جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1389 03:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


جیییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

-بلاااااااااااااااا...بلا کجایی...بلاااا!

بلاتریکس سراسیمه از اتاقش خارج شد.نارسیسا رنگ پریده و وحشتزده خود را به آغوش خواهرش پرت کرد.
-بازم اومد...بازم...تابلوی مادربزرگو درست جلوی چشم من از پنجره پرت کرد بیرون.

بلا خواهرش را به اتاق خودش برد.
-آروم باش.خیالاتی شدی.آخه روح برای چی بیاد اینجا؟تازه...مگه تو هاگوارتز کم روح دیدیم.مگه ازشون میترسیدیم؟یادت رفته شامی رو که تو نور شمع با بارون خون آلود خوردی؟

گریه نارسیسا شدیدتر شد.
-اونو یادم ننداز.روح مسخره عوضی مجبورم کرد.سر اون قضیه لوسیوس سه ماه با من حرف نزد.تازه اونا ارواح بی آزاری بودن.اونجا هم مدرسه بود.جای امنی بود.این یکی به وضوح خبیثه!

بلا لبخندی زد و از جا بلند شد.دست نارسیسا را گرفت واو را دنبال خود کشید.
-بیا بریم بیرون.بازم همه جا رو کنترل میکنم و بهت ثابت میکنم که خبری از روح نیست.یه شب نذاشتی من راحت بخوابما.

بلا مصمم و نارسیسا وحشتزده از پله ها پایین رفتند.سالن اصلی قصر تاریک و ساکت بود.بلا به تابلوی روی دیوار اشاره کرد.
-خیالاتی شدی.همونطور که میبینی تابلوی مادربزرگ سالم و سر جای خودشه.با همون دماغ گنده و عینک مسخره و من چقدر خوشحالم که هیچکدوممون شبیه اون...

سرد شدن ناگهانی دمای سالن و صدای مبهم زوزه واری که درست از کنار گوش دوخواهر گذشت باعث شد بلا حرفش را نیمه کاره رها کند.صدا دور و دورتر شد و همزمان شمعدان بزرگی که در گوشه سالن قرار داشت در مقابل چشم بلاتریکس به هوا بلند شد و بعد از چند چرخش بی هدف، به سرعت بطرف دوخواهر پرتاب شد.بلا درست در لحظه آخر با هل دادن نارسیسا و کنار رفتن از مسیرشمعدان خود و خواهرش را نجات داد.نارسیسا به سختی از جا بلند شد.
-دیدی؟بالاخره باور کردی؟قصر ما مورد حمله ارواح خبیث قرار گرفته.حالا باید چیکار کنیم؟ما میمیریم.اونم به دست یه موجود شفاف بی ارزش...

عکس العمل موجود شفاف بی ارزش، شکستن گلدان عتیقه چند صد ساله خانواده بلک بود.بلا برخلاف همیشه قادر به حفظ خونسردی خود نبود.
-مواظب حرف زدنت باش.امشب که نمیتونیم کاری بکنیم.ولی فردا...فکر میکنم باید از یکی که در این مورد سررشته داره کمک بگیریم که بفهمین این کیه و چی میخواد..حالا بیا بریم اتاقمون.اینجا خطرناکه.مخصوصا با توجه به آینه ای که روی هوا داره به سمت ما میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 5 بهمن 1388 01:44
نمایش جزئیات
آفلاین
پیر روشن دل: بعله فرزندانم، یاد بگیرید که هیچ وقت یه اسب رو بوس نکنید...ممکنه کچل بشید....

تدی و جیمز: که اینطور...

پیر روشن دل: خوب دیگه فرزندان من، پاشید برید گم شید میخوام یه چُرت بزنم

تدی و جیمز خوشحال از اینکه تو اون همه جادوگر، یه پیر روشن دلی پیدا شد که دلیل کچل شدن ولدی رو بهشون بگه پاشدن و لی لی کنان از پیر روشن دل فاصله گرفتن.

یهو پیر روشن دل ماسک "منم دامبل پیر روشن دل" رو از صورتش برمیداره و چهره ی خبیث خیلی با ابهت و ترسناکی زیرش ظاهر میشه. کلاه گیس سفیدش به زمین میفته و بعد از کمی اشعه پراکنی کله ی کچل و با ابهت و ترسناکش که خیلی هم ترسناک بوده ظاهر میشه.

مرد کچل و باابهت از جاش بلند میشه، یه قارت ول میده و کمری راست میکنه و تو یه کوچه ی فرعی وارد میشه.

با خودش میخونه:

کچل کچل کلاچه، روغن کله پاچه...

یهو جیمز و تدی که رفته بودن خیابون رو دور زده بودن از اون سر کوچه ظاهر می شن جلوی این مرد کچل و با ابهت که از ابهتش همه خیلی ابهت زده میشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی محافظه کار
تصویر تغییر اندازه داده شده

یک ارزشی خوب، یک ارزشی مُرده س

[url=http://www.
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 5 بهمن 1388 01:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی و جیمز همینطوری توی کوچه ها راه می رفتن و از همه می پرسیدن: چرا ولدی کچله؟
بعضی وقتا چک می خوردن، و بعضی وقتا لگد و بعضی وقتا هم کف گرگی...
ولی اونا خیلی مصمم بودن...و همینطوری هی میگشتن...تا اینکه به یه اقایی رسیدن که گوشه خیابون نشسته بود و یه ماسک " منم دامبل، پیر روشن دل "
به صورتش زده بود....

جیمز: ببخشید اقا، شما می دونید چرا ولدی کچله؟
پیر روشن دل: بعله، فرزندم، بعله، بیا بشین برات تعریف کنم...

تدی و جیمز رو زمین ولو می شن

پیر روشن دل:
یکی بود یکی نبود، یه طلسمی بود که مرگ خوارا یکی یکی تحتش محو می شدند و دوای این درد هم فقط شیر تک شاخ دراکو بود که باید توسط یک مرگ خوار بوسیده میشد و شیرش دوشیده میشد و توسط مرگ خوارا خورده میشد...

تدی و جیمز: اوه...

پیر روشن دل:
بعله، لرد به مرگ خوارا دستور داد برن وشیر تک شاخو بیارن ولی هیچ کی گوش نکرد....
تا که لرد عصبانی شد و گفت: اگه نرید، من مجبورتون می کنم برید...

مرگ خوارا که همه ترسو بودن و لرد هم خیلی ابهت داشت و اصلا کسی جرات نمی کرد بهش بگه ولدی..اخرش مجبور شد خودش بره تک شاخو بوس کنه...
و بعد که بوس کرد، همون جا موهاش یه جا ریخت و برای همیشه کچل شد....
و این نشان ترسو بودن مرگ خوارا و ابهت شدید!!!لرد ،همیشه براش به یادگار موند

تدی و جیمز: اوه....این همونیه که تو اون کتابه نوشته بود...

پیر روشن دل: بعله فرزندانم، یاد بگیرید که هیچ وقت یه اسب رو بوس نکنید...ممکنه کچل بشید....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/11/5 1:26:20
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 5 بهمن 1388 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
و این نشان ترسو بودن مرگ خوارا و ابهت شدید!!!لرد ،همیشه براش به یادگار موند....

- هی بوقی! این چرت و پرتا چیه بار من می کنی؟

تدی با نگاهی آزرده به موجود کوچولو و جیغ جیغوی روبروش خیره میشه:
- من بوقیم؟ من؟ من بوقیم؟

به نظر نمی رسه که جیمزی کوچولو، از حرفش پشیمون شده باشه:
- خوب بوقی هستی دیه! ببین پروفسور دامبلدور اوووووووووون همه برات زحمت کشیده که بفهمی ولدک بوقیه. سرشم نورافکنه. مرگخواراشم همشون موتادن!

تدی اصلاح کرد:
- معتاد!

- خوب همون! بعد تو میای میگی نشان ابهت و چه میدونم! همین چرت و پرتا؟

- خو تو کتاب نوشته دیه! به من چه؟

جیمزی از تختش بیرون می پره. تمام تلاش تدی برای خوابوندنش پوچ میشه و میره هوا! جیمزی کتابو از دست گرگینۀ جوون می قاپه:
- بذا ببینم نویسندۀ همچین کتاب چرتی کیه! هوووم... باهاس حدس می زدم! همون خال جون بوقی توئه.

تدی به اسمی که روی جلد نوشته شده، نگاهی میندازه. "بزرگمردی از تبار سیاه... نوشتۀ بلاتریکس لسترنج" آهی می کشه و کتاب رو پرت می کنه روی میز عسلی کنار تخت. و چونه شو بین دستاش می گیره. آرنجشم تکیه میده به میز. همونطور که داره آه می کشه، زیرچشمی به جیمزی نگاه می کنه بلکه اونو دچار وجدان درد کرده باشه، که موفقم میشه. جیمز سیریوس بهش نزدیک میشه و دستشو میذاره روی شونۀ اون:
- حالا چرا داری آه می کشی؟

- می دونی جیمزی... من فکر می کنم اگه جواب صحیح یه سوال رو نفهمم، ناکام می میرم و آرزو به دل می مونم.

- چه سوالی؟

- اینکه ولدک چطوری کچل شده.

- خوب این که معلومه. از شامپو ایوان استفاده کرده.

- نه خوب... اونو که بعد از کچل شدنش استفاده می کنه. قبلش چی؟

- هووووم... نیدونم. بریم از پروف بپرسیم؟

- اون که معلوم نیس کجاس!

- راس میگی! پس باهاس بریم سروقت یه منبع اطلاعاتی دیگه!!!

=======

تدی و جیمز به دنبال یک منبع اطلاعاتی موثق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در 1388/11/5 0:24:20
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 4 بهمن 1388 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

خاطرات دوران تحصیل ولدی، قسمت اول کچلی!



در قسمت قبلی خواندیم که مرگ خوارا یکی یکی تحت طلسم مشکوکی محو می شدند و دوای این درد هم فقط شیر تک شاخ دراکو بود که باید توسط یک مرگ خوار بوسیده میشد و شیرش دوشیده میشد و توسط مرگ خوارا خورده میشد...و اینک ادامه ماجرا


از پست نفر قبلی نکته ی مهم!!!

لرد با مشت روی میز کوبید و گفت : بالاخره باید کاری کرد، نمیشه اینجوری بمونیم، هممون ناپدید میشیم! مجبورم نکنید که مجبورتون کنم!

مرگ خوارا که همه ترسو بودن و لرد هم خیلی ابهت داشت و اصلا کسی جرات نمی کرد بهش بگه ولدی..چه برسه به کچل، اخرش مجبور شد خودش بره تک شاخو بوس کنه...
و بعد که بوس کرد، همون جا موهاش یه جا ریخت و برای همیشه کچل شد....
و این نشان ترسو بودن مرگ خوارا و ابهت شدید!!!لرد ،همیشه براش به یادگار موند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: شنبه 21 شهریور 1388 02:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان بلا به خودش آمد. نارسیسا با نگرانی گفت : بلا، بلا، چی دیدی؟چی شد؟
بلاتریکس که هنوز منگ بود گفت : بلیز الان میره شیر تکشاخ رو ...! اوه!
- با تو ام! چی دیدی! هوووووووووووی!چ
- اون ریگولوسه، من میدونم اون خودشه

هنوز حرف بلا تمام نشده بود که بلیز فریاد زد : کی؟من؟ حرفشم نزنین. من کلا با مقوله بوس مشکل دارم، گفته باشم.
- بعد اون تکشاخ یه جانور...

لرد متفکرانه گفت : رودولف ببر یه گوشه ای تیمارش کن اینو، بقیه بیاین به ادامه بحث بپردازیم.



دقایقی بعد...


لرد با مشت روی میز کوبید و گفت : بالاخره باید کاری کرد، نمیشه اینجوری بمونیم، هممون ناپدید میشیم! مجبورم نکنید که مجبورتون کنم!
مرگخواران همگی با اضطراب به یکدیگر نگریستند.
رودولف که تازه از بالای سر بلاتریکس برگشته بود گفت : امم... این روزا اونی که زیاده محفلی، چرا نمیریم یکی بگیریم بیاریم که این لامصبو بوس کنه راحت شیم!



ایده رودولف به نظر همگی خوش آمد. نارسیسا متشکرانه گفت : مای لرد، تا کی فرصت داریم اون معجون رو درست کنیم؟
لرد من من کنان گفت : اممم... خوب... 12 ساعت دیگه!
رز با خوشحالی گفت : خوبه خوبه، بریم محفلی شکار کنیم! بریم؟بریم؟


لرد نگاه خشمگینانه ای به دختر جوان انداخت. دراکو گفت : خوب ارباب بزارین برن دیگه، تنها راهش همینه خوب!
- راست میگه دیگه، بریم بریم؟
رز اینبار با نگاه شدید تری از طرف لرد مواجه شد و هیچ نگفت.
- بسیار خوب حرکت کنید، یه محفلی بیارید! ترجیح میدم خود ریش دراز باشه، حالا نشد جهنم، جیمز رو بیارین، اونم نشد...

هنوز حرف لرد تمام نشده بود که نارسیسا، بلیز و ایوان آپارات کردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1388 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به اینکه نزدیک به 8 ساعت از رزرو فرد قبلی میگذره و هنوز پستش رو ارسال نکرده ، من از پست ریگولوس ادامه میدم .

********************

ریگول سر راهش یه لقت ( !!! ) محکم میزنه به بلاترکس که پخش زمینه و خمیرشو در میاره . آبرفورثم یادش رفته که باید بره محفل و کلنگش رو مث شمشیر سامورایی تکون میده : می کشمت سوژه نفله کن !

مرگخوارها پخش زمین شدن و دارن قاه قاه می خندن و البته زیرچشمی به بلیز نیگا میکنن ببینن کی قراره بدبختیاش شروع بشه . بلیزم بهشون دهن کجی می کنه : من که هنوز شیرشو ندوشیده بودم ! ی ی ی ی ی !

نارسیسا با افاده نگاهی به بقیه میندازه : ریگولوس مذکره یا مونث ؟

بلاتریکس : خاک تو ننگت سیسی ! تو نمی دونی مذکره ؟

نارسیسا : این حرفای بی اصالتانه چیه بلاتریکس ؟ خاک تو چی ؟

بلاتریکس : خوب چرا سوالای چرت می پرسی ؟

نارسیسا : چرت نپرسیدم ! میگم اگه ریگولوس مذکره پس چطور میشه شیرشو دوشید ؟

دراکو : عررررررررررررررر ... عرررررررررررررر ... سفیدبرفی من چرا شده ریگولوس ؟ عررررررررررررررر

همه به خاطر این حقیقت عجیب که در برابر چشمانشون ظاهر شده به فکر فرو میرن و متنبه میشن . قدح خاطرات تحصیلی لرد از دست دراکو می افته و می شکنه و دراکو بی توجه به نگاههای خشمالود ولدک پخش زمین میشه و دستا و پاهاشو روی زمین خاکمالی میکنه : عرررررررررر ... من سفیدبرفی خودمو می خوام ... عررررررررررررر

ریگولوس شیهه ای از سر شادی می کشه و جفتکی می زنه و از در ویلا میپره بیرون . آبرفورثم دنبالش . در همین حال صدای خر و پف خرناسانه ای از توی اصطبل به گوش میرسه . همه به طرف اصطبل میرن و میبینن که سفیدبرفی اونجا خوابیده و جادوگر پیری هم که خیلی جیگر و گیزره کنارش چرت میزنه .

همه به بلیز نیگا می کنن که دوباره بره و سفیدبرفی رو ببوسه و بلیز نامردی میکنه : سهمیه ی بوسه های امروز من تموم شده ! من که نمیشه همش به جای در و داف برم سراغ اسبای پیر پاتال شما و ماچشون کنم .

بلیز سوت زنان از محل متواری میشه و دیگران به هم خیره میشند تا ببینند چه کسی شهامت بدبخت شدن و ماچیدن سفیدبرفی رو داره .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورتلیک در 1388/6/20 22:11:03
ویرایش شده توسط مورتلیک در 1388/6/20 22:40:06
[b]ارز?
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1388 10:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین هنگام بلیز در حالی که به سمت تک شاخ می رفت، خندید و گفت:
-اینا همش چرت و پرته. برای اینه که مارو بترسونن. الان خودم میرم از خواب بیدارش می کنم و شیرشم می دوشم.

بلیز که تا حالا معلوم نبود کجا بوده و انگاری از اسمون افتاده بود پایین، به طرف تک شاخ رفت.
تک شاخ همچین خیلی ناز خوابیده بود و سم هاشو گذاشته بود رو سینه اش و یه دونه گل سرخم گرفته بود تو سمش!

بلیز اروم اروم جلو رفت و دهنشو به دهن تک شاخه نزدیک کرد و آن لحظه ای تاریخی شکل گرفت!

بقیه ملت همه اق میزنن!

در همین گیر و دار تک شاخ از خواب بیدار میشه، و با حالت جلوه داری از جاش بلند میشه و موهای دم اسبیشو تاب میده.

بلاتریکس: چقدر این صحنه آشنا میزنه!

تک شاخ یه عشوه اسبی میاد...

لرد: اوه اوه، خیلی اشنا تر شد!

تک شاخ شروع میکنه به جفتک چارکش انداختن!

رودولف که هیچ ازش پیدا نبوده جز شست پاش: چه بی جلوه!

تک شاخ می پره وسط حیاط و شروع می کنه به شنا رفتن، بعد هم بلند میشه و سمشو خیلی خشک میکنه تو دماغش!

ملت:اوهههههه!!!! این که ریگوله!

تک شاخ شیهه می کشه و قارت قارت می کنه!
مترجم جیبی آلبوس دامبلدورشو از جیبش در میاره رو به ملت میگیره: من یک جانور نمام! و تک شاخم! قارت قارت قارت!!!

آبرفورث که داشته می رفته محفل و اون پشتا داشته دید می زده، اعصاب قاطی می کنه و بیلشو می کشه بیرون و

یووووههههاااااااا


میفته دنبال تک شاخ ریگول!
ابرفورث: می کشمت، شاختو می شکونم! شاخ شدی واسه من؟ وجدان پاره! ارزشی!

لرد: بگیرید اون پیر خرفت رو، تک شاخ رو لازم داریم!
آبرفورث با بیلش میاد طرف لرد، لرد بلاتریکس رو هل میده وسط و

دنگگگگ

بیل می خوره تو سر بلاتریکس و بلاتریکس پخش زمین میشه!

ریگول- تک شاخ شیهه کشان دور هفت بیابون چهارنعل می ره و ابرفورث هم با بیلش دنبالش...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/20 10:37:40
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/20 10:38:27
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1388 02:42
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگامی که اکثر مرگخواران از ویلا خارج شدند، دراکو قدح اندیشه را روی میز قرار داد و از لرد سیاه پرسید:
-دومین چیزی که برای معجون نیاز داریم، چیه؟

لرد در حالی که نجینی را نوازش می کرد، گفت:
-موی یک محفلی.

-نه! یعنی بازم باید به گریمولد حمله کنیم؟

در همین هنگام آبرفورث گلوی خود را صاف کرد و گفت:
-اگه منو آزاد کنید، بهتون یه تار از موهامو میدم.

نارسیسا که تا آن لحظه ساکت بود، با ارامش گفت:
-چرا باید کمک یه محفلیو قبول کنیم؟ ما میتونیم از موهای آبر استفاده کنیم، ولی آزادش نکنیم.

آبر خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
-خیلی ساده ست، چون اگه محفلیا از نبود من با خبر بشن، بهتون حمله می کنن، پس به نفعتونه منو آزاد کنین. چون با این وضع غیب شدن، هر لحظه از تعدادتون کم میشه.

لرد که مرگخوارانش را در خطر دید، شرط آبر را پذیرفت و بدین ترتیب دراکو یک تار موی او را کند و وی را آزاد کرد.


محل زندگی سفید برفی


مرگخواران که از هفت بیابان (حیاط ویلا) و هفت دریا (استخر ویلا) گذشته بودند، هم اکنون به تک شاخ زیبا نگاه میکردند. بعد از چند دقیقه رز گفت:
-واسه چی کاری نمی کنین؟ یه نفر بره بوسش کنه که از خواب بیدار شه بتونیم بریم شیرشو بدوشیم. بلا تو که اینقدر ادعای اصیل زادگی میکنی برو.

بلاتریکس با نفرت نگاهی به سفید برفی انداخت و گفت:
-من به هیچ عنوان موجود به این نفرت انگیزی رو لمس نمی کنم. چه برسه به این که بوسش کنم. فک کنم با کروشیو از خواب بیدار شه.

سپس چوبدستی اش را به سمت تک شاخ گرفت و فریاد زد:
-کروشیو.

اما این طلسم در چند سانتی متری سفید برفی منحرف شد و به او برخورد نکرد. بلا که خشمگین شده بود، گفت:
-مثه این که هیچ راهی نداره. حالا کی برای این کار چندش آور داوطلب می شه؟

در همین هنگام کاغذی جلوی پای مورفین افتاد. مونتگمری که دید مورفین اصلاً حواسش به اطرافش نیست، خم شد و برگه را برداشت. سپس با صدای بلند شروع به خواندن آن کرد:
-هرکس از این تک شاخ شیر بدوشد، زندگی سختی خواهد داشت و تا آخر عمر در رنج و عذاب خواهد بود.

مونتگری برگه را پایین آورد و با ترس به مرگخواران دیگر نگاه کرد. در همین هنگام بلیز در حالی که به سمت تک شاخ می رفت، خندید و گفت:
-اینا همش چرت و پرته. برای اینه که مارو بترسونن. الان خودم میرم از خواب بیدارش می کنم و شیرشم می دوشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برتا جورکینز در 1388/6/20 3:20:00
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1388 02:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آبرفورث در تفکراتش: به به! به به! گولش زدم! منو میندازن تو طویله پیش بز ها! می تونم از بز ها کمک بگیرم!

بلا و نارسیسا زیر بغل آبرفورث رو گرفتن و دارن از در ویلا خارج میشن. رودولف با زن ذلیلی تمام پشت سر زنش ناله می کنه:
- بلااااااااتریکس... چرا داری از ویلا میری بیرون؟ باب نمی بینی شوهرت داره ناپدید میشه؟

بلاتریکس موهای وزوزیشو چنان تابی میده که نارسیسا یاد زلف شهلای ریگولوس می افته و دلش میره اونورا! بعد غر میزنه:
- ناراحت نباش. تو که ناپدید شدی ارباب مجبور میشه عقدم کنه پس تنها نمی مونم. لازم نیس نگرونم بشی. بعدشم نشنیدی ارباب گفتن این محفلی رو بندازیم تو طویله؟ ما که طویله نداریم تو ویلا، اونم وسط لندن! باهاس ببریمش چار تا میدون اونورتر که یه طویله کنار خونۀ شمارۀ 12 هس!

آبرفورث در تفکراتش:
- منو می برن دم در محفل! جونمی! قارت قارت قارت!

تدی که روی پله های جلویی ویلا نشسته و یه لپتاپ کاملا غیرجادویی رو پاش گذاشته، داره به شکلکایی که مورگانا تو وبکم براش درمیاره می خنده، همینکه اسم خونۀ شمارۀ 12 رو می شنوه، فوری به مورگانا بای میده و از جاش می پره:
- خاله ها! میشه منم باهاتون بیام؟ آخه دارین میرین دم در محفل و منم با جیمزی جیغ جیغ پارتی داریم. باهاس خودمو به موقع برسونم.

نارسی و بلا نگاهی به هم میندازن و بالاخره دوگوله هه کار می افته:
- دم در محفل! چرا تا حالا نفهمیده بودیم؟

آبر به سمت زیر پای لرد سیاه پرتاب میشه:
- ارباب ما که نمی شد اینو ببریم نزدیک رفقاش. می شد؟

لرد سیاه نگاه چپ چپی به بلاتریکس که جرات کرده بود و این حرف رو زده بود، میندازه. در همین حال رودولف کلا ناپدید میشه و با ناله ای جگر سووووووووووز... برای آخرین بار دستاشو به سمت بلاتریکس دراز می کنه:
- بلاااااااا... به من وفادار بمون!

بلا:
- آره، آره حتما!

لرد سیاه متوجه میشه الانه که بلایی خانمان برانداز به نام بلا، گریبانش رو بگیره و درنتیجه، بهتره که هرچه زودتر شیر یه اسب تک شاخ سفید رو پیدا کنه. رو به آبرفورث می کنه که داره با خشم تدی رو برانداز می کنه و کاملا ناسزاهای 18+ از چشاش جرقه میزنه بیرون. نگاهی هم به دراکو میندازه که قدح اندیشۀ خاطرات لرد رو بغلش گرفته و همونجور داره با انگشتاش، همش می زنه. در نهایت نعره می کشه:
- این همه مرگخوار جمع شدین اینجا که چی؟ خوب برین اونور حیاط (هفت بیابون) بعدم اونور استخر (هفت دریا) و برین از اصطبلتون شیر سفیدبرفی رو بدوشین و بیارین دیگه!

همه دچار برق گرفتگی میشن و یکی دو جویبار زردرنگ هم اون وسط به چشم می خوره. کمی بعد، گرد و خاک ناشی از شتاب مرگخواران برای انجام ماموریت، چنان باشکوه است که میگ میگ ریگولوس نیز در برابر آن، ناچیز به نظر می رسد. (جمله بندی رو! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در 1388/6/20 2:33:44