دیشششش ( افکت حرکت سریع یک شخص )
دوربین ، تریپ فیلم های علمی تخیلی از نگاه اول شخص و به صورت تار و سریع پیش میرود ، در کنار شخص موجود دیگری نیز راه میرود ، به کرکره های مغازه ای می رسند …
- هووووی یارو ! اون بنگاهه درشو تخته کردن ! چیکار میکنید اونجا شما ؟

" یارو ! " به سرعت برگشت ، بر روی چهره ی ممد زوم کرده و نکات زیر در کادر نگاهش به سرعت تایپ شد :
نقل قول:
Naam: Mammad
Sen: 30 sal o 3 mah
Etelaate ezafi : sahebe 3 farzande ghad o nimghad , yek kerme flober khanegi va yek zan
Daraje : karbar mehman
Jorm : karbar Mehman ast
دوففش !
با دیدن "یارو" ، رنگ از رخسار ممد پرید و دهانش را برای فریاد باز کرد ، اما مار غولپیکر و منو مانندی که از سمت "یارو" به طرفش هجوم برده و به دور گردنش پیچید به او امان نداد... دقایقی بعد دو "یارو" در مغازه بودند و دهان جسد ممد که روی زمین افتاده بود ، از فریادی خاموش باز بود .
همان لحظه - خوابگاه مدیران :
- کویی کویی بیا ببین برات چی آوردم !
کوییرل با سرعت به سمت عله دوید و به ردایش آویزان شد :
- چی چی آوردی عله؟

عله لبخندی زد و آکواریوم پر از کاربر های مینیاتوری را بر روی میز گذاشت .
کویی : جیـــــــــــــــــغ ! چقد خوشگلن ! ممنون عله !

عله سری تکان داد و به سمت بارون رفت :
- بارون بارون ببین برات چی آوردم!
بارون با سرعت به سمت عله هجوم برد و فریاد زد :
- چی آوردی عله؟
عله چیزی نگفت ، فقط با لبخند آرشیوی از کنترل اف 5 های قدیمی بر روی کیبرد های مختلف را در مقابل بارون گذاشت و به سمت دیگر خوابگاه رفت :
- راجو راجو بیا برات فیلم هندی آوردم ! (
) بنگاه املاک گرگینه ی صورتی _ یک ساعت بعد :
عله (!) پشت میز نشسته و منویش را که به صورت عجیبی از رنگ سفید ، به صورتی تغییر کرده بود نوازش میکرد ، منو خرخری کرد و به خود کش و قوسی داد .
- خب جناب عله ، همونطور که میدونید صاحبان قبلی این بنگاه آدم های شریفی نبودن ، ولی من با توجه به سابقه ی فوق العاده ی شما و شناختی که از خانواده ی شما دارم و اینکه سالی شص ماهشو خونه ی من چتربازی میکردید و دخترم همسر شماس و مدیرید و اینا ! پیشنهاد شما رو قبول میکنم و به نظر من هم این قصری که ازش حرف میزنید جای بسیار مناسبیه ، آخه خونه ی من دیگه جا برا موقرمزا نداره ، داریم اضاف میشیم روز به روز !

عله که کوچکترین توجهی به حرف های آقای ویزلی نمیکرد با فهمیدن موافقت وی از جا برخواست .
- هوی کوییرل ! بپر آقا رو راهنمایی کن ، قصرو نشونشون بده !
- اممم ، آقای عله ببخشید یه سوال دیگه...

عله منویش را مانند زنجیری به دور انگشتش چرخاند . آقای ویزلی عینک همیشه کجش را صاف کرده و ادامه داد :
- صاحبان فعلی این ملک الان در خانه حضور ندارند و فکر نمیکنید که از لحاظ شرعی...

- برو بابا این که مال سوژه قبله ! کویی بیا ببر این موقرمزو !

پروفسور کوییرل عمامه اش را مرتب کرد و با لبخندی ملیح ، آقای ویزلی را به سمت قصر مالفوی ها که در آن لحظه خالی از سکنه بود ، راهنمایی کرد .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


.... عجب...
(باطن تدی:
) 

خوب مانتونستیم که بریم پیش وزیر اما وزیر میراریم پیشمون.


تدي روي يه صندلي فوق العاده كوچيك نشسته و به شدت از نواحي زيرين احساس ناراحتي مي كنه..











