...................
اتاق تاریک و سرد بود. صدای بارش بارانی که از چند ساعت پیش شروع شده بود و حالا در حال شدت گرفتن بود، به گوش می رسید و صدای چکه قطره های آب از سقف ترک خورده...
-ببخشید ارباب...سوژه طنزه!
لرد سیاه نگاهی به نوشته های بالا انداخت.
-ما هم داشتیم طنز می نوشتیم...بارش باران و چکه قطره های آب...خنده دار نبود؟
رودولف جادوگری قدرتمند بود...ولی دیگه نه اینقدر!
-اگه شما می فرمایین حتما خنده دار بوده و من بی سلیقه هستم کلا.
لرد سیاه دست از فضاسازی برداشت.
-خب...ما برای چی در این مکان ساکت و نمور و ترک خورده حضور داریم؟
بلاتریکس که تا آن لحظه در گوشه ای از اتاق پنهان شده بود کوچک ترین تلاشی برای یادآوری این موضوع که آن ها در قصر لسترنج ها هستند و اثری از باران و نم و این حرف ها نیست، نکرد. هر چه ارباب می گفت همان بود.
-ارباب برای داوری خب. چه داوری بهتر از شما. من با این جادوگر مشکل دارم.
و چوب دستی اش را روی گونه رودولف گذاشت و عمدا کمی بیشتر از حدی که لازم بود فشار داد و چال کوچکی روی گونه رودولف ایجاد کرد و فورا به حقیقتی پی برد.
رودولف حتی با چال گونه هم کریه المنظر بود!
لرد سیاه از مقامی که بهش اعطا شده بود خوشش نیامد.
-داور؟ ما کم در تاپیک دوئل عذاب می کشیم که حالا ما را برای داوری به این جا کشانده اید؟
رودولف چهره مظلومی به خود گرفت.
-ارباب همش به من تهمت چشم چرونی می زنه. واقعا دیگه از این زندگی خسته شدم. اجازه طلاق ما رو صادر کنین بریم پی غصه هامون.
لرد خوب می دانست که در صورت صدور اجازه طلاق رودولف پی چه چیزی خواهد رفت.
-مشکلتون چیه؟
بلاتریکس به همسرش فرصت حرف زدن نداد.
-ارباب این هر جا ساحره می بینه دست و پاشو گم می کنه. فردی ضعیف النفسه! همین امروز...پریده قبل از بانز گزارش داده. برای چی؟ برای این که نزدیکش باشه. لیاقت من همچین شوهری بود؟
-دادم که دادم....بانز که پسره.
-از کجا می دونی؟ از کجا بدونیم؟ از اسمش؟ از قیافش؟ از لباساش؟ هیچیش معلوم نیست. شاید دختره خب! مطمئنم تو وقتی گزارش می دادی دختر تصورش کردی.
-گیریم دختر باشه. من قبل از اون گزارش دادم! من پیشگو نیستم که بدونم بعد از من اون میاد. شاید بعد از من هاگرید میومد!
-هاگرید مرگخوار نیست. گزارش چیو بده؟
-مثال بود! حرفو عوض نکن.
بلاتریکس رو به لرد کرد.
-ارباب من دیگه نمی تونم اینو تحمل کنم...بذارین بره با همون بانز ازدواج کنه.
رودولف برای لحظه ای خودش را در لباس عروسی تصور کرد. در کنار بانزی که دیده نمی شد. رو به هوا لبخند می زد. رو به هوا بله می گفت. رودولف نمی دانست چرا افکارش این گونه به هم ریخته و چرا عروس شده...اگر قرار بود ازدواج کنند این بانز بود که باید لباس عروسی...
-ارباب. من بانزو نمی خوام! اگه کمالاتی هم داره من هرگز نمی تونم ببینم.
لرد سیاه پشت میز نشسته بود و سرگرم چشیدن کیک شکلاتی و قهوه اش بود. لرد کوچکترین اهمیتی به اختلاف های این زوج نمی داد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


[/spoiler]
) و به اندازه سه متر آرد و گندم و گرد و غبار پن کیک به هوا برخاست. صدایی از پشتش به گوش رسید:













غذا


( سلام ) 