جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  104 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  216 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  211 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آبان 1387 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

-به انبار سر زدم، ستاد آسلام رو تمیز کردم، سه چهار تا مجوز به کورمک و بارتی دادم، تو چتر به کوییدیچ تیکه انداختم، تدارکات آبدارخونه رو آماده کردم، واسه سازمان ورزش کلی شطرنج جادویی خریدم، گرینگوتز رو تقویت کردم، حوض برادران جادویی رو هم پر کردم.

وزیر در حالی که با بی حالی بر روی صندلی باشکوهش نشسته بود گفت: خوبه، مرخصی!
پیوز پرسید: پس من هنوز معاون وزیرم؟
-آره، برو دیگه!

پیوز جیغ کوتاهی کشید و در حالی که هیپوگریفش از وسط ابرها پرواز می کرد (کنایه از خوشحال شدن) از اتاق وزیر خارج شد.
آسپ خمیازه ای کشید و با بی حوصلگی گفت: روح بوقی! من خودم معلوم نیست چند روز دیگه وزیر باشم اومده میگه...

و در حالی که ادای پیوز را در می آورد ادامه داد: من هنوز معاون وزیرم؟
اه اه اه اه...

آسپ با بی حوصلگی نامه ای را که ده ها بار خوانده بود برداشت و دوباره مرور کرد :


با سلام خدمت وزیر محترم جادوگری
احتراما ...
به اطلاع میرسانم ، کاندید های انتخابات وزارت سحر و جادو تا پایان هفته وارد وزارتخانه میشوند ، خواهشندم لطف نموده و رسم مهمان نوازی را به جا آورده ، از انها به بهترین شکل پذیرایی نمایید .
تا موعد انتخابات این دوستان در خدمت شما خواهند بود.

امضا : استرجس پادمور
مسئول برگزاری انتخابات



آسپ نامه را به کناری انداخت. تمام فکرش در آن چند روز ورود کاندید ها در روز های آینده بود.

با خودش گفت : ای بابا ، دیروز اینقدر به مامان جینی گفتم لوبیا نمیخوام ها ... حالا باد پیچیده تو ... اوا ... چیز ...
با خودش گفت : آخرش چی آلبوس ؟ آخرش که باید بری ... بذار بیان ...

حسی در دلش او را به ماندن در جایگاه وزیر ترغیب می کرد.در اتاق باز شد . زیر لب زمزمه کرد : روح بوقی ...

- قربان ، تمام سالن ها و دفاتر وزارتخانه جارو کشیده شد. اتاق های مهمان ها هم آماده است . امروز مراسم استقبال از دو نفر از اونها رو داریم . تشریف میارید ؟

- نمیدونم پیوز ... من از این بازی ها خوشم نمیاد !

- بله قربان ... دستور میدم به جاش لوگو براتون بیارن !

- نه بوقی ... ... منظورم مراسم استقبال بود ...

پیوز سری تکان داد و از اتاق خارج شد .


ساعاتی بعد – مراسم استقبال

ارکستر بزرگ وزارت دارن موسیقی حماسی ای مینوازند و مسئولین همه در تالار بزرگ وزارت جمع شدند.گویا همه لباس آبی وزیری پوشیدند و به صف ایستادند ولی از نظر نویسنده عین مور و ملخ دارن به هم میپیچن

سرانجام از دور روح قرمز پوشی دیده میشه که لباس جواتی () پوشیده و لبخند ضایعی زده و داره به دو مرد متشخص که مقابلشن میگه : بفرمایید ... من معاون وزیرم ... خوش امدید ... من معاون وزیرم ... به عنوان معاون وزیر ورودتون رو خوش آمد میگم ... امیدوارم معاون آینده شما باشم ...

آرشام و هوکی ، کاندیدای وزارت سحر و جادو وارد میشن و نگاهی از سر تحسین به در و دیوار خرابه وزارت میکنن و جلو میرن ! پیوز اونها رو به اتاقشون راهنمایی میکنه و از افکاری که در سر دارن خبرنداره ...

گوشه از افکار آرشام

فردا صبح این وزیر بوقی و معاونش رو مرده پیدا میکنید ! اونوقت همتون از اینکه اینا با هم دعوا کردن متعجب میشین ... و وقتی میفهمین کلاه نیست که دیگه من وزیر شدم !

گوشه ای از افکار هوکی

وای ... این جنه که اونجاست چه خوشمله ... باید برم باهاش آشنا بشم ...

اشتباه شد ... گوشه ای دیگر از افکار هوکی

فکر کردی آرشام ... اگر قرار باشه تمام رقبای انتخاباتیم رو با دندونام تیکه تیکه کنم نمیذارم کسی غیر از من انتخاب بشه ...



<><><><><><><><><><><><><><><><><><>
طرح سوژه : وزیر باید تا پایان انتخابات از کاندید ها پذیرایی کنه ،ولی ، پیوز میخواد قبل از شروع رای گیری آسپ رو بکشه و کلاه وزارت رو خودش بگیره . از طرفی آسپ با کمک پیوز نقشه می کشه یکی یکی کاندیدا رو نابود کنه و بکشه از یک طرف هم اونا نقشه کشیدن هم آسپ هم همدیگرو بکشن !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1387 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ماه پشت ابر پنهان شده بود و باران همچون تازیانه ای سهمگین بر پنجره های بزرگ اتاق وزیر کوبیده میشد.
وزیر در حالیکه بر روی صندلی اش با آرامش نشسته بود و با لذت مشغول نوشیدن قهوه ی سیاهش و خیره شدن به آتش بود که در با صدای جیر جیر آرامی باز شد.
وزیر با بی میلی سرش را برگرداند ...

پیکری با قدی متوسط ، موهایی ژولیده و مشکی رنگ همچون قیر و بدنی شق و رق در آستانه در ایستاده بود و نوری که از پشت به او می تابید فقط باعث سیاه دیدن او می شد.
وزیر سرش را برگرداند و دوباره به آتش خیره شد ؛ جرعه ای از قهوه اش نوشید و با دست به فرد تازه وارد اشاره کرد که داخل بیاید.

با ورود پیکر شق و رق و بسته شدن در ، وزیر متوجه شد که بلاتریکس ، منجی همیشگی او دوباره به نزدش آمده.
موهایش از همیشه سیاه تر دیده میشد و چشمان براقش حالتی ساکن داشت و لب پایینی اش به طور افسرده ای رو به پایین افتاده بود.
_ وزیر ... فکر میکنم به اون چیزی که میخوایم رسیدیم!تجمع بیش از سه نفر ممنوع شده . هرگونه آشوب و نا امنی با طلسم های فرمان و یا نابخشودنی سرکوب میشه.
وزیر بی صدا سرش را تکان داد و فنجان خالی اش را با تکان چوب دستی ناپدید کرد و برای اولین بار با صدایی بم و محزون خطاب به بلاتریکس گفت:
_ خوبه! اکثریت با من موافقن . اکثریت با جامعه من موافقن و اگر این طور نباشه ... به زور موافق میشن!

رعد و برقی در بیرون غرش کنان به زمین برخورد کرد و برق سفید رنگ ، ریشخند وزیر را به وضوح نشان داد.

در راهروی وزارت ...

کینگزلی شکلبوت با بی قراری در پشت در ایستاده بود ... قلبش مالامال از اندوه و نارحتی ، خشم و نفرت و کینه شده بود. فکر نمی کرد وزیری که تا این اندازه به گفته ی خودش " مردمی " بود دستخوش بازی های شوم و بی شرمانه زنی شده بود که ...

بیش از این به خود مجال تفکر در این رابطه را نداد و با عجله به حرکت در آمد.
وزارت سحر و جادو از همیشه اش خالی تر جلوه می نمود ... گویی نوعی رعب و وحشت بر فضای وزارت حاکم شده بود ... در آستانه های شب بود و کارکنان خسته در حالیکه در های اتاقشان را می بستند و به کینگزلی که با بی توجهی از میان آنها می گذشت سلام می کردند و راهی خانه هایشان می شدند.
کینگزلی بالاخره به مکان مورد نظرش رسید و وارد شد.

آلبوس دامبلدور از همان ابتدا متوجه حال پریشان کینگزلی شد.
_ سلام کینگزلی ... داشتم میرفتم!
و بعد به چهره ی سردرگم کینگزلی خیره شد و لحن صدایش تغییر کرد.
_ مشکلی پیش اومده؟
کینگزلی که نفس نفس میزد و چهره اش برافروخته بود بدون مقدمه شروع به حرف زدن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/8/3 16:15:47
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مهر 1387 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
دهکده هاگزمید

در حالی که اشعه های نارنجی رنگ آفتاب عمود بر خیابان های دهکده میتابید ، در میانه یکی از این خیابان ها ، چندین نفر جمع شده بودند و در مورد اتفاقات اخیر صحبت می کردند.

یکی از آنها در حالی که زیر چشمی به یکی از ماموریت وزارت که در چند متری ایستاده بود اشاره میکرد با نجوایی سوی دوستانش گفت : « اونها این چندروزه خیلی عجیب عمل کردند ، انگار مبنای کار وزارت به کلی برگشته ! »

دیگری که پیلکهایش را در برابر نور آفتاب جمع کرده بود گفت : « وزارت جور عجیبی عمل میکنه ... واقعا از آسپ بعید بود !»

- « من که میگم کار آسپ نیست ! »

نفر چهارم که مردی کوتاه قد و اندکی فربه بود سرش را آرام داخل جمع اورد و گفت : « خود آسپه ! مگه امضاش رو زیر اعلامیه شماره 13 ندیدید ؟»

و نگاه مشکوک دیگری به مامور وزارتخانه انداخت ...

وزارت سحر و جادو

- « اون زن شورش رو در آورده ! »

پنج نفر از کارکنان بخش تفریحات جادویی در حالی که شانه به شانه هم در یکی از راهرو های وزارت راه میرفتند در این مورد گفتگو می کردند.

یکی از آنها که قدش اندکی از دیگران بلند تر بود و صورتی بشاشتر داشت با خنده گفت : « اون خیلی باهوشه ! طوری عمل کرده که همه این کارها به اسم آسپ تموم بشه ! »

- « فرانک ! یعنی تو میگی اون سر وزیر کلاه گذاشته ؟ »

یکی دیگر از آخر صف پنج نفری با صدایی اندکی بلندتر گفت : « بلاتریکس داره وزارت رو نابود میکنه ! »

درست همزمان با ادای این جمله ، وقتی پنج نفر در پیچ راهرو پیچیدند با پیکره تراشیده و اشرافی بلاتریکس لسترنج مواجه شدند ! دیر شده بود ...

- « آقایون ... در مورد من صحبت می کردید ؟ »

بوی نفرت انگیز تکبر در تک تک کلماتی که ادا می کرد به مشام می رسید.

- « نه خانم لسترنج ... »

- « امیدوارم ، نمیخوام چند از همکارای خوبمون اخراج بشن ... »

و راهرو را به سمت دفتر کارش طی کرد ...

فردا صبح

اعلامیه شماره 2-13

بر طبق تصمیمات اتخاذ شده توسط بخش اعمال قوانین جادویی ، از این پس تجمع بیش از سه نفر ، بخصوص در مکان های عمومی و دولتی ممنوع بوده و با برخورد قانونی مامورین امنیتی مواجه خواهد شد.
آلبوس سوروس پاتر
وزیر سحر و جادوگری




آسپ در حالی که لبخندی بر لب داشت خواندن اعلامیه را انتها داد و قلم پرش را در دست فشرد و شروع به امضا کردن کرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/7/30 20:46:25
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
به فرمان وزارت سحر و جادو در جهت افزایش امنیت و جلوگیری از خشونت های احتمالی جادوگران سیاه و خطرناک، از این پس ماموران وزارتخانه در طرحی منظم و مسنجم در مناطق جادوگری به فعالیت خواهند پرداخت. همچنین این افراد برای اجرای قوانین جدید جادوگری اختیارات بیشتری نسبت به گذشته دارند. فرمان فوق بر اساس حکم شماره 13 سازمان اجرای قوانین جادویی صادر گردیده است. مهر و امضا آلبوس سوروس پاتر وزیر سحر و جادو
در حالی که با دقت به اعلامیه روی دیوار خیره شده بود رو به دوستش نیکلاس گفت: هووم... بالاخره جناب وزیر فکری برای اتفاقات اخیر کردند. چند بار مسئولین کشور براش نامه فرستادند و درخواست افزایش مامورین وزارتخونه رو توی مراکز مهم کردند؟ مسخرست! نیکلاس لبخندی و به آرامی گفت: سخت نگیر دورکاس! این مساله در مقابل کارهای بی شماری که وزیر انجام داد خیلی کوچیک به نظر میاد. یادته سر اون ماجرای ساحره ها چیکار کرد و چقدر همه راضی بودند؟ دورکاس در امتداد کوچه دیاگون شروع به قدم زدن کرد. در حالی که هر لحظه به ازدحام جمعیت جادوگران کنار گرینگوتز نزدیک میشدند با لحن خشکی گفت: اونم شانس مطلق بود! بعدش هم که مشخص شد ریتا اسکیتر پیشنهاد اولیه اون مصوبه رو بهش داده. -شایعست! وزیر اون زمان بهترین تصمیم رو... ادامه حرف های نیکلاس در طنین فریادهای ناگهانی انتهای کوچه گم شد. مردی با موهای بور و شنل زرد در حالی که با عصبانیت فریاد میزد چوبدستیش را به سمت جادوگر دیگری گرفت و طلسم قرمز رنگی را به سمت او فرستاد. -پروتگو! -تو حق نداری به اون دست بزنی موریس! مرد بور دستانش را در هوا تکان داد و طلسم دیگری فرستاد. در همان لحظه صدای پاق بلندی به گوش رسید و چهار جادوگر در حالی که آرم سیاه رنگ وزارتخانه بر روی ردایشان می درخشید ظاهر شدند. نیکلاس دستی به شانه دوستش زد و با شعف گفت: می بینی چه وزارتی ساخته؟ وزیر فوق العادست! و با سرعت به سمت جمعیتی رفت که دور تا دور جادوگران در حال دوئل حلقه زده بودند رفت. مامورین وزراتخانه جادوگر بور را با طلسم فراموشگری به زمین انداختند. ساحره جوانی در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود نزدیک جادوگر بور رفت و با التماس به مامورین وزارتخانه گفت: خواهش می کنم به شوهر من کاری نداشته باشید. اون بی گناهه... یکی از ماموران فریاد کشید: برو کنار دختر! تو کار ما... ساحره با صدای بلندتری فریاد زد: خواهش می کنم... -گفتم برو کنار، کروشیو! فریادهای ساحره تمام دیاگون را در بر گرفت. از درد به خود می پیچید و با شدت بیشتری گریه می کرد. مردم با چشم هایی گرد و متعجب از صحنه دور میشدند و مامور وزارت با بی رحمی تمام در حال اجرای طلسم شکنجه گر بر روی ساحره نگون بخت بود. یکی از مامورین که جثه بزرگتری نسبت به سه نفر دیگر داشت سرش را تکان کوچکی داد. مامور دیگر دست از اجرای طلسم برداشت. لگد محکمی به ساحره زد و سپس دستش را گرفت و هر دو غیب شدند. مامورین دیگر نیز در حالی که دو جادوگر را با خشونت تمام گرفته بودند آپارت کردند. مردم خشکشان زده بود و قادر به درک اتفاقات رخ داده نبودند. مامورین وزارت و طلسم های نابخشودنی؟! دورکاس آب دهانش را قورت داد و با نگرانی به اعلامیه روی دیوار نگاه دیگری انداخت. سکوت طولانی و ترسناکی بر فضا حاکم شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/7/29 21:16:00
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1387 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

شب تاریکی بود .ماه در فراز پرده ی سیاه شب می درخشید .درختان بلند کاج تا صورت ماه قد برافراشته وبرساختمان بلند وزارت خانه سایه افکنده بودند .هوا بشدت سرد بود و برف سپید اطراف ساختمان بلند وزارت خانه را پوشانده بود .

به آرامی قدم برمیداشت .موهای بلند و براق مشکی رنگش در میان شنل سبزرنگی که به تن داشت پنهان شده بود و چکمه های بلند مشکی رنگش تقریبا به زانوانش می رسید.اشراف زاده می نمود. آرام ارام به ساختمان مخوفی که در مقابل چشمانش سر به اسمان برده بود نزدیک شد و با نزدیک شدنش ماه در پشت ابرهای تیره پنهان گشت
.به اسمان تاریک و ماه خفته در پشت ابرهای تیره نگاه کرد و بعد با صدای پاق خفیفی غیب شد

صدای قدم های ارام و خونسردانه اش در تالار ورودی دفتر وزیر طنین انداخته بود .وزارت خانه در سکوت مبهمی فرو رفته بود .گویی سالیان سال است که جنبنده ای وارد ان نشده است تمام وزارت خانه در تاریکی محض فرو رفته بود و نور خفیفی از طرف اتاق ته راهرو سوسو می زد .به طرف اتاق ته راهرو حرکت کرد درب نیمه باز اتاق با فشار کوچکی باز شد ..

وزیر خسته از روز سختی که گذرانده بود روی صندلی کنار شومینه نشسته بود و فنجان قهوه اش کمی انور تر روی میز به چشم می خورد .در زیر چشمان سبز رنگش گود رفتگی هایی به چشم می خورد و بدنش از شدت خستگی درد می کرد .

شنل پوش وارد اتاق شد و بی توجه به فضای خفه ی اتاق یک راست به طرف صندلی رفت که در روبروی صندلی وزیر قرار داشت . وزیر که تازه متوجه ی ورودش شده بود به ارامی بلند شد و به طرف پنجره ای رفت که بزرگترین پنجره ی وزارت خانه محسوب می شد .ماه در پشت ابرهای تیره پنهان شده بود و اسمان رعد می کشیـد .

لبخندی شوم لبان باریک شنل پوش را پوشانده بود .به آرامی حلقه ای از موهای مشکی و براقش را که روی صورتش افتاده بود کنـار زد و با خونسردی گفت :
_البوس سوروس پاتر ،امروز من اینجا هستم طبق قراری که داشتیم

وزیر به طرف صندلی روبروی شنل پوش رفت و به ارامی روش ان نشست و چوب دستی اش را بیرون کشید .به فنجان قهوه ی نیمه نوشیده شده ای که در مقابلش قرار داشت نگاه کرد و وردی را زیر لب زمزمه کرد .دو فنجان قهوه در میز میان دو صندلی ظاهر شد .لبخندی زد و گفت
_خوش اومدی ،خیلی وقته که منتظرت بودم .فقط چرا این قدر دیر اومدی .خیلی زودتر از اینا ..فکر می کردم زودتر از اینا اینجا باشی

و بعد به صورت پوشیده ی شنل پوش نگاه کرد .شنـل پوش به ارامی شنل را کنار زد و بینی استخوانی و لاغر و صورت رنگ پریده و زیبا و موهای بلند مشکی اش را رها ساخت
دستانش را قفل کرد و گفت :نمیشد .مشکلی پیش اومده .تردد خیلی سخت شده .

سپس پوزخندی زد و ادامه داد :فکر می کردم اینو بدونی

وزیر لبخندی زد و به ارامی گفت :درست میشه ! اوردیشون ؟
شنل پوش لبخندی زد و به ارامی کاغذ پوستی کوچکی را از شنل بلندش بیرون کشید و به دستان داغ وزیر سپرد و به ارامی گفت :
_ طبق قرارمون، اینا قوانینه سازمان قوانین جادوییه ،از همین امشب کارمو شروع می کنم.

وزیر با خوشحالی کاغذ پوستی را از دستان کشیده و سرد شنل پوش گرفت و گفت :اتاقت در همین راهرو اتاق های سمت چپی شماره ی 13 هستش .فکر می کنم خسته باشی بهتره استراحت کنی .از فردا کارتو شروع کن

شنل پوش پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد :خسته ! خسته ! خسته

سپس بی توجه به شعفی که وزیر را در خود می سوزاند شنلش را پوشید و به طرف اتاق نحسش حرکت کرد .اتاق شماره ی 13

وزیر بی توجه به رفتن شنل پوش طومار را باز کرد وبا دیدن کلماتی که با قلمی خونین روی کاغذ پوستی حک شده بود به فکـر فرو رفت

آلبوس نامه را از نظر گذراند همه چیز ان طور بود که قرار گذاشته بودند . طبق قولی که به شنل پوش داده بود همه قوانین می بایست مو به مو اجرا می شد . قلم پر بلندش را برداشت و پایین صفحه را امضا کرد

مهر و امضا :البوس سوروس پاتر وزیر سحر و جادو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1387 01:20
نمایش جزئیات
آفلاین
======

راوي شماره 1:ها ؟! چي شد ؟! آسپ كه از اين كارا بلد نبود !! چطور يهو تكواندو ياد گرفت .
راوي شماره 2:ندانم!
راوي شماره 3:اقا اينا همش اثرات ژانگولره ، سخت نگريد!!
راوي شماره 1:آها ژانگولر پس بزن بريم !!

======

آسپ گرد و خاكي كه بر اثر درگيري روي پيراهنش نشسته بود رو با تكون دادن دست پاك كرد.

_راجر اون كلاه منو بده .. بعدم بيا بشين دو كلوم صحبت كنيم.

راجر مات و مبهوت كلاه رو از روي زمين بر ميداره و خاكشو ميتكونه و به اسپ ميده و در تمام اين مدت اصلا به اين مسئله توجه نداره كه يك عدد منوي مديريت در دستشه و ميتونه به راحتي اسپ رو بوق كنه .

اسپ كلاه رو روي سرش ميذاره..

........
در ذهن اسپ

_اي ول عجب فكر گولاخي كردي كه به ژانگولر متوصل بشيم.
_ها بايد از اماندا تشكر كني.
_اماندا ديگه كيه؟!
_جدي نگير همينجوري اسمشو اوردم تو رول كه يه كم حال كنه

اسپ از ذهنش خارج ميشه.

........

_ببين راجر از اونجا كه من خيلي گولاخم ميخوام كه يه چهره ي بين المملي شم و از اين حرفا ... در همين رابطه ميخواستم كه تو چون انگليسي خيلي خوب حرف ميزني و از اين صحبتا بشي رييس اين سازمان راوابط بين الممدي و يه گفتگوي گولاخم با هم داشته باشيم .. حالا با اين اوصاف قبول ميكني يا نه؟! .. تو كلا دو تا گزينه داري يا با زبون خوش قبول ميكني يا به زور مجبورت ميكنم قبول كني .. حالا كدومش؟!
راجر:قبول ميكنم اقا حرفي نيست.

چند ساعت بعد - دفتر وزير

خوشحالي اسپ براي راضي كردن راجر براي فعاليت در سازمان بين المللي به همان سرعتي كه اومده بود ناپديد شد .. چرا كه وقتي وارد دفترش شد ، ديد هنوز از طرح گينسش استقبالي نشده و هيچ كس درخواست ثبت ركورد نداده.

اسپ:اي خدا مثلا ميخواستم اين ايده ام .. رنك بگيره براي ترين ها .. اما ملت در حد بوقم بهش اهميت ندادن .. هعععي ... اون دامبل نامردو بگو كه ورداشتم ركوردشو به عنوان مثال توي گينس اوردم اما حاضر نميشه يه تك پا بياد وزارت درخواست بده من ثبتش كنم.
كلاه:خوب بوقي معلومه خودش نمياد كه .. برو به زور ريششو بگير ورش دار بيار درخواست بده.
اسپ:اين كارم كردم...

فلش بك

وزير ريش دامبل رو گرفته و به شدت داره ميكشه....

_دامبل جون مادرت بيا درخواست بده توي اين گينس من ضايع نشم.
_ولم كن بابا .. من اصلا وزارتو تحريم كردم پامم اونجا نميذارم.
_جون هر چي پسر سفيت مفيته بيا درخواست بده.
_ببين اخرين بارت باشه پاي نواميس ما رو وسط ميكشيا .. گفتم نميام يعني نميام.

پايان فلش بك

_ديدي اين روشم جواب نميده!!!
_خب اصلا نميخواد صبر كني كسي بياد درخواست بده .. همينجور عشقي برا خودت ركورد ثبت كن ... مثلا تعداد وعده هاي غذايي اني موني يا پشماي گلگومات رو به عنوان ركورد ثبت كن .. بعضا زير بغل كاربرام چند تا هندونه قرار بده اينجوري برا خودتم طرفدار كسب ميكني
_اي ول عجب فكر گولاخي .. من تو رو نداشتم چي كار ميكردم.

.
.
.

چندين هتفه بعد - دفتر وزير

اسپ عينك دودي خفني به چشم زده و داره به مراجعين و ارباب رجوع ها رسيدگي ميكنه ، از اونجا كه با راهنمايي هاي كلاه همه چي درست پيش ميره تبديل به يك چهره مردمي شده.

منشي:قربان ريتا اسكيتر برا مصاحبه اومدن.

اسپ سريع چند تا تف ميندازه كف دستش موهاشو درست ميكنه.

_بفرستش تو !!

چند دقيقه بعد

چليك !! چليك !!

ريتا اسكيتر به همراه يك عكاس وارد دفتر شدن و همينجروي چليك چليك دارن عكس ميندازن.

ريتا:جناب وزير .. شايعه شده كه شما به ظاهر خودتون توجهي نداريد و بعضي اعتقاد دارن كه شما ساحره گريزي داريد ايا اين حقيقت داره؟!
_نه باو .. من اتفاقا ساحره ها رو خيلي هم دوست دارم .. چي باعث شده شما اينجوري فكر كنيد؟!
_اخه شما معمولا يه كلاه كهنه قديمي بوقي ميذاريد سر تون .. به شخصه معتقدم اگه يه كلاه نو بذارين قشنگ تر ميشين.
_ راستش خودم هم همين نظرو دارم و به نظرم ديگه وقتشه كه اين كلاه كهنه رو دور بندازم ...

اسپ دستشو گره ميكنه دور كلاه و ميره كه از پنجره شوتش كنه بيرون.

كلاه:نامرد چي كار ميكني .. يادت نره كي به اينجا رسوندت .. منو بذار زمين!!!
اسپ:بوقي من با هوش و درايت خودم به اينجا رسيدم تو فقط يه كم مشاوره دادي
كلاه:خيلي بي چشم رو...

اما حرف كلاه نيمه تموم ميمونه چون اسپ اونو از پنجره به پايين شوت ميكنه و در راه سقوط تنها فكر انتقام از اسپه كه در ذهن كلاه جولان ميده.

كلاه روي زمين جلوي پاي يه كاربر ميفته .. كاربر با احتياط اونو از روي زمين برميداره و نگاه نافذي بهش ميندازه و كلاهم با چشماي تو خاليش بهش دقيق ميشه و سريع اون چهره ي اشنا رو به خاطر مياره .. اون فرد كسي نيست جز ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلگومات در 1387/6/1 2:02:24
ویرایش شده توسط گلگومات در 1387/6/1 2:12:42
اگه كسي يه بار زد توي گوش تو ، تو دو بار با چماغ بزن تو سرش.

يكي از ضرب المثلهاي غول ها

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1387 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
آسپ چند بار دو دستی مشت میکوبونه به در . اما وقتی دید کسی محلش نداد ول میکنه کوبوندن و عوضش با یه زبون درازی جانانه دلی از عزا در میآره !

آسپ در اون لحظه :

یهو در باز میشه راجر با اون هیکلش ظاهر میشه ! خطاب به آسپ مثلا میگه : ببین جوجه جون ! اندازه دهنت قدم وردار ! حالا وزیر باشی یا نباشی ! گنده تر از تو رو هم خریدم ! مفهموم !؟؟؟

وقتی که آخرین کلمه از صحبتش رو به زبون آورد راجر یهو کلاه گروه بندی از هوا افتاد زمین . چون آسپ زیرش نبود دیگه !

راجر : هه هه ! بچه ها داشته باشید ! وزیر مملکتمون ترسید و جیم فنگ شد ! هارت هارت هارت !

اما امان از دل غافل ! آسپ از ریزی جسه اش استفاده کرده بود و از زیر پاهای راجر عینهو جت رفته بود تو اتاق !
راجر هم همونطور با خنده و اینا روشو برگردوند و درو با لنگش از پشت کوبوند !
یهو با یه صدایی که شنیدنش اون لحظه حس خوبی رو تو راجر به وجود نمی آورد ، اونو سر جاش میخکوب کرد .

آسپ : اوهو ! به وزیرت میخندی چطور جرات میکنی !؟ هان !؟

قوقوقورت ! صدای قورت دادن آب دهان توسط راجر !

آسپ : چی شد پس .. !؟
راجر : ... ب ب بارون !؟ آنتونین ؟ اوی شیکم گنده !؟ ( برای تشخیص هویت رجوع شود به اوایل پست آلبوس سوروس پاتر ! )
آسپ : صب بخیر کوشولو ! دوستاتو ببین ! اونطرف رو هم دیگه خوابیدن !

راجر سرش رو به طرفی که آسپ اشاره میکرد برگردوند .
همه افرادی که تا سی ثانیه پیش رو پاشون واستاده بودن و شنگول با هم دیگه حرف میزدن و ای گه گاهی یکی رو بالاک میکردن حالا رو هم تپه شده بودن و زبونشون از کنترل خارج شده بود و چشاشون تو حدقه میچرخید . تقریبا یه چیزی بد تر از این :
راجر :
آسپ : بچه که بودم بابام فرستاد منو کلاس کاراته ! میدونست یه همچی جاهایی به دردم میخوره !
راجر : م .. م... من ه .. ه... همینجا اعلام میکنم تسلیم ! حاضرم هر چی میگی گوش کنم !
آسپ : هر چی بگم ؟!
راجر : اوهوم !
آسپ :


------------------------------
( در راستای هری پاتری شدن پست ! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1387/6/1 0:49:42
ویرایش شده توسط آماندا در 1387/6/1 0:54:26
ویرایش شده توسط آماندا در 1387/6/1 1:16:21
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
راجر که هیبت و اصالت از سر تا پاش هویدا بود، نیم نگاهی به پسرکی که کلاه کثیف و زشتی بر سر داشت انداخت و به بارون گفت:

- صد بار گفتم این بچه ها رو توی خوابگاه راه ندین...
- ولی اون آخه...
-...بچه ان دیگه... فوضولی میکنن... دستش میخوره به یه چیزی...
- اون آخه وز...
- یه دگمه رو بزنه و کل سایت بره رو هوا، توی میخوای...
- باو اون وزیره!!!
- .. اونوقت تو جواب عله... چی؟ گفتی کیه؟
- وزیره!
- وزیر......؟؟!!!!!!!!

بارون در حالیکه به صورت می خندید ( که در مورد کاربران عادی مطابق با بود!)، با سر روی صحت این قضیه تاکید کرد.

چند دقیقه بعد

راجر بالاخره از روی زمین بلند شد و در حالی که خاکهای روی پیژامه اش رو پاک میکرد، متفکرانه به کلاهی که بر سر وزیر بود، نگاه می کرد! اسپ که زیر سنگینی نگاه دو مدیر در حال له شدن بود، تصمیم گرفت سریعا" بره سر اصل مطلب:

- اهم اهم...

آنتونین یک مرتبه از جا پرید و به چپ و راستش نگاه کرد!

- آنتونین من بودم باو، دستمالتو بذار تو جیبت... آمبریج اینجا نیست!

آنتونین که فرصت خدمت هم زمان به سه مدیر رو از دست داده بود، با نا امیدی دستمال جدیدش که صورتی و با نقشی از بچه گربه بود را سر جایش برگرداند. اسپ رو به راجر ادامه داد:

- من میخواستم ازتون دعوت کنم که با من در سازمان ملل همکاری کنین...می دونین که... گفتگوی تمدن ها... آزادای... حقوق یکسان...

البته آسپ معنی هیچ کدوم از این کلمات را نمی فهمید و تنها هر چی کلاه در گوشش می گفت را تکرار می کرد!

-... بله... دیگه... جادوگرانی برای همه... کاربر محوری، مدیر دوستی! ...

بارون و راجر :

-

راجر در حالی که با یک دست سر وزیر را به منظور دلجویی و همدردی نوازش میکرد، با دست دیگر به آرامی مشغول هل دادن او به خارج از خوابگاه مدیران بود...

- ببین وزیر... اسمت چی بود... آله پسر عله؟!... حالا هر چی! من وقت ندارم... تو هیچ تصوری از وظایف طاقت فرسای یک مدیر نداری...

صدای بارون از دور به گوش می رسید که میگفت:

- اگه خواستی کسی رو نفرین کنی، بگو مدیر بشه!

- من واقعا" فرصت ندارم... I'm Busy...sorry!

تــــــــق! ( مثلا" افکت بسته شدن در!)

و آسپ و کلاه گروه بندی را پشت درهای بسته تنها گذاشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1387 05:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خوابگاه مدیران!

مردی با شکم گرد و مدیریتی در سطح هویج!! در حالی که منوی مدیریت را در دست گرفته بود و هرچند ثانیه یکبار دکمه حذف شناسه را فشار میداد و کرکر می خندید در مقابل او ایستاده بود. آنتونین دالاهوف نیز در کنار او ایستاده بود و از دستمال های همه کاره نهایت استفاده را می کرد.

بارون: اوووف...آرومتر آنتونین! گفتی برای چی اومدی اینجا؟
آسپ دستی به کلاهش کشید و گفت: با راجر کار دارم.
-همم...چیکارش داری؟

آنتونین: الحق والانصاف که اصل کلام را بیان کردید و این سوال نهایت هوش و ذکاوت شما را نشان می دهد و من از اینکه شص سال پیش مرگخوار شما بودم نهایت لذت رو میبرم. اقتدار، مدیریت، عظیمت، قدرت! همه اینها در وجود شما فوران می کرد و...

آلبوس: بارون نمیشه به این بگی بره؟ من نمیتونم حرف بزنم.
بارون: چیکارش داری؟ بزار دستمالش رو بکشه!
کلاه در ذهن آسپ: آره راس میگه. اینجوری کارخونه دستمال سازی کار و بارش میگیره و در آینده یک ثروت نجومی بدست میاری!
-ثروت نجومی؟؟!!!
کلاه: آره، بسپارش به آنتونین. اون کارش رو خوب بلده.

آلبوس رو به بارون ادامه داد: خب، من چند ساعت دیگه دوباره مصاحبه مطبوعاتی دارم. سریع به راجر بگو بیاد کارش دارم.
بارون: من نمیدونم راجر هست یا نیست. آخرین بار دو ماه و سیزده روز پیش خوابگاه بودم الان هم استرس بهم زنگ زد گفت رون ویزلی توی قلم پر بهم دری وری گفته دارم میرم بلاکش کنم.

آلبوس بلافاصله دفترچه ای را از جیبش در آورد و قلم پری از غیب ظاهر کرد و با اشتیاق گفت: دو ماه و سیزده روز پیش؟ یعنی من میتونم این رو توی گینس جادوگری ثبت کنم؟!
بارون: گینس چیه؟
کلاه: همین الان اقدام کن آسپ! بهترین فرصته! اون میتونه از طرحت حمایت کنه! فقط بهش قول بده هفت هشت تا رکورد به نامش ثبت کنی! زود باش تا کسی نیمده!

وووووووو! (افکت فوران امید و اطمینان در دل آسپ)

در حالی که از شدت هیجان آب دهانش به اطراف می پاشید به بارون گفت: گینس جادوگری مجموعه ای از...

در همان لحظه در خوابگاه مدیران باز شد و راجر دیویس بیرون آمد.

زررررررت! (افکت فروپاشی امید و اطمینان یاد شده)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مرداد 1387 02:45
نمایش جزئیات
آفلاین
قطار اسپ به مانعي ميخوره و واژگون ميشه و وي رو مجبور ميكنه چند فحش ركيك منفي 12 سال بده.

وزير:حالا من كيو دعوت كنم؟!
كلاه:يكي كه محبوب باشه ، گولاخ باشه ، همه قبولش داشته باشن.
وزير:با اين توصيفاتي كه كردي ، نظرت چيه خودمو دعوت كنم؟!!:cool:
كلاه:

وزير براي بار دوم قطارو سر پا ميكنه ، اما طولي نميشكه كه دوباره با صداي زارت قطار اسباب بازي سقوط ميكنه ، آُسپ كوشولو كنترل خودشو از دست ميده و مشغول پراكنده كردن وسايل اتاق و صدمه زدن به خودش ميشه.

سريعا چند ممد وارد دفتر ميشن و با نشان دادن ريش و پشم خود و طلبيدن نيروي مرلين و آسلام وزير رو اروم ميكنن.
چند دقيقه بعد اوضاع اروم شده و وزير براي بار سوم قطار رو راه اندازي كرده .

كلاه :نظرت راجع به راجر ديوييس چيه كه دعوتش كنيم ، انگليسي هم بلده ، مديرم هست ، خيلي هم بچه با صفاييه.

زاررت(افكت سقوط قطار اسباب بازي)

آسپ اينبار كنترل از دست ميده و قطارو ريلشو بلند ميكنه و به اتفاق از پنجره شوتشون ميكنه بيرون از قضا عابر كچلي از اون زير رد ميشده و اين قطار با سرش برخورد ميكنه.

عابر:گاو چرون ناشي ، نصفه شبي مگه ازار داري مزاحم مردم ميشي؟!

ممد ها به محض شيندن اين كلمات و متوجه شدن اين مسئله كه اين عابر به وزير توهين كرده سريعا استراتژي حمل ميريزن و طي يك حركت انتحاريك سر يارو رو زير اب ميكنن و در اين لحظه است كه به استكبار و منطق عله ميگويند زكي.

آسپ كه دوباره كنترل خودشو به دست گرفته:فكر خوبيه من برم راجرو دعوت كنم بياد با هم برنامه اجرا كنيم.
و دوون دوون به سمت در ميره.

كلاه: اين قضيه گينس رو تا كجاش رفتي؟!
وزير:يه چند روزيه اعلاميه شو زدم كسي محل نداده حالا باس ببينم بعدم چي ميشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1387/5/24 3:26:28
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1387/5/24 3:30:04