جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] کتابخانه‌ی پروفسور اسلینکرد

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آبان 1389 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بــــــیــــــب!(بوق سانسور!)

دامبل جیمز را از ود دور کرد و فریاد زده :چــته؟

و از دست جیمز فرار کردمسئول کتابخانه از اختشاش بوجود آمده عصبانی شده بود و سعی میکرد خود را خونسرد جلوه دهد.به خاطر همین شروع کرد به جمع کردن کتابهای روی زمین.
وقتی داشت کتاب جلد قرمز را که نامش "جادوی سیاه،جادوی سیاح"بود را از روی زمین جمع میکرد کتاب بسته شد و جیمز به حالت عادی بازگشت.

جیمز:هومم؟؟..من کجام؟؟ساعت چنده؟ این کارا چیه میکنی مرتیکه؟ :bigkiss:
دامبل:سر عقل اومدی؟مرلینا شکرت! بیا بشین حالت بهتر شه
-جدی؟!بگو بگو

-خاک رش! که ترکیبی از خاک رس و شنه که میشه خاک رش!دانشمندا میگن عامل بسیاری از سرگرمی ها استفاده از خاک رشه!

-

-خاک رو بیخیال! این کتاب قرمزه کو؟؟

کتابدار کتاب را محکم تو سر جیمز کوبید و گفت ایناهاش!

دامبلدور کتاب را از کتابدار قاپید و بازش کرد.لحظه ای بعد آنها وسط ناکجا آباد بودند...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-
ببخشید اگه بد شد خیلی وقته ننوشتم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آشا در 1389/8/5 22:01:23
ویرایش شده توسط آشا در 1389/8/5 22:12:10
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آبان 1389 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
جيمز كه تا به حال با چنين صحنه هايي روبرو نشده بود بلافاصله فكش به زمين خورد مقادير زيادي پشم هم از فكش روييد تا حدي كه شبيه دامبلدور شد!
- اين ها ديگه چيه! چه چيزاي خوفيه! چه ساختمان هاي بلندي! چه شهر تاريخي اي هست اين سنپترزبورگ!!! اون ساحره هه چه خوب چيزيه!
جيمز به سمت يكي از ساحره ها رفت تا...

همان هنگام - در كتابخانه

مسئول كتابخانه با تعجب به جيمز نگاه كرد و به دستيارش گفت: اين پسره چرا اينجوري ميكنه؟ چرا خل شده؟ زود باش برو بگيرش تا كتابخونه رو به گند نكشيده
دستيار به سمت جيمز رفت اما قبل از اين كه قدم از قدم بردارد جيمز با دهان باز و زبان آويزاني كه شر و شر از آن آب دهان ميچكيد دوان دوان و با آغوش باز به سمت دامبلدور دويد.
در همين هنگام دامبلدور كه در حال مرور كردن نام انواع خاك براي ريختن بر سر بود متوجه جيمز شد.

- جيمز، چرا اين جوري ميكني؟ چته؟ جيمز نــــــــــــه
جيمز بالاخره به دامبل رسيد و سريع او را سفت بغل كرد طوري كه نتواند از دستش فرار كند و سپس روي او افتاد ... :banana:

در ذهن جيمز:
- جل الخالق عجب چيز خوبيه اين! اوووووه چي ساخته!

مردم همه جمع شده بودند و با تعجب صحنه هاي رمانتيك بين جيمز و دامبلدور را تماشا ميكردند! از ميان شلوغي ناگهان دو نفر جلو آمدند. يكي با موهاي سبز و عينك و درشت و قلمي در دست و ديگري با دوربيني بزرگ در دست. بلافاصله فلاش خفنزي از دوربينش ساطع شد و همه لحظاتي كور شدند اما دامبلدور آرزو كرد كه كاش هيچ گاه آن ها چشمشان باز نميشد.
جيمز: اين هم مرحله اصلي كار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1389/8/5 19:55:08
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آبان 1389 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی جديد:

جيمز روی زمين نشسته بود و پای راستش رو روی پای چپش انداخته بود و يويوی صورتی رنگش رو كه تازه خريده بود روی زمين قل می‌داد. يكم اون ور تر، آلبوس دامبلدور يا همون عمو دامبل خودمون، روی زمين دراز كشيده بود و پای چپش رو روی پای راستش انداخته بود و بالش قرمز رنگی رو زير موهای سفيد و بلندش گذاشته بود...

- عمـــــــــــو آلبوس! حوصله ام سر رفته! چه خاكی تو سرم بريزم؟ هان؟

دامبل در حالی كه چشم هاش رو بسته بود و خميازه می‌كشيد، جواب داد:
- چه می‌دونم جيمز! خاك رس چه طوره؟ هوم؟

- عمــــو! الآن چرا شوخی می‌كنين؟ خاك رس ديگه چيه؟

- پس گِل چه طوره؟ نظرت جيه؟ هان؟

- عمـــــــــــو! آخه چرا شوخی می‌كنين؟ ...

- خوب، اگه از گل خوشت نمياد، نظرت در مورد شن يا ماسه چيه؟ هين؟

جيمز:
-

مدتی بعد، كوچه‌ی دياگون:

جيمز در حالی كه با توجه به هوای داغ و آفتابی اون روز يه كاپشن كلفت پوشيده بود و چتر سياهی رو توی دستش گرفته بود از پله های مرمرين و سرخ رنگ كتابسرای جادويی دياگون بالا رفت و در بزرگ و چوبی كتابسرا رو باز كرد و واردش شد و در حالی كه به كتابدار سلام می‌كرد، يك راست به سمت قفسه‌ی كتاب های مبارزه با جادوی سياه رفت تا كتاب مورد علاقه اش رو انتخاب كنه و شروع به خوندنش كنه...

- تو اين اوضاع كه اصلا" حوصله نداشتم، بهترين كار اين بود كه يه كتاب بردارم و بخونمش... چرا هوا اين قدر سرده...

جيمز از پنجره نگاهی به خورشيد انداخت كه بدون دخالت ابرها در آسمان جا خوش كرده بود و در نتيجه متوجه دليل اصلی سردی هوا شد، پس زيپ كاپشنش رو هم با توجه به اين موضوع برای گرم شدن بيشتر بالا كشيد...

- چون پرسپوليسيم اون كتابِ جلد قرمز رو برمی‌دارم برم بخونمش.

جيمز كتاب مورد نظرش رو برداشت و اون رو باز كرد تا قسمتی از كتاب رو بخونه و از موضوعش مطلع بشه، اما بلافاصله بعد از باز كردن كتاب، همه چيز به شكل عجيبی دور سر جيمز چرخيد... همه چيز تيره شد و بعد از مدتی كوتاه، محيط كتابخونه جای خودش رو به محيط جديدی داد...

- اينجا ديگه كجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1388 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل

لرد که تحمل شنیدن غرغرهای مادرانه ی نارسیسا را نداشت ، چندین بار به لوسیوس کروشیو فرستاد و گفت : خاک بر سرت ، از پس زنتم بر نمیای ؟ من معتقدم من یک عده دور خودم جمع کردم که به درد لای جرز دیوار هم نمی خورن . اون ریش دراز عتیقه هم دراکو رو دزدیده و هم کتاب رو . حالا دراکو به درک ، حیف کتاب نازنینی که دست این مرتیکه بیفته .

لرد که درحالی که این کلمات را ادا میکرد فریاد می زد و نارسیسا برای پسرش مادرانه اشک میریخت . در همین حین رودولف به بلاتریکس نگاهی کرد که سخت و متفکرانه به نقطه ای در تابلوی نقاشی ای که هنرمندانه دارک مارک روی آن کشیده شده بود زل زده بود و سخت در اندیشه برای نجات دادن لرد از قضیه ای که ذهنش را مشغول کرد بوده ، به سر می برد .

لرد در حالی که تسلط بر خویش را از دست داده بود ایستاد و در همین حین فریاد زد : یا تا دو ساعت دیگه یک فکر بکر می کنید و به اطلاع من می رسونید وگرنه قسم می خورم به سالازار بزرگ قسم می خوریم دونه به دونه تون رو کباب می کنم و میدم نجینی نوش جون کنه . متوجه شدید ؟

رابستن بی پروا گفت : اما لرد همین الان من به نجینی سالاد الویه دادم !

- خــــــــــــــفه شو !

مرگخواران از ترس به خود لرزیدند و اتاق را ترک کردند تا به فکر کردن بپردازند .

محفل ققنوس

دراکو در حالی که خیال می کرد اینجا بهشت است و همه موظف هستند برای او تولد بگیرند رو به جیمز گفت : بچه ، واسم کادو چی خریدی ؟

جیمز بی توجه به دراکو به بازی پرداخت و دامبلدور وارد شد که دراکو فریاد زد : امروز روز تولد منه و من توقع دارم که برام جشن تولد بگیرید و چون می دونم شما قادر نیستید اقلاً کادوهاتون رو بدید . استاد یک بارم فکر کنید من اون هری پاتر مسخره و کودنم ! و هنگامی که این سخنان را بیان می کرد اشک در چشمانش حلقه زده بود . دامبلدور که متاثر شده بود دراکو را در آغوش کشید و مالی را صدا زد .

- مالی ، برای دراکو یک کیک خوشمزه درست کن که امروز تولدشه .

مالی با انزجار به دراکو نگاه کرد و گفت : ولی آلبوس انگار فراموش کردی که برای چی ما آوردیمش اینجا !

- لطفا کیک رو درست کن عزیزم !

و دراکو را تنگ تر در آغوش کشید . دراکو یک مرگخوار نوپا بود . قطعا این توانایی را داشت که از منافع خود و گروه دفاع کند هنگامی که آلبوس سخت او را بغل کرده بود موذیانه لبخند زد و در ذهنش ایده ای پدیدار گشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1388 06:16
نمایش جزئیات
آفلاین
میدان گریمولد


-کسی فکری به ذهنش رسید؟

ملت محفلی دور هم نشسته بودند و همچنان در فکر راه حلی برای دزدین نارسیسا بودند.دامبلدور از فکر زیاد خوابش برده بود و سارا تنها شخصی بود که واقعا" به این مسئله فکر می کرد.
در این هنگام آرتور با هیجان وارد شد و درحالی که به سمت عصرانه ی روز میز حمله می برد رو به سایرین گفت:
-راهش رو پیدا کردم!همین الان تو وزارتخونه شنیدم که فردا تولد پسر مالفویه!قرار خانوادگی برند خرید.میتونیم اونجا گیرش بندازیم.

دامبلدور که بالاخره از خواب بیدار شده بود با تفکر دستی به ریشش کشید و با حالتی دوستانه گفت:
-خوبه!سیریوس و ریموس رو مسئول این کار میکنم.فرزندان من مواظب باشید بهش آسیبی نرسه ما طرفدار سفیدی و روشنایی هستیم.ما تا جایی که میتوانیم...

-

کوچه ی دیاگون

سیریوس و ریموس در کوچه منتظر ایستاده بودند تا خانواده ی مالفوی از ردا فروشی خارج شوند.ریموس در حالی که خمیازه می کشید رو به سیریوس کرد و با شکایت گفت:
-عجب خونواده ای داری تو!باب سه ساعت رفتن ردا فروشی,انگار میخوان چیکار کنند!آخه سه دست ردا که این همه طول نمیکشه!

سیریوس که از بحث راجع به خانواده ی مرگخوارش ناراضی بود با خشونت گفت:
-باب به من چه!من هیچ وقت اینا رو خونواده ی خودم حساب نکردم!حالا این خوبه,بچه که بودیم با هم بازی میکردیم,اما اون خواهر مو وزوزیش کلی رو اعصاب بود!از اولم ازش خوشم نمیومد

-آره,منم از اون هیولا خوشم نمیاد!خوب شد مالی کشتش ها!

-پس چی!ولی حیف که اون قبلش منو کشت و گرنه خودم میکشتمش!

-خیله خوب بابا!دیگه چرا داد میکشی؟!حالا که بالاخره مالی یه بار کشتش!حداقل چیزی واسه پز دادن به مرگخوارا داریم!

-آره!اما من میخواستم خودم بکشمش!من از بچگی از این خوشم نمیومد!من همیشه از بلک بودن خجالت میکشم1من نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم!من دولت تعیین میکنم!من تو دهن بلاتریکس میزنم!من حقوق جادوگر رو ....

در این هنگام دراکو به تنهایی از ردافروشی خارج شد و به سمت کتابفوشی روبرو به راه افتاد.

-مگیم ریموس!بیا بریم همین رو گروگان بگیریم.باب چه فرقی میکنه,یا خودش یا پسرش این الان در دسترسه.تنها هم هست.بیا بریم قضیه رو تمومش کنیم من امشب میخوام برم شکار حوصله ندارم اینجا زیر پام علف سبز بشه!

-نه ریموس,امکان نداره.دامبلدور به ما دستور داده نارسیسا رو ببریم

-تو از کی تا حالا این همه مقرراتی شدی؟

-از وقتی ایرا... یعنی جادوگر سل اومده!بهت میگم من فقط نارسیسا رو میبرم!

یک ساعت بعد میدان گریمولد

-بیا آلبوس پسرش رو آوردیم!

دراکو را با طناب های سفید به صندلی بسته بودند و سه نفر را برای محافظت از او گذاشته بودند.دامبلدور از دیدن دراکو تعجب کرد و با خوشحالی گفت:
-دراکو!فرزندم,اینجا چیکار میکنی؟بذار بغلت کنم....

خانه ی ریدل
در خانه ی ریدل همه نشسته بودند و به خاطر این اتفاق ناراحت بودند.بلا با ناراحتی تمام رودلف را کروشیو می کرد و سعی داشت او را به جای رباینده ی دراکو محکوم کند.
نارسیسا همچنان اشک می ریخت و به خاطر این بلایی که به سرشان آمده بود مرلین را نفرین می کرد.لوسیوس سعی داشت با شرح دلاوری های خودش نارسیسا را آرام کند و به او بفهماند که دراکو نیز مانند او دلیر و شجاع است!اما هیچکدام از این حرفا در نارسیسا تاثیری نداشت.با عصبانیت دست لوسیوس رو کنار کشید و فریاد زد:
-نه!دراکوی من نمیتونه از اونجا فرار کنه.اونا بچم رو میکشن!نمیتونم دامادیش رو ببینم!این پنسی رو از جلوی چشمم دور کنید نمیتونم ببینمش,منو یاد پسر ناکامم میندازه!لوسیوس سالازار ذلیلت کنه!نتونستی پسرمون رو نگه داری!حالا من چیکار کنم؟!ارباب!ارباب!
ازتون خواهش میکنم دراکوی منو پس بگیرید!باب من پسرم رو میخوام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/6/18 6:55:54
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه ی سوژه]

خلاصه:


کتاب الادورا مینگز که متعلق به الادورا مینگز سیاهترین جادوگر زمان خود، بوده است و پر از طلسم های سیاهست، پیدا شده و در کتابسرای دیاگون نگه داری می شود. لرد سیاه برای گرفتن کتاب همراه با بلاتریکس مخفیانه وارد کتاب خانه میشود و از محافظ مخصوص کتاب را می دزدد! از طرفی دامبلدور و روونا هم به کتابسرا می یایند و تمام کتاب هارا می گردند و کتاب الادورا مینگز را پیدا میکنند و با خود می برند! وزارت خانه برای تحویل گرفتن کتاب می یاید چون کتاب پر از طلسم های خطرناک است و باید محافظت شود! مسئول کتاب خانه کتاب دروغین را به مسئول وزارت خانه می دهد و بعد از رفتن انها، کتاب الادورا مینگز اصلی را بر میدارد و به طرف منزل ارباب خود که اقای خاکستری است می رود! در این بین محفلی ها و مرگخواران متوجه شدند که کتابی که برداشته اند دروغین است و فکر میکنند که کتاب اصلی دست جبهه ی مخالفشان است. یعنی مرگخواران فکر میکنند که کتاب اصلی دست محفله و محفلیان فکر میکنند کتاب اصلی دست مرگخوارانه! در این بین آقای خاکستری تصمیم میگیرد که تا چند روز اینده سیاهترین طلسم دنیا را از کتاب الادورا مینگز به اجرا بگذارد! [/spoiler]

__________________________________________________

خانه ی ریدل:

مرگخواران وحشت زده به لرد سیاه که از عصبانیت سرخ شده بود، خیره شده بودند. لرد با عصبانیت کروشیویی به رودولف فرستاد.
- اون پیرمرد به درد نخور، فکر کرده که می تونه کتاب با ارزشی که متعلق به منه برداره و فرار کنه! ارباب نمی فهمه که محفلی ها به این کتاب چه نیازی دارند؟!

رودولف با ناراحتی آب دهانش را قورت داد.
- ارباب، چرا به من کروشیو میزنید! من که از اول جلسه یک کلمه هم حرف نزدم!


نارسیسا به بلا نگاهی کرد و کلافه آهی کشید.
- به خاطر این که تو بهتر از همه کروشیو می خوری و ارباب الان عصبانی هستند! برای بهبود اعصابشون ترجیح دادن که به یک کروشیو خور خوب کروشیو بزنن!

-

لرد سیاه کلافه چوب دستی اش را در ردایش گذاشت. سپس در حالی که با عصبانیت طول اتاق را می پیمود، به بارتی که مدام حرف میزد، چشم غره ای رفت و گفت:
- هیچ کدوم از شما ها راه حلی ندارین؟! این قدر بدرد نخورین؟ من مرگخوار دور خودم جمع کردم؟!

بلاتریکس به آرامی گفت:
- ارباب، میریم محفل و کتابو پس میگیریم! نباید اجازه بدیم که اون ریش دراز اون کتابو هرکاری میخواد بکنه. نهایتش اینه که از عامل تفریحمون می گذریم و ریش درازو می کشیم. هوم؟!

لرد فکری کرد و سرش را تکان داد و مرگخواران با اسودگی نفسشان را بیرون دادند.

همان لحظه- محفل ققنوس:

- جیمز، یا ساکت میشی، یا مجبورت میکنم که عصرونه های مالی رو امتحان کنی.

جیمز جیغ کوتاهی کشید.
- چی؟ پرفسور؟ شما به عصرونه های خاله مالی توهین کردید؟ خاله مالی بیا ببین به عصرونه هاتون توهین شده!

نیمفدورا با ناراحتی به جیمز چشم غره ای رفت و گفت:
- هوم، بهتر نیست که کاری کنیم پرفسور؟ می دونین اگه ولدک کارشو شروع کنه هیچی از دنیای جادوگری نمی مونه؟ شما که می دونین اون کتاب چقدر خطرناکه. درست نمی گم؟

دامبلدور دستی به ریش هایش کشید و عینکش را جا به جا کرد.
- درست میگی نیمفا، به نظر من که بهتره همه با هم به دیدن تامی بریم و ازش خواهش کنیم که کتابو به دستان پر امنیت ما بسپاره؟!

آبرفورث با عصبانیت غرید:
- پرفسور، حتی بز های منم می دونن که ولدک کتابو به این راحتی پس نمیده.

سارا عینکش افتابی اش را روی میز پرتاب کرد و مشکوکانه به چهره ی دامبلدور خیره شد. سپس در حالی که احساس میکرد با چه موجودات متفکری طرف است، لبخندی زد.
- این که کاری نداره. ما یکی از مرگخواران رو می دزدیم و ولدی مجبور میشه برای پس گرفتن مرگخوارش، کتابو بهمون بده.

گرابلی پیشنهاد کرد:
- مثلا بلاتریکس؟ یا ایوان؟ یا رودولف؟

سارا اهی کشید.
- بلاتریکسو که زورمون نمیرسه! تا بیاریمش اینجا تیکه پارمون کرده، ایوان هم که اگه بیرون یخچال بمونه فاسد میشه! رودولفم که مطمئنا زیر نظر بلاتریکس داره کروشیو می خوره. چطوری بدزدیمش؟! به نظر من نارسیسا گزینه ی خوبیه.

دامبلدور با تایید سرش را تکان داد و محفلیان لبخندزنان متفرق شدند.

منزلگاه آقای خاکستری:

- اوه معلومه که اینطوره احمق! فقط دو سه روز برای اجرای این ورد وقت لازمه! بعد می بینی که دنیا به تسخیر ما درمیاد. به تسخیر آقای خاکستری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 06:32
نمایش جزئیات
آفلاین
در خونه ی مخفی زیر سطل آشغال !

مردی چاق که غباری دود که توسط سیگاری که می کشید اطراف سرش پدید آمده بود ، بر روی صندلیی چوبین با جنسی مرغوب نشسته بود. این ابر دود همیشه صورت مرد را پوشانده بود . شاید یکی از دلایلی که اون رو آقای خاکستری و یا ارباب خاکستری صدا می کردند همین بود و یا شایدم به خاطر این بود که همیشه او و اطرافیانش خاکستری پوش بودند .

پسرک در حالی که جرئت نداشت سرش را بالا کند با صدایی که به هیچ عنوان ترسش را پوشش نمی داد گفت : ارباب خاکستری همون طور که دستور داده بودید کتاب الادورا مینگز الان مطعلق به شماست .

مرد با حرکت انگشتش به زنی که مانند مردان کت شلواری به رنگ خاکستری پوشیده بود دستور داد که کتاب را از پسر جوان بگیرد . زن بعد از گرفتن کتاب قبل از این که پسرک پلک بزند ،با یک تیر ترتیبش را داد.

خاکستری خطاب به پسرک مرده گفت: دوازده دقیقه دیرکردی .

حدود هفده نفر پشت میز طویلی نشسته بودند. بادیگارد های هر فرد پشت سرشان چوبدستی و یا اسلحه به دست ایستاده و به حالت آماده باش ایستاده بودند. هیچ کدام از آن ها با دیگری نقطه ی مشترک نداشتند ولی همه ی افراد حاضر از جمله لپرکان ،جن ،پریزاد و یا آدمیزاد در یک چیز مشترک بودند. هدفشان !

پریزادی با لحجه ی چینی گفت: کی شروع می کنیم ؟

مردی ایتالیایی بعد از این که اسلحه اش را بر روی میز کوبید گفت: من دیگه طاقتم تموم شده خاکستری ! باید همین امشب شروع کنیم می فهمی ؟

و چند نفر هم او را تایید کردند. جادوگری خاکستری پوش که در سمت دیگر خاکستری ایستاده بود چوبدستیش را به طرف مرد ایتالیایی گرفت و طلسم مرگ را به طرف او نشانه رفت و قبل از این که محافظان وی کاری بکنند ،همکار مونث آن جادوگر ،دو تیر را درون مغز آن دو کاشت.

خاکستری بدون این که سیگارش را کنار بگذارد گفت : فکر نکنم کس دیگه ای بخواد به من دستور بده ! با این حال خوش حالی و هیجانتون رو درک می کنم .آخر این هفته اولین ورد شیطانی این کتاب رو برای جهانیان به اجرا در میاریم .

و خندید ! افراد پشت میز هم در ابتدا با تردید و سپس با اشتیاق به او پیوستند و دیگر کسی به جسد مرد ایتالیایی و محافظانش اهمیت نداد . یک شریک هم کمتر بهتر !

کیلومتر ها دور تر دو گروه مرگخوار ها و محفلی ها ، در حال نقشه کشیدن بر علیه یک دیگر بودند . بدون این که از وجود این دشمن بزرگ اطلاع داشته باشند ،گروه دیگر را متهم می دانستند !

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
با این که صبح شده بود ف هوابه تاریکی شب بود و خورشید در میان ابرهای خاکستری و تیره پنهان شده بود و طولی نکشید که آسمان یکپارچه خاکستری شد و قطرات ریز و درشت باران از آسمان فرو پاشید.

پسر جوان در حالی که لبه ی کلاهش را پایین داده بود تا شناخته نشود ، به سرعت از کوچه های پر یچ و خم میگذشت.

و سرانجام در کنار سطل آشغال غول پیکری متوقف شد و در سطل را برداشت و سپس به سرعت به درون سطل آشغال فرو رفت!

در حالی که سرش گیج میرفت در بالای سرش را برداشت و خود را دم در خانه ای یافت ، آهسته جلو رفت و در مقابلش جنی پدیدار شد.

جن که قد کوتاهی داشت و به نظر پیر می آمد ، با اوقات تلخی به پسرک جوان نگاه کرد.

- چی میخوای و برای چی اومدی؟

- با رئیس کار دارم.

- چند لحظه صبر کن.

جن ، پسرک را ترک کرد و در پیچی ناپدید شد و بعد از چند ثانیه به اشاره دست او را پیش خود فراخواند ؛ پسرک با عجله به سمت جن رفت.

- رئیس منتظرتونن.

پسر سری تکان داد و چند تقه ای به در زد و وارد اتاق شد.

مردی که همان رئیس صدایش میکردند و هیچ کس از نام واقعی او خبر نداشت روی صندلی مقابل او نشسته بود.

- تونستی اون کاری که گفتم رو بکنی؟
-بله.

همان لحظه خانه ی گریمولد:

آلبوس با تاسف سرش را تکان داد و گفت:کلک خوردیم! این کتاب اصلی نبود!کتاب الی دست تامه!

سارا که دستان خود را مشت کرده بود با عصبانیت گفت:اجازه بدید همین الان برم خونه ی ریدل و اون کتاب خطرناک رو نابود کنم.
- نه باید با نقشه وارد عملیات بشیم.

همان لحظه خانه ی ریدل:

لرد مشتش را محکم به میز کوبید و گفت: باز هم آلبوس دست منو خوند و سریع تر از من عمل کرد و کتاب رو برداشت.

- مای لرد ، اجازه بدین برم و کتاب رو از محفلیا بگیرم و آرامش رو بهتون برگردونم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1388 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
کتابسرای دیاگون

هیاتی که برای بردن کتاب به کتابسرا آمده بودند با یک سری تشریفات به محل نگهداری کتاب رسیدند . رئیس هیات نگاهی به کتابها انداخت و رو به یکی از دوستانش گفت : هی پسر ، نیگا کن چه قدر اینجا رمان تاریخی وجود داره ! سینوهه رو بیشتر میپسندم .

- اما من فکر می کنم ما برای کار مهم تری به اینجا اومده باشیم . بهتره به محل نگهداری کتاب بریم .

- امم . باشه اما بعدا بهم یادآوری کن از اینجا دیدن کنم .

پسرک جوان بی توجه به حضور هیات با احترامی ساختگی رو به اعضا گفت : راستش می تونید به این سمت برای بردن کتاب مراجعه کنید . این کتاب به دلیل اهمیت والایی که برای ما داره تحت محافظت شدید ماست و ما کتاب رو تا حضور شما و دوستانتون در بهترین شرایط نگه داشتیم .

- از لطفتون متشکرم .

یکی از اعضا با بر زبان آوردن همین عبارت به بحث خاتمه داده و همگی را به سکوت دعوت کرد . در طول راهروهای پر از کتاب کتابسرا که مجموعه ی ارزشمندی از بهترین کتاب های دنیا گردآوری شده بودند کسی سخنی نگفت تا پسرک جوان آن ها را به اتاق مخصوصی راهنمایی کرد .

- بفرمایید . اینجا جائیه که ما اون کتاب رو نگه می داریم و کتاب الادورا مینگز از الان به ببعد در اختیار وزارت خانه خواهد بود .

پسرک جوان با رفتار چاپلوس مآبانه ای که داشت نظر اعضا را به خود جلب کرده بود . رئیس هیات با لحنی با شور و هیجان گفت : فورا برش دارید و ببریدش و در موزه بذاریدش . وای که چه سعادت بزرگی که کتاب الان در دست ماست .

پسرک کتاب را برداشت و به آنها داد و اعضای هیات با خوشحالی از کتابسرا خارج شدند . پسرک بعد از خروج آنها از کتابسرا با چشمکی موذیانه زیر لب گفت : هه ! و کتاب الادورا مینگز اصلی را بیرون آورد و نگاهی به جلد رنگ و رو رفته اش انداخت و ادامه داد : فردا این کتاب رو بعد از مطالعه به ارباب عزیز گروهمون میدم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1388 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف و دال پیروز باشد

دامبلدور به همراه روونا وارد کتابسرای دیاگون شدند. روونا گفت: ببخشید پروفسور ولی فکر نمی کنید این کتاب رو به کسی بفروشن.

دامبلدور چشمکی زد و گفت: می دونم .

به طرف پیشخون رفت و رو به پسری جوان که پشت پیشخون بود کرد و گفت: سلام پسرم من می خواستم کتاب ....

پسرک میان حرف او پرید و گفت:ومی خواستم کتاب الادورا مینگز رو ازتون بخرم. هر چقدر بخواین بهتون می دم . هر کاری بگین براتون می کنم ؛ نه آقای محترم هر چی بگی و یا هر کی باشی برام فرقی نداره . این کتاب رو امروز بعد از ظهر می برن به وزارتخونه تا اون جا ازش محافظت کنن و تا اون موقع حتی کسی قرار نیست بهش نگا کنه .

به همین دلیل دامبلدور آه بلندی کشید و گفت: آه پسرم فکر می کردم بتونم راضیت کنم ولی خب چاره ای نیست. گوش به فرمان!

قبل از این که پسرک بخواهد کاری بکند و حتی افراد دیگر داخل کتابخانه متوجه گردند،دامبلدور طلسمش را اجرا کرده بود. روونا با لحنی هیجان زده گفت: پروفسور باورم نمی شه شما یه ورد نابخشودنی رو روی یکی اجرا کرده باشید !

_خودم قلبا دلم نمی خواست ولی چاره ای نداشتم. اگر کتاب دست تام برسه وزیر نمی تونه کاری بکنه. امیدوارم تا حالا کتاب به دستش نرسیده باشه.

بعد هر دو به دنبال کتاب از کنار قفسه ها گذشتند. روونا گفت: پروفسور نمی خواید نگاهی به این قفسه ها بیندازید؟به نظرم بهتره این کار رو انجام بدیم زود تر به هدفمون می رسیم.

_نه روونا ،صاحبای این جا این قدر ها هم احمق نیستند که کتاب به این با ارزشی رو جلوی چشم...

دامبلدور یک دفعه متوقف شد و همراهش هم از او پیروی کرد. سپس دامبلدور گفت: امان از دست پیری، حق با توئه روونا ما باید از لا به لای کتابای توی قفسه به دنبال کتاب مورد نظرمون بگردیم .هر چی باشه روونا راونکلا همراه منه.

سپس هر دو جست و جویشان را شروع کردند. در همین زمان ولدمورت با بلا داخل یک اتاق محافظت شده ظاهر گشتند و در یک لحظه ،قبل از این که به محافظان آن جا فرصت دفاع بدند. آن ها را کشتند.بعد هر دو به وسط اتاق رفتند و کتابی را که درون محفظه ای نگهداری می شد برداشتند و غیب شدند.

در خانه ی ریدل

ولدی : امشب همه ی افراد رو دعوت کن . می خوام امشب به این مناسبت جشن بگیریم.می خوام وقتی کتاب رو برای اولین بار باز کردم.همشون باشن و شب شروع تغییرات رو با هم جشن بگیریم.

بلا: بله ارباب.

بر می گردیم به پیش دامبلدور و روونا

_پروفسور ما تا حالا 960 تا از قفسه ها رو گشتیم و هیچی پیدا نکردیم. به نظرتون بهتر نیست اون پسر رو ذهن جویی کنید .

_به نظرت تا حالا نکردم؟! پسره هیچی در این مورد نمی دونه. فقط می دونه راس ساعت سه بعد از ظهر میان که کتاب رو ببرن.الان هم ساعت دو و پنجاه دقیقه ست و سه تا قفسه بیشتر باقی نمونده.

روونا زیر لب غرغر کرد و نگاهی به قفسه انداخت و با چشمانی گرد شده کتاب الادورا مینگز را از درون قفسه بر داشت و فریاد زد: پیداش کردم ! پیداش کردم !

دامبلدور کتاب رو از دست او گرفت و خیلی سریع جلد کتاب را با یک کتاب با همان ضخامت عوض کرد .سپس کتاب را لای یک شنل نامرئی پیچاند و با روونا از کتابخانه خارج شد.دقیقا همان لحظه وزارت خانه ای ها وارد کتابسرا شدند.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سپتیما ويكتور در 1388/6/4 23:51:40
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely