جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بنگاه املاک گرگینه‌ی صورتی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1387 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید :

دیشششش ( افکت حرکت سریع یک شخص )

دوربین ، تریپ فیلم های علمی تخیلی از نگاه اول شخص و به صورت تار و سریع پیش میرود ، در کنار شخص موجود دیگری نیز راه میرود ، به کرکره های مغازه ای می رسند …

- هووووی یارو ! اون بنگاهه درشو تخته کردن ! چیکار میکنید اونجا شما ؟

" یارو ! " به سرعت برگشت ، بر روی چهره ی ممد زوم کرده و نکات زیر در کادر نگاهش به سرعت تایپ شد :

نقل قول:
Naam: Mammad
Sen: 30 sal o 3 mah
Etelaate ezafi : sahebe 3 farzande ghad o nimghad , yek kerme flober khanegi va yek zan
Daraje : karbar mehman

Jorm : karbar Mehman ast



دوففش !

با دیدن "یارو" ، رنگ از رخسار ممد پرید و دهانش را برای فریاد باز کرد ، اما مار غولپیکر و منو مانندی که از سمت "یارو" به طرفش هجوم برده و به دور گردنش پیچید به او امان نداد... دقایقی بعد دو "یارو" در مغازه بودند و دهان جسد ممد که روی زمین افتاده بود ، از فریادی خاموش باز بود .

همان لحظه - خوابگاه مدیران :

- کویی کویی بیا ببین برات چی آوردم !

کوییرل با سرعت به سمت عله دوید و به ردایش آویزان شد :
- چی چی آوردی عله؟

عله لبخندی زد و آکواریوم پر از کاربر های مینیاتوری را بر روی میز گذاشت .
کویی : جیـــــــــــــــــغ ! چقد خوشگلن ! ممنون عله !

عله سری تکان داد و به سمت بارون رفت :
- بارون بارون ببین برات چی آوردم!

بارون با سرعت به سمت عله هجوم برد و فریاد زد :
- چی آوردی عله؟

عله چیزی نگفت ، فقط با لبخند آرشیوی از کنترل اف 5 های قدیمی بر روی کیبرد های مختلف را در مقابل بارون گذاشت و به سمت دیگر خوابگاه رفت :

- راجو راجو بیا برات فیلم هندی آوردم ! ()


بنگاه املاک گرگینه ی صورتی _ یک ساعت بعد :

عله (!) پشت میز نشسته و منویش را که به صورت عجیبی از رنگ سفید ، به صورتی تغییر کرده بود نوازش میکرد ، منو خرخری کرد و به خود کش و قوسی داد .

- خب جناب عله ، همونطور که میدونید صاحبان قبلی این بنگاه آدم های شریفی نبودن ، ولی من با توجه به سابقه ی فوق العاده ی شما و شناختی که از خانواده ی شما دارم و اینکه سالی شص ماهشو خونه ی من چتربازی میکردید و دخترم همسر شماس و مدیرید و اینا ! پیشنهاد شما رو قبول میکنم و به نظر من هم این قصری که ازش حرف میزنید جای بسیار مناسبیه ، آخه خونه ی من دیگه جا برا موقرمزا نداره ، داریم اضاف میشیم روز به روز !

عله که کوچکترین توجهی به حرف های آقای ویزلی نمیکرد با فهمیدن موافقت وی از جا برخواست .

- هوی کوییرل ! بپر آقا رو راهنمایی کن ، قصرو نشونشون بده !
- اممم ، آقای عله ببخشید یه سوال دیگه...

عله منویش را مانند زنجیری به دور انگشتش چرخاند . آقای ویزلی عینک همیشه کجش را صاف کرده و ادامه داد :

- صاحبان فعلی این ملک الان در خانه حضور ندارند و فکر نمیکنید که از لحاظ شرعی...

- برو بابا این که مال سوژه قبله ! کویی بیا ببر این موقرمزو !

پروفسور کوییرل عمامه اش را مرتب کرد و با لبخندی ملیح ، آقای ویزلی را به سمت قصر مالفوی ها که در آن لحظه خالی از سکنه بود ، راهنمایی کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/7/10 20:09:10
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1387 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی: ... خب، حالا فهمیدی چی شد؟
جیمز:آره خیلی... نصفش که توسط ناظر سانسور شد، نصفشم نویسنده خود سانسور کرده، سه بار از روش خوندم ولی نفهمیدم چی میگه!
تدی: آی کیو در حد کرم فلوبر! همه چی واضح....

تدی نگاهی به پست قبل انداخت ...

- ... هوممم.... .... عجب...
- خب حالا میگی چیکار کنیم یا نه؟
- اون اعلامیه دم وزارتخونه یادته؟
- فکر کنم....

(فلاش بک به مشاهدات جیمز!)

نقل قول:
كلاهبرداري بزرگ قرن
جيمز سيريوس پاتر معروف به جيمي يويو و تدريموس لوپين ملقب به توله گرگينه
بزرگترين كلاهبرداران قرن..بشدت تحت تعقيب.

بگيريدشون.اين دوتا رو بگيريد.بگيريد اين دو تا رو.ولدي رو ول كنيد.اينا رو بگيريد.آقا اينا خطرناكترن.بگيريدشون.


( پایان مشاهدات!)

- خب؟
- خب نداره دیگه خنگول! این یعنی که برادر جنابعالی هم دنبال ماست!
- راست میگیا... تازه ببین چی گفته،"ولدي رو ول كنيد.اينا رو بگيريد"!
- رشوه!!!
- با این مدرک میتونیم کودتا کنیم، میشه پای مطبوعات رو اصن بیاریم وسط، خودش استعفا بده! تازه آبروی ولدی... چی شده مگه؟
- آخه بوقی، ما خودمون الان تحت تعقیبیم! جمعیت محفل و مرگخوار دنبالمون هستن... کل وزارت هم تازه آماده باشه، بعد تو از کودتا حرف میزنی؟
- همه ش تقصیر توئه تدی، تو گفتی هیچی نمیشه، تو گفتی پولدار میشیم، تو به من قول دادی تدی!

تدی با اینکه یادش نمیومد در این مورد قولی داده باشه ولی حرفی نزد... بهر حال همیشه نسبت به شنیدن این جمله ی آخر از جیمز زیادی ضعف داشت

- ببین داداش کوچول... الانم کلی پس انداز کردیم، ولی گرینگوتز حساب بنگاهو مسدود کرده... (باطن تدی: )
- یعنی الانم همون بوقیی هستیم که اون شب توی کله گراز بودیم؟
- نه، کافیه یه مدت آفتابی نشیم! یه جا واسه قایم شدن هست که کمتر کسی بلده ولی زیاد راحت نیست.
- کجا؟ هر جا باشه قبوله! از فرار کردن خسته شدم.
- یه غاریه توی کوه های اطراف هاگزمید... با ویکی کشفش کردیم، یادته همیشه می پرسیدی چرا توی هاگزمید غیبم میزنه؟
- خیله خب باو، گرفتم... بزن بریم همونجا! اگه واسه ویکی اونجا راحت بوده، پس نباید جای زیاد بدی باشه.

**یک هفته بعد**

- نه تدی، این یکیو نه!

جیمز با ناراحتی به تدی چشم دوخته بود که روزنامه رو از پای جغد باز کرده و با حرص و طمع یک گرگ به پرنده ی بخت برگشته نگاه میکرد.

- مجبوریم جیمز، میخوای از گشنگی تلف شیم؟
- مسئول روزنامه شک نمیکنه چرا هر روز یکی از جغداش غیب میشه؟

تدی نگاهی به اسکلت های اطراف غار انداخت و شونه هاش رو بالا انداخت.

دقیقه ای بعد، جغد پرکنده روی آتیشی که وسط غار روشن بود، کباب میشد و تدی به شدت غرق در روزنامه شده بود.

- ببین اینجا چی نوشته...

" در پی متواری و ناپدید شدن دو کلاهبردار معروف، جیمز سیریوس پاتر و تدی ریموس لوپین - که اقدام به فروش غیر قانوی بعضی املاک بنام نظیر خانه ی ریدل و خانه ی گریمالد نموده بودند؛ در دادگاهی که روز گذشته به ریاست شخص وزیر سخر و جادو برگزار شد، طبق رای صادره مقرر گردید هر یک از مال باختگان به محل سکونت قبلی خود مجددا" نقل مکان کنند ولی تا زمان دستگیری آن دو شیاد، هیچ مبلغی به عنوان غرامت به آنها پرداخت نخواهد گردید.
همچنین عصر دیروز، بنگاه املاک به دست شهردار هاگزمید، آقای چارلی ویزلی پلمب و کلیه ی اثاثیه ی موجود در آن ضبط گردید. "

تدی و جیمز:

*************

* خب این سوژه ی فروش خونه ی ریدل و گریمالد تموم شد و به زودی سوژه ی جدید به شکلی بس گولاخ توسط اون یکی کلاهبرداره ارائه خواهد شد!
فقط دقت کنید که قضیه ی کلاهبرداری جیمز و تدی از دامبل و ولدی بهر حال توی پرونده شون ثبت شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/7/10 18:06:40
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/7/10 20:14:28
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: جمعه 5 مهر 1387 08:34
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز یو یو رو به جلو پرتاب می کرد ودراثر سنگینی یویو خودش به دنبال یو یو کشیده می شد.اینقدر دودیدند که وقتی اطراف را نگاه کردند دیدند 10 کیلومتر اونورتر دنیایند.جیمز دنده بک گرفت وخودشو تد به عقب برگشتند.

صحنه از بالا

اتاق بانور ضعیفی روشن بود.یک طرف دیوار همینطور کمد های زیادی به هیچ گونه سلیقه ایی صف داده شده بودند.در طرف دیگر یک تشت بزرگ که از ان بخار بلند می شد دیده میشد.جیمز وتدی با یکه پیوی زهوار در رفته ایی خوشون رو پیچه بودن وپاهای ورم کرده شان در آب گرم ماساژ میدادند. وجیغ میزدند:ننه کجایی غلط کردیم.
در همین صحنه گرد وخاکی میشه ومعلوم میشه جیمز وتدی در هم دیگه رو می ترکونند.

از این جای کار به بعد دیگر همه جا برای انها ناامن بود. هر لحظه امکان گرفتنشان بود.جیمز از مخش نهایت استفاده رو کرده بود دیگه کم کم داشت مخش ذوب میشد.

تد: خوب مانتونستیم که بریم پیش وزیر اما وزیر میراریم پیشمون.

جیمز که انگار ازاین حرف انرژی بگیره لبخند شیطنت امیزی برلبانش نقش بست.

جیمز :چه طوری؟

تد:خوب یادته دفعه قبل کجا آپارات کردیم خوب دوباره میریم خونه اون پیری یادته چی دیدیم.

جیمز با هیجان بیشتری:خوب...خوب بوقی بعدش بگو.

تد:خوب هیچی یادته برادر وزیر تو فلش بک دیدیم. خوب دیگه باید بریم به پیش برادر وزیربا یک ******** ازش می خوایم که ........

اون کلمه رو ویرایش کردم.(با این که خودت سانسورش کرده بودی.)بدون استفاده از اون هم میشد یه پست قشنگ و طنز بزنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/7/5 14:29:35
ما برای پوکوندن امدیم
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 مهر 1387 02:46
نمایش جزئیات
آفلاین
جيمز تدي را در هوا گرفته و پايين كشيد.
-بشين سرجات.وزير كه نامه تقلبي به ما نميده.

تدي بعد از شمردن اعضاي بدنش و اطمينان از اينكه همه آنها سر جايشان هستند روي صندلي نشست.
-بابا چرا نميذاري خوشحالي كنم؟وزير كه قرار نيست بده.ما ميريم ازش ميگيريم.

جيمز به فكر فرو رفت.

جايي در نزديكي وزارت سحروجادو:

جادوگر سالخورده اي با صداي بلندي كنار پياده رو ظاهر شد و درحاليكه يويويي به بزرگي يك بشكه را به سختي به دنبال خودش ميكشيد بطرف وزارتخانه حركت كرد.

طولي نكشيد كه يويوي بزرگ شروع به حرف زدن كرد.
-هيس...پيس...هي...جيمي.كمي آرومتر برو.اون كلاهو بكش روي صورتت ديده نشي.مواظب دور و برتم باش.كسي مشكوك نشده كه؟

جيمز با احتياط از زير كلاه اطرافش را كنترل كرد.
-نه بابا.كسي اينجا نيست.خلوته.تازه كي ممكنه به يه پيرمرد كه داره يويو بازي ميكنه مشكوك بشه؟تو حرف نزن.جات راحته اون تو؟

نگهبانان جلوي در وزارت با تعجب به پيرمرد خيره شدند.
-صبر كن پدرجان.كجا داري ميري؟گم شدي؟

جيمز با صداي خفه اي جواب داد.
-من؟نه...چيزه فرزندم.من ميخوام اين يويو رو به جناب وزير هديه كنم.شنيدم ايشون هميشه از اينكه برادرشون يويو داشتن و خودشون نداشتن ناراحت بودن.منم بزرگترين يويوي دنيا رو براش ساختم.الان ميشه برم تو؟

نگهبان جيمز و يويو را به اتاقي كه در طبقه همكف قرار داشت هدايت كرد.
-نه پدرجان.ديدن وزير به اين راحتيا نيست كه.فكر ميكني اون بيكاره؟شما اينجا منتظر باش تا مراحل اوليه گرفتن وقت ملاقاتو طي كني.

نگهبان از اتاق خارج شد.نگاه جيمز روي اعلاميه مخصوص وزارت كه به ديوار زده شده بود ثابت ماند.

كلاهبرداري بزرگ قرن
جيمز سيريوس پاتر معروف به جيمي يويو و تدريموس لوپين ملقب به توله گرگينه
بزرگترين كلاهبرداران قرن..بشدت تحت تعقيب.

بگيريدشون.اين دوتا رو بگيريد.بگيريد اين دو تا رو.ولدي رو ول كنيد.اينا رو بگيريد.آقا اينا خطرناكترن.بگيريدشون.


جيمز يويو را تكان داد.
-ت...تد...تدي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1387 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- پاق...
- پاااق...

دو پاق بلند نشان از ظاهر شدن دو جادوگر داشت. دوجادوگر زير يك پل ظاهر شده بودند.( همون پل بزرگه هست توي لندن.. روي رودخونه ي تايمز..اهان افرين..اسمش چيه؟)
تدي و جيمز روي زمين خاكي دوان دوان به سمت آلونك كه درست در گوشه اي قرار داشت دويدند.
جيمز در حالي كه با يويوي صورتي رنگش بازي مي كرد از تدي پرسيد.

- تدي ما داريم كجا مي ريم؟
- يه جاي خوب بچه پاتر...
- نكنه اينجا با ويكي قرار داري؟
تيشش..
با پس گردني تدي جيمز با كله رفت توي ديوار و تدي همچنان به راهش به سمت آلونك زير پل ادامه مي ده..جلبك هاي كناره ي رودخانه رنگ سبز تهوع آوري دارن و خيلي شبيه به چشمان ليلي اوانز و فرزندش هري پاتر هستن!

- وينگارديم له وي يوسا...متجاوزا... بوقيا...

در يك لحظه جيمز به آسمون پرواز مي كنه و با نگاهي پرحسرت و تعجب به يويو و شخص ضارب نگاه مي كنه كه هم اكنون به تدي زل زده...

- بچه ريموس؟!..تو اينجا چي كار مي كني؟
- اممم..چيزه ..اومديم بهت سر بزنيم..دلمون برات تنگشده بود
-
دوربين روي صورت جيمز زوم مي كنه كه اشكاش داره رو به بالا مي ره..

لحظاتي بعد- تو آلونك
جيمز سعي داره كه با يويو پريهاي پرنده رو مورد هدف قرار بده اما همواره يويو در برگشت به دماغش برخورد مي كنه. تدي روي يه صندلي فوق العاده كوچيك نشسته و به شدت از نواحي زيرين احساس ناراحتي مي كنه..

- امم عموجون مگه تو نبايد الان تو هاگوارتز باشي
پيرمرد نگاه مشكوكانه اي به تد مي كنه و مي گه:
- حقيقتو بگو توله گرگينه... ستون پنجم دربندي خبرداده كه تو فراري شدي!()
جيمز و تد:
- اين بچه پسر اون كله زخميه؟
- اوهوم..

فلش بك به خاطرات پيري
دو تا بچه در وسط صحنه نشستن و با قدرت هرچه تمام تر جيييغ مي زنن..
صحنه عوض شد..
يكي از بچه ها درحال بازي با يويوئه اما اون يكي مشغول ريختن نقشه براي خراب كردن يويوي برادرشه(اينو ميشه از چشماي سبز جلبكيش فهميد!!!)
صحنه عوض شد..
دو پسر در كلاسي كه يه كوتوله معلمشه نشستن و مشغول آموختن هستن.. پسر چشم جلبكي مانند يه شيرين عسل ظاهر شده و دانش آموزان ديگه چپ چپ بهش نگاه مي كنن..
ريتا از پشت صندلي بيرون مي پره و پخخخ..پسر چشم جلبكي غش مي كنه
پايان فلش بك
پيرمرد دستي به ريشش ميكشه و ميگه:
- هممم... يعني اين برادر وزيره؟

تدي به هوا مي پره و بوووم كله ش مي خوره به سقف..همونطور كه از درد به خودش مي پيچه ميگه:
- فهميدم... جيمز يه نامه ي تقلبي از وزير مي تونه همه چيزو درست كنه..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/7/1 21:35:06
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1387 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین همچون فرماندهان پیروز جنگ، انگشت اشاره اش را به سوی تدی و جیمز گرفت و فریاد زد:

- حملــــــــــــه! بگیرینشون!

سربازان معتاد مورفین نیز حرکات او را تقلید کردند و فریاد زدند:

- حملــــــــــــه! بگیرینشون!

مورفین نگاهی به بروبچز معتاد انداخت و دوباره به جیمز و تدی اشاره کرد:

- میگم بگیرینشون، پدرشوخته ها!
بروبچس: اوووووووووووووهه! کی میره این همه راهو؟ تو بگیرشون، ما از اینجا هواتو داریم.
مورفین: مگه من شوپرمنم؟ چه توقعات بیجایی دارین ها! اشغر! بپر اون فشقلیه رو بیگیر، حداقل!... اشغر؟... جواب بده مرد... هشتی؟
توده پارچه ی کثیفی از روی زمین زمزمه کرد: هشتم ولی خشتم...

مورفین غرولند کنان به سمت جیمز و تدی رفت:
- نخیر! از شما لشگر شیکشت خورده، آبی واسه ما گرم نمیشه. باهاش خودم دشت به کار شم.

ولی هنوز دو قدم بیشتر نرفته بود که به نفس نفس افتاد و ولو شد:
- میگما!... هن هن هن!... اصلا...هن!... یه کار...هن!... دیگه بکنیم. فسقلی! تو دائاشتو بیگیر، دائاشت هم تو رو بیگیره. بعد صبر کنین تا من زنگ بزنم بچه ی خواهرم. اونوقت اون بیاد شما رو بگیره. بعدش به ما یه چندکیلویی چیز جایزه بده، بعدش...

سپاهیان مورفین همه بر روی زمین چرت می زدند.
مورفین همچنان در حالت خواب و بیداری، نطق قرایش را زمزمه می کرد.
و جیمز و تدی مدت ها پیش آپارات کرده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/7/1 12:53:04

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: یکشنبه 31 شهریور 1387 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ای کوچک ، کثیف و خالی از سکنه ... میز چوبی رنگ و رو رفته ای به صورت وارونه در وسط اتاق نشیمن افتاده بود . چارچوب های و در های اتاق پوسیده بود... بوی نم و کهنگی همه جا را دربرگرفته بود . در گوشه ای از اتاق ،تعداد زیادی توده های مچاله شده ی کثیف به چشم میخورد که گویی کوهی از پارچه های کهنه و پوسیده بودند...

پاق !
پاق !


سکوت اتاق با ظاهر شدن ناگهانی تدی و جیمز در هم شکست .
- ایییییش !
همراه با دو برادر ، تعدادی دست و پا و سر و دماغ و دهن و ریش نیز با صدای « تلپی» بر روی زمین افتاد .
تدی نفس نفس زنان نگاهی به اطراف انداخت :
- اینجا کجاس ما رو آوردی بوقی؟؟
- یه جایی که شک ندارم مرگخواری توش نیس ، اینجا خانه ی گانت هاست .

تدی آهی از سرآسودگی کشید و بر روی نزدیک ترین کاناپه ولو شد .
جیمز در حالیکه سعی داشت پایش را از لای ریش های دامبلدور بیرون بکشد دوباره ادامه داد:

- خب حداقل اینجا کسی پیدامون نمیکنه ! تدی من فک میکنم به اندازه ی کافی گالیون جمع کردیم ، وقتش نیس که بریم تو جزیره ی شخصی؟ عشق ؟ حال؟

تدی با نگاهی که از آن خستگی میبارید به جیمز چشم دوخت ، گویی ابتدا متوجه منظورش نشده بود ، اما دقایقی بعد چهره اش در هم رفته و آه کشید .

فلش بک :

نقل قول:
تدی به چهره ی نگران جیمز خیره شد و با صدایی شاد گفت : - وقتی قضیه فاش شد، من و تو کیلومترها دورتر داریم توی یه جزیره ی شخصی عشق و حال میکنیم، به دور از این جماعت بوقی خاله زنک!


پایان فلش بک

جیمز : قضیه مدتهاست فاش شده تدی !
تدی:باشه باشه میریم...!

در همان لحظه صدای امواجی نامفهوم شنیده شد ، از بزرگترین توده پارچه ی کثیف آنتن بلندی بیرون زد ، سپس صدایی که میگفت :

- باشه دیه لامشب ! میگیرمشون! مردم خواهرژاده دارن مام خواهرژاده داریم ! اه !

توده پارچه در مقابل چشمان بهت زده ی جیمز و تدی برخواست ، چیزی که تا دقایقی پیش به نظر کوهی از پارچه بود ، حالا با دندان هایی زرد و کثیف به آن ها لبخند میزد ، لحظه ای بعد مورفین فریاد زد :
- بشه ها ! اهوی ، هشیش ، کراک ...
توده پارچه ها یک به یک و تلو تلو خوران از جای خود برمیخواستند .
تدی و جیمز :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1387 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
در كافه ي مادام پاديفوت باز شده بود و ساحره ي زيبا و جواني وارد كافه شد...


تدی مثل فنر از جاش پرید و برای ویکتوریا با لبخندی احمقانه بر لب دست تکون داد و زیر لب غر غر کنان گفت:

- خب دیگه، میتونی بری... فقط این پرسی رو هم با خودت ببر... زود.. زود.. سلام ویکی

پرسی و جیمز به چاق سلامتی صمیمانه ی تدی و ویکی با نیشهایی باز چشم دوخته بودند و تخمه میشکستند!
بالاخره بعد از گذشت دقیقا" پنج دقیقه و چهل و هفت ثانیه و بیست صدم ثانیه این دو رضایت دادند و با تعجب به پوست تخمه های روی میز و چهره های خوشحال و خندان پرسی و جیمز نگاه کردند.

- الان بر میگردم عزیزم!

تدی زیر بغل پرسی و گوش جیمز رو گرفت و هر دو رو با قدرتی که تنها از یک گرگینه انتظار میرفت به سمت درب خروجی کافه کشان کشان برد.

- آای... اوووخ.... گوشم... آااخخ...
- تدی یه کم ملایم تر، جن خونگی که نمیبری!

وقتی هر سه در فضای باز قرار گرفتند، تدی از یک ناکجایی چماقش رو بیرون کشید و روبروی آنها ایستاد.

-

جیمز و پرسی:

- آخه من تا کی باید از دست تو عذاب بکشم! همیشه مزاحمی، یه بار نشد ویکی بیاد، تو اون اطراف پارازیت نندازی... پرسی تو که بزرگتری، مثلا" از این با تجربه تری چرا آخه؟ آخه تا کی باید این وضع رو تحمل کنم...

پرسی که با دلجویی روی شونه ی تدی میزد، نچ نچ کنان سرش رو تکون می داد و با لحنی متفکرانه گفت:

- بچه اس دیگه، هی بهش گفتم بیا بریم، هی دستشو کشیدما ولی این نیم وجبی چه زوری داره، همینطوری زل زده بود به شما دو تا!
- بوقی تو کی به من گفتی بریم؟ خوبه خودتم محو تماشا...تدی در بریم!
- اوناهاش،خودشونن، بگیریدشون!

ولدی در حالی که انگشت درازش رو به سمت تدی و جیمز گرفته بود، به ملت حاضر اعم از سیاه و سفید دستور حمله داد.

جلوی کافه ی مادام پادیفوت، گرد و خاکی به پا شده بود و همه روی سر جیمز و تدی ریخته بودند و به سبک ماگلی از نوع شهرستانی، قصد خلع سلاحشون رو داشتند.

چند دقیقه بعد

- بسه تام! تو که نمیخوای این دو تا پسر گلم رو به خاطر جوونی کردن، بکشی؟
- یه ذره دیگه بخورن، بد نیستا!
- اوه تام، به اندازه ی کافی تنبیه شدن، تازه نعش اونا به چه درد ما میخوره؟
- هوممم... راست میگیا! ملت فعلا" آتیش بس.


ملت ذره ذره از روی توده ی انسانی سیاه و سفید بلند شدند... همه کبود و پر از خاک بودند و وحشتناک تر وضعیت افراد حاضر در لایه های زیرین بود که یا ا از ناحیه ی دست یا پا دچار نقص عضو شده بودند و عجیب اون بود که نه از تدی خبری بود و نه از جیمز!
مورگان که با وحشت و حالتی عصبی به محل خالی مچ دست چپش نگاه می کرد، با درموندگی اعلام کرد:

- اونا آپارات کردن... با خودشون دست و پای ما هم که نزدیکشون بود بردن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/6/27 14:12:46
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: دوشنبه 18 شهریور 1387 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هر دو به سرعت برگشتند. پرسي ويزلي در حالي که لبخند شيطنت آميزي بر لب داشت چوبدستيش را به سمت آنها گرفته بود!

جيمز ليوان نوشيدني اش را روي ميز پيشخون گذاشت. و دوباره به سمت پرسي برگشت:

ا؟ تو هستي پرسي؟
يه چن وقته تو سايت نيستي، شيطون بلا؟

پرسي چوبدتش رو به سمت جيمز هل داد و گفت:

_خف! حرف نباشه! حالا وقتشه كلاهي رو كه از سر لرد ما برداشتي ،رو ...

تدي حرفش رو قطع كرد: بذاريم رو سرش؟ يعني كلاه بذاريم سر كچلش؟

پرسي يه قدم عقب رفت و گفت: من كي همچين حرفي زدم؟
خودتونو به خنگي نزدين! زود راه بيوفتين...

تدي بي توجه به پرسي ، ليوان نوشيدني كرها اي اش رو بالا كشيد و لبش رو ليسيد:

_هوم! من كه نمتونم بيام! منتظر ويكتوريا هستم ...اگه ميخواي اين جيمزي رو ببر!

جیمز:تدی!

پرسي از همبستگي شديد دو تا داداش دچار شگفتي شده بود:

_هه! سر مرگخوارها رو كلاه ميذاريد ؛هيچ! كلاه محفلي ها رو هم برميداريد...هه هه ..همديگه رو هم ميفروشين!

جیمز: حالا بلاخره كلاه رو برميدارن يا كلاه ميذارن سر كسي؟
تدي ازت انتظاز نداشتم

تدی از صندلي اش پا شد و گفت: ولي اون هم با تو نمياد ! ميدوني اگه لرد بدونه كه تو واقعا زماني كه دامبل اينا اومدن خونه ي ريدل ، تو كجا بودي...ميدوني چي ميكنه؟

پرسي براي اولين بار از وقتي كه توي كافه اومده بود، ترسيده بود.

_منظورت چيه؟ نميدونم راجع به چي داري حرف ميزني.

جيلينگ!


در كافه ي مادام پاديفوت باز شده بود و ساحره ي زيبا و جواني وارد كافه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/18 15:35:13
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
ارسال شده در: جمعه 15 شهریور 1387 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
دهکده همیشه هاگزمید!
(برگرفته از خلیج همیشه فارس! میگن وقتی آسپ وزیر میشه می خواسته اسمش رو به دهکده آسپ تغییر بده! )

مرگخواران و محفلی ها با قدم هایی محکم و سریع به سمت باگص (مخفف شد!) حرکت می کردند. حس کشتار و انتقام سرتاسر وجود مرگخواران را گرفته بود و از طرفی حس خندیدن به ریش آنها در محفلی ها موج می زد!

بوم!

در باگص به کناری پرتاب شد و ملت سیاه سفید عینهو گورخر ریختن داخل! ولدمورت فریاد زد: تـــــــــــــــد! جیــــــــــــمز! می کشمتون!

دامبلدور نیز به آرامی در باگص قدم می زد و به دنبال آنها می گشت.
-تدی! جیمز! سفیدان من! بیاید عمو دامبل اومده!

جستجو ادامه داشت...

کافه مادام پادیفوت!

-تدی ما خیلی باهوشیما، نه؟
-آره آره! یک بشکه شیره مالوندیم به سرشون!
-
-

جیمز سرش را خاراند و در حالی که یویوی صورتی رنگش را به صورت زیگ زاگ در هوا تکان میداد گفت: خب حالا واسه چی اومدیم اینجا تد؟ مگه ما دختر و پسر هستیم؟ یعنی ما هم الان عاشق همدیگه هستیم؟

برق گرگینه مانندی در چشمان تد درخشید و با عصبانیت گفت: برو بوقی! منتظر ویکتوار هستم! وقتی هم اومد تو باید بری مزاحم ما نشی!

جیمز: عهه! هیچکی منو دوست نداره.
صدایی درست از پشت سر آنها گفت: من دوستت دارم عزیزم.

هر دو به سرعت برگشتند. پرسی ویزلی در حالی که لبخند شیطنت آمیزی بر لب داشت چوبدستیش را به سمت آنها گرفته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!