یک چاقو گذاشته بود روی گلوی هری و در حالی که چشماش از حدقه زده بود بیرون گفت: بهت میگم بگو تا حالا چند بار جینی رو بوس کردی!!
دنیس: چه جلب بوده این دختره ها!
دوباره همه برگشتند به سمت تلویزیون، صحنه ی مصاحبه ی ریتا از هری کم کم محو شد و دوباره کشیده شد به جنگل ممنوع؛ باران به شدت می بارید و درخت ها از زوره باد خم میشدند، صدای هوهوی باد که بین درختان میپیچید نمای ترسناکی به جنگل داده بود دوربین کم کم زوم شد رو درک که چارچنگولی زمین رو چسبیده بود که باد از رو زمین بلندش نکنه ! روی صورتش چند جا زخم عمیق و خونی دیده میشد؛ لباس هایش همه از خون خودش و اب باران خیس شده بودند. دوباره یک پارازیت افتاد رو صفحه تلویزیون و صحنه رفت رو خوابگاه بچه های هافل! بچه ها خودشون رو تو تلویزیون میدیدند که نشستند و دارن تلویزیون نگاه میکنن و باز تو تلویزیون خودشون بودند که باز داشتند خودشون رو میدند که باز تو تلویزیونن و الا اخر
ریتا داشت همون لحظه رو خواب میدید!!
دوربین چرخید و چهره ی تک تک بچه ها رو نشون داد به جز البوس! جای البوس خالی بود!
بچه ها برگشتند و نگا کردند دیدند اسپ از خوابگاه رفته بیرون.
رز: ال ال کجا رفتی؟!
دوربین از خوابگاه رفت بیرون، با سرعت از تالار کشیده شد به سمت در وروودی، در تالار باز شد، دوربین از بین راهروهای قلعه گذشت به سمت محوطه هاگوارتز رفت، از محوطه گذشت و رفت به سمت به جنگل ممنوع، از بین درختان رد شد و دوباره رو صورت درک زوم کرد؛ درک در حالی که اشک میریخت دستش رو به جلو بلند کرد و فریاد کشید : البووووووووووووووووووووس...
در همین لحظه ریتا از خواب پرید و فریاد زد: البوس هم رفت!

-----------------------------------------

لطفا ناظرا نقدش کنن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/3/29 16:20:39
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 29 خرداد 1387 00:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار پر شده بود از هیاهوی بچه ها برای کشیدن نقشه ایی درست وحساب شده که باصدای جیغ همه نگاهها به یک طرف میخ کوب شد.

اریکا:مثل اینکه یکی اونجاست من داشتم موهام رو شونه می کردم که یه سایه ای رو اونطرف دیدم.

پیوز غیرتی شد:کی خواسته اریکارو اذیت کنه آلبوس یه طرف و دنیس یک طرف هر چه سعی کردندجلو شو بگیرند ولی دستاشون در نیستی میرفت ودر میومد.پیوز باسر توی مرلینگاه رفت یهو صدای گفت:هنوز آدم نشدی....چک،چوک،یه،یو((صدای دعوا))درباز شدوپیوز به بیرون پرتاب شد،درآستانه در هیکل هفتی وچهار شونه ای وسبیلو و یه طرف ابروش هم بریده بودظاهر شد.

همه یکصدا:اوتو ((شرمنده دو پایی پریدم توی داستان))

لودو باسردی از اومدن بردارش ((توی داستان هان)) دوباره جلسه رو آغاز کرد:خوب بچه ها حواستون بیشتر باشه ((آرایه تضمین از پیوز :خوب گوش کنید که چی میگم ... درک در جنگل ممنوعه است و به هر دلیلی به شدت مجروحه ! باید بریم نجاتش بدیم !))ریتا توباید هر جور شده دوباره خواب ببینی.

اون شب هر چقدر قرص خواب آور بود توی غذای وآب ریتا ربختند.

ریتا:

ملت: اخ جون خوابید.

دنیس:دستگاههای دیدن خواب رووصل کردم.

همه پشت تلویزیون نشسته بودند داشتند نگاه می کردند.

((توی خواب))

ریتا در آغوش باز و پدرانه لودو قرار گرفت .لودو: چه دستای قشنگی داری! بدش من ببینم!چه بدن گرمی داری ریتا! یکهو آنتن پرید.

ملت:....لودو:

اوتو :ما به خاطر این کارا اون از خونه طرد کردیم.

دوباره نگاهها به به طرف صفحه تلویزیون برگشت.باران شروع شده بود.باد چنگ می انداخت و زمین را می خواست از جا بکند درختان کهن به جان یکدیگرافتاده بود .از جنگل شیون درک که زجر میکشید می آمد رشته ها باران آسمان تیره را به زمین گل آلود می دوخت . نهرها طغیان کرده بودوآبها از هر طرف جاری بود.:bigkiss:ودوباره چهره لودو ظاهر شد.

ملت:....لودو:

اوتو:من اینجا رومی شناسم.

..................
تروخدا نقد بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما برای پوکوندن امدیم
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 20 خرداد 1387 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
با پوزش فراوان از پردفوت عزیز من پستش رو به خاطر شهید کردن سوژه در نظر نمیگیرم <><><><><><><><><><><><><><><><><> لودو ریتا را از آغوشش بیرون کشید ، بیرون پرت کرد به طوری که ریتا به دیوار مقابل مخفیگاه خورد و سه سانتی متر در آن فرو رفت ، و به چشم های او خیره شد : « تو مطمئنی ریتا ؟ » ریتا در حالی که سعی می کرد خودش را از دیوار که به آن چسبیده بود جدا کند گفت : « البته ! » - « پس چرا وایسادی ؟ » ریتا در حالی که با تمام قوا خود را می کشید گقت : « من واینسادم لودو ، چسبیدم » لودو شروع به کشیدن ریتا کرد به طوری که مقدار انرژی پتانسل کشسانی در دستانش ، از موهای سرش که هیچ ، از جلسات خصوصیش با دامبلدور هم بیشتر شد ! در یک لحظه ریتا از دیوار جدا شد و هر دو با هم به دیوار پشتی برخورد کردند و ده سانت در آن فرو رفتند ( نکته تستی : هیچوقت در یک اتاق 3*4 خبر بد ندهید !) سه سال بعد ، تالار هافلپاف لودو ریش هاش در اومده و موهاش جوگندمی شده ، چشمهاش خبر از خستگی های زیاد میده! ریتا موهاش بلند و ژولیده شده و بینی اش از ضربات متعدد به شکل بینی خوک در اومده ! ماتیلدا : « شما این همه وقت چی میگفتین ؟» لودو : « با دیوار درگیر بودیم ! خوب گوش کنید که چی میگم ... درک در جنگل ممنوعه است و به هر دلیلی به شدت مجروحه ! باید بریم نجاتش بدیم ! همه بیاین اینجا تا نقشه ام رو بگم ... راستی ، اریکا کجاست ؟ ... » - جییییییییییییییییغ ! (جیغش بنفش بود ) <><><><><><><><><><><><><><><><><> حتما توسط ناظرین نقد بشه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/3/20 20:29:24
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/3/20 20:29:56
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/3/20 20:35:46
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 30 فروردین 1387 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
به دوستان، عزیزان و ناظران تازه وارد!
پستهایی که در هافلاویز می زنید حتما باید طنز و عشقی باشه. لطفا این دو مورد رو رعایت کنید!


----------------------------------------------------------------------------

تالار هافل - مقر لودو!

توضیح: مقر لودو چهار دیواری سه در چهاری است که لودو در دوران نظارتش برای فرار از دست معترضان غیور هافلی درست کرد. این بنا در مقابل هر طلسمی مقاوم است و در صورت نیاز نمود ناپذیر می باشد. طبق روایات سه روز بعد از منصوب شدن لودو به عنوان ناظر هافل دنیس جوان به همراهی گروهی از شورشیان هافلی به مقر لودو حمله کرد ولی آنتی بوق مقر لودو تک تک آنها را روانه سنت مانگو کرد. همچنین در آن جنگ فداکاری های یکی از سرداران لودو به نام علیرضا در ذهن همگان باقی ماند.
مکان مقر لودو: کنار حمام عمومی هافل! (در روایات آمده است لودو برای دید زدن بدن عریان ناموس مردم آن مکان را انتخاب کرده است.)
منبع: آلبوس پدیا


ریتا با چهره ای دپسرده و ناراحت در کنار لودو نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بود. نمی دونست از کجا شروع کنه. لودو حتما باید می فهمید!
لودو: تو چت شده امروز ریتا؟ انگار این آدمای مفلوک خدا زده آواره بدبختا شدی!
ریتا:
لودو دستی بر سر ریتا کشید و با صدای آهسته ای گفت:
-عزیزم...دختر گلم...ریتای دوست داشتنی...ببین الان هیچ کس اینجا نیست. راحت حرفت رو بزن. تنهای تنهاییم!
سرانجام ریتا نتوانست جلوی خود را بگیرد و همچون دخترکی رویایی، با موهایی که مثل اشعه خورشید طلایی بودند و لبانش گل سرخ رو خجل میکردند (کپی رایت بای زیبای خفته ) در آغوش باز و پدرانه (!) لودو قرار گرفت عکس العمل لودو به خاطر وجود افراد زیر ۱۶ سال در تالار سانسور شد! و واق واق کنان (ورژن جدید هق هق کنان! ) گفت:
-لودو یادته یک دفعه خواب دیدم دنیس توی دخمه ها گیر افتاده، شما اهمیت ندادید ولی بعدش فهمیدید واقعیت داشته و رفتید دنیس رو نجات دادید؟
لودو: چه دستای قشنگی داری! بدش من ببینم! ...آره آره یادمه!
ریتا ادامه داد: یادته گریفیا اریکا رو زندانی کرده بودن تا به مسابقه کوییدیچ نرسه من شب قبلش خواب دیدم کجاست شما رفتید نجاتش دادید؟
لودو: چه بدن گرمی داری ریتا! ...آره اونم یادمه.
ریتا اشک هایش را پاک کرد و با نگرانی گفت: دیشب خواب دیدم درک زخمی و مجروح توی جنگل ممنوعه است!
لودو:

تو بی کانتینیود! (to be continued)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/30 14:23:09
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 28 فروردین 1387 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
رز به ریتا نگاه کرد و گفت : اما ریتا من مطمئنم که اتفاقی افتاده!.
ریتا که عصبی شده بود گفت :اره ..اتفاقی افتاده..می دونم دارید چیزی رو از من پنهان می کنید..بعد از این همه مدت به هافل پاف برگشتم..بعد از اون گزارش خسته کننده فقط بخاطر درک به هافل برگشتم و می بینم جا تره و بچه نیست {}گریه ی رز ..این همه مخفی بازی های شما چه معنایی می تونه داشته باشه؟
هپزیبا به دستانش نگاه کرد ...سیاه شده بود..دیشب خیلی سعی کرد شومینه خوابگاه را روشن کند و اون ذغال های مسخره بدجوروی دستاش رو رنگی کرده بودند با خونسردی به ریتا نگاه کرد و گفت : می خوای بدونی درک چی شده؟ اون مرده! دیروز خونشو از روزی زمین پاک کردیم..امروز بیا..همه چیز رو برات توضیح میدم.! بعد از کلاس...
سوزان میان حرف هپزیبا پرید و فریاد زد :هپزیبا کی می خوای این خیال بافی هاتو بس کنی؟ چرا اغراق می کنی؟ درک کجا مرده؟ درک به یک سفر ..ا..منظورم اینه که ناپدید شده و ما هم پیداش می کنیم شاید با دوستاش رفته مسافرتی جایی.می دونید که اون خیلی مسافرت را دوست داشت
رز چشم غره ای به هپزیبا رفت و با لبخند در حالی که تظاهر به بی تفاوتی می کرد گفت : راست می گه ریتا جان ...درک بزودی برمی گرده مطمئن باش..سوزان راست می گه احتمالا رفته مسافرت
سپس به هپزیبا گفت : امروز دم حموم عمومی می بینمت!
سوزان دندان قرچه ای کرد و گفت : خوب دیگه ریتا جوون بهتر نیست که کمی استراحت کنی؟
هپزیبا جیغ زد : چی می گید شما دو تا؟ مگه درک نمرده؟
ریتا دوباره جیغ کشید.سوزان یک لیوان دیگر برایش اب ریخت و سپس گفت : ریتا خونسرد باش هیچ بلایی سر درک نمی اد اون مسافرته!
ریتا موهای طلایی رنگش را تکان دادو در حالی که اشک می ریخت گفت : مسافرت؟ ام..ا..اون..حتی ..یک بار هم با من مسافرت نرفته
هپزیبا شانه ای بالا انداخت و گفت :شاید کس دیگه ای رو دوست داره
رز دوباره به هپزیبا نگاه کرد و ادامه داد: چرا چرت می گی هپزیبا ؟

ریتا با حالت عصبی طوری که بغض گلویش را گرفته بود گفت : دیگه برام مهم نیست که چی می گید ...حرف های هیچ کدومتون راست نیست ..من می خوام با لودو صحبت کنم!
...

ادامه دارد


نقد شود لطفا....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هپزیبا اسمیت در 1387/1/29 18:00:45
[size=small][b][color=00CC00]شناسه ی جدید م?
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 25 فروردین 1387 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره بعد از نیم ساعت تلاش برای خواب همه ی هافلیا به خواب رفتن به جز ریتا. ریتا از یه طرف نگرانیش برای درک بود و از یه طرف صدای غرش باد و رعد و برق بود که تازه شروع شده بود.
باران با شدتی فراوان بر روی شیشه ها می خورد و رعد و برق در اندی از ثانیه آسمان تیره و تار را روشن می کرد.
ریتا همین طور روی تخت خوابش نشسته بود و پتو رو به طور کامل رو سرش کشیده بود تا اینکه بعد از 25 دقیقه به خوابی وحشتناک فرو رفت.
همه ی هافلیا با چهره هایی ناراحت به خواب رفته بودن و هر از گاهی یکی از اونا با دیدن خوابی در مورد درک بلند می شدن و دوباره به خواب فرو می رفتن. هر چند لحظه یک بار ریتا وول می خورد و تغییر مکان می داد. در خواب خودش را در جنگلی تاریک و وحشتناک می دید. شاخه ها و برگ درختان وسیله ی باد با شدت از این سو به آن سو می رفتن. جلو تر رفت و ناگهان چشمش به یک جسد بر روی زمین افتاد. جیغی کشید و با ترس به عقب رفت. بعد از چند لحظه با نگرانی به جنازه نزدیک شد و وردی را زیر لب ادا کرد.
- لوموس. و از نوک چوبدستی نوری بیرون آمد.
چوبدستی اش را جلو برد و به صورت جنازه نزدیک کرد و ... آووووووو ... آووووووو ... در حالی که زیر باران مانند موش آب کشیده شده بود صدای گرگ او را به لرزه در آورد چوبدستی اش را به اطراف چرخاند تا ببیند صدای حیوان دور بوده یا نزدیک. وقتی که مطمئن شد حیوانی در نزدیکیش نیست چوبدستی اش را دوباره به صورت جنازه نزدیک کرد ، صورتش سرخ سرخ شده بود و ناگهان ...

...جـــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــغ ...

با جیغی بلند از خواب پرید و به اطرافش نگاهی انداخت. صبح شده بود و دیگر خبری از رعد و برق و باران و باد نبود.

... غــــــــــــــیــــــــــــــــــــژ ...

در محکم به دیوار خورد و جمعی از دختران هافلی با نگرانی وارد اتاق شدن.
سوزان از پارچ کنار تخت ریتا آب ریخت و در حالی که داشت نباتی در آن می انداخت گفت: ریتا چی شد خواب بد دیدی؟ بیا اینو بخور.
ریتا لیوان آب رو از دست سوزان گرفت و با یه قلپ اونو خورد. سپس با نگرانی از تخت بلند شد و گفت: هیچی حالم خوبه. فقط یه خواب بد دیدم.
هافلیا ابروشونو بالا انداختن و به اون نگاه کردن.
ریتا: به خدا راست میگم فقط یه خواب بود.
اما این یک دروغ بود زیرا چهره اش سرخ بود و داشت از وحشت می لرزید ...

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
یکم بد شد. اگه پست بدیه می تونین این پست رو در نظر نگیرین و از ادامه ی پست پیوز بنویسین.
لطفا این پست نقد شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده