هنگامی که اکثر مرگخواران از ویلا خارج شدند، دراکو قدح اندیشه را روی میز قرار داد و از لرد سیاه پرسید:
-دومین چیزی که برای معجون نیاز داریم، چیه؟
لرد در حالی که نجینی را نوازش می کرد، گفت:
-موی یک محفلی.
-نه! یعنی بازم باید به گریمولد حمله کنیم؟
در همین هنگام آبرفورث گلوی خود را صاف کرد و گفت:
-اگه منو آزاد کنید، بهتون یه تار از موهامو میدم.
نارسیسا که تا آن لحظه ساکت بود، با ارامش گفت:
-چرا باید کمک یه محفلیو قبول کنیم؟ ما میتونیم از موهای آبر استفاده کنیم، ولی آزادش نکنیم.
آبر خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
-خیلی ساده ست، چون اگه محفلیا از نبود من با خبر بشن، بهتون حمله می کنن، پس به نفعتونه منو آزاد کنین. چون با این وضع غیب شدن، هر لحظه از تعدادتون کم میشه.
لرد که مرگخوارانش را در خطر دید، شرط آبر را پذیرفت و بدین ترتیب دراکو یک تار موی او را کند و وی را آزاد کرد.
محل زندگی سفید برفیمرگخواران که از هفت بیابان (حیاط ویلا) و هفت دریا (استخر ویلا) گذشته بودند، هم اکنون به تک شاخ زیبا نگاه میکردند. بعد از چند دقیقه رز گفت:
-واسه چی کاری نمی کنین؟ یه نفر بره بوسش کنه که از خواب بیدار شه بتونیم بریم شیرشو بدوشیم. بلا تو که اینقدر ادعای اصیل زادگی میکنی برو.
بلاتریکس با نفرت نگاهی به سفید برفی انداخت و گفت:
-من به هیچ عنوان موجود به این نفرت انگیزی رو لمس نمی کنم. چه برسه به این که بوسش کنم. فک کنم با کروشیو از خواب بیدار شه.
سپس چوبدستی اش را به سمت تک شاخ گرفت و فریاد زد:
-کروشیو.
اما این طلسم در چند سانتی متری سفید برفی منحرف شد و به او برخورد نکرد. بلا که خشمگین شده بود، گفت:
-مثه این که هیچ راهی نداره. حالا کی برای این کار چندش آور داوطلب می شه؟
در همین هنگام کاغذی جلوی پای مورفین افتاد. مونتگمری که دید مورفین اصلاً حواسش به اطرافش نیست، خم شد و برگه را برداشت. سپس با صدای بلند شروع به خواندن آن کرد:
-هرکس از این تک شاخ شیر بدوشد، زندگی سختی خواهد داشت و تا آخر عمر در رنج و عذاب خواهد بود.
مونتگری برگه را پایین آورد و با ترس به مرگخواران دیگر نگاه کرد. در همین هنگام بلیز در حالی که به سمت تک شاخ می رفت، خندید و گفت:
-اینا همش چرت و پرته. برای اینه که مارو بترسونن. الان خودم میرم از خواب بیدارش می کنم و شیرشم می دوشم.