یک ساعت بعد : پاق ! (آپارات ولدی)
پاق !(آپارات بلا و بلیز و مورفین )
پاق...پاش ! ( آپارات و پاشیده شدن خون پتی گرو بر روی ریل قطار )
- ارباب مراقب باشید !
دست بلیز که کلاه ردای اربابش را گرفته و او را از پشت کشید مانع از له شدن اربابش توسط قطار مسافربری سریع السیری شد.
لرد ولدمورت با رنگی پریده نگاهی به جنازه ی پیتر که بر روی ریل افتاده بود کرد و نفس عمیقی کشید و با خونسردی شروع به قدم زدن کرد .
- خب بلیز ، این خط سوم که میگـ...
- ارباب مواظب باشید !
کلاه ردای ولدمورت اینبار توسط بلاتریکس کشیده و ولدی از روی ریل کنار رفت.
ولدی با چهره ای نگران کمی از ریل دورتر شد و عقب عقب رفت ، سپس رو به بلیز ادامه داد:
- اهم اهم ! خب این خط سوم باید یه جایی...
- موآآآآژب باش لامشب !
اما اینبار چون مورفین به صورتی اسلمشن و معتادانه برای نجات خواهر زاده اش اقدام کرده بود ، تا رسیدن وی به خط ریل ، لرد در اثر برخورد با قطار سریع السیر هاگوارتز (!!) با فریادی بلند به هوا پرتاب شده و دیگر برنگشت.
تغییر صحنه – کابین راننده ی قطار :
آلبوس سورس پاتر به عنوان راننده ی قطار سوت قطار را به نشانه ی پیروزی به صدا درآورده و با حالت

رو به دوربین ، پایش را بر روی پدال گاز (!) فشار داد .
آسمان پنجم :ولدی : عااااااااااااااا ... من دارم پرواز میکنم ! میدونستم رولینگ دروغ نگفته ! میدونستم که میتونم پرواز کنم ! یوهوو !

موهاهاهاها من خیلی گولاخـ... o!o! !

یههههههه !

( افکت سقوط لرد به سمت زمین )
پاش پوش پااخ ! ( افکت افتادن لرد بر روی خط اول – ریل سوم و منهدم ساختن ریل و به صورت افقی قرار گرفتن به جای ریل )
لرد نفس نفس زنان نگاهی به حفره ی زیر پایش انداخته و چشمش به جعبه ی چوبی کهنه ای در اعماق زمین افتاد .
ولدی : خودشه ! خود خودشه ! همونی که من می خواستم! آره خودشه ! خود خودشـ...
اما صدای سوتی باعث شد لرد سرش را بلند کرده و شاهد نزدیک شدن قطاری خفن به ایــــــــــن بزرگی باشد.
ولدی :

آل سو پشت قطار :

همان لحظه – چند متر اونورتر - زود باش بلا ! این ردای منو بگیر بپیچش دور سیگار مورفین ! من باید به اون قطار علامت بدم ! ریل خراب شده و ارباب جاش خوابیده ! من نباید بذارم اون از رو ارباب رد شه !
نزدیک ریل : قطار : چی چی کو کو چی چی کو کو چی چی کوکو سوووووووت !
ولدی : جیغ جیغ جیغ جیغ جیــــــــــغ !
آلسو پشت قطار :

ولدی :

و اما در یک لحظه ، بلیز زابینی در حالیکه ردای گوله شده ی بزرگی را به دور سیگار کوچکی که دیده نمیشد پیچیده بود از سمت راست دوربین وارد شده و بی آنکه به قطار یا لرد نیم نگاهی بیندازد دوان دوان از سمت چپ کادر خارج شده و به تماشا نشست .
بلیز: من علامتمو دادم ! دیگه بقیه اش کار خداس !

چی چی کو کو چی چی کو کو چی چی کو کو ....

جییییغ....

پاش ! وق ! 
دقایقی بعد ، قطار مسافربری به سلامت از روی لرد رد شده و سوت کشان به راهش ادامه میداد.
حفره ی روی ریل :لرد ، سر تا پا مومیایی شده ، با چهره ای غم زده به جعبه ی چوبی باز شده و دلقک صورتی فنری درونش خیره شده بود که مدام میگفت :
- بادکنکای رنگی ! فشفشه های روشن ! همگی با هم میخونیم ! آخه تو چقده قشنگی !

:yclown:
صدای پاق ضعیفی شنیده شد و تکه کاغذ پوستی صورتی رنگی از جعبه بیرون افتاد :
این هدیه رو از من پذیرا باش نواده ی عزیزم ! شیخاساشا ! تولدت مبارک !
======
با اجازه ی دامبلی دومبولی دیمبالا دیمبول دیمبال ! پایان سوژه !
موفق باشید !