جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با عصبانیت به مرگخواران نگاه کرد و در حالی که سعی می کرد ارام باشد موهایش را تکان داد و با عصبانیت گفت :درموردش فکرم نکنین.گیلدی فقط بلده تظاهر کنه! کروشیو!

بارتی که سعی می کرد خود را در اغوش نارسیسا جای دهد نیشخندی به دراکو زد .سپس با ساده لوحی شکلاتی را که از مورفین گرفته بود باز کرد و گفت:خاله ! چرا در موردش فکر نکنیم؟من که نظرم در مورد گیلدی خوبه.یک حس خوبی نسبت به این جادوگر محترم دارم.

بلاتریکس چشم غره ای به بارتی رفت و به نارسیسا اشاره کرد.نارسیسا به ارامی موهای بارتی را نوازش کرد و گفت:بارتی ،خاله ، نظر تو که مهم نیست.تو هنوز کوچولویی عزیزم .
بارتی با خونسردی به نارسیسا نگاهی کرد.سپس دقایقی به فکر فرو رفت و با صدایی که بغض در ان موج می زد گفت :
_پس خاله ئی، کی اینجا نظرش مهمه؟

نارسیسا زیر چشمی به بلا نگاه کرد که منتظر پاسخ او بود.مرگخواران به طور عجیبی ساکت بودندنارسیسا بارتی را از روی پایش بلند کرد و گفت:
-اینجا نظر خاله بلا مهمه بارتی.حالا برو به درسات برس.

بلاتریکس که به نظر می رسید از پاسخی که شنیده است راضیست خواست چیزی بگوید که بارتی بار دیگر پرسید :چرا همش خاله بلا باید تصمیم بگیره؟چرا من تصمیم نمیگیرم؟مگه من پسر ارباب شماها نیستم؟

نارسیسا که متوجه ی نگاه خیره ی مرگخواران و صورت سرخ بلاتریکس شده بود با نگرانی گفت :ولی تو هنوز بچه ای.
بارتی که به نظر می رسید قانع نشده است نیشخندی زد و دستان نارسیسا را فشرد.سپس متوجه نگاه دراکو شد که از ان حسرت می بارید و گفت :
_چرا من کوشوولوئم؟آااااا ببین قدم از تو بلند تره .از دراکو هم قدم بلند تره..ااااا دراکو نرو رو پنجت.خاله این رفته رو پنجش وگرنه من بلندترم..آآآ.

نارسیسا با عجله دست بارتی را گرفت و از سالن خارج شد.بلاتریکس به بلیز اشاره ای کرد و گفت:ببینم تو که دست راست لردو اشغال کردی ،هیچ نظری نداری ؟
بلیز_ چرا یک نظر خوب دارم .خیلی نظر خوبیه.به نفع هممونه.

ایوان با خوشحالی به بلیز نگاه کرد و در دل تحسینش کرد که جواب بلاتریکس را داده است.بلاتریکس با عصبانیت گفت :خب منتظری که ازت سوال کنم؟کروشیو! بگو ببیننم نظرت چیه؟

بلیز با خوشحالی در مقابل چشمان بهت زده ی مرگخواران از جا بلند شد و در حالی که قیافه ی حق به جانبی به خود گرفته بود گفت :من میگم بهتره بزنیم ارباب رو بکشیم .اگه تو خواب این کارو بکنیم راحتره، هـووووم اره می کشیمش و بعد من ارباب میشم.شماهااا باید به من بگین ارباب بلیز،موهاهاهاها تصویر تغییر اندازه داده شده

بلاتریکس چشم غره ای به بلیز رفت و اهی کشید.انی مونی که تا به ان لحظه ساکت بود گفت :
_منم یک پیشنهاد دیگه دارم، چطوره از این به بعد به جای دم سوسمار از دم باسیلیسیک تو اش ارباب استفاده کنم هوم؟

مرگخوارا:!!!!

بلاتریکس: منو بگو که با کیا دارم مشورت می کنم.چطوری باید اسپو بیاریم اینجا؟کسی نظری نداره که با عقل جور در بیاد؟
مورفین بار دیگر لیوانش را کنار گذاشت و گفت :
_مگه اشپ محفلی نیشت؟
مرگخوارا:چرا چرا هست .
_مگه اشپ قبلا رییش محفل نژوده؟
مرگخوارا:چرا چرا بوده.
_مگه اشپ ارباب رو اژیت نکرده؟
مرگخوارا:چرا چرا کرده.
_مگه اشپ الان وژارتو وقتزو تموم کرده؟
مرگخوارا:چرا چرا کرده
_مگه اشپ افغانشتان رو تحریم نکرده؟
مرگخوارا :چرا چرا کرده.
_مگه شما اشپو نمی خواین؟
_چرا چرا می خوایم.
_مگه اشپ محفلی نیش؟
مرگخوارا:این تکراری بود.
_ول کن بابا حواش واشم نمونده که،داغونم ! خب نتیجه میگیریم که برای پیدا کردن آشپ باید بریم محفل.

بلاتریکس با عصبانیت نگاه تندی به مورفین انداخت و فریاد کشید :کروشیـــــــــــووووو یکی این مفنگی رو از جلوی من دور کنه،مثل این که باز مثل همیشه بلا باید نظر خودشو بده، لوسیوس توهم مثلا مرگخواری! خیلی خب ، من می دونم باید چی کار کنیم، سوروس معلومه منظور منو خوب فهمیدی.

سوروس با خونسردی به بلاتریکس نگاه کرد و در حالی که دودل شده بود گفت :منظورت اینه که..
_من منظورمو بیست بار نمی گم سوروس ! تو هرچه سریعتر با دو سه نفر حرکت می کنی به اونجا، من و نارسیسا با لوسیوس و رودولف هم توی محفل پنهان میشیم .ایوان و بقیه هم مراقب اوضاع اینجا باشن.انی مونی اونطوری به من نگاه نکن.این بارم نمی تونی با ما بیای ، ارباب گشنه می مونه !

ایوان که سعی می کرد جلب توجه کند سرفه ای کرد و گفت :بلا درست میگه.بهتره زودتر هم حرکت کنین.
بلاتریکس چشمانش را بست و اهی کشید.سپس بی توجه به بقیه به طرف اتاقش رفت و زیر لب زمزمه کرد :من همیشه درست می گم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/15 17:47:43
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/15 17:50:53
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتريكس براي براي بررسي افكارش و تمركز بر روي ماموريت لرد به سمت مرلينگاه حركت كرد. بارتي دستش را تا بازو در دماغش فرو كرده بود و نارسيسا كه از اين حركت خفنز بارتي خوشش آمده بود دو دستي بر سر دراكو كوبيد و به او گفت : خاك بر سرت كه اندازه يه بچه هم نميتوني كار انجام بدي.
مورفين به سفر هفته ي بعدش به افغانستان فكر ميكرد. گيلدي در جلوي آينه با ابروانش ور ميرفت و به خاطر اين چهره ي گولاخي كه خداوند باري تعالي به او داده از او سپاسگذاري ميكرد. اسنيب دوچشمش را مانند دوربين شكاري بر دماغ گيلدي زوم كرده بود و به اين فكر ميكرد كه چه زماني پول تو جيبي اش به اندازه اي ميرسد كه دماغش را عمل كند.

چند دقييقه بعد

بلاتريكس دستان خيسش را با دامنش پاك كرد و به سوي ملت مرگخوار حركت كرد.

-بوقيا اين چه وضعيتيه ؟ ...كروشيو بارتي...دستتو از دماغت بكش بيرون....عوض اين كارا به ماموريت ارباب فكر كنيد.

-من يه يه فكژي به شرم ژده ؟

مرگخواران كه از فكر كردن مورفين تعجب كرده بودند با دقت تمام به حرفهاي او گوش ميدادند.

-مژه آشپ تو محفل نيشت ؟
ملت :
-مژه آشپو نمي خوايد بكشيد بيرون ؟
ملت :
-مژه آشپ دشمن ارباب نيشت ؟
ملت :
-مژه آشپ بوقي مواد مشدرو ممنوع نكرد؟
ملت:
-خوب پش قبول داريد اون دشمن ماشت ديگه ؟
ملت :
-پش بايد معتادش كنيش از اونجا بكشيدش بيژون .
ملت :

بلاتريكس يك كروشيوي درخواستي از طرف مرگخوارا حواله ي مورفين كرد.

-معتاد بوق صفت، اين فكر بود تو كردي.. كروشيو .

بلاتريكس چوبدستيش را در جيب جديدي كه تازه براي دامنش دوخته بود گذاشت و رو به ملت گفت :

-من وقتي تو مرلينگاه بودم يه فكري به به ذهنم رسيد.
ملت :

-كروشيو بر همتون اين حركت واسه چند خط پپش بود .
ملت:
بلا:

-كروشيو..كروشو..كروشيو... .

مرگخوارها پس از كروشيو هاي بلا دو زاريشون افتاد .

ملت : چه فكري به ذهنت رسيد.؟
-بايد گيلدي رو با اون دماغ گولاخش و چشماي عسليش و صورت سيفيتش و كمر باريكش بفرستيم تو محفل تا بره با آسپ كلاس خصوصي بذاره، بعد آسپو بكشيمش بيرون .

بلا :
ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/9/15 16:13:29
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/9/15 18:58:18
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید !!!



... موهای لخت و کوتاهش در بادی که از پنجره های اتاق به داخل سرازیر می شد می رقصیدند و صدای مرگبار چندین مرگخوار را از اطرافش می شنید . به آرامی چشمانش را باز کرد و با تعجب به اطراف نگریست .
همه چیز وارونه شده بود . کله ها پایین بودند و پاها بالا ... دستانش را بالا آورد ، اما هیچ دستی ندید . سرش را به سمت پاهایش سوق داد و دید که دست و پایش بسته شده و از سقف آویزان است .

به ناگاه همه چیز در ذهنش رشد یافت ... این مرگخوارانی که در اینجا بودند او را دستگیر کرده بودند . اما چرا ؟ او که دیگر نه وزیر بود و نه محفلی . چرا او را دستگیر کرده بودند ؟


فلش بک

ولدمورت با خشم و غضب فراوان طول و عرض سالن را می پیمود و کوچکترین نگاهی به سیاه پوشان اطرافش نداشت . لحظاتی از حرکت دست می کشید و دوباره به راهش ادامه می داد .
- هر چی زودتر باید اون آلبوس سوروس بوقی رو بیارین اینجا . اون دیگه نه وزیره . نه محفلی . هیچ محافظی نداره و هیچ کاری نمی تونه بکنه ... من باید انتقام اینهمه سال اذیتی که به من وا داشت رو بگیرم .
- اما قربان ...
- قربان و مرگ . کاری رو که گفتم بکنین !

بلیز که آشفته به نظر می رسید خود را به لرد نزدیکتر کرد و گفت : خبرها حاکی از اونه که آسپ داره به سمت محفل می ره .
- دیگه بدتر من آلبوس سوروس رو می خوام .

در حالیکه اتاق را ترک می گفت آخرین جمله را بر زبان آورد و صدای بلند و خوفناکش در آن فضا طنین انداز شد ...


مرگخواران بدون هیچ حرفی و فقط با نگاه های ترس آمیزشون به همدیگه فهماندند که در چه مخمصه ای گیر کرده اند . چگونه باید آسپ را از محفل بیرون می کشیدند ؟
---------------------------------------------------------------------------
سوژه رو که فهمیدین ... همین فلش بک رو ادامه بدین و ماجراهایی که در پی دستگیر شدن آسپ اتفاق افتاده رو به نمایش بگذارید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مهر 1387 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
گزينه اول:كماكان گور باباي آنتونيونم كرده!
گزينه دوم:هوم؟پارك ژوراسيك اسم يه كتاب مشنگي نبود؟
گزينه سوم:خونه تون،خونه مون،خونه شون!
پرسي كه شديدا بين گزينه هاي انتخابي گير كرده بود و به ياد تست هاي كنكور مشنگي افتاده بود براي تصميم گيري بهتر از آني موني پرسيد:ميگم حالا اين جايي كه ميگي خيلي خطرناك كه نيست؟
آني موني به شدت سرش رو تكون داد و گفت:برو بوقي،خودتي!!فكر كردي چه خبره،من به لرد قول دادم هيچ كس از اونجا چيزي نفهمه!

پرسي با كف دست به پيشاني اش كوبيد و گفت:آني موني،برادر من،عزيز من...بوقي!تو كه همين الان همه چي رو به من گفتي.آب كه از سرت گذشته.ديگه يه وجب بيشتر يا كمتر چه فرقي ميكنه!
آني موني بعد از سبك و سنگين كردن ماجرا "هوم" غليظي گفت و بعد به پرسي گفت:آره راست ميگي.پس بذار بقيه اش رو هم بگم.اونجا خيلي خطرناكه.خيلي خوفه،تا جاييكه ميدونم هركي رفته زنده برنگشته.خلاصه اينكه اگه ميخواي بري قبلش وصيتت رو بنويس بذار پيش من!:دي

پرسي با شنيدن دلداري هاي آني موني به شدت روحيه گرفت و در حالي كه سعي ميكرد فكر اينكه چرا هميشه اين بلا ها سرش مياد رو از خودش دور كنه با عجله آشپزخونه رو ترك كرد و آني موني رو در ميان خيل عظيم پيازها تنها گذاشت!
در افكار پرسي:
بابا مگه من ديوونه ام براي آنتونين خودمو به كشتن بدم؟حالا گفتن سيفيت ميفيته ولي سيفيتي هم حدي داري.هرچي باشه از هري كه بهتر نيست...البته چرا از هري بهتره انصافا!!به هر حال امكان نداره من خودمو به خطر بندازم.به سرم كه نزده.به هيچ وجه.امكان نداره!

پرسي از افكارش خارج ميشه و به اطراف نگاه ميكنه.هنگامي كه در فكر و خيالاتش مشغول نقشه كشيدن براي فرار از مسئوليت نجات دادن انتونين بود بي اختيار به سمت اتاق تسترال ها امده بود و درست در مقابل درش قرار گرفته بود!
پرسي به بخت بد خود لعنت فرستاد و تصميم گرفت كه محل را سريعا ترك كند.اما چيزي به ذهنش رسيد.اگر ميتوانست انتونين را نجات دهد لرد به شجاعت و خفانت(جمع خفن!)اون پي ميبرد و ميتونست استفاده هاي زيادي از اين فرصت ببره.

براي همين با وجود اينكه قلبش همانند گلوله سيم خاردار عظيمي(كپي رايت ناقص باي بينوايان!)بالا و پايين ميتپيد در اتاق را باز كرد و وارد شد.اتاق در سكوت محض فرو رفته بود و هيچ نشاني از تسترال ها به چشم نميخورد.
پرسي لوموس گويان چوب جادويش را روشن كرد و به اطراف نگاه كرد.حفره درون اتاق كه محل اقامت تسترال ها بود خالي به نظر ميرسيد.البته اين موضوع كه هيچ صدايي از آنجا به گوش نميرسيد اين فرضيه را قوي تر ميكرد!

پرسي اصلا مايل نبود بداند تسترال ها الان در كجا به سر ميبرند،براي همين راهش را از سر كنجكاوي به سمت پشت حفره اتاق كج كرد تا به دري كه آني موني گفته بود برسد.در پشت حفره هيچ دري ديده نميشد.فقط ديوار يكدست در آنجا قرار داشت كه همين موضوع هر جادوگر سياهي را به شك مي انداخت.(معني:وقتي ديواري هيچ در و دروزي نداره حتما يه در مخفي پشتش هست!...برگرفته از حكايات سالازار كبير،باب شونزدهم!)

پرسي به آرامي دستش را به روي ديوار كشيد.تا چند لحظه همه چير عادي بود وي بعد صدايي به گوش پرسي رسيد.در مقابل چشمانش جامي از شاخ قوچ از ميان ديوار بيرون امد و صداي سرد و بي روحي گفت:اثر انگشت شما شناسايي شد،تا اينجا پنجاه درصد شناسايي هويت شما انجام گرفته...لطفا براي تشخيص كامل ميزان سياهي براي گرفتن مجوز ورود به پارك ژوراسيك سه قطره خون خود را داخل جام بريزيد...از همكاري شما متشكريم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 26 مهر 1387 13:32
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی ازاونجائی که خیلی آنتونینو دوست داره در به در دنبال یه مار مثل نجینی در خانه ریدل ها میگشت.از پارکینگ دوم گرفته تا پنت هاوس گشت ولی هر چی گشت کمتر یافت.

در آخر خسته شد و رفت تو لابی یه آهنگ گذاشت و در حالی که لم داده بود،گزینه هاش رو بررسی کرد:اولین چیزی که بنظرش رسید این بود که گوربابای آنتونینم کرده ن!دومین گزینه میگفت نه اون خیلی سفیده!!سومین گزینه میگفت حالا اول برم یه چیزی بخورم بعد ببینم چی میشه!!!

معذلک رفت تو آشپزخانه و آنی مونی رو دید که داره زار زار گریه میکنه.رفت پیشش نشست و کلی نازش کرد و گفت عیب نداره درست میشه از طرفی تو خیلی سیفیت میفیتی حیفی در کل خیلی حیفی و حیفه اینجا بشینی گریه کنی،اصلا حیف نیست آدم سیفیت باشه و گریه کنه؟

آنی مونی که به قصد شوم پرسی پی برده بود،گفت"برو بینیم بابا!،اشکای من بخاطر پیاز پوست کندنه،اصلا تو اینجا چی میخوای؟"
_والا گرسنه مه،یه پیتزا خانواده ای چیزی بده بخورم

آنی مونی یه نون پنیر سبزی درست کرد داد دست پرسی و گفت:"فعلا تحریم شدیم،همینم بخور مرلینو شکر کن!"

پرسی در حالی که داشت دو لپی نون پنیرشو میخورد گفت:"راختی شو نیدونی تو شونه ریدل مار کشا پیدا شیشه؟
_اول لقمه تو بخور بعد صحبت کن

پرسی لقمه شو درسته قورت داد و بعد از چند دقیقه که نفسش بالا اومد گفت:"میگم تو نمیدونی تو خونه ریدل مار کجا پیدا میشه؟"
_چرا،ته اتاق تسترال ها یه در مخفی هست که به یه جائی باسم "پارک ژوراسیک"راه داره و اونجا پر از جونورای عجیب و غریب و خیلی خطرناکه حتما اونجا پیدا میشه،البته فقط من و لرد از این قضیه با خبریم و لرد خیلی تاکید کرده کسی نفهمه
_چرا پس به من گفتی؟
_هان؟

پرسی که کمی تا قسمتی ترسیده بود،گزینه هاش رو دوباره بررسی کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 14 مهر 1387 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
با شنيدن صداي مخوف لرد سياه مرگخواران به حالت خبردار صف كشيدند.
پرسي به دليل آزادي بيش از حد،بدون توجه به ورود لردروي صندلي لم داده بود.
آنتونين با وحشت به چشمان آبي تسترال نگاه كرد.
-ار...ار...ارباب..ما كاري نكرديم.باور كنين.اين تستراله مريض نشده بود.باور كنين.ما زهر نجيني بهش تزريق نكرديم.باور كنين.ما اشتباهي نصف آمپولا رو به دامبل نزديم.باور كنين.

لرد سياه قلاده تسترال را به دست پرسي داد.
-اوهوم.باور كردم.

پرسي تا حد امكان از تسترال فاصله گرفت.
-ارباب اين تستراله صداهاي عجيبي از خودش در مياره.منظورش چيه؟ارباب جون اينو ازم بگير...

لرد سياه بدون توجه به پرسي بطرف اتاقش رفت.
به محض خروج لرد سياه تسترال با جهش بلندي خود را به آنتونين رساند و گاز خفيفي از بازويش گرفت.آنتونين تسترال را هل داد.حيوان روي زمين افتاد و در حاليكه زوزه ميكشيد شروع به پيچ و تاب خوردن كرد. ديگر در چشمانش اثري از آرامش نبود.طولي نكشيد كه دود سياهي از بيني تسترال خارج شد.به دنبال دود دو متر ريش و بعد از آن دامبل...
آلبوس دامبلدور در حاليكه بطرز عجيبي بوي تسترال ميداد در وسط اتاق ايستاده بود و با خشم به دو مرگخوار نگاه ميكرد.
مرگخواران غافلگير شده بودند.آلبوس به دنبال چوب دستيش گشت ولي چوب دستي در معده تسترال درحال هضم شدن بود.
-شما...شما دو تا...

مرگخواران:

-شما دوتا از من به عنوان يك حيوون استفاده كردين.سزاي اين كارتون...

مرگخواران:

-يك اكسپلي آرموس بزرگ از طرف دامبلدوره.تازه باهاتونم قهرم.

مرگخواران:

دامبلدور بعد از اجراي اكسپلي آرموس بزرگش در را به هم كوبيد و از خانه ريدل خارج شد.

نيم ساعت بعد:

در اتاق ارباب با صداي مهيبي باز شده و پرسي دوان دوان وارد اتاق شد.به محض ورود پايش به نجيني گير كرد و نقش زمين شد.ارباب...ارباب كمك..آنتونين...آنتونين يه جوري شده.

لرد سياه قصدكروشيو داشت كه به دنبال پرسي آنتونين وارد اتاق شد.حالت غير عادي چشمانش كاملا مشخص بود.انگار روحي در بدنش وجود نداشت.با چشمان يخ زده و بي حالتش وارد اتاق شد و كنار پرسي روي زمين دراز كشيد.

پرسي با وحشت به آنتونين اشاره كرد.
-ارباب اون تستراله گازش گرفت.اولش چيزي نشد ولي ده دقيقه بعد يهو اينجوري شد.نه حرف ميزنه نه ميشنوه.فقط هر كاري من ميكنم تكرار ميكنه.ارباب كمككك.

لرد سياه نجيني را از روي زمين برداشت و سرش را نوازش كرد.
-خوب...چيكار كنم؟مگه من جانور شناسم؟ببرش سنت مانگو.

-پرسي به ترس و لرز به نجيني نگاه كرد.
-ارباب..چيزه..تو خون اون تستراله زهر نجيني بود.الان...الان براي درست كردن پادزهر به نجيني احتياج داريم.يعني به خون نجيني.

نجيني زبانش را به حال تهديد آميزي براي پرسي در آورد.لرد سياه نجيني را روي تخخوابش گذاشت.
-هرگز...به خاطر يه مرگخوار ابله مار محبوبمو بكشم؟هرگز.زود برو بيرون.اين جسدم با خودت ببر.

پرسي ملتمسانه به لرد نگاه كرد.
-ارباب،پس لااقل بگين نجيني رو از كجا پيدا كردين.شايد بتونم برم يه مار ديگه از اين نوع شكار كنم.

لرد سياه لبخند مخوفي زد.
-هوووم...جاي دوري نيست.تو همين خانه ريدل ميتوني پيدا كني.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/7/14 16:13:44
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 8 مهر 1387 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد يقه تسترال را گرفت و بعد از اينكه وي را به زور روي زمين نشاند خودش هم در كنارش نشست.نجيني همانجا جلوي ارباب براي خودش وول ميخورد و از هواي تازه لذت ميبرد.
لرد نگاهي به تسترال كرد و گفت:خيلي دلم ميخواد بدونم اگه تو ميتونستي حرف بزني الان بهم چي ميگفتي.
دامبلدور كه صدايش قطع شده بود در ذهنش گفت:اگه ميتونستم حرف بزنم كه يكي از همون طلسم هاي سياه بوقيت رو ميفرستادم سمتت.عاشق محفلي ها ميشي؟دهه،مگه محفل صاحب نداره؟پس من اينجا چيكارم.ئهه!

لرد با تعجب به تسترال چشم آبي نگاه كرد و گفت:عجيبه.تو يكي چرا امشب اينقدر امم امم ميكني؟نكنه جدا هوس كردي حرف بزني؟جو گير نشو بوقي من يه چيزي گفتم.همين مونده كه تو هم بخواي حرف زدن ياد بگيري.
و پس گردني بليز پسندي روانه گردن تسترال كرد.دامبلدور كه تا حالا پس گردني نخورده بود دچار سرگيجه و غش و ضعف شد!
لرد نگاه مشكوكي به تسترال كرد و گفت:يعني چي؟اين تستراله چش شده امشب؟همه تسترال ها عاشق پس گردني هاي لرد هستن.نكنه اين بوقي ها بلايي سرش اوردن؟

لرد بلند شد و نجيني را دور گردن تسترال بست و گفت:بايد ببرمت پيش مرگخوارا ببينم قضيه چيه.واي به حالشون اگه بلايي سرت اومده باشه.ميدم خودت بخوريشون!
دامبل با فكر كردن به اينكه در حال جويدن مرگخوارهاست لبخندي بر دهان استواخنيش نشست ولي بعد از دريافت پس گردني دوم احساس كرد چندين نيمبوس دو هزار دور سرش ميگردد!
لرد كه حسابي عصبي و كلافه بود نجيني و تسترال را كشان كشان دنبال خودش ميبرد و زير لب به مرگخوارها كه باعث شده بودن دردل هاي شبانه اش با تسترالش خراب شود بد وبيراه ميگفت.

دامبل هم كه گيج و منگ شده بود قصدش را براي تجديد خاطرات با لرد كنار گذاشته بود و بدون اينكه بفهمد كجا ميرود دنبال لرد تلو تلو خوران حركت ميكرد.
در خانه ريدل همه دور ميز آشپزخانه جمع شدن بودند و در فكر اين بودند كه چه راهي براي درمان تسترال واقعي پيدا كنند.
آني موني تكه اي از استيك اژدهايش را در دهان گذاشت و گفت:همون كه گفتم...تنها راهش اينه كه دوباره برين زهر نجيني رو بگيرين.بدون زهر هيچ كاري نميتونين بكنين.

پرسي سرش را با شدت تكان داد و گفت:نه خيرم امكان نداره.من با چيزي كه امشب از لرد ديدم ديگه عمرا حاضر نيستم شب پام رو توي اتاق لرد بذارم!لرد از منم خطري تره!
آنتونينطلسمي به سمت پرسي فرستاد و گفت:تو حرف نزن بوقي.نه كه دفعه قبل تو زهر نجيني رو گرفتي؟خوبه همه كار ها رو من كردم!ولي اين دفعه خودت ميري توي اتاق لرد زهر نجيني رو بگيري.
پرسي ميخواست به حرف آنتونين اعتراض كند كه ناگهان در آشپزخانه به شدت باز شد و لرد در حالي كه نجيني را به گردن دامبلدور-تسترال بسته بود در آستانه در ظاهر شد و با لحن خشمگينانه اي پرسيد:خودتون اعتراف كنين چه بلايي سر تسترال من اومده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1387 11:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد قلاده ی نجیبی را باز کرد و بعد ان را دور گردنش گره زد طوری که مار بیچاره تقریبا داشت خفه میشد..بعد به آرامی با تسترال محبوبش صحبت کرد
_ اوه می دونم که تو درک داری و می فهمی ! من هیچ کسو ندارم که باهاش درد و دل کنم ..در این مورد حتی نمی تونم با بلا هم مشورت کنم ولی تو یک موجود بیزبون و نازنین و دوست داشتنی (!) هستی که می دونم به هیچ کس هیچی نمی گی تصویر تغییر اندازه داده شده

سپس به ماه نگاه کرد که تقریبا تا نیمه ی اسمان بالا امده بود و سایه ی درختان کاج که روی سطح پیاده رو خودنمایی می کرد
_اوه تسترال عزیزم،اگه قول بدی به بلا چیزی نگی ..بهت می گم که ارباب عاشق شده

دامبل : !!!!
لرد :تسترال دوست داشتنی ،ارباب عاشق یک محفلی که الهی قربونش برم شده ..ارباب باید چی کار کنه؟اگه مرگخوارایش بفهمن چی؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

سپس متوجه شد که دکمه های ردایش را تا به تا بسته است ..در حالی که به سرعت دکمه هارا درست می کرد با صدای لرزانی گفت
_ می بینی ؟ارباب از عشق انیتا دکمه هاشو جا به جا بسته

دامبلدور که دیگر خونش به جوش امده بود کم کم از درون گر می گرفت.ناگهان لرد با صدای بلندی فریاد کشید
_ اه چرا تو این قدر داغ شدی تسترال ؟!ارباب سوخت! تصویر تغییر اندازه داده شده

همـــان لحظه خانه ریدل !

پرسی مرگخوار آزاد موهای سرخش را تکان داد و با لبخند شومی که چهره ی مغرورش را پوشانده بود رو به بقیه مرگخواران گفت
_ دیدین؟! اون حتی متوجه نمیشه که چه کسی رو با خودش برده..انتخاب من همیشه درسته!
انتونین :ولی پرسی ..!
پرسی :حرف نباشه برین سریعتر گندی که زدین رو درست کنین ..به من هیچ ربطی نداره که شما اشتباهی به دامبل تزریق کردین
مرگخوارا:!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/7/1 12:07:58
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1387 07:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

يكي از تسترالهاي لرد سياه مريض شده و راه درمانش زهر نجيني مار محبوب ارباب است.
پرسي و آنتونين مجبورند بدون اينكه ارباب متوجه شود به اتاق او رفته و زهر نجيني را بگيرند.دالاهوف شبانه اين كار را انجام ميدهد.معالجه تسترال هفت روز طول خواهد كشيد.لرد تصميم به پياده روي با هفت تسترالش ميگيرد ولي مرگخواران لرد سياه را قانع ميكنند كه هر روز فقط با يك تسترال به گردش برود.پس از گذشتن 6 روز مرگخواران متوجه ميشوند كه به علت نامرئي بودن تسترال معالجه درست انجام نشده(فقط موفق به تزريق يكي از آمپولها به تسترال شده اند).
تنها راه حل باقيمانده استفاده از آلبوس دامبلدور است چون شش شب متوالي به جاي تسترال به آلبوس آمپول زهر نجيني تزريق شده.مرگخواران آلبوس را گرفته(چطوريشو نميدونم)و به جاي تسترال نزد ارباب ميبرند.
------------------------------------------
تق تق تق...

-نيا تو...برو ده دقيقه ديگه بيا كار دارم.

پرسي كه هنوز در جو "مرگخوار آزادي" بود با اعتماد به نفس كامل در را باز كرده و وارد اتاق خصوصي لرد سياه شد.
-اوه...آآآه...ايييي....ارباااااب...شما هم؟

-اي بوق.مگه بهت نگفتم ده دقيقه ديگه بيا؟برو گم شو حالا.واي به حالت اگه چيزي به كسي بگي.

پرسي لبخند زنان از اتاق خارج شد.
-نه ارباب مگه همچين چيزي ممكنه؟...آنتوووونين.اگه بدوني چي ديدم...

لرد سياه كه حيثيت خود را درخطر ميديد فورا نجيني را از روي زمين برداشت و با مهارت سه بار دور سرش چرخاند و...
هوشت....
نجيني دور گردن پرسي گره خورد و پرسي به داخل اتاق كشيده شد.

-موقرمز عوضي مگه بهت نگفتم جلوي دهنتو بگير؟حالا جون بكن ببينم براي چي مزاحم من شدي؟

پرسي -كه همچنان لبخندش بشدت روي اعصاب لرد بود- نجيني را از دور گردنش باز كرد.
-ارباب...هي هي هي...چيزه...هي هي هي....تسترالتونو آورديم...هي هي هي

با اشاره لرد سياه دالاهوف تسترال را به داخل اتاق آورد و پرسي را كشان كشان از اتاق برد.

لرد سياه به چشمان زيبا و آبي تسترال خيره شد.قلاده اش را باز كرد و نجيني را به جاي قلاده به دور گردن تسترال بست.
-هوم..خوش تيپ شدي.نميدونم چرا احساس خوبي نسبت به تو ندارم.منو ياد دوران جوونيم ميندازي.مهم نيست.ببين تسي جان.امشب من و تو با هم ميريم يه جاي خوب.تو بايد تس خوبي باشي و هر چيزي كه امشب ديدي فراموش كني.

چشمان آبي تسترال برقي زد.لرد سياه قلاده(نجيني)را در دست گرفت و در تاريكي شب مشغول پياده روي مشكوكش به همراه آلبوس دامبلدور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1387 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
آنی مونی: باید دامبل رو بگیرین و زیر انعکاس نور کله‌ی لردسوار تسترالش کنین و بعد ریشش رو بکنین تو دهن تسترال! این‌طوری جسم دامبلدور برای یک شب وارد بدن تسترال میشه و حال تسترال اون شب خوب خواهد بود! فقط ممکنه یه کم اخلاقش خراب بشه و شبیه دامبل بشه!


آنتونین که عنقریب بود زوارش در برود نفس نفس زنان رو زمین ولو شده بود و دوست داشت یه دل سیر بگیره بخوابه اما صداهای"پیتیکو،پیتیکو"این اجازه رو بش نمیداد.

آنتونین:پرسی خجالت بکش چقدر از این پیرمرد سواری میگیری!
آلبوس در حال چهار نعل رفتن:موتوشکرم آنتونین به نکته بغرنجی اشاره کردی!لطفا مرا از شر این پسرک سیفیت میفیت نجاتی ببخش!

پرسی ترکه شو در میاره و محکم میکوبونه به اونجای آلبوس(یا در واقع تسترال فعلی)و میگه:بیخیال آنتونین!تو هم بیا دو تائی سوار شیم حالشو ببریم!

آنتونینم که حساس!...میگه:نه!اول بیار یه خرده غذا بش بدیم جون بگیره پیرمرد.

پرسی:خب آلبوس چی دوست داری؟یونجه یا کاه؟
_هیچ کدام!پیتزائی،لازانیائی،بیف استروگانفی چیزی اگه لطف کنید موتوشکر میشوم
_بینیم بابا،همینم زیادیته،بخور مرلینو شکر کن!

بعد از اینکه آلبوس غذاشو خورد و به مرلینگاهم رفت،پرسی ماشین ریش تراشو آورد و ریشای آلبوسو از ته تراشید و بستش به یه درخت.

شب شد.آنتونین و پرسی خوشحال و شاد و خندان همچون دو پسر سیفیت میفیت مهربان آماده شدند تا همراه تسترال جدید الساخت(یا همون آلبوس)به محضر لرد شرفیاب بشوند.

_ببین آنتونین...حال میکنی؟خدائی هفت تیغه بیشتر بهش نمیاد؟
آلبوس:الهی که پرسی از عمر و زندگیت خیر نبینی!من این ریشهارا در آسیاب سفید نکرده بودم که
آنتونین:بگذریم...خب پرسی فک کنم همه چیز مرتبه فقط مونده افسون زبون بند که اینم از این...حالا میتونیم تسترال رو ببریم پیش لرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!