جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  124 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1387 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس با بیشترین سرعتی که می توانست به سمت گنجینه دوید ، پهلویش در حال تیر کشیدن بود اما او به چیزی جز رسیدن به گنج فکر نمی کرد ...

- اکسپلیارموس!

ورد یکی از جن ها به سمت او شلیک شد ، اما قبل از اینکه بخواهد جای خالی دهد ورد به او اصابت کرد و چوبدستیش از دستانش به آرامی خارج شد و به سمت دستان جن کوتوله () حرکت کرد.

- اکسیو وند!

چوبدستی در نیمه ی راه تغییر مسیر داد و یکراست به سمت دستان پیتر حرکت کرد. پیتر جستی زد و چوبدستی را در هوا قاپید و به سمت آلبوس پرتاب کرد.

آلبوس چوبدستیش را گرفت و برای پرت کردن حواس جن ها به میان جنگ آمد و شروع به پرتاب طلسم به این سو و آن سو کرد.

پیتر ، پیوز و دیگر اعضای اوباش نیز هرکدام در سمتی مشغول به جنگیدن بودند و هیچ کس کوچک ترین توجهی به آریانای به ظاهر بیهوش بر روی زمین نداشت.

آریانا بر روی زمین دراز کشیده بود و منتظر فرصتی برای بلند شدن و هجوم بردن به سمت گنج بود. بنابراین وقتی احساس کرد که کمی صدای پاها از او دور شده اند به آرامی چشمانش را باز کرد و به اطرافش نگاه کرد.

پیوز همزمان در حال جنگیدن با چهار پنج جن بود و با حرکتی ماهرانه وردهای جن ها را یکی پس از دیگری دفع میکرد ، در سویی دیگر نیز پیتر و آلبوس پشت به هم ایستاده بودند و در حال جاخالی دادن با چندین ورد بودند.

به آرامی صورتش را بلند کرد و به پشت سرش نگاهی انداخت ، همه مشغول بودند و هیچ کس متوجه به هوش آمدن او نشده بود ، بنابراین به آرامی از جایش بلند شد.

- کجا کجا؟

صدای جن کوتوله را از پشت سرش شنید و بلافاصله برگشت و افسون بیهوشی به سوی او شلیک کرد و لحظه ای بعد ، جن بی حرکت بر روی زمین افتاد.

در دل بر جن کوتوله که هر دفعه مانعش می شد نفرینی فرستاد و به جن های دیگر نگاه کرد.

خوشبختانه آن قدر مشغول بودند که هیچ کدام متوجه بلند شدن آریانا و بلند شدن یکی از همراهانشان نشدند.

آریانا به سرعت از جا بلند شد و به سمت گنجینه رفت. با سرعت هرچه تمام تر می دوید ، طوری که نزدیک بود با سر بر زمین بیفتد. اما اون به این چیزها اهمیت نداد ، تا دقایقی دیگر به گنجینه میرسید و اوباش پیروز می شدند.

با این فکر لبخندی زد و دقایقی بعد در کنار گنجینه ایستاد. نفسش بند آمده بود ، در حالی که پهلویش را گرفته بود به گنجینه نزدیک تر شد و در آن را باز کرد.

-

گنجینه خالی بود ...

10 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1387/11/21 18:29:49
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/11/22 13:45:47
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 بهمن 1387 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین
طلسم به آریانا برخورد کرده بود و او بیهوش و چوبدستی به دست آنجا افتاده بود ، کسی نمیدانست که آیا طلسم به او برخورد کرده یا نه ، اما اکونو همه به بادراد خیره شده بودند ، جنگ برای لحظه ای متوقف شده بود ، سرانجام پس از سکوتی وحشتناک ، پیوز که دلش میخواست ماجرا را بداند به حرف آمد ؛ از شدت تعجب به لکنت افتاده بود.

-بادراد...تو چطوری تونستی به ما خیانت کنی؟باورم نمیشه...تو و من شب ها بیدار موندیم تا نقشه بکشیم و اون گنج رو به دست بیاریم اما تو خیانت کردی!

لبخند خصمانه ای بر روی لبان بادراد نشست که پیوز و دیگر اوباش تا کنون آن را ندیده بودند ، سپس گفت:بله من شب ها و روزها با نشستم و نقشه کشیدم اما دلیلش کمک به تو نبود ، من میخواستم نقشه ی شما رو بفهمم تا تو لحظه ی مناسب حساب همتون رو برسم ؛ تو چطور به فکرت نرسید که من همنوعانم رو ول کنم و به آدمایی مثل شما بپیوندم؟!واقعا مضحکه.

سپس قهقهه ای سر داد که تن اوباش به خود لرزید ، بادراد یکی از دستان غول پیکرش را بالا برد و علامتی به جن ها داد ، جن ها بالافاصله بعد از دریافت پیغام صلاح هایشان را کشیدند و دوباره جنگ شروع شد اما این بار جدی تر و خطرناک تر!

پیوز به یاران اندکش نگاهی انداخت و سهل انگاری خود که چطور توانست با یک جن نقشه بکشد و بدون این که به عواقب آن می اندیشید ، احساس تنفر سراسر بدنش را فرا گرفته بود با این حال گروه کوچکش را جمع کرد و تند تند چیزی را برایشان گفت.

-حالا که بادراد ، قوی ترن عضومون به گروه مقابل پیوسته باید مواظب بود ، باید با نقشه عمل کرد ، من و پیتر به مقابله با جن ها میریم و حواسشون رو جمع میکنیم ، آسپ تو هم باید به سراغ گنج بری؛ خب نقشه اینه امیدوارم پیروز بشیم.

همه به سراغ پست هاشون رفتند ، پیوز و پیتر از هم جدا شدند و هر یک به گروهی از جن های وحشی حمله بردند ، آسپ نیز دقیقه ای به آنان نگاهی انداخت ، نگرانی در چشمانش موج میزد ، سپس رویش را از آن دو بر گرفت و به گنج خیره شد ، به سوی آنجا دوید تا آنجا که میتوانست سعی میکرد جلب توجه نکند.

......

7 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/11/22 13:41:40
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي انفجار...بق..بوق...تق!
در يك لحظه ي بسيار كوتاه ، يكي از جنها موفق به دستگيري آريانا شد.
آريانا جيغ كشيد: ولم كن جن كوتوله!...( ) و بعد در اثر حركتي عجيب و بسيار خارق العاده ، اريانا موفق شد كه دست جن را از پشت بپيچاند و چوبدستي اش را از چنگش در آورد.
جن گوشه اي افتاد و در حالي كه با دست سالمش ، محكم دست ديگرش را گرفته و مرتب مي ناليد ، عقب عقب مي رفت.
آريانا با همان چوبدستي ، وردي را نثار جن كرد كه تا ابد الدهر ، هيچ كس آن را از ياد نخواهد برد.
در طرفي ديگر ، پيوز و پيتر در حال كشمكش با عده اي جن بودند. ظاهرا جنها موفق شده بودند طلسمي را به طرف پيتر شليك كنند ، چون او مرتب روي زمين مي غلتيد!

در همان لحظه صداي گرمپي شنيده شد. گويي بادرار ، در اثر حمله اي سريع موفق به دستگيري تعدادي جن بي عرضه شده بود.
- آريانا ! مواظب باش!
يك جن مزاحم با چوبدستي اش آريانا را نشانه گرفته بود.
آريانا نگاهي سريع با بادرار رد و بدل كرد و با يك حركت از طلسمي كه به طرفش شليك شده بود جان سالم به در برد.
اوضاعشان خيلي افتضاح بود. جنها تعدادشان بيشتر از انها بود. خيلي بيشتر...
پيتر هم چنان روي زمين مي ناليد.

آريانا به سرعت خود را به بادرار رساند: چي كار كنيم؟ اونا دارن پيروز ميشن... گنجينه...
بادرار كه پشت يك تكه سنگ بزرگ سنگر گرفته بود گفت: نگران نباش. من اون گنجينه رو پيدا ميكنم. مطمئن باش!
- ولي با اين وضع....
بادرار سرش را تكاني داد: تنها راه جنگيدنه.
آريانا كه كفري شده بود فرياد زد: چي داري ميگي؟ اگه باز هم مقابله كنيم از بين ميريم.... منظورت چيه؟
اما بادرار جوابي نداد. از جايش بلند شد. چوبدستي اش را طرف يكي از جنها نشانه گرفت و فرياد زد: كروشيو!
جن جاخالي داد.
كمي بعد ، آريانا هم مشغول پرتاب طلسم شد. اما جنها خيلي فرز بودند.
پيتر هم كه حالش بهتر شده بود به طرف آريانا دويد: حالم بهتره!!
آريانا با خشونت گفت: به من چه ربطي داره؟
و بعد طلسمي ديگر شليك كرد.
پيتر حرف ديگري نزد. فقط چوبدستي اش را در آورد و در حالي كه لنگ ميزد وارد نبرد شد!
همه چيز داشت بهتر ميشد. پيتر قدرت بيشتري پيدا كرده بود و آريانا مصمم تر از هميشه بود. اوباش داشت خوب پيش مي رفت اما....در يك آن ، اتفاقي باورنكردني رخ داد...اتفاقي كه به ضرر اوباش تمام شد...
بادرار چوبدستي اش را طرف جني گرفته بود كه روي زمين افتاده و نگاه معني داري به او ميكرد.
و ناگهان... بادرار جهت چوبدستي اش را عوض كرد و به طرف آريانا گرفت : كروشيو!
نعره ي بادرار چنان بلند بود كه همه را وادار به سكوت كرد. همه با چشماني گشاد به اين صحنه مينگريستند.
آريانا جيغي كشيد و روي زمين افتاد.
جني كه مقابل پاي بادرار روي زمين افتاده بود از جا بلند شد و لبخندي به او تحويل داد.
پيتر فرياد زد: چي؟
درست بود...بادرار يك خيانت كار بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 16 دی 1387 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
در همون لحظه به تعداد موهای سر بادرار و پیوز جنهای متین و ملیح همراه با چوب دستی هایی خشن و طلسمهایی خشن تر نزدیک میشدند.

گروه اجنه دائما طلسم میفرستادند و در رقص نور طسمها آسپ از مرلینگاه صحرایی که آن دور و بر بود بیرون آمد.

آسپ:

پیوز:چته؟مردم میرن مرلینگاه چشماشون باز میشه اما نه در این حد!

چشمان کوچک و معصوم آسپ که داشت از حدقه در می آمد روی گروه اجنه ثابت ماند و ناگهان:

- جن...جـــــــــــن...کمک... من بابامو میخوام...عرررررررررررر!

- بسه...هیس...صدانو میشنون...با توام... اینا با اون یارو رییس محفل فرق میکننن اون بیچاره کوتوله است ...اینا خیلی وحشین...میفهمی؟

آسپ که بعد از واکنش خشانت بار پیوز به سرعت ساکت شد، گوشه ای نشست و رو به ملت کرد...جنها لحظه به لحظه نزدیک تر میشدند و ناگهان کسی دستان آسپ را کشید(فیلم اسلوموشن شد)همه ی اوباشی ها به سرعت در جهت مخالف جنها می دویدند و جنها با تمام قوا به سوی آنان حمله ور میشدند...نور باران طلسمها و فریاد جنها خلوتی و تاریکی جنگل را از یاد همه برده بود، و همه فقط میدویدند.

ناگهان پای بادرار ب هیک سنگ گیر میکنه و با صورت به زمین می خوره و همه ی صحنه ی فیلم رو میریزه بهم.

اوباشی به خاطر بادرار می ایستند و به جناه خیره میشن و بالاخره جزمشونو عز...منظورم اینه که عزمشونو جزم میکننن و برای مبارزه با اون وحشی ها آماده میشن.

جنها به قصو کشت می دویدند و هر چه از دهنشان در میامد را بار اوباش مزاحم میکردند، با عصبانیت تمام جلو آمدند، سرعتشان را کم کردند و بالاخره...مبارزه آغاز شد.

چیزی از آغاز جنگ نگذشته بود که آسپ با یک حرکت یکی از جنها را با خاک یکسان کرد:
-

پیوز با رد شدن از داخل تن جنها تمرکزشان را به هم میریختف بادرار ریشش را درون دهان یکی از جنها فرو میکرد تا صدای نکره اش را نشنود. آسپ نیز مینگریست ...

خسته نباشی شکارچی !
7 از 15!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/10/16 12:53:00
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 14 دی 1387 11:50
نمایش جزئیات
آفلاین
-اي واي خاك به سرمون!

-راه خروج نداريم!فقط يه راه مونده!همگي بايد به جايي كه اون گنجينه هست آپارات كنيم.حاضرين؟

در آن تاريكي شب،پيوز نمي توانست چهره ي وحشت زده ي اعضا را ببيند.

-همه دستتونو بدين به من!

هيچ يك از اعضا تكاني نخوردند.

-لعنتيا مي گم دستتونو بدين به من! ترسيدين!

-پيوز راستش تو يه روحي!نمي شه دستتو گرفت!

-راست مي گين! هر كي جداگونه آپارات كنه!تمركز!1...2...3

تـــــــــق!

خوشبختانه آن ها نتوانستند طلسم سبز رنگي را كه از كناره ي گوششان گذشت،ببينند.جن ها با سرعت به سوي محل گنجينه نزديك مي شدند.

تــــــــــــق!

بادراد:

-ما الان كجاييم؟من چيزيو نمي بينم!

-توي جنگليم!سريع بگردين!همين الان سر مي رسن.

بوي رطوبت خاك،در فضا پخش شده بود.بايد به دنبال گنجينهمي گشتند.

-هي بادراد!بوقي داري چيكار مي كني!بگرد ديه!

-ها باش!

و سر انجام به گنجينه دست پيدا كردند.آثار شور شعف در چهره ي پيوز نمايان بود.نور طلايي رنگ آن گنجينه،در آن تاريكي چشم هر بيننده اي را مي زد.

-مواظب باشيد!ممكنه طلسم خطرناكي داشته باشه!هي بادراد به نظرت ممكنه....بادراد؟بادراد كجايي؟اين بوقي كجا رفت؟

آسپ:

-شايد رفته مرلينگاه!

-عجب بوقيه!ولش كن!مياد!

-مي گم حس نمي كنيد يه خورده ديرشده؟اون جا رو نگاه كنيد!

تصويري سياه از سرهايي با گوش هاي دراز در آن نور مهتاب ديده مي شد.زمين از برخورد پاهاي لشكر جن ها مي لرزيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1387/10/14 11:53:06
[b]تن�
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 12 دی 1387 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه

چندین صدای شلیک مانند پشت سر هم شنیده شد و چندین مرد سیاه و بنفش پوش وارد شدند ...

صداهای نفس کشیدن و غرولند آنها در هم آمیخت و در یک لحظه هیاهویی تاریکی مطلق شب را فرا گرفت تا اینکه صدای مرموزی فریاد زد : « خفه ! »


همه ساکت شدند ، صدایی دیگر گفت : « امیدوارم ارزش اومدن داشته باشه ... »

- « حتما ارزشش رو داره بادرار ... »

کم کم چهره های پنهان در تاریکی ، در نوری که از سمت شهر تابیده میشد پدیدار شدند ، یک روح و یک جن ، در سرپرستی یک گروه از سیاه و بنفش پوشان اوباش بودند ...

پیوز گفت : « خیلی خوب ... پیتر ، تو میری تو شهر و یک سر و گوشی آب میدی ، باید بهترین و خلوت ترین راه رو برای رسیدن به میدان مرکزی پیدا کنی ... آریانا ، تو میری و از پشت اون درختا کشیک میدی ، کسی نباید به شهر نزدیک بشه ، هرکس اومد بیهوشش کن ، اگر تعدادشون زیاد بود سریع بیا خبر بده ! »

با دور شدن آریانا و پیتر ، پیوز رو به بقیه اعضای اوباش کرد و گفت : « شهر رو محاصره میکنیم تا موقعیت خوب برای حمله برسه ... بدست آوردن اون گنجینه بهترین کاریه که میتونیم بکنیم ! »

اعضای اوباش پراکنده شدند ... پیوز رو به بادرار کرد و گفت : « هوی بوقی ... اینم شناسه است تو گرفتی ... رول من رو خراب کردی ! آبروی اوباش رو بردی کلا ... اصلا مایه ننگ ایفای نقشی تو ! »

یک ساعت بعد

- تو مطمئنی پیتر ؟

- بله ... همه راهها رو چک کردم ، یک سری رو میفرستیم راهها رو نگهبانی بدن ، باید از خیابونی سمت راست بریم ، یک خونه هست که در جلوییش نزدیکی جنگل باز میشه و در پشتیش دقیقا میرسه به میدان مرکزی ... البته باید ...

- پیوز ... پیوز !

این صدای فریاد آریانا بود !

- پیوز ... یک دسته از جن ها دارن میان اینطرف ، حرفاشون رو شنود کردم ، مثل اینکه هدفشون تسخیر شهره ...

<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
سوژه : اوباش برای بدست آوردن یک گنجینه جادویی دره گودریک رو محاصره میکنن ، اما قبل از اینکه وارد بشن متوجه میشن که یک لشکر از جن ها برای تصاحب دره گودریک حمله کردن !
اوباش از ترس از دست دادن گنجینه با جن ها مقابله میکنن ولی در این بین بادرار ریشو ، معاون اوباش ، که خودش جنه خیانت میکنه و اوباش رو به همنوعانش میفروشه ... در نتیجه اوباش شکست میخورن
سپس ... (ادامش با نویسنده )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/10/12 21:10:32
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 28 شهریور 1387 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دختر جوان و لاغر اندام بود چهره فرانسوي اش او را به همه معرفي مي كرد، او ويكتوريا بود دختر بيل و فلور.

هري به سمت او برگشت و از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد.

- چي شده؟از آلبوس خبري داري؟
- نه...يعني نه كاملا، فقط مي دونم مامور دنبال كردن اون عمو...عمو پرسيه؟

هري باشنيدن اين خبر ديگر تواني براي ايستادن نداشت و روي زمين افتاد، او آلبوس را خيلي دوست مي داشت و نمي دانست چطور بايد او را پيدا كند.بايد هر چه سريع تر خود را به گودريك هالو مي رساند اما چگونه؟

جنگل بسيار سرسبزي بود، صداي نغمه پرنده ها همه جا را پر كرده بود گودريك هالو نيز از اينجا پيدا بود.آفتاب به طرف مغرب مي رفت و گويا در زمين فرو مي رفت.پرتو هاي نارنجي و قرمز خورشيد آسمان را صد چندان زيبا كرده بود.

- شــتـــرق

هري پاتر ميانسال كنار يك درخت پير بلوط ظاهر شده بود و بلافاصله ويكتوريا نيز ظاهر شد و در پي آنها گرابلي پلنك و تد ريموس لوپين نيز ظاهر شدند.

هر چهار نفر به سرعت به سمت گودريك هالو مي دويدند اما يافتن آلبوس ساده نبود.

-------

آلبوس سوروس و ادگارد وارد آن در شده بودند اما پرسي هنوز ايستاده بود و منتظر بقيه مرگخواران بود.

آندو پيش مي رفتند در غاري كوتاه و تاريك ادگارد چوبدستي اش را روشن كرد و آلبوس توانست آنجا را ببيند ديوار هايش خيلي زيبا پر از طرحها و نقش هايي بود كه چشم را خيره مي كرد.





پرسي پس از مدتي انتظار شاهد دوستانش بود كه نفر به نفر كنارش ظاهر مي شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلي پلنك در 1387/6/28 17:33:12
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
به دنبال جوانک کک مکی به راه افتاد و در مسیر دیگر با او سخنی نگفت. از کافه وارد خیابان اصلی شد، از خیابان به یک فرعی پیچید، سپس یک کوچه خلوت و در نهایت وارد کوچه ای باریک شدند که بسیار تاریک بود و به سختی می توانست یک قدمی اش را تشخیص دهد.

-لوم...

- هیسس!

آلبوس دستش را جلوی دهان ادگار گرفت و به او متذکر شد:

- این تاریکی واسمون یه امیتازه! مخفیگاه همینجاست؟

- صبر داشته باش!

ادگار مثل نابینایان دستش را به دیوار آجری کدر می کشید، انگار که چیزی را جستجو می کرد. آلبوس محو تماشای او شده بود ولی در آن تاریکی قادر نبود ببیند دقیقا" مشغول چه کاری است. ناگهان ادگار چند قدمی عقب رفت و آلبوس دری کوتاه را در میان آجرها مشاهده کرد که تا لحظاتی قبل وجود نداشت.

- دنبالم بیا!

ادگار کلماتی را زیر لب به زبان آورد که برایش مفهموم نبود. در به آرامی کنار می رفت؛ فنجان را که در جیب ردایش قرار داشت محکم تر چنگ زد و به دنبال راهنمای خود وارد شد.

-----
چوبدستی اش را روی علامت سیاه دستش فشار داد و چشمانش را بست؛ سوزش لذت بخشی بود زیرا به زودی سایر مرگخواران به پشت آن کوچه خلوت می رسیدند و ماموریت به خاطر هشیاری او با موفقیت انجام میشد. لبخند اربابش را که او را تشویق می کرد از همین حالا می توانست تصور کند؛ نفسی از سر رضایت کشید و منتظر یارانش ماند.

-----
استیصال هر لحظه بیشتر باعث در هم شدن چهره اش میشد. خطری که فرزندش را تهدید می کرد با همه وجود حس می نمود و او هنوز موفق نشده بود کاری برای او انجام دهد. درمانده و عصبی در آن دهکده راه می رفت و به پسرش فکر می کرد. ثانیه های به سرعت می گذشتند...

- آقای پاتر؟!

با شنیدن صدای زنانه ای از افکارش بیرون آمد. دختر جوان و لاغر اندامی درست مقابلش ایستاده بود و طوری به او نگاه می کرد که انگار بهترین اتفاق زندگیش رخ داده است. هری به او لبخند زد... شاید دخترک فرشته ای بود که می توانست او را به پسرش برساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/2/5 13:00:50
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 29 فروردین 1387 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید غروب کرده بود. ساکنان دره گودریک از تپه های اطراف دهکده بر می گشتند. شادی خاصی در نگاهشان دیده می شد که خستگش ناشی از آن همه کار و فعالیت را پنهان کرده بود. یکی از آنها که قد بلند و کلاه سبزرنگی بر سر داشت با صدای بلند گفت:
-راستی نیتادون رو ندیدم. مگه نمی خواست محصول جدیدش رو معرفی کنه؟
-اون هوش و حواس درست و حسابی نداره. حتما یادش رفته بیاد. یک ساله منتظره همچین روزیه ولی مثل اینکه حافظش بیشتر از این جواب نداده!
همه به خنده افتادند.

---------

کافه خلوت و کم نوری بود و بیشتر از همه امنیت او را تضمین می کرد. حتی اگر کسی هم وارد کافه می شد نمی تونست چهره اون رو توی تاریکی ببینه. پرسی پشت یکی از میزهای تک نفره گوشه ی کافه نشسته بود. ساعت ها از ورود اون به اونجا می گذشت ولی نتونسته بود هیچ سرنخی از اون پسرک پیدا کنه. ذخیره معجون مرکب پیچیده اش رو به اتمام بود و هیچ شانسی برای پیدا کردن آلبوس سوروس نداشت. حتی نتونسته بود مرگخوارانی که قبل از اون به دره گودریک اومدن رو ببینه. آشفتگی و اضطراب و ترس از تنبیه شدن توسط اربابش تمام وجودش را فرا گرفته بود. بر روی میز خم شد و دست هایش رو دور سرش حلقه کرد و دوباره به فکر فرو رفت...آن پسرک کجا بود؟

چند دقیقه بعد با صدای صاحب کافه چشم هایش را باز کرد. به ساعتش نگاه کرد. نزدیک به یک ساعت به خواب رفته بود. صاحب کافه با یکی از مشتری ها در حال صحبت بود ولی او هیچ کدام از حرف های آنها را نمی شنید و اهمیتی هم براش نداشت. اون روز تمام کسایی که وارد کافه می شدن درباره جشن محصول حرف میزدن و بحث های طولانی و خسته کننده اونها هیچ کمکی برای پیدا کردن آلبوس سوروس به او نکرده بود. مقداری پول از جیبش در آورد و بر روی میز گذاشت و به سمت در حرکت کرد.
-اونا الان دنبال فنجونه هستن ادگار. به یک پناهگاه امن نیاز دارم.
پرسی سر جایش میخکوب شد. نمی دانست درست شنیده است یا نه...فنجان؟!...به آرامی برگشت و به پیشخوان نگاه کرد. پسری که موهای مشکی و بهم ریخته ای داشت با نگرانی به صاحب کافه نگاه می کرد. چشم های سبزش از دور برق میزد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/1/30 14:08:28
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 22 فروردین 1387 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
از لباس هاي مندرج زرشكي متنفر بود.كلاه كهنه و قديمي كه بر روي سر داشت و بوي بدي كه از اون به مشامش ميرسيد،حالش رو بهم ميزد.ناراحت به طرف خانه ها پيش ميرفت.انگار همه در خانه شون جمع شده بودن تا غذا بخورند چون كسي در خيابون هاي دره نبود.

-هي نيتادون چرا امروز اينقدر ناراحتي؟

پرسي غرق در افكارش بود و فقط جمله اي به گوشش رسيد ولي معنيش رو درك نكرد.صاحب صدا نزديك تر شد و دستش رو روي شونش گذاشت و تكونش داد.
پرسي فكر كرد:اين مزاحم چه كاري به من داره؟مگه اسم من نيتادونه؟

و ناگهان يادش افتاد.او تو شكل و لباس فرد ديگه اي وارد اون دهكده شده و صاحب صدا هم احتمالا يكي از دوستان مردي بوده كه پرسي به شكلش در اومده!به سرعت برگشت و به مردي كه با لخندي مرموز،لباسي قهوه اي و كلاه زيباي سبزي رو به رويش ايستاده بود نگاه كرد.انگار تو اين دهكده كلاه گذاشتن جز رسوم ها هست و هر كسي از كلاه استفاده نكند خائن ناميده ميشود ولي آيا اين احمقانه نيست كه تو اين گرما كلاه به سر ميذارن؟

-چطوري نيتادون؟امروز ميايي جشن محصول؟
-اممم..راستش رو بخواي...نه نميتونم!

فرد كه انگار شكه شده بود با لحن متعجبي گفت:

-جدي؟تو كه از ماه ها پيش منتظر اين جشن بودي..تو مگه نميخواي محصول جديدت رو تو اين جشن معرفي كني؟تو مگه براي پولش نقشه نداشتي؟
-آواداكدورا!

شايد كار اشتباهي كرده بود ولي حوصله حرف هاي زياد و مفت اون غريبه رو نداشت و اصلا هم دوست نداشت وقتش تلف بشه.فقط دوست داشت هر چه سريعتر از اين لباس بيرون بياد و با بقيه مرگخوران به خانه ريدل برگرده.پس به طرف كافه اي رفت تا شايد اون پسرك..آلبوس سوروس رو پيدا كنه.

--------------

امتحانش ضرر نداشت.شايد يه بازيكن قديمي و پير تو اين دهكده پيدا ميشد كه جاروش رو نگه داشته باشه.پس با اميد بيشتر و اميد تازه به طرف روستا بازگشت و به طرف اولين خانه رفت تا شايد اونجا بتونه كمكي پيدا كنه.چهره پسرش جلوي چشمش بود و همين تمركزش رو نابود ساخته بود.فكر ميكرد چقدر احمق است كه با اين سني كه داره هنوز نميتونه تمركز كنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!