جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 11:27
نمایش جزئیات
آفلاین
مجري كه وضعيت رو قرمز ميبينه سريع يه حفاظ به قطر شيش متر دور خودش درست ميكنه بعد ميگه :

- اقايون ما اومديم اينجا كه با هم در رابطه با دوران تحصيلي عله از سوم هاگ تا ششم صحبت كنيم خواهش ميكنم ادامه بديد!

ولدمورت رويش را از مجري بر مي دارد و رو به دامبلدور ميگه : سال سوم بود كه دامبلدور پيتر پتي گرو رو پيش من فرستاد ، اين كار دامبلدور يه لطف بزرگ در حق من بود ، اواداكداورا !

مجري كه تازه حفاظ دورش را برداشته بود توسط اين طلسم به ديار باقي شتافت.

كارگردان : مجري بعدي !

دامبلدور ريشاش رو داخل پيژامش فرو ميكنه و ميگه : هُش ، تو مغزت كپك زده تام بايد بري چكاپ كني ، سال سوم خبري از تو نبود تو ديگه نا اميد شده بودي مي خواستي بري معتاد شي !

مجري جديد كه كسي جز گرواپ نبود گفت : وقت تموم دامبل ، داركي وقت شروع !

دامبلدور و ولدمورت به غول نگاه مي كردند كه سرش رو خم كرده بود تا به سقف نخور ، هردو جادوگر سريع حفاظ هاي قدرت مند دور خود ايجاد كردند.

ولدمورت شروع به صحبت كرد : من سال سيوم كاري نكردم ولي تو برام پبترو فرستادي هرچند من اينقدر گلاخ بودم كه به پيتر نيازي نداشته باشم ولي تو سال چهارم من دهن عله رو صاف كردم !

***
مرگخواري پشت صحنه همه شروع به دست زدن و هورا كشيدن كردند و در مقابل محفليون در گوشه اي جمع شده بودند و روي كاغذ هاي زيادي رو به دامبلدور ميدادند.

بلا رو به ترورس كرد و گفت : اينا دارن چي كار مي كنن ، كروشيو كروشيو كروشيو كروشيو !

محفلي هايي كه از دست كروشيو هاي بلا نجات پيدا كرده بودند ، شروع به فرستادن اكسپلي ارموس شدند!

ترورس :

***
دامبلدور كه مثل اهو توي گُل گير كرده بود گفت : نه سال چهارم عله خيلي مشهور شد ، از پس تمام مشكلات بر اومد اونم با تلاش هاي فراوان و مرقبت هاي من درضمن من اگه يادت بياد اون يارو پسر كراوچم گرفتم و نقشه هاي تو رو هم شپلخت كردم!

ولدمورت با اشاره گراوپ كه داشت يك بوقلمون زنده را مي خورد ادامه داد : ديگه عله هر لحظه داشت كمك ميشد وگرنه الان بوقيده بود بعدشم من واسه كرواچ متاسفم ، ملت ميدانند ميبينند همين پشمك كرواچ رو كشت هم پدرشو هم پسرشو كش واسه محافظت از هري مي بينيد كه اين پير مرد ديوانه شده از عشق عله!

از پشت صحنه با ايما و اشاره به گرواپ فهموندن كه پيام بازرگاني دارن!

گرواپ : بريم پيام ديد ، بعد برگشت از سال پنجم و ششم زر زد!

ولدمورت نگاهي به دامبلدور انداخت و ديد دامبلدور از فرط خستگي چشمانش را روي هم گذاشته و در حال خوابيدن است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترورس در 1388/6/16 12:12:22
ویرایش شده توسط ترورس در 1388/6/16 12:40:24
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 09:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- ژون تو ديروژ اينو يه لحژه ديدم به خودم اميدوار شدم! بد مشْب عژب ژوني داره!

مرگخوارها با الفاظي ركيك و زيرلبي دامبلدور را مورد عنايت قرار مي دادند. محفليها بعضي درحال خوردن آيس پك هاي وانيلي رنگ(سپيد!) و بعضي درحال خوردن معجونهاي عشق در بهشت بودند. (نويسنده: )

بارتي با حسرت به جيمز كه درآغوش تايبريوس نشسته بود و درحال بازي با يويوي صورتي اش بود زل زد و دماغش رو به شيشه ي مابين اتاق فرمان و استوديو چسباند و به چهره ي زشت پدرش(!) چشم دوخت. مجري برنامه كه هنوز به درستي بر روي صندلي اش ننشسته بود با ديدن دماغ پهن شده ي بارتي از پشت شيشه، جيــغ كوتاهي كشيد! ولي وقتي رويش را به سمت ولدي برگرداند بيهوش شد!

كارگردان مناظره: بــعــدي!

چند لحظه بعد

دامبلدور درحالي كه از بالاي عينكي نيم دايره اش به نشستن مجري جديد مناظره خيره شده بود، از شباهت رنگ شكلاتي رداي او به ياد كسي افتاد و اشك در چشمانش جمع شد؛ ريش سپيد و درازش را در دست گرفت و در آن فين كرد، سپس لبخندي زد، رو به دوربين كرد و شروع به صحبت كرد:

- من به همه ي شما ملت برومند سپيد و خاكستري، خالصانه سلام ميكنم و به همه تون عشق ميفرستم و البته اينم بگم كه اگه كسي از شما با انتخاب خودش به سمت سياهي رفته باشه من براش احترام قائلم!

ملت:

- تام مي دونم كه تو به من علاقمندي! سايتت رو نگاه كردم، تاريكه اركي بود و هيچي توش نبود؛ ما اينجا محفلياي زحمتكشي داريم كه آمارتو سه فوت رديف كردن و لو رفته كه اينا رو از اين سايت درآوردين! من از همين جا به همه ي بينندگان عزيز عرض ميكنم! ملت اينا همش دروغ و كذب محضه! من اصلا براي تعويض روحيه ي ايشون شخصيت دامبلدور رو پذيرفتم! من به پشتيباني مديرا ميخوام شناسه نمايشي اين رو (با دست به ولدي اشاره ميكنه) عوض كنم و بذارم تام! من توي دهن نجيني ميزنم

اينجا دامبلدور نگاهي به ساعت موبايلش ميكنه و با لبخند و ادب ميگه: من ديگه حرفي ندارم.

ملت:

كله ي كچل ولدي تحت تاثير نورافكن هاي استوديو و عرقِ خشم، برقي ميزنه و يكي از دوربين ها بلاخره مي سوزه! (عوامل صحنه بدو بدو به طرف دوربين ميرن و عوضش ميكنن)

سپس ولدي با ابهت و شكوه و جلال و جبروت و عظمتي درحد بستني يخي زير آفتاب داغ تابستون، شروع به صحبت مي كنه:

- آقاي ريش دراز! اون موقع كه من در قلب بلا بودم، شما كجا بودين؟ اون موقع كه آنيت به خاطر من از آزكابان فرار كرد شما كجا بودي؟ (توي اتاق فرمان، مينروا كه گل سرخي در دستش گرفته و بو مي كنه، از بيسكويت هاي زنجبيلي اش به بلا كه فشارش افتاده تعارف مي كنه! ) اون موقع كه من تو گورستون هاله ي نوراني سرم رو به معرض نمايش مجدد گذاشتم شما كجا بودي؟ وقتي من به سختي دل از مسئوليت مرلينگاه شوري خونه ي ريدل كندم و اونو به بارتي سپردم شما كجا بودي؟ وقتي دراكو رو شاخ كردم اومد تو رو كشت كجا بودي؟ البته اين صحنه سازي ها خيلي زشته و من دعا ميكنم تا به تير غيب سالازار گرفتار بشي!

مجري با اشاره ي لرزان انگشتش رو بالا مي بره و براي اعلام وقت دامبلدور از ولدي اجازه مي گيره. ولدي با خشم دستي به سبيلش(!) ميكشه و رخصت مي ده!

دامبلدور: اينقدر از رنج و زحمتي كه توي اون سالها كشيدي صحبت نكن كه اشك توي چشماي آبي ام جمع مي شه! اينقدرم اون موقعْ اون موقعْ نكن! اگه اينطوره اون موقع كه من رئيس محفل بودم، تو مسئول مرلينگاه يتيم خونه ي خانوم كول بودي!

-

ولدي درحالي كه از توي جوراب چرك و سياهش چوب دستي اش رو خارج مي كنه با تهديد اون رو به سمت دامبلدور ميگيره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در 1388/6/16 9:51:57
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 05:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نیم ساعت بعد ملت محفلی به سختی از بشقابهایشان جدا شدند.

-مالی خواهش میکنم.فقط یه قاشق دیگه
-مالی،جیمز رفت زیر میز آخرین تیکه نونو بلعید.
-چرا فقط آلبوس حق داره گوشت بخوره؟ما الان سه ماهه داریم سیب زمینی آب پز میخوریم.

مالی با ملاقه روی پنجه ریموس که بطرف سالاد دراز شده بود زد.
-اون مال ساراس عزیزم.شماها هم ساکت باشین.از دامبلدور خواهش میکنم اجازه بده از فردا براتون کمی کلم هم بپزم.چطوره؟

-عالیه!
-حرف نداره!
-ما هم همینو میخواستیم!

همهمه محفلیان با صدای عجیبی قطع شد.

خررررررررر...
پففففففففففف...


تد ریموس لوپین وحشتزده از روی صندلی بلند شد.نگاهی به دور و برش کرد.
-وای.حواسمون کجاست.آلبوس خوابید.اون سیاه شده.ما بیچاره شدیم.محفل منحل میشه.ما معتاد میشیم.ما کارتن خواب میشیم.مجبور میشیم تا آخر عمرمون سیب زمینی بخوریم.من سیب زمینی نمیخوام.من یه گرگینه هستم.

صدای جیمز از زیر میز به گوش رسید.
-کجای کارین؟تازه در اتاقشم قفل کرده...


صبح روز بعد...میز صبحانه محفل:

تایبریوس خمیازه ای کشید و به آرامی از پلنک پرسید:
-چی شد؟ازش پرسیدین؟کابوس ندیده بود؟

پلنک لبخندی زد.
-نه ندیده.برای اینکه تا صبح پشت در اتاقش سمفونی اجرا کردیم.تد آواز میخوند.جیمز چهچهه میزد،مالی هم هی لیوان آب رو پر و خالی میکرد که صدای رودخونه ایجاد کنه و ایشون آرامش داشته باشن و کابوس نبینن.البته صبح تختخوابش کمی خیس بود.طبیعیه خب.احتمالا هوا گرم بوده.


جادوگر تی وی:

مجری لیوان آب را از روی میز برداشت و جرعه ای نوشید.
-خب بینندگان عزیز.به دلیل کمبود وقت تصمیم گرفتیم با موافقت مهمانان عزیزمون قسمت چهارم و پنجمو در هم ادغام کنیم.موضوع مناظره امروز:

4-اقدامات لرد سیاه و آلبوس دامبلدور در سال سوم و چهارم تحصیل هری در هاگوارتز
5-اقدامات لرد سیاه و آلبوس دامبلدور درسال پنجم و ششم تحصیل هری پاتر در هاگوارتز


پروفسور دامبلدور میتونین شروع کنین.شما پنج ثانیه و سه صدم ثانیه وقت دارین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/6/16 6:14:33
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 04:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- اولا روح ارباب هرگز به درک نمیره بلکه با روح عظیم سالازاری محشور میشه. دوما این که عله کله پوک در 1 سالگی عینک روی چشمای کورش بوده و نور پرفروغ مغز سرشار از دانش ارباب وارد چشماش نشده شانس نبوده؟ البته حیف این نور که بره تو چشم علّه!
توی گوشی مجری صدایی میاد که میگه: بهش بگو ادبو رعایت کنه! چشمای کور چیه؟ کله پوک چیه؟
مجری میگه: 5 دقیقه مونده جناب لرد و در ضمن ادب رو رعایت کنید.
لرد با خیال راحت این مجری رو هم میکشه تا باز هم برنامه بدون مجری بمونه.

مادر مجری بر سر و کله زنان جسد بچش رو میبره و صدایی از پشت صحنه میگه: نفر بعد!
مجری جدید در حالی که به شدت میلرزید روی صندلی نشست و گفت: ادامه بدید جناب لرد.
- بله! آقای ریش دراز من به شما علاقه مندم ولی حرفای من همه اسنادش در خانه ریدل موجوده. شما حرف بدون مدرک میزنی! تازه روی سایت خانه ریدل به آدرس www.riddle-arbab.com هم میتونید ببینید. این که چوبدستی عله به چوبدستی من وصل میشه شانس نبوده؟ این کو عمامه نمیتونست به علّه دست بزنه شانس نبوده؟ نزنید این حرفا رو ریش دراز.
مرگخوار ها از پشت صحنه به شدت ذوق زده میشن که لرد داره مناظره رو به نفع خودش تموم میکنه و با خوشحالی همدیگر رو کروشیو میززن!

- با کسب اجازه از جناب لرد نوبت آقای دامبلدوره.
دامبل نگاهی مشکوک به محفلی ها میکنه و میگه: بله! تمام حرف های ایشون درسته! من پول گرفته بودم از رسانه های بیگانه! من میخواستم خانه ریدل رو سرنگون کنم! تامی عزیز راست میگه عله فقط شانس آورده!
- خوب همکاران به من اشاره میکنن که چون مناظره دیر شروع شده باید همین جا مناظره رو به پایان برسونیم. البته اگر جناب لرد اجازه بدن!
لرد با رضایت سر رو تکون میده و رو به مرگخوار ها که به حالت به لرد و دامبل نگاه میکنن خنده ای شیطانی میکنه.
- بله! فردا هم منتظر ما باشید با مناره بعدی. به سالازار میسپرمتون!
مجری که بشدت از زنده موندن خودش خوشحال بود با خوشحالی به سوی خانواده اش در پشت صحنه دوید!
دامبل خیلی عادی از جاش بلند میشه و به سمت محفلی ها که همچنان قطر چشمانشان برابر با 40 کیلومتر بودحرکت میکنه و میگه: بریم!
از طرفی مرگخوار ها هم با شادمانی دور لرد جمع میشن و یک حلقه گل دور گردنش میندازن و به خانه ریدل آپارات میکنن.

خانه ریدل

- ارباب، چرا ریش دراز اونجوری صحبت کرد؟
- چه جوری صحبت کرد ایوان؟ حقیقت رو گفت دیگه!
- درسته ارباب اما اون همیشه حقیقت رو نمیگفت و سعی میکرد با دروغ مناظره رو به نفع خودش تموم کنه.
لرد بدون کلمه ای چوبدستیش را به طرف مگسی که آن اطراف پرواز میکرد گرفت و تکانی داد. مگسیکراست داخل دهان تره ور رفت.
- البته از این آسون تر بود برای ارباب

میدان گریمولد

محفلی ها یکی یکی از شومینه کوچک و قدیمی و درب و داغون خارج شدند و دور میز نشستند تا ناهار بخورند. همه قیافه شان گرفته بود و نمیدانستند هدف دامبلدور چه بوده. اما اطمینان داشتند که او نقشه ای داشته.
دامبلدور از شومین خارج شد و رو به همه گفت: من میرم توی اتاقم، کار واجب و ضروری دارم. هیچ کس مزاحم نشه و هیچ سروصدایی هم نیاد!
- چشم!
محفلی ها به خیال این که دامبلدور حتما نقشه ای داشته و الان هم میخواهد روی همان کار کند آرام و بی صدا مشغول خوردن غذا های معدود و فقیرانه خود شدند. دامبلدور داخل اتاقش رفت و در اتاق را قفل کرد و روی تخت دراز کشید. بلافاصله خرپفش به هوا رفت
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1388/6/16 5:37:33
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1388/6/16 5:42:01
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و دامبلدور رو به روی هم نشسته بودن و با شنیدن صدای کات مجری برنامه شروع به صحبت کرد .

سلام خدمت بیننده گان عزیز جادوگر TV!

امروز شاهد سومین مناظره ی جنجالی بین البوس دامبلدور و لرد ولدمورت در مورداقدامات لرد سیاه و آلبوس دامبلدور در سال اول و دوم تحصیل هری پاتر در هاگوارتز هستیم !

طبق برنامه قرعه کشی قرعه به نام اسمشو نبر یا ببر دهه اصلا نبروببر خواستی بیا با کله ببر شروع می کنیم !

لرد چشم غره ای به سوی مجری میره و با صدای آروم ولی مستحکم شروع به صحبت می کنه .

- خوب همتون خوب می دونید که این عله چیزی جزء یه کپه شانس نیست و با شانس فراوان هم تونست از زیره آوادای ارباب در بره !

بله همنطوری که شاهدش بودید من به راحتیهرچه تمام تر وارد خونه پاترها شدم و بابا عله و مامان عله رو به یه سوت فرستادم اونور دنیای روحانی ! آما این هرچی بگم در مورد کم گفتم که این عله خوده شانسه ، از نظر من این عله است که یک بار در خونه همه رو می زنه *!

مجری تند تند داشت دورش خودش مجیک های محافظ اجرا می کرد و از پشت صحنه هم صدای ننه مجری به گوش می رسید که برای سلامتی پسرش در خواست صلوات می کرد !

اِ.... اِ چیزه لرد اسمشو نبر وقتتون به پایان رسید و نوبت آقای دامبلدور !

لرد آروم به صندلی خود تکیه داد و منتظر صحبتهای روشن گرایانه البوس ماند !

خواب که به خاطر صحبتهای لرد از سر دامبلدور پریده بود و دامبلدور همون البوس همیشه هشیار شده بود !

- نه تامی که شانس بود ؟
از نظر من شانسو فقط تو داری که راحت می تونی همه رو بکشی و اونم به این دلیله که وقتی وارد یه جا میشی قدرت انعکاس نور کله تو باعث میشه همه تو رو درای حاله ی از نور ببینن و فکر کنن فرشته ای و همبنطوری بیست دقیقه برو بر بهت نگاه کن و خوب معلومه که می تونی اینطوری هرکسی را راحت بکشی !

همین دلیل باعث شد تو نتونی هری رو بکشی ، بله همین دلیل و دلیلش هم این بود که اون زمان عینکهای برای کسوف ساخته شده بودن تا چشمو از اشعه های مضرر خورشید دور نگه داره که از بخت خوب یکی از این عینک ها اونشب چشم عله بود و تو به خاطر دیدن کله سیفیت و گولاخ خودت از خود بی خود شدی و بدون دقت طلسمی رو به سوی هری پرتاب کردی که نتیجه اش این شد یکی از روحات رفت به درک !

مجری : اِ جناب دامبلدور طبق ساعت من شما سه دقیقا اضافی صحبت کردید و این زمان از وقت اخرشما کم خواهد شد !

جناب لرد نوبت شماست !


پ.ن* : شانس یک بار درخونه همه رو می زنه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریـمـوس لوپـیـن در 1388/6/16 0:32:03
ویرایش شده توسط ریـمـوس لوپـیـن در 1388/6/16 0:34:53
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1388 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور بعد از تلاش های بسیار در انجام خیلی از کارها( خودتون حدس بزنید دیگه! عهه!) از دستشویی خلاص شد و به طرف اتاقش رفت!

_ کجا داری میری ؟

مالی با عصبانیت آمیخته با نگرانی این را گفت و به دامبل خیره شد.

_ اگه اجازه بدید میریم یکم بخوابم!! گفتم که من امروز برای مناظره نمی آم! وقت بخیر!

و سپس شترق!

و در اتاق را محکم بست.

مالی که از این رفتار دامبل کمی ناراحت شده بود رو به آرتور کرد و گفت :
_ خب البته حق داره! دیگه مثل گذشته ها جون یک هفته نخوابیدن رو نداره! سر سه روز کم آورده... دیشب هم که اون بلا به خاطر غذا سرش اومد و نتونست بخوابه. خیلی خستست! نمی دونم باید چی کار کنیم!

آرتور هم سرش را به نشانه تایید حرف های مالی تکان داد و چیزی نگفت.

در همین هنگام جیمز با خوشحالی در حالی که با یویویی که تازه خریده بود بازی می کرد وارد هال شد و گفت :
_ باید زودتر راه بیفتیم! پودر فلو رو آوردم. برای راحتی بیشتر دیشب یه شومینه توی جادوگر تی وی ساختن! آخ جــــون دیگه لازم نیست با اوتوبوس بریم!

در همین لحظه در اتاق دامبل باز شد.

_ گفتی چی آوردی؟ اول بگو ببینم چند خریدی؟ اگه گرون خریده باشی از حقوق این ماه خبری نیست.

ساعتی بعد در استدیو

مجری با علامت یک دو سه کارگردان شروع به صحبت کرد.

_ سلام می کنم به همه شما ببیندگان و طرفداران این برنامه. امشب سومین شبیست که در خدمت این دو بزرگوار هستیم.

و سپس به ولدی سرحال و دامبلدوری که تقریبا به زور چشماشو باز نگهداشته بود اشاره کرد.

_ اول از همه باید به خاطر یک ساعت تاخیر در اجرای برنامه از حضور شما عزیزان مراتب عذر خواهی خودم و همکارانم رو اعلام کنم. خب پس بدون معطلی می ریم سراغ مناظره امشب. با ما همراه باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1388 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا خواست کروشیویی به ریموس بزند که مونتگومری مانع او گشت و قبل از این که طلسم مورد نظر روانه ی خودش گردد ،سریع گفت: صبر کن بلا ! بقیه ی محفلیا هم پشت سر ریموس اومدن ! اگه دگیر شیم سر و صدا بیشتر هم درست می شه و این طوری ریش دراز اصلا دیگه نمی خوابه .

ایوان :بد هم نمی گه .

بلا: پس چی کار کنیم ؟ تا صب همین طوری بمونیم ؟ ریش نصفه هم نخوابه ؟

مونتگومری مغز متفکر آن شب گفت: ما به یه عامل نفوذی نیاز داریم !

بلا: فکر نمی کنم بتونی رو اسنیپ حساب باز کنیم . فکر کنم تا الان توسط تسترال های ارباب خورده شده . راستی باید سر راه دارو بخریم رو دل نکنن اون زبون بسته ها .

مونتگومری: منظورم اسنیپ نیست. یکی دیگس !

دقایقی بعد مرگخوارها از آن میدان آپارات کردند .دوباره سکوت آن میدان را در بر گرفت تا این که طلسم سکوت توسط ظاهر شدن شنل پوش سیاه دیگری شکسته شد. شنل پوش زیر نور مهتاب به طرف در آن خانه رفت و در زد .چند ثانیه بعد مالی ویزلی در را باز کرد و با جیغی که زد باعث شد صدای گیتار و طبل و چیز های دیگر در خانه قطع شود. آرتور سریع خود را به درب خانه رساند و چوب دستی اش را به طرف فرد تازه وارد گرفت ولی دستش شل شد و چوبدستی از دستش افتاد. مالی با جیغ دیگری فرد را در آغوش خود چلاند.

دقایقی بعد در حالی که رز ویزلی در بین مادر بزرگ و پدر بزرگ خودش بر روی کاناپه ای کهنه نشسته بود با چهره ای خندان گفت: از دیدن همتون خوش حالم .

مالی گفت: آه عزیزم دل هممون برات تنگ شده بود . چقدر لاغر شدی . این لکه سیاه رو که پاک نکردی هنوز ! بذار من خودم برات پاک می کنم.

دامبل که حسودیش شده بود گفت: اون علامت مرگخواریشه ! بذارید همین الان اکسپری....

هرمیون با عصبانیت گفت : بله بله ! نفهمیدم چی گفتی ؟

دامبل خواست افرادش را تهدید کند که با دیدن غیافه های خشمگین افراد خانواده ی ویزلی با لبخند گفت : به خونه ی خودش خوش اومده .

رز گفت:ممنون ریش...دامبل عزیز ، من می خوام شام امشب رو خودم براتون درست کنم .

مالی تا خواست مخالفت کند رز گفت: یعنی دست پخت من رو نمی خواین بخورین ؟

و اشک در چشمان رز جمع شد. مالی با دیدن چشمان نوه اش گفت : هر کی نخوره من خودم کاری می کنم دیگه نتونه غذا بخوره .پس بذار بیام کمک کنم.

رز گفت : یعنی به من اطمینان ندارین ؟باید حتما مراقبم باشید ؟

مالی گفت : نه عزیزم می خواستم فقط کمکت کنم. حالا که می خوای خودت تنهایی انجام بدی فکر کنم بتونم به خودم یه شب مرخصی بدم.

رز با لبخند صورت مادر بزرگش را بوسید و به طرف آشپز خانه رفت . وقتی در آشپز خانه را بست لبخند شیطانیش بر روی صورتش نقش بست و از درون کیف کوچکش که افسون غیر ردیابی گسترش پذیر را اجرا کرده بود مواد مورد نیازش را در آورد و زیر لب زمزمه کرد: فکر کنم باید از این به بعدش رو از استعداد آشپزیم کمک بگیرم.

دقایقی بعد در حالی که میز پر از غذا های رنگارنگ شده بود مالی گفت: اینا فوق العادن رز !

-تا به حال تو این جا این همه غذا های خوب رو یک جا نخورده بودیم !(مالی به خاطر این که تحت تاثیر قرار گرفته بود چیزی نگفت.)

ولی ریش دراز با ترش رویی گفت : من که به غذایی که یه مرگخوار درست کرده باشه لب نمی زنم !

ولی وقتی دید همه ی اعضایی خانواده ی ویزلی به طرف او چوبدستی شان را نشانه رفتند گفت : البته این غذا واقعا خوردنیه !

و کمی از سوپش خورد و این دفعه از واقعا گفت: محشره !

وقتی همه غذاشون رو خوردند همان جا خوابشان برد . رز شنلش را پوشید و رفت.

روز بعد

آبر: آلبوس، جون هر کی دوست داری از دست شویی بیا بیرون !

- به هیچ وجه ! امکان نداره !

ریموس در حالی که شکمش را گرفته بود گفت: تو باید بری استودیو !

- امروز رو نمی رم ! راستی مگه شما نمی خواین بیاین ؟

همه محفلیون که پشت دست شویی بودند : نه .

-همش تقصیر اون ....

در توسط هرمیون یک سوراخ درش ایجاد شد و دامبل گفت: البته غذاهاش فقط به ما نساخته !

مالی: گل کوچولوی من یکم بیشتر در مورد آشپزی باید اطلاعات پیدا بکنه !

پاق

- صدای چی بود؟

- لوله ی فاضلاب ترکید !

در استودیو

رز: مای لرد اونا الان دارن سر دست شویی دعوا می کنن و از بی خوابی دارن می میرن .

لرد: کارت خوب بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1388/6/15 22:10:34
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1388/6/15 23:01:26
The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1388 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سوسوی خورشید کم کم جای خود را به تاریکی شب میداد. هیچ صدایی در خیابان گریمولد شنیده نمیشد. ناگهان، با صدای پاق کوچکی، چند فرد سیاه پوش در کنار درخت بید قدیمی پدیدار شدند. فرد اول نگاهی به دوروبر خود نمود و بعد به آرامی گفت: بلاتریکس، باید سریعتر بریم تو خونه. میتونیم از پنجره انبار وارد بشیم. فرد دوم که موهای وزوزی بلندی داشت، رو به وی کرد و گفت: خوبه...همین کارو میکنیم.

***

بوم نم و خاک همه جارا فرا گرفته بود. آخرین فرد نیز از پنجره کوچک انبار وراد خانه شد. بلاتریکس ، که حال شنل خود را دراورده بود، نگاهی به مونتگومری که بیل خود را محکم پسبیده بود کرد و گفت: شنل رو آرودی؟ شنل نامرئی کننده رو میگم.
مونتگومری سر خود را به نشانه مثبت تکان داد و جسمی را به بلا داد. بلا شنل را از وی گرفت و آن را بدور چند مرگخوار انداخت.
- خوب.حالا آروم آروم میریم بالا. هیچ کس هیچ چی نمیگه!چون محفلیا هنوز بیدارن.
مرگخواران به آرامی از پله های قدیمی انبار بسوی اتاق نشیمن بالا رفتند. صدای جیر جیر پله ها شنیده میشد. سرانجام، بعد از بالا رفتن از چند پله آنها به در ورودی رسیدند و وارد اتاق نشیمن شدند. اتاق نشیمن، اتاقی کوچک و تنگ بود که گنجایش 8 نفر بیشتر را نداشت. بلا پوزخندی زد و به آرامی گفت: اتاق نشیمنشون مثل انبار میمونه.
در گوشه اتاق، دامبلدور با چشمان بادکرده و صورت پکر بر روی صندلی آهنین نشسته بود. مونتگومری نگاهی به وی نمود و پچ پچ کنان گفت:مبلاشون مثل صندلی برقی میمونه
بلاتریکس نگاهی به وی نمود و گفت: حواستونو جمع کنید! باید بخوابونیمش این رو...ایوان، رادیو رو آوردی؟
- آهین!
- پس بزارش.
ایوان جسم عجیبی را از ردای خود بیرون کشید و بعد، بر روی دکمه ای فشرد. آهنگ ملایم و خواب آوری در تمام اتاق طنین انداخت. دامبلدور، که بسیار خسته بود، رفته رفته چشمان خود را بست.ناگهان، با صدای مهیبی همگی از جا پریدند. ریموس طبل زنان وارد اتاق شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/6/15 17:25:33
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/6/15 17:27:36
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1388 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- آقای اسمشو نبر! وقتتون تموم شد.
مجری بلافاصله بعد از گفتن این حرف طلسم محافظ را روی خودش اجرا کرد و سرش را پیین انداخت تا با چشم غره های لردسیاه مواجه نشود.او از داخل همان حفاظ گفت:آقای دامبلدور.پنج دقیقه ی پایانی با شماست.
دامبلدور که تا آن موقع پوزخند میزد و یاران محفلی علامت ویکتوری را به او نشان میدادند بعد از سرفه ای صحبت خود را شروع کرد:
- توی ای دقایق پایایی میخواسم به چد هکته اشاره کهم...
لرد سیاه:
دامبلدور با بالا بردن دستش سیاهش از جمعیت عذر خواهی کرد و دندان مصنوعیش را جا انداخت.
- نکاتی که میخوام برای تام عزیز یاد آوری کنم چند مورد هست.شما به خاطر نمیارین که با وجود این که فشفشه بودید من پذیرفتمتون؟وقتی کلاه گروه بندی طرز رفتار شما و چیز های پلیدی رو که تو ذهنتون میگذره رو فهمید طفلکی سیم هاش قاطی کرد و تا سال بعدی نمی تونست شعر بخونه یا برای بچه ها گروه بندی کنه؟یادتون رفته بعد از رفتن به هافلپاف ،وضعیت درسی شما باعث تا در طول سال اول هزار امتیاز از این گروه کم بشه؟
- مجری میخوای بذاری این هرچی خالی از دوران بچگیش بلد بوده بگه؟!
مجری بعد از این که طلسم محافظ را تقویت کرد گفت:آقای اسمشونبر،زمان ایشون محدوده.شما نباید دخالت کنید.
دامبلدور:یادتون رفته تمامی اساتید از من خواستن شما رو اخراج کنم چون معتقد بودند شما یک فشفشه اون هم از نوع دو آتیشه هستید؟!
- آقای دامبلدور،وقتتون تموم شد.
لرد سیاه: اون موقع تو مدیر نبودی بوقی!
مجری درحالی که رو به دوربین دستش را تکان میداد گفت:به پایان مناظره امشب رسیدیم.فردا هم دو مهمان عزیز جلسه سوم مناظره رو برگزار می کنن.لازم به ذکر که از این به بعد با چوبدستی حق شرکت در مناظره رو ندارید.مرلین یار و نگه دارتان.
-آواداکدورا!
محفلی ها و مرگخواران به سمت رئیسشان هجوم بردند.افراد پشت صحنه هم دور مجری جمع شدند که دیگر به دار باقی شتافته بود.جیمز درحالی لپ بدون ریش دامبلدور را میکشید گفت:عمو خیلی خوب بود!من نمیدونستم اسمشونبر فشفشه است!
دامبلدور لبخندی زد و جواب داد:منم نمی دونستم عزیزم!
در طرف دیگر اتاق،بلاتریکس درحالی که لردسیاه را باد میزد و از در خارج میشد گفت:بلا پیش مرگتون شه...اعصابتونو برای این چرت و پرت ها بهم نریزین.مناظره بعدی حالشو میگیریم ارباب!
- رودولف!
- بله ارباب؟
- این بشر تا مناظره ی بعدی نخوابه، به جای این که شما مرگ رو بخورید،مرگ شما رو میخوره!دارم برات ریش نصفه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منم سالم بودم
حالا خوب نگاه کن
اعصاب که ندارم
داره دکتر میزنه با چوب رو زانوم


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1388 05:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور، به محض تمام شدن حرف های لرد، میکروفون را از مجری برنامه قاپید.
- خیلی خب! نوبته منه! تامی پسرم! تو همیشه رویا پرداز بودی، ولی این دلیل نمیشه که رویاهاتو جلوی اذهان عمومی هم به نمایش بگذاری!

لرد سیاه با خونسردی ردایش را تکان داد.
- هومم..شیره ی پشمک ردای جدیدمو کثیف کرده.

دامبلدور با عصبانیت به مجری نگاهی کرد و با دیدن چهره ی در هم وی، سرش را تکان داد و عینکش را روی صورتش جا به جا کرد:
- به عنوان مثال، تو کی و چه وقتی ارشد اسلیترین شدی!

مجری با اطمینان گفت:
- بله، من هم در این مورد شک دارم! شما باید صحبت کنید و به همه ی جامعه ی جادوگری، بگین که همه ی حرف های این آقای اسمشو نبر، رویا پردازیه. به همه ی جامعه ی جادوگری بگین که این لرد سیاه در حقیقت مدام در حال روی...!

لرد با خونسردی چوب دستی اش را از ردایش بیرون کشید و زیر چشمی به مجری نگاهی کرد. مجری که به نظر می رسید متوجه نگاه لرد شده است، آب دهانش را قورت داد.
- خب البته پرفسور، به نظر من بهتره کمی توضیحات بدید! من مطمئنم که آقای اسمشو نبر توانایی های ویژه ای هم دارن. مثلا مطمئنم که این مدال ارشد اسلیترین رو دریافت کردن.

دامبلدور متفکرانه لبخندی زد:
- چطور ممکنه؟ چطور ممکنه که این دروغگوی ادم کش، ارشد اسلیترین بوده باشه، در حالی که حتی عضو گروه اسلیترین هم نبوده؟

لرد که به نظر می رسید از کوره در رفته، چوب دستی اش را مجددا" به مجری نشان داد. مجری با تردید به دامبلدور نگاهی کرد و در حالی که سعی می کرد لبخند بزند گفت:
- خب، همه اینو می دونن که لرد سیاه عضو برتر گروه اسلیترین بوده.

دامبلدور فکری کرد و عینکش را برداشت. در همین لحظه نگاهش با نگاه سرخ روبرویش گره خورد و در حالی که به نظر می رسید چیزی به یاد آورده باشد، نیشخندی زد:
- اوه، تامی!! اون که تو نبودی. مینروا مک گونگال بود. مینروا رو یادته؟ همونی که مدال ارشد اسلیترین رو گرفت!! تو هم توی هافل خوش بودی برای خودت!

مجری که احساس می کرد حافظه ی دامبلدور دچار مشکل شده است، با تردید به وی نگاهی کرد.
- وقتتون تموم شد!

دامبلدور دندان هایش را در لیوان آب کنار دستش انداخت و ساکت شد. لرد سیاه با انزجار به دندان های غلتان در آب نگاهی انداخت و زمزمه کرد:
- هنوز هم مثل گذشته رفتار می کنی! منزجر کننده.

- به خاطر این نوع صحبت توهین آمیز، ده دقیقه از زمان شما رو کم..چیز..یعنی ده دقیقه به شما زمان اضافه می دم.

- چند سال پیش رو یادته ریش دراز؟ وقتی که اومدم توی هاگوارتز! وقتی که با التماس منو از قصر باشکوهی که پدرم ساخته بود بیرون اوردی و ازم خواستی که توی مدرسه ی حقیرت درس بخونم تا کلاس مدرست بره بالا! یادته که بعد از پایان تحصیلم، چطوری التماسم می کردی که بیام و توی مدرسه ی کلاس پایینت کار کنم؟ ولی خب من اهداف بالاتری داشتم! ابدا" دلم نمی خواست که زندگیمو توی مدرسه ی کوچیک و محقر تو صرف کنم!

- آقای اسمشو نبر! وقتتون تموم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1388/6/15 6:19:50
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl