جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 25 آبان 1387 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- جاسم جاسم ممد ... جاسم جاسم ممد ... جاسم جان محفلی ها مثل مور و ملخ ریختن سرمون ... هواپسه ... نقل و نبات بفرستید ... بارتی که داره به حالت به جاسم نگاه میکنه بعد از شنیدن کلمه نقل و نبات به این صورت در میاد : همزمان در سمت دیگر خاکریز بلیز داره پشت سر هم طلسم میفرسته ... لرد پیشانی بند " یا سالازار کبیر " رو بر پیشونیش بسته و داره به بقیه دستور میده ... - بلا حواست به اونطرف باشه ... بلیز امونشون نده ... بارتی حواست به جارو ها هست ؟ ... از یک سمت دیگه مونتگومری بدو بدو میاد به سمت لرد و بهش میگه : - حاچی ... حاچی ... بچه های اطلاعات خبردادن محفلی ها توپخونشون رو راه انداختن ... باید بچه ها رو بکشیم عقب ... در این لحظه بارتی در حالی که آر پی جی بزرگی روی شونه اش گذاشته از پشت خاکریز بلند میشه و بعد از لحظاتی گلوله بنفش رنگی که نشون دهنده " ایمپدیمنتا " است از آر پی جیش خارج میشه ... گلوله صاف میره و جارو های پرنده محفلی ها رو در جا منفجر میکنه ... - سالازار اکبر ... سالازار اکبر ... توجه لرد به صدایی از پشت سرش جلب میشه : - حاژی اینا رو شیکارشون کنم ؟ لرد بدون اینکه نگاه کنه میگه : « خودت سربه نیستشون کن مورفین ! » مورفین نگاهی به نارنجک های داخل دستش میندازه و حلقه یکی از اونها رو بیرون میکشه و میگه : فک کنم درشتش کردم ... بوووومب ! و چنین شد که لرد به شهادت رسید ، درگذشت لرد ولدمورت کبیر (بزرگ خاندان) را به جامعه جادوگری تسلیت میگوییم ... به همین مناسبت مجلس ختمی در روز .... چند روزی بعد بلاتریکس در حالی که ردای سیاه و بلندی بر تن داره به عکس لرد خیره شده که روبان سیاهی بالا قابش بسته شده، بلاتریکس که اشک در چشماش حلقه زده زیر لب با خودش چیزی میگه ! دوربین زوم میکنه و اشک بلاتریکس جاری میشه روی صورتش و چشمانش رو میبنده ... تصویر چندتا موج میخوره و وارد خواب بلاتریکس میشه ... درون خواب لرد دستش را دراز میکنه .... فضا مه آلود و بیابانیه و از دور نور سرخی در مه ها پخش میشه ... بلاتریکس سعی میکنه دست لرد رو بگیره اما هرچی بیشتر دستش رو دراز میکنه بیشتر دور میشه... صدای لرد رو میشنوه و لبهاش رو میبینه که داره حرکت میکنه : - بلاتریکس ... از وقتی من مردم خیلی پیر شدی ! - از دوری شماست آقا ... بذارین دستتون رو ببوسم - نمیخواد بلاتریکس ... من اینجا جام خیلی خوبه ... به جز چند بار که با طلسم آواداکداورا مردم و چند بار که با آتیش سوختم و طلبکارایی که هر روز روی سرم میریزن و مارهایی که نیشم میزنن و ... دو ساعت بعد ... ... و چند تا خار که رفته توی دستم و بیرون نمیاد دیگه مشکلی ندارم ! - ... معلومه خیلی بهتون خوش میگذره ارباب لرد یک قدم به جلو برمیداره ، فضا بسیار خوف (khowf) و خوف (khoof) شده . لرد دوباره شروع به صحبت میکنه : - خوب گوش کن بلا ... من اینجا دارم عذاب میکشم ... تو باید بری و از تموم اونایی که بهشون بدی کردم حلالیت بگیری ... زودتر اینکار رو بکن ... به خاطر اربابت ... فقط کسی از این ماجرا بویی نبره ... - چشم ارباب - کروشیو ! بیرون خواب بلا ناگهان چشمان بهت زده اش رو باز میکنه و از خواب میپره ... <><><><><><><><><><><><><><><><><><><><> سوژه : بلا باید بره از تموم کسایی که لرد بهشون بدی کرده حلالیت بگیره که این افراد عموما محفلی ها هستند ... پیدا کردن افراد ، رفتن و صحبت کردن با اونها ماجراهایی رو براش پیش میاره ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آبان 1387 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعت بعد :

پاق ! (آپارات ولدی)
پاق !(آپارات بلا و بلیز و مورفین )
پاق...پاش ! ( آپارات و پاشیده شدن خون پتی گرو بر روی ریل قطار )

- ارباب مراقب باشید !
دست بلیز که کلاه ردای اربابش را گرفته و او را از پشت کشید مانع از له شدن اربابش توسط قطار مسافربری سریع السیری شد.

لرد ولدمورت با رنگی پریده نگاهی به جنازه ی پیتر که بر روی ریل افتاده بود کرد و نفس عمیقی کشید و با خونسردی شروع به قدم زدن کرد .
- خب بلیز ، این خط سوم که میگـ...
- ارباب مواظب باشید !
کلاه ردای ولدمورت اینبار توسط بلاتریکس کشیده و ولدی از روی ریل کنار رفت.

ولدی با چهره ای نگران کمی از ریل دورتر شد و عقب عقب رفت ، سپس رو به بلیز ادامه داد:
- اهم اهم ! خب این خط سوم باید یه جایی...
- موآآآآژب باش لامشب !

اما اینبار چون مورفین به صورتی اسلمشن و معتادانه برای نجات خواهر زاده اش اقدام کرده بود ، تا رسیدن وی به خط ریل ، لرد در اثر برخورد با قطار سریع السیر هاگوارتز (!!) با فریادی بلند به هوا پرتاب شده و دیگر برنگشت.

تغییر صحنه – کابین راننده ی قطار :

آلبوس سورس پاتر به عنوان راننده ی قطار سوت قطار را به نشانه ی پیروزی به صدا درآورده و با حالت رو به دوربین ، پایش را بر روی پدال گاز (!) فشار داد .

آسمان پنجم :

ولدی : عااااااااااااااا ... من دارم پرواز میکنم ! میدونستم رولینگ دروغ نگفته ! میدونستم که میتونم پرواز کنم ! یوهوو ! موهاهاهاها من خیلی گولاخـ... o!o! !
یههههههه ! ( افکت سقوط لرد به سمت زمین )

پاش پوش پااخ ! ( افکت افتادن لرد بر روی خط اول – ریل سوم و منهدم ساختن ریل و به صورت افقی قرار گرفتن به جای ریل )

لرد نفس نفس زنان نگاهی به حفره ی زیر پایش انداخته و چشمش به جعبه ی چوبی کهنه ای در اعماق زمین افتاد .

ولدی : خودشه ! خود خودشه ! همونی که من می خواستم! آره خودشه ! خود خودشـ...
اما صدای سوتی باعث شد لرد سرش را بلند کرده و شاهد نزدیک شدن قطاری خفن به ایــــــــــن بزرگی باشد.
ولدی :
آل سو پشت قطار :

همان لحظه – چند متر اونورتر


- زود باش بلا ! این ردای منو بگیر بپیچش دور سیگار مورفین ! من باید به اون قطار علامت بدم ! ریل خراب شده و ارباب جاش خوابیده ! من نباید بذارم اون از رو ارباب رد شه !

نزدیک ریل :

قطار : چی چی کو کو چی چی کو کو چی چی کوکو سوووووووت !
ولدی : جیغ جیغ جیغ جیغ جیــــــــــغ !
آلسو پشت قطار :
ولدی :

و اما در یک لحظه ، بلیز زابینی در حالیکه ردای گوله شده ی بزرگی را به دور سیگار کوچکی که دیده نمیشد پیچیده بود از سمت راست دوربین وارد شده و بی آنکه به قطار یا لرد نیم نگاهی بیندازد دوان دوان از سمت چپ کادر خارج شده و به تماشا نشست .
بلیز: من علامتمو دادم ! دیگه بقیه اش کار خداس !

چی چی کو کو چی چی کو کو چی چی کو کو ....
جییییغ....

پاش ! وق !


دقایقی بعد ، قطار مسافربری به سلامت از روی لرد رد شده و سوت کشان به راهش ادامه میداد.

حفره ی روی ریل :

لرد ، سر تا پا مومیایی شده ، با چهره ای غم زده به جعبه ی چوبی باز شده و دلقک صورتی فنری درونش خیره شده بود که مدام میگفت :

- بادکنکای رنگی ! فشفشه های روشن ! همگی با هم میخونیم ! آخه تو چقده قشنگی !:yclown:

صدای پاق ضعیفی شنیده شد و تکه کاغذ پوستی صورتی رنگی از جعبه بیرون افتاد :

این هدیه رو از من پذیرا باش نواده ی عزیزم ! شیخاساشا ! تولدت مبارک !

======

با اجازه ی دامبلی دومبولی دیمبالا دیمبول دیمبال ! پایان سوژه !
موفق باشید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/8/21 19:10:36
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/8/21 19:12:18
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/8/21 20:08:35
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آبان 1387 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
موسسه ی پیشگویی-کف بینی خانواده ی تریلانی

در اتاقی تاریک کاساندرای پیر پوست زانوی دامبل را جلوی نور شمع گرفته و بی اعتنا به بلیز و بلا غرق در کشف رمز نوشته های پوست بود.

بلا: مطمئنی این میتونه ترجمه کنه؟
بلیز: آره بابا! سازمان اینا تکه! مگه ندیدی؟ رو تابلوش نوشته بود دارای مجوز رسمی از سازمان علوم، تحقیقات و فناوری وزارت سحر و جادو!
بلا:

کاساندرا بالاخره بعد از یک ساعت وارسی تکه پوست شروع به ترجمه جمله به جمله ی متن کرد:

"من هو سرغ هدی البوست" یعنی "من رفتم سراغ هدویگ آلبوس!"

"و اخفن الجُدَوا و احسنا لسُحَراء" یعنی "و رفتم مخفی کردم جد و آبای جعبه را در صحرا!"

"ولیکن واجب له و لها" یعنی "ولیکن هر کی دنبال جعبه برود له و لورده شود."

"لتزویجٌ بینه و بین المحفلیون" یعنی "و باعث ترویج عمل بینی در محفلیان گردد."

"حتی تدرک رمز الجعبه السالازار" یعنی "که در این صورت حتی رمز جعبه ی سالازار به درک!"

"و رمزه بین الخط اللندن و اللیور" یعنی "و رمز و راز عمل بینی را الیورتویست لندنی داند و بس."

"بول فی متروی المعروف!" یعنی "استعمال دخانیات اکیدا ممنوع!!!"

"فیل این الثالث ، تحت الریل الاول !" یعنی "انقراض نسل فیل ها زیر سر رول اولین نفر است."

بلا و بلیز:
کاساندرا:

***
بلا با عصبانیت وارد باجه ی ارتباط شومینه ای همگانی شد و در حالیکه با شماره شومینه ی علی بشیر را می گرفت زیر لب غرید: یه نصفه روز ما رو علاف این پیرمرد خرفت کرده که آخرش یه مشت مزخرفات تحویلمون بده.

پنج دقیقه بعد بلا با خوشحالی و با کاغذی در دست از باجه خارج شد.
روی کاغذ نوشته شده بود:

محل دفن جعبه: متروی لندن- خط سوم- زیر ریل اول

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/8/21 18:48:14

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آبان 1387 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه به پارچه محتوی پوست دامبل نگریست . آیا پوشش مناسبی برای آدرس جعبه سالازار کبیر بود ؟ چنین فکر نمی کرد ! ولی خوب ... دایی مورفین بود و سلیقه خاص خودش . نقش و نگار پارچه پر از گل های خشخاش بود و لرد به خاطر می آورد که ملافه و روتختی دایی جان مورفین هم دقیقا از همین پارچه درست شده بودند :

- بیارینش جلو ! می خوام خودم بازش کنم و نقشه رو ببینم .

پارچه را باز کرد و نور خیره کنند ، اتاق را دربر گرفت . نقشه متروی لندن را دید که عبارتی بالای آن نوشته شده بود :

قال الدامبولی : من هو سرق هذی البوست ( یادتون باشه عربی « پ » نداره ! ) هو اخفن الجُدَوا و احسنالسُحَراء ولیکن واجب له و لها ، لتزویجٌ بینه و بین المحفلیون حتی تدرک رمز الجعبه السالازار و رمزه بین الخط اللندن و اللیوربول فی متروی المعروف ! فی لاین الثالث ، تحت الریل الاول !

لرد سیاه که علاقه ای به زبان عربی نداشت ، به مورگان اشاره ای کرد : بیا اینو ترجمه کن .

مورگان با ترس و لرز جواب داد : سرورم من تو اسمم « گ » داره و نشون میده من عربی بلد نیستم

- دایی مورفین ، تو که اسمت همچینا عربیه ! تو ترجمه ش کن

+ ینی شی همه کارای شخت شختو میدی به من ؟ من آوردمش پش ترژمش کار من نیش !

- نارسیسا کار توئه !

+ ارباب نارسیسا با لوسیوس قهر کرده رفته خونه باباش . نیستش !

- بلا پس این ماموریت جدید توئه که ترجمش کنی !

+ اوه ! ارباب چه افتخار بزرگی ! ولی درصورتی ترجمه ش می کنم که بلیز رو معزول کنین و من بشم دست راستتون !

در این زمان بود که خون بلیز به جوش آمد :
- مگه من دستم اینجوریه ( حالا چه جوری ... بماند ! ) خودم ترجمه می کنم !

پوست را گرفت ، کمی اینطرف و آنطرف پوست را نگاه کرد و عمیقا به فکر فرو رفت : این دامبل ذلیل مرده عجب احادیثی داشته ! حالا چکار کنم ؟ اگه عشقولانسی بود میشد یه کاریش کرد ولی من با دین و مذهب کاری ندارم که !!! آهان فهمیدم

- سرورم ، من می دونم کی میتونه اینو ترجمه کنه ! ولی مشکل اینجاست که نه تنها مرگخوار نیست ، بلکه یکی از بروبکس الف داله !

- بلاتریکس به طور مشکوکانه ای به بلیز نگاه کرد :
- این نشون میده که تو یه خائنی بلیز ! تو با افراد الف دال مراوده داری ؟؟؟

+ نه باو ! طرف از خوده ! اسلیترینیه !

- کیه مثلا ؟

+ کاساندرا تریلانی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آبان 1387 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آزمایشگاه سری!
( خوانندگان : اوی بوقی! چته یهو این همه مانع مثلاً باید جلوی این آزمایشگاه می بود! کو؟
نویسنده : برو بوقی! سوژه داره مثل خمیر پیتزای دالیا کش میاد! )

مورگان و مورفین در آستانه در آزمایشگاه سری ایستاده بودند و به راه مقابلشان که بیشتر به هزار تویی عجیب و نحس شبیه بود خیره شده بودند.
_ من می ترشما ...
مورگان بی صدا چوبش را از ردای سیاه و یک دستش بیرون کشید و کمی بعد نور خیره کننده چوب ، راه مقابلشان را به آنها نشان داد.
آزمایشگاه تیره و تاریک بود، با دیوار هایی از کاشی سفید رنگ و بی روح و پنجره هایی سرتاسر که از زمین به سقف می رسید و سوزی عجیب از میان آنها به آزمایشگاه رسوخ می کرد.

مورگان با قدم هایی شمرده و آرام و مورفین با چشمانی نیمه بسته و خمار به طرف سکویی حرکت کردند که نوشته های سفید رنگش در تاریکی ظلمانی آزمایشگاه ، مانند برفی در کنار ذغال قابل خواندن بود.
" محفل قرار گیری آزمایش های فوق ویژه و سری "

مورگان به طرف سکو رفت و درپوشی فلزی را از روی سکو برداشت.
نوری خیره کننده به ناگاه از داخل سکو ، تمام آزمایشگاه رو در بر گرفت.
مورفین در حالیکه پلک هایش نیمه باز بود دستش را به داخل سکو برده و منشاً نور را بیرون آورد ...
مورگان : پوست زانوی دامبلدور؟این همه نور؟( برای دانستن نور رجوع شود به سلسله احادیث آلبوس دامبلدور )
مورفین با چوبش پارچه ای را در هوا ظاهر کرد و آن را به دور جعبه حاوی پوست دامبلدور را پیچید ، سپس بی درنگ به همراه مورگین ، با صدای پاقی ناپدید شدند.

خانه ریدل ها
پیکری سیاه با مردمک هایی قرمز و افقی و دماغی که به جز دو خط بر چهره سیاهش معلوم نبود ، با آرامش مقابل آتش نشسته بود و پیکر مار عجیب و زیبایش را نوازش میکرد.
پاق!
با صدای آپارات ، صدای مورگان نیز شنیده شد :
_ ارباب! ماموریت انجام شد . پوست زانوی دامبلدور هم اکنون اینجاست.

صندلی لرد ولدمورت به طرف رعیت هایش چرخید ... سایه ای عجیب بر پیکر بی روحش افتاده بود ولی لبخند شیطانی و سرشار از پیروزیش به راحتی دیده می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 18 آبان 1387 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفين كه طبق معمول بس شجاع بود دستش رو به طرف قفسه برد:
- بازش كنم؟شحنه محنه كه مال فيلماش چرت و پرت نوشته ها!

مورگان ضرباتي ديگه به مورفين وارد كرد و وي را كنار اندارخت و تصميم گرفت در قفسه را به شخصه باز كند، اما در همين لحظه كه دستش به دستگيره رسيد صداي دو نفر كه به سمت آن دو مي آمدند، به گوش رسيد و دستش را به سرعت كنار كشيد.

ضربه اي ديگر به مورفين( كه در حال كشيدن جايزه اش بود)زد و وي را به سمت تونل هل داد. هر دو به سرعت به داخل تونل رفتند و مورفين به سرعت مشغول _________(منظور از سانسور:كشيدن چيز، هدف از سانسور: انحراف خواننده )شد. مورگان نيز از سوراخي كه كنار در ايجاد شده بود به داخل نگاه مي كرد.

- اوي مورفي، نكش اين بي صاحابا رو دودش ميره بيرون، ميفهمن.

- دهه، برو بابا خودم چشاشونو در ميارما.

مامورين بالاخره به سردخانه وارد شدند:
- آلبوس دامبلدور؟

- بله آقاي وزير. اوردنش اينجا كه آزمايشش كنن.

- آزمايش؟ اونم بي اطلاع؟ خب حالا ببينمش

كارمند به سرعت به سمت قفسه رفت و اونرو بيرون كشيد، آسپ به حالت در آمد و مورگان هم دچار حال بهم خوردگي شد.

بدن دامبل، كلاً لت و پار شده بود و صحنه ي بس وحشتناكي پديد آمده بود، اما براي از بين نرفتن دامبلي اش هنوز ريشاشو نزده بودن(لازم به ذكر است احتمالا موقع خاكيدنش ريشاش موميايي شده بود ). مورگان به سرعت بدن دامبل رو وارسي كرد و در بعضي مواقع چشماهيش رو مي بست تا بالاخره به زانوش رسيد.

متوحه فاجعه اي شد، قسمتي كه قبلا روي آن نقشه، نقش بسته بود پوستي وجود نداشت.

مامور: جناب وزير پوست زانوش هم براي آزمايش كنده شده و به آزمايشگاه سري منتقل شده.

مورگان:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 17 آبان 1387 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه تا ابتدای این پست :
لرد ولدمورت به دنبال نقشه یک گنجینه بسیار ارزشمند متعلق به سالازار اسلایترین می باشد و این نقشه جایی نیست جز همان نقشه موجود بر زانوی آلبوس دامبلدور!
البته مشکل موجود فعلی ، این است که آلبوس دامبلــدور مرده است ( وقایع داستانی این پست ما بین کتاب شش و هفت! ) و لرد ولدمورت سه تن از مرگ خوارانش را می فرستد تا قبر آلبوس دامبلدور را حفاری کنند تا نقشه را بدست آورند.
بعد از آمدن سه مرگ خوار به نام های پیتر پتی گرو و مورفین و مورگان متوجه می شوند که جسد آلبوس دامبلدور به وزارت خانه جهت بعضی از آزمایش ها فرستاده شده است . سه مرگ خوار در پی جنازه دامبلدور توسط نقشه لرد ولدمورت به طرف وزارت حرکت میکنند.
و ادامه ماجرا...

داخل تونل
مورفین : مورگان من میترشم! اینجا خیلیــــی تاریکه!
مورگان : صبرکن ببینم این تونل به کجا می رسه...
مورفین خمیازه ای می کشه : اما من خوابم میاد!
مورگان یکی میزنه پس کله مورفین ، یکی میزنه در تمبونش یکی هم میزنه تو سرش و میندازش جلو بلکه یک حرکتی به خودش بده!

کمی اون طرف تر - جلسه مامورین وزارت!
مامور شماره یک : به افتخار افتتاح دستشویی سیار و مکانیزه توسط آسپ یک ودکا بزن بالا!
مامور شماره دو : به افتخار تمبون قلب دار آسپ یک ویسکی بنداز بالا!()

پیتر که از پشت بوته ای شاهد منظره بود یک اس ام اس حاوی فحش به ناموس نداشته (!!) لرد ولدمورت می فرسته و بعدش بند و بساطش رو جمع میکنه و میره عضو محفل میشه! ( بی جنبه جماعت که می گن همینان! )

داخل تونل ...
مورفین :
_ هیشـــــــــــش( افکت دود کردن ) ... فکر کنم تونل تموم شد!
مورگان با آرنج به انتهای تونل میزنه و در تصدیق حرف مورفین گفت :
_ راست می گی! بیا این پنج گرم تریاک رو دود کن به عنوان جایزه! حالا باید بریم . اینجا یک در هست ... آلاهومورا!

دری که به آسانی میشد فهمید چندین سالی است که لولاهایش روغن کاری نشده است با صدای قیژقیژ ترسناکی باز شد.

مورگان از داخل تونل بیرون آمده و مورفین را نیز به همراه خود بالا کشاند.
_ اینجا دیگه کجاست؟
_ من فکر کنم که اینژا شردخونشت!

مورگان یک پنج گرمی دیگه میزاره کف دست مورفین و به طرف اولین قفسه سردخونه حرکت میکنه که بر سر در آن با حروف طلایی نوشته شده بود :
" آلبوس دامبلدور "
و در پایین نامش برچسبی چسبیده بود با این مضمون :
- در حال آزمایش های مختلف ؛ بدون هماهنگی باز نشود در غیر این صورت شاهد صحنه های دلخراشی خواهید بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/8/17 21:07:27
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 17 آبان 1387 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سه مرگخوار با كمال آرامش به سمت تونل حركت كردند. پيتر جلو مي رفت، مورفين وسط و مورگان آخر از همه حركت مي كرد. تقريبا در شونصد متري وزارت بودند كه نقشه شون اشتباه از آب در اومد و به يك مامور برخورد كردند.

پيتر: مورگان حالا چي كار كنيم؟ تو هم با اين نقشه كشيدنت

مورگان:

مورفين: اشكالي نداره كه! ميريم باهاشون مي ژنگيم، مشكلي هشت؟ من كه آماده ام.

مورگان و پيتر با اصرار و زور و ضرب بالاخره موفق شدند كه مورفين رو سر جاش نگه دارند كه حمله نكنه. سپس رو به هم كردند و با ترس تمام به سمت مامور وزرات حركت كردند.

بالاخره به چند متي ر مامور رسيدند و در همين لحظه متوجه شدند جلسه اي براي ماموران گذاشته شده و همه ماموران اونجا جمع شدن. پيتر نگاهي مليح به مورگان انداخت( ) و سپس به شروع به زدن وي كرد. پس از كسري از ساعت كتك كاري به سمت مورفين حركت كردند.

مورفين طبق معمول در چرت به سر مي برد و با ضربه ي پيتر بيدار شد.

- شته؟شه خبره؟

- پاشو...پاشو بايد بريم.(و در دلش گفت:_________ به اين لرد با اين كمك فرستادنش.الهي______...)

- كژا بريم؟واس چي بريم؟

در همين لحظات بود كه به كمك طلسم زيباي مورگان ساكت شد. هر سه مرگخوار به راه افتادند تا دوباره كل مسيري رو كه اومده بودند بر گردن كه ناگهان اس ام اسي از لرد رسيد():
- براي مامورا جلسه گذاشتن، طبق نقشه عمل كنين.

كمي پايين تر لرد نقشه اي را نيز رسم كرده بود كه نشان مي داد تونل ديگري نيز وجود دارد.
مرگخوارا به صورت جمعي تعدادي فحش نثار روح لرد كردند و به راه افتادند.

بالاخره به تونل رسيدند و نفس عميقي كشيدند. اما يك مشكل وجود داشت تونل خيلي تنگ بود و فقط مورفين و مورگان رد مي شدند، به همين دليل پيتر به اجبار به محل تونل قبلي رفت تا جلسه تمام شود.

مورگان و مورفين حركت كردند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1387/8/17 19:51:31
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1387 03:18
نمایش جزئیات
آفلاین
پیتر به بیلش تکیه داد و با حالتی سر درگم سرش را خاراند.
-هوم؟الان چیکار باید بکنیم؟برگردیم پیش لرد؟مورفینو ترک بدیم؟این چاله رو پر کنیم؟

ضربه کلنگ مورگان از بیخ گوش پیتر رد شد.
-بوقی چرا میزنی؟خب بگو میریم وزارتخونه دیگه.من که اعتراضی ندارم.

مورگان با ناامیدی به مورفین که روی تابلو خوابش برده بود نگاه کرد.
-حالا این معتادو چطوری ببریم؟این لردم با این کمک فرستادنش.

طولی نکشید که سه مرگخوار در تاریکی شب سوار جاروهای خود شده و بطرف وزارت سحرو جادو حرکت کردند.

یک کیلومتری وزارت سحروجادو:

مورفین ماهرانه جارویش را کنار درخت سیبی پارک کرد.
-ایول....ژود رشیدیما.دیدن من خشته میشم وژارتو کمی آوردن اینور.

مورگان دوربین ماگلی کوچکی را از کیفی که به گردنش آویزان بود در آورد.
-نه بابا نرسیدیم.از این جا به بعد محدوده حفاظت شده اس.همه جا مامور گذاشتن.ما سه تا مرگخوار تابلو چطوری میتونیم از بینشون رد بشیم؟

مورفین نفس عمیقی کشید.
-احترام خودتو نگه دار ها...تابلو کیه؟من فقط کمی خشتم.اشتراحت کنم توپ توپ میشم.

مورگان و پیتر بدون توجه به مورفین نقشه بزرگی را با استفاده از چوب جادو روی زمین کشیدند.

-خوب...وزارتخونه تقریبا اینجاست.

مورگان ضربدر بزرگی را وسط نقشه کشید و با تکان چوب دستی پیتر نقاط نورانی متعددی روی زمین ظاهر شدند.
-اینا هم تا جاییکه به ما گزارش داده شده محل استقرار ماموراس.ما باید چهل و پنج درجه به جنوب غربی بریم و از اونجا میتونیم از طریق یه تونل زیر زمینی وارد وزارتخونه بشیم.

مورگان با تعجب به پیتر خیره شد.
-هوم.منم میخواستم همینو بگم.تو هم انگار یه چیزایی حالیت میشه ها.

صدای مورفین از لابلای علفهای بلند به گوش رسید.
-آره جونم.اینم استعداد داره.نژاشتن شکوفا بشه.راشتی نمیدونین اون سر تونل به کجا میرشه؟دستشویی نژدیکه؟

دو مرگخوار به هم نگاه کردند و هر دو سر تکان دادند.مورگان با ریختن خاک روی نقشه آنرا ناپدید کرد.
-نه نمیدونیم به کجا میرسه ولی نباید جای خطرناکی باشه.حتما امنه که ارباب بهمون گفته میتونیم از اونجا وارد بشیم.بهتره حرکت کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آبان 1387 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
آرامگاه سپید !

پیتر و مورگان هر کدام با یک بیل و کلنگ کنار قبر دامبلدور ایستاده و به سنگ قبر بزرگ و زیبای او چشم دوخته بودند . تشعشعی از رنگهای سفیت ! از قبر ساطع می‌شد که چشمان هر انسانی را بر خود خیره می‌ساخت ، بخصوص اگر وی یک فرد سیاه می‌بود ، سفیدی هر ثانیه از چشمهایش بر اعماق وجودش پرتو می‌افکند ...


خارج رول !

دامبل : بوقی من نیم متر آن پایین ننوشتم پست رول طنز باشه ؟
نویسنده : ها ؟ ... هِن ؟ ... آهان ... اوهوم ( گیراییش خیلی پایینه شگفت زده نشین )
دامبل : حالا تو اومدی داری متن ادب مینویسی واسه من ؟
نویسنده : باب! اینا از سفیدی خودته من چکاره بیدم !

داخل رول !

آآآآآآآآآآآآآخخخ تُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف

مورگان : اَه ، حالمو بهم زدی پیتر ... از فیها خالدونش کشید بیرون ، حالا میمردی اینکار رو نمیکردی و بیل میزنی ؟
پیتر : نه داشششش ! بیل باید به دستت بچسبه ! بکوب !
مورگان : ایول ایول بکوب بکوب !تصویر تغییر اندازه داده شده
پیتر : ای بوقی کلنگ رو میگم نه چکش رو ...


دو مرگخوار ساعتی را بر روی قبر دامبلدور کارکردند تا جسدی را که ولدومورت به آنها دستور آوردنش را داده بود پیدا کنند اما هر چه بیشتر می‌کندند کمتر به سوی پایین پیش میرفتند و هر چه پایین میرفتند کمتر به شی ای برخورد میکردند . گویی اصلاً جسدی در آنجا وجود نداشت ...

مورگان : ببینم پیتر اینجا همون "قبرستونه سفیته" دیگه ؟
پیتر : آره باب داشتیم میومدیم خودم دیدم نوشته بود آرامگاه سپید ... منتهی فکر نمیکنی دامبل دیگه باید تو عمق 12 متری می‌بود ؟
مورگان : خُب منم همین رو میگم ، نکنه از این زیر در رفته باشه ؟ نکنه اصلاً نمرده باشه ؟
پیتر : میگم نکنه این زیر برا خودش با جک و جونورا کلاس خصوصی گذاشته ؟


ناگهان صدایی از پشت سر نظر هر دو را به خود جلب کرد ، فردی به همراه یک تابلو به حالت تمام خمیده آنجا ایستاده بود ...

مورفین : میژم شوما اینه ندیدین ؟!
مورگان : ببینم تو هم مگه دنبال ما اومده بودی ؟!
مورفین : آره داداش ! لردی منم فلستاده ،کومکتون کنم ... بیا اینم کمک ...

سپس تابلو را روبروی آنها گرفت !


بدین وسیله به اطلاع میرساند ، جسد آلبوس دامبلدور به منظور اندکی تحقیقات و کالبد شکافی جادویی به وزارت سحر و جادو برده تا مورد بررسی قرار گیرد !


دو مرگخوار: 12 ساعته 12 متر کندیم ، اونوقت تو این رو الان میدی به ما ؟
مورفین : بوقی من حال داشتم حرف بزنم که روزگارم خوش بود ، داشتم نیروم رو جمع میکردم که به پیشنهاد کورمک برم کاندیدای وزارت شم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!