جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  287 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 3 فروردین 1390 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه مرده.در اون دنیا بهش ماموریت داده میشه که در ایستگاه کینگزکراس منتظر ارواحی که به اونجا میان بمونه و سفیدا رو به سمت چپ(جهنم) و سیاها رو به سمت راست(بهشت) راهنمایی کنه و در آخر خودشم به سمت چپ بره.
لرد به انتظار میشینه و به زودی گروهی از مرگخوارا سر میرسن.لرد اشتباها اونا رو به سمت راست راهنمایی میکنه و همه با هم وارد بهشت میشن.با دیدن بهشت خیلی زود متوجه میشن که اشتباهی اومدن ولی از این اشتباه چندان هم ناراحت نیستن!
لرد و مرگخوارا در بهشت با پیرمردی مواجه میشن که بهشون میگه اونا تو بهشت هم قدرت جادویی دارن و میتونن هر طلسمی رو اجرا کنن بجز طلسمهای ممنوعه.در حالیکه لرد و مرگخوارا دارن از امکانات مجانی بهشت استفاده میکنن رودولف متوجه میشه که ماموران حراست بهشت متوجه جابجایی دو گروه با هم شدن و دارن دنبال مرگخوارا میگردن و این موضوع رو به لرد و بقیه اطلاع میده.
__________________________________________
چند کیلومتر دورتر...جهنم!:

آلبوس دامبلدور در دیگ سیاهرنگی نشسته بود.موجودی چنگک به دست با دو شاخ قرمز رنگ هر از چند گاهی او را در مایع مذاب داخل دیگ فرو میبرد.
-هی...جیمز....این جکوزی زیادی داغ شده!تو اوضاعت خوبه؟

جیمز که توسط چند کوتوله روی تختی بسته شده بود وبطور مرتب مورد اصابت ضربه های یویوی آنها قرار میگرفت قادر به جواب دادن نبود.دامبلدور نگاهی به دور و برش انداخت.
-نمیفهمم...اینا همشون علامت شوم دارن!چرا همه مرگخوارا اومدن بهشت؟صدها بید کتک زن...میلیونها جادوگر سیاه.اینجا هیچ آب و غذایی وجود نداره...بهشت اونقدرا که میگفتن جالب نیست!

موجود چنگک به دست آلبوس را از دیگ خارج کرد.
-برو گمشو...وقتت تموم شده.نیم ساعت دیگه برگرد بریم مرحله بعد.

آلبوس حوله ای دور خودش پیچید و در حالیکه از تشنگی رو به هلاک شدن بود به تنها کافه موجود در ان محل رفت.پیرزن عجوزه ای منو را جلویش پرت کرد.
-زود انتخاب کن ابله...کلی کار دارم.

دامبلدور بی توجه به توهینهای پی در پی پیرزن نگاهی به منو انداخت.
-هوووم؟اینجا که فقط آب گرم و گل آلود وجود داره!

پیرزن منو را از روی میز برداشت.
-همینه که هست.میخوای بخوا...نمیخوای گورتو گم کن.

دامبلدور کیسه پولش را بیرون آورد.
-نه نه...همین خوبه...یه بطری برام بیارین.قیمتش چقدره؟

پیرزن لبخند مرموزی زد و جواب داد:
-سی و سه نالات...

دامبلدور با تعجب پرسید:نالات؟این دیگه چه جور پولیه؟واحد پول کجاست؟

پیرزن در حالیکه از میز دامبلدور دور میشد با لحن تمسخر آمیزی جواب داد:واحد پول هیچ جا!این واحد پول اصلا وجود نداره.ولی قیمت یه بطری آب همینه.اگه میتونی بپردازی بگو برات بیارم.

دامبلدور تشنه و غمگین از کافه خارج شد...به محض خروج با ماموران حراست جهنم که در بدر دنبالش میگشتند مواجه شد.
-جناب دامبلدور؟خیلی عذر میخواییم.ظاهرا یه اشتباهی صورت گرفته...شما باید منتقل بشین به بهشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 فروردین 1390 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران و اربابشان که از بودن در بهشت و استفاده از امکانات آنجا به وجد آمده بودند ، با دیدن غذاها بدون معطلی شروع کردند به خوردن ...

در آن جمع همه خوشحال و سرحال به نظر میرسیدند زیرا بودن در آن مکان و با آن شرایط آرمانی آرزوی هر انسانی بود ولی در آن جمع تنها یک نفر بود که گویی از بودن در آن شرایط لذت نمیبرد و او مورفین گانت بود ...


- مورفین پس چرا هیچ چیزی نمیخوری ؟ اصلا این چند وقتی که اومدیم اینجا زیاد سرحال به نظر نمیای !

- دشت به دلم نژارید ! اشن اژ وختی که اومدیم اینژا من حتی یه پک شیگار هم نکشیدم . اونوخت شما انتژار دارید من رو فرم باژم؟

رودولف پوزخندی زد و از جایش بلند شد و گفت : نگران نباش ! الان میرم واست از یه جایی یکم مواد میارم ! هرویین دوست داری ؟

صورت مورفین همچون غنچه ای شکفته شد و دندان های سیاه و کرم خورده اش در آن لحظه پدیدار شدند ...

- اگه تونشتی ماریژوانا و کراک واشم بیار. هرویین هم بد نیشت ولی این دوتا بیژتر میچشبه !


بیست دقیقه بعد ...

لردولدمورت و مرگخوارانش همگی غذاهایشان را تناول کرده بودند و منتظر رودولف بودند تا برگردد و همگی با هم در بهشت دوری بزنند و جاهای دیدنی آنجا را ببینند ولی رودولف قدری تاخیر کرده بود .

پس از گذشت لحظاتی رودولف در حالی که بسیار مضطرب و آشفته به نظر میرسید ، نزد لرد آمد ... البته بدون مواد !

- چرا اینقدر آشفته ای؟ اتفاقی افتاده ؟

رودولف به سختی آب گلویش را قورت داد و گفت : سرورم ، متاسفم که این خبر رو بهتون میرسونم ولی باید بگم که وقتی برای تهیه مواد مورفین به بیرون کافه رفتم ، متوجه شدم که دوتا مامور حراست بهشت دارن با هم پچ پچ میکنن ...

- خب این به ما چه ربطی داره ؟ چطور جرئت میکنی که وقت گرانبهای منو با این حرفای خاله زنک بازی میگیری؟


رودولف که چهره اش مظلوم تر از هر زمانی دیگر شده بود ، با استرس گفت : ولی سرورم من که یواشکی به حرفای اونا گوش کردم ، متوجه یه چیزایی شدم. متاسفانه حراست بهشت و جهنم متوجه شده اند که دو گروه جابجایی وارد بهشت و جهنم شدند . در نتیجه اونا از همین الان دارن دنبال ما میگردن تا ما رو پیدا کنند و بفرستمون جهنم ! هر جور شده باید فرار کنیم .

ترس و دلهره وجود تک تک مرگخواران را فرا گرفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1390/1/2 23:31:41
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 فروردین 1390 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با نارضایتی پرسید:یعنی هیچ کدوم از طلسم های ممنوعه رو نمیشه اینجا اجرا کرد؟سهمیه بندی ای چیزی هم نداره؟مثلا هفته ای یه دونه؟!
پیرمرد عینکش را جا به جا کرد و با تعجب گفت:نه.
لرد: واقعا که.چه جای خسته کننده ای!...اوخ کی جرات کرد پای منو لگد کنه؟
آگوستوس آب دهانش را قورت داد و با صدایی که به زور شنیده میشد گفت:ارباب خواهش میکنم...طرف داره شک میکنه.

لرد که متوجه شد حق با آگوستوس است و پیرمرد دارد شک میکند به زور لبخند بلندی تحویل او داد و گفت:از وقتی اومدم بهشت حس طنزم حسابی گل کرده.
و با چشم غره ای که تحویل مرگخوارها داد مجبورشان کرد بخندند.

بعد نگاهی به اطراف انداخت و وقتی کمی ان طرف تر چیزی شبیه به یک کافه مجلل دید برای پیرمرد دست تکان داد و گفت:خیلی ممنون از راهنمایی هاتون.ما میریم یه چیزی بخوریم.سفر درازی داشتیم!
بعد از اینکه پیرمرد لبخند زد و برایشان در جواب دست تکان داد لرد مرگخواران را به سمت کافه هدایت کرد تا بتوانند راحت تر حرف بزنند.

لرد روی صندلی مجلل کافه نشست و گفت: شرم آوره.این چه جور بهشتیه که توش نمیشه طلسم ممنوعه اجرا کرد؟شورش رو در اوردن!
بلا با لبخند بلند بالایی گفت:چی میل دارین ارباب؟
لرد:هوی بلا خودت رو جمع کن.درسته که نمیتونم کروشیوت کنم ولی ضرب دستم هنوز هم زیاده!

صدایی مرگخواران را به طرف خود جلب کرد.پیشخدمت زیبایی در حالی که منو بلند در دست داشت گفت:خیلی خوش اومدین.هرچیزی که میل دارین بگین تا بیارم خدمتتون.
آنتونین نگاهی به لیست انداخت و وقتی دید در قسمت قیمت کلمه مجانی درج شده در حالی که گل از گلش شکفته بود گفت:یعنی میتونیم همه اینا رو سفارش بدیم بدون اینکه لازم باشه پولی پرداخت کنیم؟

پیشخدمت لبخندی زد و گفت:البته.هر کدوم رو که بخواین براتون میاریم.به نظر میرسه تازه وارد هستین.چند وقت که بگذره به اینجا عادت میکنین!
لرد منو را از دست آنتونین کشید و بعد از نگاه کوتاهی که به آن کرد و گفت: حالا که اینطوریه تمام این ها رو میخوایم.اگه زحمتی نیست!

درست بعد از تمام شدن حرف لرد میز پر از غذاها و نوشیدنی های رنگین و مختلف شد!
جماعت مرگخوار:
لرد در حالی که سعی میکرد تعجبش را پنهان کند گفت:من کم کم داره از اینجا خوشم میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 1 فروردین 1390 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه که با شنیدن این حرف به فکر کار های شیطانی افتاده بود و می خواست بهشت رو برای همه تبدیل به جهنم کنه، پرسید: ببخشید، من روی زمین که بودم از ماگل ها شنیده بودم که اینجا هر چی بخوایم بهمون می دن!

-بله فرزندم! شما قرین رحمت پروردگارتان هستید! چه می خواهید؟

بلاتریکس که هیجان زده بود، گفت: من و بقیه ی بچه ها ...

-خفه شو بلا! یادم نمیاد ارباب بهت فرصت حرف زدن داده باشه!

-غلط کردم ارباب!

مرد پیر در حالی که به آن دو نگاه می کرد، گفت:سلطه گری کار جهنمیان است فرزندم! از سلطه گری دست بردار!

لرد سیاه که فهمید اشتباه کرده برای ماست مالی اقدام کرد: نه ببینید ایشون همسر منه! زن که نباید زودتر از شوهرش حرف بزنه!

-جدا!

ارباب در حالی که دلش نمی خواست پاسخ مثبت دهد، بالاجبار گفت:آره عزیزم!

مرد که از دیدن سبز شدن لرد سیاه تعجب می کرد، گفت: ببخشید فرزندم چرا سبز شدید و عق می زنی؟

لرد سیاه که جوابی نداشت گفت: محبتم اینقدر زیاد شده، دارم بالا می آرم!

پیر مرد در حالی که پشت کله اش اسفناج سبز شده بود، گفت: چقدر عجیب فرزندم! خب شما بفرمایید رخصت حرف زدن به آن خانوم که ندادید!

-بله! من قدرت جادویی می خوام و چوب دستی و چند تا چیز دیگه!

پیرمرد سری تکان داد و گفت: همین الان شما هم چوب دستی دارین، هم قدرت جادویی!

لرد سیاه دستش را درون جیب شفاف ردایش کرد و چوب دستی را بیرون کشید! لرد سیاه در حالی که خنده به لب آورد گفت: خب الان یعنی هر طلسمی بخونم اجرا می شه؟

-همه ی طلسم ها به جز طلسم های ممنوعه!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1390/1/1 15:01:17
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 1 فروردین 1390 12:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس که هر لحظه منتظر اتفاق وحشتناکی بود پرسید:
-ارباب؟
-چیه بلا؟
-من تا جایی که یادمه تو داستانا میگفتم که جهنم آتیش داره و ترسناکه و یه عالمه چیزای وحشتناک...ولی اینجا که اونجوری نیست.به نظرتون واسه عید تغییر دکوراسیون دادن؟
-چه میدونم .
-آنتونین تو میدونی؟
-والا من تاحالا نمرده بودم.

لرد سیاه لحظه ای سر جایش ایستاد و به فکر فرو رفت.
-من فکر کنم یه اشتباهی شده ها...اینجا شبیه همه جا هست،بجز جهنم.
-اَه...مالسیبر چقدر حرف میزنی نمیبینی من دارم فکر میکنم؟ای کاش چوبدستیم اینجا بود یه کروشیوت میکردم لااقل دلم خنک میشد.

بلاتریکس که با دهان باز به اطرافش نگاه میکرد،یاد مسئله ای افتاد.
-راستی این یارو گفت چهره های ما نورانیه...مگه سفیدا نباید نورانی باشن؟
-چرا،یعنی ما اومدیم بهشت؟

با این سوال آگوستوس،لرد سیاه به خودش آمد و بقیه به او خیره شدن.
-خب اونجا یه باجه است که روش نوشته اطلاعات...بیاین بریم ببینیم چی میگه... .
-نه گری بک...مثه اینکه مردی یه عقلی تو اون کله ات بوجود اومده.
-اختیا دارین،دست پرورده ایم ارباب !

لرد سیاه به همراه مرگخوارانش به سمت باجه رفتند.
-ببخشید جناب...یه سوال داشتم.

لرد سیاه با تعجب به بلا خیره شد.
-نه بابا...تو ام بلدی ها.

مرد ریش سفیدی از درون باجه گفت:
-بفرمایین دخترم.
-اینجا بهشته؟
-البته فرزندم.
مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1390/1/1 12:42:50
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: یکشنبه 29 اسفند 1389 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
- سرورم ؛ این راه ما را به طعمه آتش می فرسته ؟

- بله بلا جان .

- لرد ، چرا یهو مهربون شدی ؟

- می گم حالا که داریم می ریم جهنم یه دو کلمه مهربانانه صحبت کنم شاید یکی پیداش شد از گناهام بگذره یا شاید همین پیری بیاد نجاتم بده .

- سرورم پیری کیه ؟

- هیچکس

بعد از حدود نیم ساعت مرگ خوار ها و لرد ولدمورت به دروازه طلایی رنگ رسیدند که یک زن و یک مرد سپید پوش در مقابل آن استاده بودند .

- آه سلام به شما انسان های نیک عالم ، خوشحالم که اجازه دهم شما نیکان به این سرزمین وارد شوید .

دالاهوف که کلا از حرف های زن سفید پوش چیزی نفهمیده بود با صدایی گرفته رو به لرد گفت :
ارباب این چی می گه ؛ عمل نیک و صالح چه کوفتیه . منظورش همون خباثت هایی که ما به خرج دادیم .

- ها ... چی ... آره دیگه فکر کنم همون باشه

- ای دوستان نیک ، خواهش می کنم تا کارنامه اعمالتان را نشان دهید تا ضمیمه پرونده هایتان کنم .

-

-

-

- چه شد فرزندان من ؟ :angel:

لرد که در این جا هم نمی خواست که کم بیاره نگاهی به اطراف انداخت ، دوبار به روح جدش صلوات فرستاد و گفت :
ببین ، پیری جون . این چیزی که می گی کارنامست ، فارنامست هرچی که هست ما نداریم .

سرانجام مرد سفید پوش از پشت زن بیرون آمد و نجوا کنان گفت :
اصلا مهم نیست . از چهره های نورانی که دارید معلوم است که اهل همین جایید داخل شوید ، درخواست می دهم تا کارنامه های المثنی براتون صادر کنند . به سرزمین زیبایی ها خوش آمدید

لرد و اطرافیانش با ناراحتی قدم به آن سرزمین وارد شدند در حالی که نمی دانستند به کجا قدم گذاشته اند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: یکشنبه 29 اسفند 1389 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که لرد سیاه بر روی سنگ نشسته بود، به اطرافش نگاه کرد، چند خط ریل کج و کوله، یک سکوی سفید ویژه ملاقات با نیمه مردگان و یک...

لرد سیاه کمی جابه جا شد تا بتواند چیزی که در گوشه سکوی سفید به چشمش خورده بود را بهتر ببیند، اما مه غلیظی که در نزدیکی سطح زمین بود مانع دیدنش شد. برای یک لحظه این طور به نظرش رسید که اشباح متحرکی را دیده که از ناکجا آباد به سمت او می آمدند اما زمانیکه مه کم تر شد هیچ اثری از موجود یا شبحی ندید.

نیم ساعت گذشت، کم کم لرد سیاه متوجه سکوت بی حد و اندازه پیرامونش شد و ترسی وحشتناک درونش شکل گرفت.
- مردشور این مرگخوارهام رو ببرم که هیچ وقت سر موقع جایی نمی رسن! کدوم گورین اینا؟!

دستانش را به هم قفل کرد و در حالیکه به جلو عقب تاب می خورد به سمتی که انتظار آمدن مرده ها را داشت خیره شد.
- پس این قطاره کی میرسه؟... هوووم قطار؟ قطار!... صبرکن ببینم مگه وقتی من مردم با قطار اومدم؟... کدوم نادونی اسم اینجا رو گذاشته ایستگاه کینگکراس!!!

لرد سیاه آنقدر غرق در کشف علت این اسم بر روی این منطقه شده بود که وقتی اولین شبح در کنارش ظاهر شد متوجه او نشد اما با ظاهر شدن دومین نفر که تقریبا روی او افتاد از جایش جست.

کم کم هفت هشت روح در گوشه کنار ظاهر شدند. لرد سیاه بلافاصله دالاهوف، مالسیبر، آگوستوس، گری بک و بلا را شناخت اما کمی که گذشت متوجه شد که همه کسانی که ظاهرا به دنیای مردگان پیوستند تنها مرگخوارها هستند کمی خوشحال شد و در حالیکه فراموش کرده بود که چه نقشه هایی برای مخفی کردن چهره اش داشته به سمت آنها رفت و فریاد زد:
-بی عرضه ها! حتی یه سفید هم به جمع مرده ها اضافه نکردید! با این وجود چقدر دلم برای شما تنگ شده بود.
- ارباب!
- سرورم!
- این یعنی اینکه من مردم؟
- مادرجـــــــــــــان!

لرد ولدمورت که انتظار داشت همه به سمتش بروند- یادش رفته بود که او مرده است و باید برای رسیدن به جزای کارش راهی جهنم شود- بر سر یارانش فریاد زد و گفت:
- ساکت...

آنتونین که وحشتزده به نظر می رسید با ناله گفت:
- بیچاره شدم من حتما میرم جهنم چون تا حالا کار خوبی نکردم!
و با صدای بلند رو به آسمان فریاد زد:
- خدایا من اشتباهی وارد گروه مرگخوارها شدم... لرد سیاه منو فریب داد و.... اخخخخخخخ!!!

یلاتریکس که حالا روحی بیشتر نبود و دیگر چوب جادویی نداشت از شدت غیظ روی آنتونین پریده بود و ناخن هایش سر و بدن شفاف آنتونین را با ناخنهایش می خراشید فریاد زد.
- خائن!!! به سرورم توهین می کنی.... می کشمت!
.
.
.
بالاخره بعد از یک ساعت سر و صدا و شیون همه نیمه آرام، اما ترسیده و نگران به رهبرشان لرد کبیر نگاه می کردند. لرد پس از اندکی مکث و نگاه کردن به تک تک یارانش، سرش را بالا گرفت و گفت:
- حالا که تفدیر ما را به سوی خود می خواند ما هم با او همراه می شویم... پس، به پیش...

و درحالیکه خیل مرگخوارن از آنچه که در انتظارشان بود واهمه داشتند با راهنمایی لرد سیاه به سمت جاده سمت راست به راه افتادند! جاده ای که به گمانشان با دروازه هایی آتشین در انتظارشان بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: یکشنبه 29 اسفند 1389 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-خب تام...همونطور که گفتم همینجا مستقر میشی!الانه که پیداشون بشه.

-ولی من نمیخوام...اصلا تو چرا این شکلی هستی؟منو یاد یه نفر میندازی.من همین الان میرم و...

پیرمرد ریش سفید دستش را به نشانه مخالفت تکان داد.
-تاممم.تام...بس کن.از وقتی رسیدی اینجا داری اعتراض میکنی.تو به اندازه کافی گناهکاری.دست از غرور بردار.فراموش نکن که تو دیگه مُردی.حداقل بذار روحت در آرامش باشه.حالا بدون اعتراض همینجا منتظر مسافرای جدید ما باش.به زودی میرسن... همه شما باید نتیجه اعمالتونو ببینین. فراموش نکن چی گفتم.سفیدا رو به سمت راست راهنمایی میکنی و سیاها رو به سمت چپ...خودتم که مشخصه...سمت چپی هستی...فراموش نکن.

لرد سیاه با بی میلی سری به نشانه موافقت تکان داد.پیرمرد ریش سفید از ایستگاه دور شد و او را به حال خود گذاشت.

بعد از سالها ریاست مجبور بود در آن مکان نامشخص به انتظار ارواح جدید بایستد...شرم آور بود!
-چرا دیر کردن...پیرمرده گفت چند تا سفید و چند تا سیاه امشب کشته میشن و من باید راهنماییشون کنم.امیدوارم هیچکدوم منو نشناسن...تکلیف اون همه ابهتی که در طول زندگیم برای خودم دست و پا کردم چی میشه؟این پیری چی گفته بود؟سفیدا به چپ و سیاها به راست؟یا برعکس بود؟!....یادم نمیاد...اصلا چه اهمیتی داره؟فکر کنم همین بود.سفیدا به چپ و سیاها به راست...خودمم که میرم راست!هوففف....کاش چن تا کار خوبم انجام داده بودما.یه بار قبل از خواب نجینی رو نوازش کردم...این حساب نمیشه؟..جهنم باید گرم باشه.باد بزنم که همرام نیست.کاش یکی از مرگخوارا موقع مردن با خودش بیاره.

لرد سیاه روی تخته سنگی به انتظار نشست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1389/12/29 18:55:57
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1388 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به آسمان نگاه کرد.شدت بارش تگرگ به حدی بود که در صورت برخورد با پرنده ها،آن ها کف زمین له میشدند!آلبوس آهی کشید و به سمت خانه رفت.

دینگ دینگ!

صدای زنگ خانه در کوچه ی خالی پیچید.

دامبلدور با اشتیاقی فراوان پشت در ایستاد و مانند بچه ای که بخواهند بهش شکلاتی را بدهند بی صبرانه منتظر باز شدن در بود.ناگهان باریکه ای از نور از زیر در نمایان شد و لحظاتی بعد در باز شد. ناگهان رعد و برقی زد و برای چند لحظه چهره ی مردی را که در را باز کرده بود نمایان ساخت.مو های بلند و بور او به خوبی نمایان بود.

دامبلدور: !

مرد:

دامبلدور به چهره ی لوسیوس مالفوی نگاه کرد و در حالی که احساس میکرد شاخی بر روی سر او ظاهر شده گفت:تو اینجا چی کار میکنی؟

لوسیوس هم که واقعا بر روی سرش شاخ سبز شده بود رو به دامبلدور گفت:تو که مرده بودی! سیسی بیا منو بیگیر!

دامبلدور بلا فاصله وارد خونه میشه و با عصبانیت به طرف آشپز خونه می ره تا شاید اعضای محفل رو پیدا کنه. اما کنار در آشپز خونه تابلویی توجهش را جلب میکنه.

مرگ خواران نسل جدید

دامبلدور بعد ازسه بار از روی تابلو خواندن تازه پی به عمق آن میبره. با شدت در رو باز میکنه و رو به افرادی که گوش تا گوش در آشپز خونه نشسته اند میکنه:اینجا چه خبره؟

مرگخواریون:معععععععععععععععععععععع!باو اینکه مرده بود؟
ناگهان چندین چوب جادویی قلب دامبلدور را نشانه می گیره.

دامبلدور که می بینه اوضاع بدجوری خرابه رو به مرگ خواران می گه:امممم...چیزه.....من اربابم!از اون دنیا تونستم برگردم رو زمین.فقط مجبورم به شکل این قوزمیت ریشو باشم.

رودولف:ارباب.بذارین کف پاتونو بلیسم!.
بارتی:بابا سوغاتی واسم چی آوردی؟
دامبلدور با دیدن بارتی قند تو دلش آب میشه و میگه:واسه تو یه دونه مخصوص آوردم.
سپس به سرعت رو به مرگ خواران میکنه و و با جدیت می گوید: حالا به من بگید چی شد سر از اینجا در آوردید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1388 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمانش را به او دوخته بود.نمیتوانست نگاهش را یک لحظه از موهای طلایی و صورت گرد و سفیدش بردارد.از ته دل آه بلندی کشید...
- هوی بوقی!چشاتو درویش کن.دارم باهات حرف میزنم خیر سرم.
آلبوس دست از نگاه کردن گریندل والد که مشغول چک کردن اختراعش بود برداشت و به طرف لرد سیاه برگشت.
- دارم میگم این بشر قابل اعتماد نیست.نریم سوار اختراعش شیم،به جای این که زندمون کنه بریم جهنم.اصلا کلا مشنگ میزنه.
لرد سیاه با دستش اشاره ای به گریندل والد کرد که مشغول گره زدن سیم های دستگاهش بود.اختراع او شامل محفظه شیشه ای کوچک میشد که یک نفر را در خود جا میداد.گلرت که منار آن نشته بود سیم ها را به هم جوش داد و مدام گره میزد و زیر لب گفت:حالا یه پاپیونی برای سیم های زرد،یه دونه ملوانی برای قرمز ها...
لرد:
آلبوس بعد از شنیدن صدای خنده ی لرد آستین هایش را بالا داد.ریشش را دور گردنش گره زد و با صورتش که هر لحظه سرخ تر میشد ضربه ای به سر لرد سیاه زد.فحش های رکیکی رد و بدل شد!مرده ها دور دو نفر جمع شده و سعی داشتن از پیشروی دعوا جلوگیری کنند تا این که یک نفر فریاد زد:نور!
همه به سمت نور نگاه کردند.دوباره وقت آن بود تا یکی از میانشان برود.
- تق!
یک نفر غیب شده بود.
- گلرت...
صدای ناسزا به آسمان رفت!نجینی روی شانه های لرد به آرامی اشک میریخت.صدای آهنگ غم انگیزی در ایستگاه پخش شد و مرده ها بر سر و صورت خود کوبیدند.
- درستش میکنم.نمی ذارم اینجا بمونیم...
لرد با عصبانیت نجینی را از روی شانه اش پایین انداخت و به سمت دستگاه رفت.جعبه ی کوچک سیم ها را باز کرد.ده ها سیم کنار هم بود و دکمه ی قرمز رنگ کوچکی کنار آن ها قرار داشت.ارباب به سیم سبز قطوری که پاره شده بود نگاه کرد و بعد از چند لحظه پرسید:نجینی تو رسانایی؟
نجینی:

1 ساعت بعد

هزاران توپ کوچک درون محفظه شیشه ای قرار داشتند.بعضی از توپ ها ریش،برخی عینک و دیگران لباس به تن داشتند!مار محبوب لرد درون جعبه سیم ها حبس شده و ارباب قصد داشت تا چند ثانیه دیگر دکمه ی قرمز را فشار دهد.
- من این دکمه رو که فشار میدم شما توی دنیا ی خودمون ظاهر میشین.سه...
نفس توپ ها...مرده ها در سینه حبس شده بود.
- دو...یک!چی شد؟کسی رفت؟
یکی از توپ ها که چند تار موی چرب از سرش آویزان بود جواب داد:نه،همه ی ما اینجاییم.دیگه بهتره تغییر شکل بدیم و بیرون روی دستگاه کار کنیم.
هیچ کس نفهمید توپی با ریش بلند سفید غیب شده بود.

دنیای زندگان - محفل ققنوس

آلبوس که خودش را تغییر شکل داده و دوباره انسان شده بود به خانه ی گریمولد نگاه کرد.از دو سال پیش خیلی تغییر کرده بود.اما همان جنبش قبل را داشت.خودش خوب میدانست تا قبل از این هیچ جادویی مرده ها را زنده نمیکرد.آیا وجود او را باور میکردند؟
- رعــــد!(افکت رعد و برق)
دامبلدور به آسمان نگاه کرد.شدت بارش تگرگ به حدی بود که در صورت برخورد با پرنده ها،آن ها کف زمین له میشدند!آلبوس آهی کشید و به سمت خانه رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر تغییر اندازه داده شده