جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 11 بهمن 1387 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتريكس چوبدستی اش را لمس كرد.منتظر بود تا ديوانه سازها قفل در را باز كنند و به داخل چهارديواری كثيف و تاريك بيايند تا او با چوبدستی اش سپر مدافع بسازد.

ناگهان محيط سرد شد.بلا وجود ديوانه سازها را حس كرد.چوبدستی اش را به سمت آنها گرفت و نعره زد:
_اكسپكتوپاترونوم
تا سپر مدافعش در مقابل ديوانه سازها مقابله می كرد به سمت در دويد و فرار كرد.در حالی كه آمادهبود خود را غيب كند صدايی او را صدا كرد:
_بلا،صبر كن ببينم.
بلاتريكس پشتش را نگريست و بادرار ريشو را ديد.گفت:
_چی می خوای؟
_جرئت داری با من دوئل كنی؟محكوم به بوسه ی ديوانه ساز شدی.
بلا بدون وقت تلف كردن فرياد زد:
_آواداكداو...
_كروشيو
بلاتريكس در حالی كه شكنجه می كشيد وحشيانه بادرار را نگاه می كرد.
بادرار ريشو بدون اندكی رحم فرياد زد:
_آواداكداورا.


چند روز بعد جادوگران جسد بلاتريكس لسترنج را در نزديكی دژ آزكابان پيدا كردند.

قصه ی ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد

کینگزلی عزیز

همونطور که در ویرایش پست قبلی گفتم در این تاپیک،سوژه ها بطور اختصاصی به اعضایی که میخوان دوئل کنن داده میشه.همونطور که میبینین سوژه ها رو با اسم دادم.برای پست تکی تاپیکای دیگه داریم.
اگه بازم پستی توسط غیر از دوئل کننده ها زده بشه مجبور میشم پاک کنم چون حق دوئل کننده ها ضایع میشه.اونا باید بتونن آزادانه درباره سوژه بنویسن.

موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/11/12 13:51:02
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 10 بهمن 1387 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
روز گرمی بود .آنقدر گرم که زندانی های آزکابان بر علیه دیوانه سازان قیام کردند!همه از هر سو از زندان بی نگهبان آزکابان فرار می کردند گروهی چوبدستی های خود را گیر آورده بودند و غیب می شدند و گروهی شنا کنان از آنجا دور می شدند.صدای فریادی از دور شنیده شد...
_آواداکداورا
نور سبز رنگی به طرف بلاتریکس لسترنج روانه شد!بلا توانست ماهرانه جاخالی دهد و برگشت تا فرد طلسم کننده را ببیند.و کسی را دید که باورش نمی شد! او بادراد ریشو بود!
بادراد:_می خوام تورو بکشم حاصری با من دوئل کنی؟
_آره!و می کشمت!آواداکداورا!
نور سبز رنگ بلا از کنار گوش بادراد رد شد!
بلا: من از تو قوی ترم!تو زورت به من نمیرسه!
بادراد: نه.تو زورت به من نمیرسه!استیوپیفای!
بلاطلسم بی هوش کننده ی بادراد را باطل کرد و گفت: تو نمیتونی منو بی هوش کنی!اکسپلیارموس!
چوبدستی بادراد به هوا بر خاست و توی دریا افتاد.
بلا:حالا چوبدستی نداری!هاهاها... :lol2:
و حا لا تو رو شکنجه میدم!کروشیو!

بلا ادامه داد:دیگه بسه الان می کشمت!آوادا...
ناگهان چوبدستی از دست بلا افتاد و ساعد دست چپش را فشرد.
با خود گفت:لرد سیاه منو احضار کرد باید برم.
چوبدستی را برداشت وقبل از اینکه غیب شه به بادراد گفت:شانس آوردی که لرد سیاه منو احضار کرد وگرنه الان مرده بودی.
بادراد در آب جست و جو کرد و چوبدستی اش را یافت سپس نعره زد:آواداکداورا
بلا هم برگشت و نعره زد:آواداکداورا
دو طلسم با صدای بلندی به هم خوردند و هر دو چوبدستی شکست!
بلا:
بادراد:
بلا:خب حالا دیگه چوبدستی نداریم!بیا آشتی کنیم!
دستش را به طرف بادراد دراز کرد.
بادراد:باشه ولی ...هیچی ولش کن آشتی؟ ؟
بلا:آشتی
سپس دست دادند و هر کدام از طرفی رفت!

دیگل عزیز

تو این تاپیک اعضا همدیگه رو برای دوئل دعوت میکنن.یه سوژه بهشون داده میشه که باید دربارش بنویسن.برای پستهای تکی تاپیکای مخصوص داریم.حالا اشکالی نداره.پست شما رو هم این وسط میخونیم.

موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/11/10 20:38:33


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1387 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ها:

سوژه دوئل ایگور کارکاروف و تد ریموس لوپین:یک روز بدون جادو در دنیای ماگلها(یا مشنگها)

توضیح:یاد آوری میکنم که شما میتونین درباره خودتون یا هر کدوم از شخصیتها که میخوایین بنویسین.دلیل بدون جادو بودنو میتونین توضیح بدین.اگه ندین هم مهم نیست.مهم اتفاقاییه که میتونه در طول روز برای شخصیتتون که نمیتونه جادو کنه بیفته.

سوژه دوئل بادراد ریشو و بلاتریکس لسترنج:آزکابان!

توضیح:همونطور که قبلا گفتم شما درباره هر کدوم از شخصیتها که بخوایین میتونین بنویسین.یک روز یا شرح یک اتفاق خاص در آزکابان،فرار از آزکابان...فرقی نمیکنه.فقط کافیه درباره آزکابان باشه.دقت کنید که سوژه باید از خود آزکابان شروع بشه.یعنی به قبلش (ارتکاب جرم و دستگیری)نپردازین.

از امروز تا یک هفته دیگه(ساعت 12 شب چهارشنبه 16 بهمن)فرصت دارین.

موفق باشید و سعی کنید زنده بمانید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 5 بهمن 1387 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
يكي از شبهاي تاريك و بدون ماه. تاريكي بر همه جا گسترده شده بود. ستاره ها با اندك روشناييشان در آسمان مي درخشيدند و در برابر اين روشنايي هاي زيباي آسماني در زمين تنها درخشش چشم گربه ها بود!

ابتداي اين رويا زيبا به نظر مي رسيد. شيرين و جذاب بود، اما نمي دانست چه شد كه اينطور شد.

فريادش خانه ي سپيد را لرزاند. آنيتا از طبقه ي بالا دوان دوان پايين آمد و خود را به بالين پدرش رساند. عرق سرد بر پيشانيش نشسته بود و دست و پايش بي حس بود. صورتش به اشباح شباهت پيدا كرده بود و چشماهش خيره و بي حالت بود.

آنيتا با تمام قوا سعي مي كرد توجه دامبلدور را به خود جلب كند. فرياد مي زد. تكانش مي داد. نامش را بلند صدا مي زد ولي پيرمرد فقط مي گفت:

- مي خواد نابودش كنه .. مي خواد خردش كنه.. مي خواد از بين ببرتش!
- بابا.. تو رو خدا آروم باش.. اين كارها از شما بعيده.. چرا اينقدر ضعيف شدي؟.. بابا.. شما داشتيد كابوس مي ديديد.. پناه بر خدا..
***
صبح روز بعد دامبلدور ساكت تر از هميشه بود. از شوخ طبعي ها و بذله گويي ها هيچ خبري نبود. ساكت و آرام در حال بررسي ابزار نقره اي خارق العاده اش بود. به دود غليظ و كره مانندي كه از آنها بيرون مي آمد خيره شده بود. دامبلدور با نگراني، گويا از ابزار نقره اي؛ پرسيد:"در خطره؟". دود غليظ پيچ و تاب خورد و به شكل ابرهاي باراني در آمد.

صداي آرام دامبلدور در صداي بلند كوبه ي در گم شد.
- بفرمايين.

در با ناله ي خفيفي باز شد و آنيتا از پشت آن بيرون آمد. در اولين نگاه حال پدر پيرش را بررسي كرد و سپس با صداي لرزان و نگراني گفت:

- براتون به نامه اومده.. جغده نتونست بياد تو خونه.. نامه رو تو حياط انداخت و رفت.
- حال خوبي ندارم آنيتا.. مي شه تا اينجا برام بياريش؟.. لطفا!
- البته.

دامبلدور نامه را گرفت و پاكت آن را باز كرد. صورت رنگ پريده اش، رنگ پريده تر شد. لحظه اي به نظر آنيتا رسيد كه پدرش آه كشيده ولي لبهاي خشكيده و بي رنگ پدرش بر هم فشرده مي شدند.

چند لحظه ي بعد دامبلدور نامه را روي ميز انداخت؛ با خشم و چيزي كه مي شد نامش را ترس گذاشت از اتاق خارج شد و آنيتا را با نامه ي بي دفاع تنها گذاشت.
***
خورشيد در بالاترين نقطه اي كه ممكن بود قرار داشت و از بالا به آنيتا نگاه مي كرد كه در حياط خانه ي سپيد قدم مي زند. ابتدا تصميم گرفته بود كه تنهايي به آنجا برود ولي به نظر عاقلانه نمي آمد. پس چند نفر را خبر كرد و در حياط خانه ي سپيد در انتظار رسيدن آنها شد.

بالاخره انتظارش به پايان رسيد و از شدت نگراني اش كمي كاسته شد. تدي لوپين و ليلي لونا از تپه ي رو به رو پايين مي آمدند و چارلي ويزلي تقريبا در برابر آنها ظاهر شد.

آنيتا لحظه اي را هم از دست نداد. به سمت آن سه نفر دويد. سه نفر هم در مقابل شروع به دويدن كردند. هرچه زودتر بايد دليل نگراني هاي دختر دامبلدور را مي فهميدند.

- چي شده آنيتا؟
آنيتا كاغذ پوستي لول ده را به سمت چارلي گرفت و خطاب به هر سه نفر گفت:"بخونيدش!"

تد ريموس نامه را گرفت و صافش كرد. دستخط زيبايي داشت ولي خبر زيبايي نداشت.

آلبوس دامبلدور. من هوركراكس تورو پيدا كردم. خودت كه مي دوني چقدر كوچولو و آسيب پذيره! به زودي اونو نابود مي كنم و قبل از خودت به اون جهان مي فرستمش.
ولي شايد راه حل ديگه اي هم باشه. يه معامله اي مي كنيم. امروز دره ي گودريك. نزديك همونجايي كه هوركراكست لونه داره.
عجله كن تا اين روح كوچيك رو بيشتر آزار ندم!


چارلي ويزلي گفت: مگه مي شه دامبلدور هوركراكس داشته باشه؟.. اين يه شوخي بي مزه ست!
آنيتا گفت: ولي پدرم رفت!
تدي گفت: شايد منظورش چيز ديگه ايه.. و هوركراكس به اون چيز اشاره داره..
ليلي كه آشكارا ترسيده بود گفت: خب حالا بايد چي كار كنيم؟
جواب سه نفر ديگر يكسان بود:" مي ريم اونجا!"
***

در دره ي گودريك اصلا لازم نبود كه به دنبال دامبلدور يا دشمنش بگردند. گورستان كنار كليسا پر بود از جمعيت. هر چهار نفر دوان دوان به سمت گورستان رفتند. پس دامبلدور هوركراكسش را در گورستان پنهان كرده بود؟ شايد هم در قبر آريانا و يا مادرش بود. پس حقيقت داشت هوركراكس حقيقي بود.

ليلي و آنيتا بهتر ديدند از جمعيتي كه جمع شده بودند در مورد اتفاقاتي كه در نبود آنها افتاده بود سوالهايي بپرسند. يك ساحره به آنيتا گفت كه :
- چند ساعت پيش صداي اون جادوگر پليد در تمام دره ي گودريك پيچيد و شيشه ها را به لرزه در آورد. اونها از مردم خواستند كه از خونه هاشون بيرون نيان!"
جادوگر جواني در ادامه ي صحبت ساحره به آنيتا گفت كه او به حرف لرد گوش نداده و مخفيانه رد صداها رو گرفته و تا اينجا اومده. بعد از اينكه به گورستان رسيد، دامبلدور رو ديده كه از تپه پايين دويده و چوبش رو هم در دست گرفته. پسر جوان گفت كه بين دامبلدورو لرد سياه نبردي در گرفت. پسر با لفظ فوق العاده نبرد رو توصيف كرد. دختر جوان ديگري كه دوشادوش جادوگر جوان ايستاده بود گفت: وسطاي مبارزشون بود كه يه پسربچه كه طناب پيچ شده بود جلو اومد. يكي از طلسمها به اون خورد و اون الان اون وسط افتاده.. فكر كنم مرده.. چون دامبلور داره براش گريه مي كنه.

ساحره به پله هاي مرمري كليسا اشاره كرد و اين را گفت. يه نفر مرده بود! يه بچه! آنيتا به زحمت خودش را از لاي انبوه جمعيتي كه جمع شده بودند و اشك هاي دامبلدور رو نگاه مي كردند به پله هاي مرمري كليسا رساند.

يه پسر با موهاي مشكي و صورتي اندوهگين. هنوز در بين طنابها كه بدنش رو محكم در بر گرفته بودند، اسير بود. صورتش از اشكهاي دامبلدور خيس بود.

- پاشو جيمز.. پاشو پسر كوچولو.. پاشو جيغ بزن.. پاشو همه ي مرده ها رو از قبراشون بكش بيرون.. پاشو جيمز .. پاشو يه ذره شيطنت كن.. پاشو با جيغات ما رو كر كن ..پاشو از ريشاي من آويزون شو.. پاشو با يويوت بزن تو سر اين و اون.. پاشو تا چشم همه ي اونايي كه نمي تونن تو رو ببينن در بياد.. پاشو تا چشمهاي پليدش كور بشه.. پاشو تا ببينن من بهترين دستيار دنيا رو دارم... جيمز اگه تو بلند نشي من خودم چشمهاي اونا رو در ميارم.. خودم همشون رو دستگير مي كنم.. نه خودم همشونو شكار مي كنم.. خونه شونو روي سرشون خراب مي كنم .. هيچ كس حق نداشت هوركراكس منو از من بگيره جيمز.. اگه تو نباشي من واقعا مردم.. وقتي تو توي اين دنيا هستي انگار من زنده م ولي وقتي تو نيستي من مي ميرم جيمز.. من بدون هوركراكسم چه كنم؟.. چرا مي خواي تنهام بذاري جيمز؟.. جيمز پاشو ببين تدي اينجاست.. اينم ليليه.. خواهرت.. دايي چارلي هم اينجاست جيمز.. نمي خواي بپري بغلشون؟ ديگه از تدي قول نمي گيري؟..ديگه نمي خواي با پرفسور درد دل كني؟ باهامون قهر كردي؟.. من اشتباه كردم.. من فكر مي كردم اگه به تو بي توجهي كنم اون نمي فهمه كه براي من خيلي عزيزي.. من اشتباه كردم.. پاشو هوركراكس من.. پاشو!
اين اشك دامبلدور بود كه بر روي زخمهاي جيمز مي ريخت ولي به طرز معجزه آسايي مثل اشكهاي ققنوس آنها را شفا مي داد. نيروي عشق فقط نزد محفل بود و مدعي هاي ديگر دروغين و پوچ بودند! پلكهاي جيمز تكاني خورد و گريه هاي پنج نفر شدت گرفت.

------------------------------
اشكاتونو پاك كنيد باو.. چرا گريه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 4 بهمن 1387 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه در نور خفیف شمع برای بار دوازدهم نامه را خواند.نمیخواست حتی یک کلمه از آنرا فراموش کند.

نوه عزیزم
نمیدانم چند نسل بعد از من موفق به یافتن این نامه خواهد شد.با این همه وظیفه خودم میدانم که قبل از مرگم این کار را انجام دهم.خون مقدس و باارزش من از تو حفاظت خواهد کرد.ولی اگر روزی رسید که حس کردی دیگر یارای مقاومت نداری آخرین اثر سالازار اسلیترین به تو کمک خواهد کرد.هورکراکس برتر!شاید هنوز نمیدانی که این کلمه به چه معناست...


لرد سیاه اولین روزی را که این نامه را خوانده بود به خاطر آورد.فقط دوازده سال داشت و کلمه هورکراکس را برای اولین بار در این نامه دیده بود.حالا دیگر میدانست هورکراکس چیست و به چه معناست.به خواندن نامه ادامه داد.

این میراث متفاوت و باارزش حاوی تکه ای جاودان از روح من است.آنرا در آرامگاه اصیل زادگان پنهان خواهم کرد.وقتی زمانش برسد به آسانی آنرا خواهی یافت.روی هورکراکس مار سبزرنگی وجود دارد که آنرا به تو خواهد شناساند.موفق باشی.

سالازار اسلیترین


لرد سیاه نامه را کنار گذاشت.مطمئن بود که زمان پیدا کردن هورکراکس رسیده.بشدت احساس ضعف میکرد.میدانست که روحش قدرت تحمل کافی برای ساختن یک هورکراکس دیگر نخواهد داشت.باید هر چه زودتر هورکراکس سالازار را پیدا میکرد.

گورستان اصیل زادگان:

ساعتها بود که سرگرم جستجو بودند.لرد سیاه لگدی به کاغذ مچاله شده ای که جلوی پایش قرار داشت زد.
-پیدا نشد؟این همه مرگخوار یه چیز کوچیکو نتونستین پیدا کنین؟عجله کنین.

سر مورگان الکتو از پشت سنگ قبری نمایان شد.
-ارباب شما که گفتین نمیدونین دنبال چی هستین.طبق دستور خودتون داریم همه چی رو بررسی میکنیم.
و سرگرم کندن دستهای اسکلت و بررسی محتویات شکمش شد.

مونتگومری با هیجان غیر قابل وصفی بیل میزد و یکی یکی اجساد را از تابوتهای سنگی و چوبی خارج میکرد.بلیز زابینی سرگرم چیدن مهره های شطرنج جادویی بود که از داخل یکی از قبر ها پیدا کرده بود و باشور و شوق برای لوسیوس توضیح میداد که مهره های این شطرنج در صورت لزوم روی همان صفحه مسابقات کشتی کج برگزار خوهند کرد!

لرد سیاه درحالیکه همچنان با عصبانیت به تکه کاغذ مچاله شده لگد میزد حرکات مرگخوارانش را زیر نظر گرفته بود.هنوز نمیخواست باور کند که آخرین نفرین دامبلدور کارساز بوده.طلسمی که تام ریدل هرگز مانندش را ندیده بود و داشت او را از درون ذوب میکرد.

فلش بک

لرد سیاه و دامبلدور در جنگل سیاهی در مقابل هم قرار گرفته بودند.چوب دستی شکسته لرد در گوشه ای افتاده بود.دامبلدور لبخند پدرانه ای زد که عصبانیت لرد را دوچندان کرد.
-نترس تام.نمیکشمت.من و تو یه فرق کوچیک با هم داریم.این طلسم از ابداعات خودمه.باعث میشه نفرتی که تو قلبته تو رو بکشه.فقط نیروی عشقه که میتونه نجاتت بده.نفرتو از قلبت دور کن تا زنده بمونی.عشقو پیدا کن تام.عشقو حس کن...

با صدای فریاد بلاتریکس لرد سیاه مرور خاطراتش را فراموش کرد.
-اون جسد مال من بود سیسی...بهت اخطار میکنم.زود دستتو بکش کنار.

لرد سیاه نگاهی به بلاتریکس که با جدیت از جسدش دفاع میکرد انداخت.مشاهده چهره حریص بلاتریکس باعث شد جرقه ای در ذهنش زده شود.
-چرا تا حالا به این فکر نیفتادم؟چطور بهشون اعتماد کردم؟اینا میدونن من دنبال چیز با ارزشی میگردم.نکنه پیداش کرده باشن و چیزی به من نگن؟!

دیگر نمیتوانست صبر کند.به سرعت بطرف بلاتریکس رفت و جسد را از دستش گرفت.
-بدش به من.خودم بررسیش میکنم.
چیزی داخل جسد نبود.سراسیمه به مرگخوارانی که با تعجب به حرکات عجیبش خیره شده بودند نگاه کرد.
-بلیز،فورا اون شطرنجو بده به من.سزای خیانتتو میبینی!

ولی روی شطرنج هم علامتی نبود.نیرویش رو به پایان بود.احساس میکرد لبخند تمسخر آمیزی روی چهره شرور تک تک مرگخوارانش نقش بسته.کم کم چهره ها شروع به چرخیدن در اطرافش کردند.سرش گیج میرفت.نباید تسلیم میشد.
-مونتگومری!بیلتو بده به من.تو مرگخوار پست فکرکردی میتونی جادوگری مثل منو گول بزنی؟چرا اینقدر به اون بیل علاقه داری؟از کجا پیداش کردی؟چرا من قبلا ندیده بودمش؟

مونتگومری درحالیکه کمی سرخ شده بود بیلش را دودستی تقدیم کرد.
-بفرمایین ارباب.ولی فراموش کردین؟ اینو خودتون روز ولنتاین بعد از خوردن سه لیوان نوشیدنی به من هدیه کردین.

روی بیل هم چیزی نبود.پس کار کار نارسیسا بود.بایداز اول میفهمید او یک خائن است.بایداو را میکشت.یا لوسیوس...او همیشه به اشیای قدیمی و باارزش علاقه داشت.باید او را هم میکشت.یا هوکی.این جن غیر قابل اعتماد که زیر سایه او به وزارت رسیده بود.یا مورفین.مرگخوار معتادش.هیچ چیز از او بعید نبود.باید همه این خائنان را میکشت.باید...ولی قدرتش رو به پایان بود.صداهای وحشتناکی در مغزش طنین انداخته بود.صدای فریاد قربانیانش...صدای گریه یک نوزاد...صدای التماس یک مادر و...صدای قهقهه...این یکی غیر قابل تحمل بود.در نهایت وحشت دریافت که صدای قهقهه شیطانی متعلق به خودش است.دیگر نمیتوانست تعادلش را حفظ کند.دستش را روی یکی از سنگ قبر ها گذاشت.ناخودآگاه چشمش به اسم روی قبر افتاد.

«سارا بارکز»

دختری که فقط برای امتحان یکی از طلسمهایش او را تکه تکه کرده بود.

صدای وحشتزده مرگخوارانش را میشنید.
-ارباب چی شد؟
-ارباب حالتون خوبه؟ارباب بذارین کمکتون کنم.
-ارباب خواهش میکنم.فقط بگین ما چیکار باید بکنیم؟

روی زمین افتاد.کنارتکه کاغذی که از شکاف یکی از سنگ قبر ها خارج شده بود. تکه کاغذی که از ابتدای شب عصبانیتش را با لگد زدن به آن خالی کرده بود.در اوج ناامیدی دم براق و سبز رنگ مار را روی کاغذ دید.ولی دیگر دیر شده بود.متاسف بود.چرا هرگز به اطرافش توجهی نداشت.چرا اینقدر بلند پرواز...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 4 بهمن 1387 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل دوئل!

ای اهالی شهر بشتابید... بزرگترین دوئل تاریخ... دوئل بین سفید ترین و اصیل ترین سفید و سیاه ترین و پلید ترین سیاه...

بشتابید که غفلت باعث پشیمانی است...


آلبوس پرسیول وولفریک دامبلدور

v.s

تام ماروولو ریدل ( لرد ولده مورت)


تصویر تغییر اندازه داده شده


زمان: از امروز لغایت جمعه 11 بهمن

مکان: همینجا!

داوران: جیمز سیریوس پاتر - تد ریموس لوپین ( طبق درخواست طرفین دوئل)

موضوع دوئل: چه کسی هورکراکس مرا جابجا کرد؟!



** محل پیش فروش بلیت ها: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 4 بهمن 1387 11:31
نمایش جزئیات
آفلاین
از اونجایی که این دوشس خیلی خودشو بالا بالا میگیره ، لرد هم هی نی نی به لالاش میزاره کسی که میخوام دعوتش کنم کسی نیست به جز ...

بلاتریکس لسترنج!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
اي فردي كه براي مديريت هاگوارتز شاخ شده اي..اي فردي كه احساس ميكني كه ميتوني حتي يه طلسم به طرف من پرتاب كني!

با اينكه عذاب وجدان دارم كه كسي مثل تو رو ميخوام بكشم ولي خب كاري از دستم بر نمياد.اعصابم خورده و ميخوام روت خالي كنم!

من تد ريموس لوپين رو به دوئل دعوت مي نمايم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 2 بهمن 1387 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تو كسي هستي كه انسانهاي بي گناه زيادي رو كشتي.. ايوان بيچاره آخرين قرباني تو خواهد بود.

تو رو به دوئل دعوت مي كنم تام ريدل!

يك بار براي هميشه بايد تموم بشه!

-----
پ.ن: زمان دوئل رو درست حسابي تعيين كنيدا

من مي خوام جيمز يا تدي يكي از داورا باشن.. نصف نصف..يكي از طرف شما يكي از طرف ما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 بهمن 1387 05:03
نمایش جزئیات
آفلاین
نتیجه دوئل بین لرد ولدمورت و ایوان روزیه

ایوان درحالی که از غذا دادن به تسترال ها فارغ شده بود، لباسش را تکاند و به غذاخوری رفت. وقت غذا تمام شده بود ولی آنی مونی سهم ایوان را روی میز باقی گذاشته بود.

ایوان زیر لب غر زد:
- خوبه من بلدم از یه طلسم درست و حسابی استفاده کنم و غذامو گرم کنم، وگرنه الان باید روغنای ماسیده رو از لب و لوچه خودم پاک می کردم!

مشغول غذا خوردن شد و همزمان، کرم ضد آفتاب را که از طاقچۀ اتاق تسترال ها برداشته بود، به سر و رویش می مالید تا هنگامی که سر قرار ملاقات با معشوق جدیدش حاضر می شود، چهره ای تقریبا سفید داشته باشد و سیاهی مرگخواری خود را پنهان کند.

چنان گرم غذا خوردن بود که حضور نجینی را پشت سر خود حس نکرد.

پنج دقیقه بعد

لرد سیاه و بلیز زابینی درجستجوی نجینی به اتاق غذاخوری وارد شدند. نجینی با شکمی ورم کرده، زیر میز خوابیده بود. لرد سیاه:
- خوب انگاری نجینی غذاشو خورده و دیگه تا یه هفته از خواب بیدار نمیشه.

بلیز:
- ولی نمی دونم چرا غذای ایوان نیم خورده مونده! اون معمولا ته بشقابشم می لیسید! بهش نمیاد غذاشو نیم خور ول کنه!

بعد از گفتن این حرف، قوطی کرم را از کنار بشقاب ایوان برداشت:
- به نظرتون این چیه سرورم؟ روش نوشته کرم ضدآفتاب!

لرد سیاه قوطی را برداشت و بو کشید:
- نه این کرم ضد آفتاب نیست. یه جور کرم برای مالیدن به غذاهای بدطعم و بدبوئه که خوشبو و اشتها آورشون می کنه و مخصوص حیوونائیه که برای غذاخوردن ادا اصول درمیارن. چون خرید و فروشش غیرقانونیه، تو قوطی کرم ضد آفتاب ریختنش. سفارش داده بودم واسه نجینی. ولی بسکه خوش اشتهاست، تا حالا لازم نبود ازش استفاده کنم. اینجا چیکار می کنه؟ گذاشته بودمش تو اتاق تسترال ها که کسی بهش دست نزنه

بلیز:
-

و از اتاق خارج شدند.

*******

لرد ولدمورت: 30
ایوان روزیه: 28

برنده دوئل: لرد ولدمورت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/11/1 5:10:35