جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مرگخواران دریایی!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آبان 1389 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد آروم آروم به جزیره ی متروکه پا گذاشت و همراهش خرچنگ نیز محکوم بود که غرولند های اونو بشنوه.

-ببین خرچنگ تو مرگخوار خیلی خوبی هستی اصلا حرف نمی زنی، کلا خفه ای، و این به نفع منه اعصابم آرامش می گیره!می فهمی یعنی به هیچ وجه حرف نزن و خفه شو!چون اگه این کار رو نکنی یه آواداکاورا حرومت می کنم.

خرچنگ در حالی که از پر حرفی لرد دیگه داشت دیوونه می شد،با چنگالش محکم پای لرد را زخمی کرد.

-واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

لرد چرخید سرخی رنگ چشم هاش بیشتر شد همین طور رنگ چشم هایش به صورتش هم سرایت کرد و دودی رقیق از گوشهایش بیرون زد در این حالت فریاد زد:ای موجود احمق!چطور جرئت کردی پای ارباب را در چنگ بگیری!

خرچنگ که دید لرد داره دوباره زیاد حرف می زنه آن یکی پای لرد رو سریع در چنگالش زخمی کرد.

-واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

لرد این بار به خرچنگ بی چاره امان نداد و بهش آواداکاورایی زد که تا عمرش داشت فراموش نکند.لرد چوبش را که داشت ازش دود می آمد فوت کرد و گفت:این از تو موجود بدبخت!

ناگهان لرد احساس ضعف شدیدی در ناحیه ی شکمش احساس کرد.رنگ قرمز چشم هایش داشت نم نم از درخشش می افتاد چشم هایش از بی غذایی سیاهی می رفت در این حال به زمین افتاد و نزدیک ترین قارچی را که دید خورد.

-آخیش این قارچک کمی از ته دلم رو گرفت داش...

ناگهان لرد به زمین افتاد.دلش به شدت در هم پیچید.او نمی دانست دلیل مسئله چیه ولی چشم هایش سنگین شده بود و داشت روی هم می افتاد.لرد مقاومت می کرد سرش به شدت درد گرفته بود و داشت برای اینکه چشمانش را روی هم نگذارد تلاش می کرد که بالاخره چشم ها بر لرد سیاه غلبه کردند و بر هم افتادند.

ساعت ها بعد

لرد چشم هاش رو باز کرد.سرش گیج می رفت و همه چیز به شدت براش گنگ بود.در این حال به اطراف خود نگاه کرد ساختمان های سنگی نیمه خرابی اطرافش رو احاطه کرده بودند.در این حال سعی کرد که بلند بشه که برخورد جسم سختی را با پشت سرش احساس کرد.در حالی که از درد به خود می پیچید چرخید و دو میمون رو دید که بالای درخت نارگیل بر روی شاخه نشسته بودند و به سمتش زبون درازی می کردند.شروع کرد به غرولند کردن.

-شما موجودات ضعیف احمق منو به سخره گرفته اید الان حال شما رو می گیرم.کریشیو!کریشیو!کریشیو!

در این حالت نارگیل دیگری درون ملاج لرد خورد.

لرد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/8/20 0:36:03
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/8/20 1:06:25
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1389 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

امواج خروشان دریا همچون شلاق به صخره ها میخورد.صدای آب دریا،همچون موجود عظیمی که در حال نفس کشیدن بود، آرامش جزیره سوت و کور را در هم میشکست. جزیره، تنها ترین خاک خدا در آن حوالی بود. با درختان بلند و بیشه های فراوان، جزیره همچون عقیق سبزی بر انگشتر دریا بنظر میرسید. ناگهان، بر امواج خروشان دریا، کنده درختی نمایان شد. بر روی کنده، بدن بیجان فردی خوابیده بود.کنده با سرعت بر خاک نرم جزیره به گل نشست و بدن بیجان مرد را بر زمین پرت کرد. مرد تکانی به خود داد و همان طور که به تمام دنیا بد و بیراه میگفت، دستی به سر بی موی خود کشید. چشمان قرمز و وحشتناک مرد، همچون چشمان مار بر صورتش حک شده بود. لرد ولدمورت فریاد بلندی کشید و همان طور که به صخرهای جزیره کروشیو می فرستاد،گفت: اینجا همون جزیره متروکیه که منو بهش تبعید کردن؟فکر کردن من از اینجا نمیتونم در برم؟واقعا وزارت خونه فکر کرده اگه منو به جزیره متروک تبعید کنه از دستم راحت میشه؟کروشیووو.


لرد ردای خیس خود را تکاند و سعی کرد پرواز کند،اما هیچ اتفاقی نیفتاد. صورت وی از خشم قرمز شده بود.جزیره ای متروک که هیچ راه فراری از آن وجود نداشت. چگونه میتوانست اینجا بماند؟ لرد بر روی صخره ای نشست و همان طور که خرچنگی را شکنجه میداد به فکر فرو رفت:البته، اینجا دیگر از مونتگومری خبری نیست.مرگخوار پررو و بی تربیتی که همش مایه عذاب است.یا ایوان، این جزیره هیچ ایوانی در خود نداشت...شامپوی بی مصرف!دستپخت بد آنی مونی را نیز دیگر هیچ وقت نمیخورد. از جیغهای بلا و بارتی هم خبری نبود. لرد با این افکار از جای خود بلند شد و همان طور که به جزیره خیره شده بود،گفت:این جا سرزمین جدید من خواهد بود...خرچنگ،زود باش دنبالم بیا!تو اولین موجود زیر دست منی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آبان 1388 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونين و فرد از پله ها پايين آمدند و به مرگخواراني كه دور ميز جمع شده بودند ، پيوستند .
- روفوس ، ببين رفيقم اينجاست . خيلي بچه ي باحاليه !
همه ي مرگخواران به سمت آنتونين برگشتند و ...
مرگخواران : ويز... ويزلي ... بگيريدش !
آنتونين جلوي همه مرگخواران ايستاد و گفت : ويزلي كيه ؟ اين رفيقمه باب ...
مرگخواران آنتونين را از سر راه كنار زدند و فرد را گرفتند .

بلا هم كه از حركات آنتونين كلافه شده بود ، گفت : احمق ، اين فرد ويزليه !
- راس ميگي ؟ صب كن ببينم !! راس ميگي ها ... خودشه !
مرگخواران :
آنتونين :
- خب ، حالا چي كار كنيم ؟‌
نارسيسا قاطعانه گفت : اول از همه ميبريمش پيش ارباب .
همه مرگخواران حرف او را تاييد كردند .

لحظاتي بعد ...
بلا و لوسيوس به نمايندگي از بقيه ي مرگخواران و به همراه فرد كه دست و پايش بسته شده بود ، در يكي از اتاق هاي كلبه كه لرد در آن مستقر شده بود ، قرار داشتند .
- ارباب ، ما تونستيم فرد ويزلي رو دستگير كنيم .
در همين لحظه آنتونين بدون اجازه در اتاق را باز كرد و گفت : ارباب ، به جون جفت چشام خودم دستگيرش كردم .
- كروشيو ، آنتونين ... بيرون
لرد اندكي تامل كرد و گفت : خب ، زود باشيد جلسه اي براي توجيه افراد اعضامي تشكيل بديد .
- بله ، سروروم

ده دقيقه بعد ...

همه ي مرگخواران ، به جز آنتونين كه باز هم به سقف آويزون شده بود ، دور ميزي چوبي كه در وسط كارگاه قرار داشت ، نشسته بودند و منتظر صحبت لرد بودند . سرانجام لرد دست خود را بالا آورد تا همه ساكت شوند و سپس شروع كرد به صحبت كردن ...
- همونطور كه ميدونيد فرد ويزلي دستگير شده و ما ميتونيم از طريق اون به ويزلي ها برسيم و من اين جلسه رو براي توجيه افراد اعضامي تشكيل دادم و ...
مرگخواران:
- كروشيو تو آل ... چرا ميخنديد ؟
- ارباب ، مگه شما ميخوايد راه پرسي رو ادامه بديد ؟
- كروشيو مرگخوار ، ديگه تكرار نشه .
لرد با عصبانيت حرفش را از سر گرفت و گفت : حالا كه ما يكي از ويزلي ها رو داريم ، بايد از اون استفاده كنيم .
- ارباب ، نقشه اي داريد ؟
لرد خنده اي شيطاني كرد و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/8/7 22:20:43
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: یکشنبه 26 مهر 1388 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا سریعا شال و کلاه میکنن و راه می یفتن به سمت در خروجی، که یهو از طبقه ی بالا، صدای " ای دلبر شیرین! چقد قند عسلی! چقد شیرین عسلی! کودومتون شکرتون بیشتره؟! ..." به گوش میرسه!


مرگخواران به صورت مشکوکیوس، همه به نوبت ابروها رو میدن بالا!

_ ارباب به نظرم یکی اون بالاست!

_ خب اگه یکی اون بالا بود، چرا از اون موقع نفهمید ما این پائینیم!!!


لرد: چرت و پرت موقوف! تو! برو بالا ببین کیه!

آنتونین: ارباب چرا من آخه؟! به جون 5 تا زن و 17 تا بچه م، من بی تقصیرم!!!!

لرد: چه ربطی داشت الان؟؟!

_ خواستم تعداد صحیح زن و بچه مو اعلام کنم!

_ مرلین بده برکت!

_

_ مردک مفت خور میگم پاشو برو بالا بگو چشم!


و آنتونین با تیپ پا، ارسال مستقیم میشه به اتاقک زیر شیروونی!

.
.
.
در اتاقک زیر شیروونی....


یک کپه موی قرمز پشت یک میز نشسته و جلوی خودش مقادیر متنابهی شماره ردیف کرده!


_ اهم!

_ ساکت! دارم فک میکنم!

_ اوهوم اهم !

_ گفتم هیس، سرم شلوغه!

_ اهمممممممم!

_ مگه اینجا رو با جای دیگه اشتباه گرفتی بوقی؟ ... اصلا بذار ببینم، تو کی ای توی خونه ی من؟!

آنتونین:

طرف از پشت میز بلند میشه، یک نگاه به سرتاپای آنتونین میندازه و برمیگرده پشت میزش!

آنتونین: مردک بوقی! مسخره کردی مارو؟! من کلی واسه خودم خفنم همه ازم می ترسن!

طرف که شماره ی مورد نظرشو انتخاب کرده، گوشی ماگلیشو برمیداره و شماره رو میگیره! و در عین حال میگه:

_ حالا بالفرض که باشی! من رو سنه نه؟!


دین دیرینگ دیرینگ!... دین دیرینگ دیرینگ!...


گوشی آنتونین زنگ میخوره. بدو بدو گوشیو برمیداره و میگه:

_ بله؟!

طرف پشت میز: سلام عزیزم!

_ اوا؟ شما؟!

طرف پشت میز: منم دیگه! یادت نیست اون روز...؟!

_ اوا؟ هرهرهرهر!


طرف پشت میز: سرمانخوردی؟! صدات زیادی کلفت شده عزیزم!!!

_ نـــــــه!!!!!

یهو طرف سرشو برمیگردونه!

_ ئه؟ پدر سوخته توئی؟ تو که پسری! خیلی بیحا شدیا! اون دنیا از دست دامبل فرار کردما! نگاه کن جامعه به چه وضعی دچار شده!!!

آنتونین:

_ حالا اسمت چیه؟!

_ آنتونین دالاهوف!

طرف چشماش در حد توپ هندبال میشه:
_ مــــــــــــــــادر جان!.... تو یه مرگخواری؟!

_ آره واسه همین گفتم خیلی خفنم! حالا تو کی ای؟!

_ عاقل از موهام نفهمیدی کیم؟! به من میگن فرد! فرد ویزلی! پاسپورت گرفتم از اون دنیا بیام این دنیا واسه یه کاری!!!!

_ ئه؟! جدی؟ چه باحال! بیا پس بریم به دوستام معرفیت کنم! حتما خوشحال میشن یه ویزلی رو از نزدیک ببینن!


_ یعنی اینقد معروفم؟ ایول! خب بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مهر 1388 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونين براي اينكه حرفش را كامل كند ، گفت : منظورم اينه كه حتما خونواده ي ويزلي اينجا بودن و هرچي چوبدستي بوده رو برداشتن . فعلا هم كه چوبدستي ساز گير نمياد ، پس بايد چوبدستي ها رو از ويزلي ها بدزيدم ...
لرد : گفتي بايد ؟
آنتونين : ارباب ، ببخشيد ... بوق خوردم !
روفوس :

ده دقيقه بعد ...

همه ي مرگخواران ، به جز آنتونين كه به سقف آويزون شده بود ، دور ميزي چوبي كه در وسط كارگاه قرار داشت ، نشسته بودند و منتظر صحبت لرد بودند . سرانجام لرد دست خود را بالا آورد تا همه ساكت شوند و سپس شروع كرد به صحبت كردن ...
- من ، لرد كبير ، لرد ولدمورت به عده اي از مرگخواران ماموريت مهمي ميدم كه اميدوارم از پسش بر بيايد و ميدونيد كه اگه موفق نشيد ...
مرگخواران :
لرد ادامه داد : چند نفر از شما وظيفه داره تا خيلي زود و در كمترين زمان به خونه ي اون ماگل پرست ها بره و چوبدستي هايي كه اونها به سرقت بردند ، رو براي من بياره . ما اينجا منتظر شما ميمونيم !
رودولف گفت : ارباب ، ببخشيد ميشه اسامي افراد اعزامي رو بگيد ؟
- كروشيو رودولف ، ارباب ميخواست همين كار رو انجام بده ولي تو توي حرفش پريدي !‌

- ساري ماي لرد !‌
در اين هنگام لرد به بلا اشاره كرد و بلا هم از روي صندلي اش بلند شد و شروع كرد به خواندن برگه اي از درون ردايش در آورده بود ...
- اسامي افراد اعضامي : بلاتريكس لسترنج - رودولف لسترنج
- مورفين گانت - ايوان روزيه - مونتگومري - روفوس اسكريم جيور - دراكو مالفوي - آنتونين دالاهوف

در همين لحظه آنتونين كه از سقف آويزون شده بود ، به زحمت گفت : ارباب ، خيلي آقايي ! به جون جفت چشام آنچنان برات افتخار بيافرينم كه خودت هم بموني تو كفش !

لرد به حرف آمد و گفت : البته براي اينكه تو رو نبينم ، اجازه دادم كه واسه ي ماموريت بري !

مرگخواران :
آنتونين :

- زود باشيد راه بيفتيد ... وقت رو هدر نديد .
- بله قربان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: دوشنبه 20 مهر 1388 05:05
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت برای تنبیه روفوس اسکریم جیور به مرگخوارا دستور داد در همان وسط کارگاه و با استفاده از چوبهای آنجا یک فلک درست کنند و او را به آن ببندند. لرد یک ترکه برداشت و شروع کرد به تنبیه روفوس:
- حالا فلکت که کردم میفهمی با من چطوری باید صحبت کنی!

لرد چند ضربه به کف پای بسته شده روفوس زد که دادش درآمد:
- ... اربااااااااااااااب ... نه ارباب غلط کردم ... دیگه درست صحبت میکنم ... قول میدم!

لرد: غلط کردم نکردم معنی نداره. یا اینقدر با این ترکه میزنمت که بمیری یا یکی داوطلب میشه تا اونو به جای تو بزنم تا بمیره!

روفوس با امیدواری به مرگخواران نگاه انداخت.
مرگخوارا:

روفوس: جون مادرتون. نامردا من وزیر بودم مثلا یه موقعی.

آنتونین: عیب نداره روفوس. مرد باش، مث یه مرد بمیر. شجاع باش. حداقل میتونی افتخار کنی که بدست لرد سیاه کشته میشی.

روفوس. ئه؟ اینطوریاس؟ باشه حالا که اینجوری شد منم میدونم چیکار کنم. ارباب میشه یه لحظه لطفا گوش مبارکتونو جلو بیارین؟

لرد گوششو جلو میبره و روفوس یه چیزی در گوشش زمزمه میکنه. هنوز حرف روفوس تمام نشده که لرد نعره میکشه و از مرگخوارا میخواد روفوسو باز کنن و به جای اون آنتونینو به فلک ببندن.

آنتونین در حالی که به فلک بسته شده و مات و مبهوت مونده به لرد میگه: ارباب چی گفت این روفوس به شما؟

لرد: ببند اون دهنتو. که من کلاه گیس میذارم آره؟ من قبلا کچل بودم آره؟ شایعه پراکنی میکنی آره؟

آنتونین: نه به جون جفت بچه هام. من اینارو نگفتم. این روفوس برا اینکه خودش خلاص شه از این وضعیت و ذهن شمارو منحرف کنه اینو گفت. الان اول باید روفوسو محاکمه کنید بعد نوبت به من میرسه سرورم.

لرد: نوبت موبت نداریم اینجا! این مساله در حال حاضر برای من از هر چیزی مهمتره. راستی ببینم گفتی تو این حرفارو نزدی نه؟ کاری نداره پس ایوان اون معجون راستی رو بردار بیار بدیم این بخوره ببینیم چی میگه. اگه تو این حرفارو نزده باشی که هیچ وگرنه همین جا سرتو قطع میکنم!

آنتونین که حسابی احساس خطر کرده میگه: نه ارباب غلط کردم دروغ گفتم. همه اون حرفارو من زدم ولی به جون مامانم فقط یه شوخی بود.

لرد: عجب! پس یه شوخی بود؟
آنتونین: بله
لرد: بله و بلا! ببند اون نیشتو ...

لرد ادامه میده: خب مرگخوارا همگی گوش کنین من همینجا این مرگخوارو محاکمه میکنم. این شخصیت ذلیل به جرم شایعه پراکنی و تشویش اذهان عمومی و اقدام علیه امنیت ملی! به اشد مجازات محکوم میشه. از اونجائی که قاضی و دادستان و هیئت منصفه و همه و همه فقط شخص شخیص لرده پس خودمم با خودم موافقم! از شما کسی مخالفتی نداره؟ هر کی بخواد میتونه فداکاری کنه و به جای آنتونین کشته بشه.

مرگخوارا همگی متحد الکلام گفتن که موافقن!

آنتونین: نه منو نکشید، رحم کنید. من زن و بچه دارم.

روفوس: عیب نداره آنتونین. مرد باش، مث یه مرد بمیر. شجاع باش. حداقل میتونی افتخار کنی که بدست لرد سیاه کشته میشی!

مرگخوارا:

لرد: خب پس این مرگخوار خونش حلال شد!

سپس لرد فش فشی میکنه و نجینی معلوم نیست از کجا یدفعه ظاهر میشه. آنتونین که فهمیده اگه نجنبه لحظات آخر عمرشه سریع میگه: ولی ارباب من اطلاعات ارزشمندی دارم. اگه منو بکشید هیچ وقت نمیفهمید از کجا چوبدستی پیدا کنید و این دسته موی قرمز برا کیه.

لرد حرفای آنتونین رو کمی سبک سنگین میکنه و میبینه داشتن چوبدستی ای که بتونه باش جادو کنه از همه چیز براش مهمتره پس رو به آنتونین میکنه و میگه: بگو! اگه حرفات ارزش داشته باشه و کمک کنه چوبدستیارو پیدا کنیم شاید تو مجازاتت تخفیف قائل شدم!

آنتونین: ای سر و جان من فدای ارباب. والا خدمتتون عرض کنم من چند وقت پیش تو پیام امروز خوندم که ویزلی ها جدیدا خیلی زاد و ولد میکنن بخاطر همین گزارشگر روزنامه رفته بود و با مالی لرزونک مصاحبه کرده بود ...

لرد: خب اینا چه ربطی دارن به چوبدستیا؟ داری وقت تلف میکنی آره؟
آنتونین: نه به جون بابام! الان میگم ربطشو ارباب ...

آنتونین ادامه میده: مالی تو اون مصاحبه این حرفو تائید کرده بود و گفته بود مشکل اصلی ما هزینه اداره خانواده نیست و ما از این بابت هیچ چشم داشتی به وزارت سحر و جادو نداریم. خدا رو شکر دامادمون هری پاتر رئیس اداره کارآگاههاس و یه نون و بوقلمونی میرسه. ما مشکل اصلیمون چوبدستیه. طوری که برای بچه هامون چوبدستی کم آوردیم و اونا دلشون لک زده یه جادو بکنن ...

لرد ولدمورت دسته موی قرمزی که روی زمین افتاده رو بر میداره و بفکر فرو میره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: یکشنبه 19 مهر 1388 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران یکی یکی و دوتا دوتا و دلِی دلِی کنان به سمت کارگاه راه افتادند که با بوی سوختگی ای مواجه شدند که از پشت سر به مشام می رسید. با مشاهدۀ شعلۀ آتشی که لرد سیاه برای راه انداختنشان پشت سر هرکدام شعله ور کرده بود، به سرعت رداهای درحال سوختنشان را خاموش کردند و به سمت کارگاه دویدند.

داخل کارگاه

تمام کارگاه مملو از گرد و خاک و تارهای عنکبوت بود و جعبه های خالی چوبدستی که به طور خشونت باری درهم شکسته و روی هم ریخته شده بودند، آه از نهاد مرگخواران بلند کردند. مونتگومری بیلش را به دیوار تکیه زد و درحالیکه سرش را به دستۀ بیل می کوبید با عصبانیت گفت:
- نامردا هم طرفو کشتن، هم چوبدستیاشو از بین بردن، هم لااقل نذاشتن جسدش بمونه که من دفن کنم و دلم به یه چیزی خوش باشه تو این جزیرۀ بی در و پیکر.

بلاتریکس که کمبود کروشیو را به شدت احساس می کرد و مانند معتادین ِ درحال ترک، به خود می پیچید غرید:
- نکنه انتظار داشتی جسده بعد از چند ماه هنوزم سالم بمونه؟ حتی اگه دفنش نکرده بودن تا حالا پوسیده بود!

ایوان درحالیکه خارش موهایش به شدت شروع شده بود، همچنان که ناخن هایش را در پوست سرش فرو می برد و آن را به شدت می خاراند، نظر داد:
- حالا میشه چوبدستیا رو تعمیر کرد؟

نگاه سرد لرد تنش را لرزاند. لرد سیاه به سردی پرسید:
- تو اینجا اصولا اثری از چوبدستی، چه شکسته و چه سالم، می بینی؟

ایوان:
-

آنتونین:
- به نظرم چوبدستیا رو یه جا تو حلق طرف فرو کردن، بعد یکیشونو شکوندن و تو دماغش فرو کردن و همین یکی جلوی نفس کشیدنشو گرفته و مرده!

نارسیسا:
- ایول آنتونین. واسه این فکر محشرت از کسیم کمک گرفتی؟

آنتونین:
- نه عزیز! همش از هوش و ذکاوت خودم بوده.

نارسیسا:
-

مورفین با تمام انرژی ای که می توانست در خود جمع کند، قیافۀ متکبرانه ای به خود گرفت:
- غشه نخورین. بشت اول مهمون خودمین. ولی واشه دفه های بعد مشرفتون باهاش به من پول بدین. اونم ژیرینگی!

روفوس که هنوز بقایای رفتار کارآگاهانه را در خود حفظ کرده بود، در میان آثار درگیری باقیمانده از زمان مرگ چوبدستی ساز کند و کاوی کرد و ناگهان فریاد کشید:
- ارباب! فهمیدم! اینجا یه دسته موی قرمزه که نشون میده یه آدم موقرمز اینجا بوده و همه چی رو به هم ریخته. یه مقدارم معجون مرکب پیچیده روی زمین اینجا ریخته شده. منتها نمی تونم بفهمم از روی مو یا ناخن چه کسی ساخته شده. باید یه جوری بفهمیم کی اومده اینجا رو به هم ریخته و چرا چوبدستی سازو کشته و اصولا چوبدستیا رو چیکار کرده؟

لرد سیاه:
- تو چی گفتی؟ باید بفهمیم؟ تو به اربابت گفتی باید؟

روفوس:
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالی ویزلی در 1388/7/19 20:20:50
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: یکشنبه 19 مهر 1388 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

کشتی مرگخواران در اثر بی احتیاطی مورفین غرق شده.لرد سیاه و مرگخواران مدتی روی آب شناور میمونن تا اینکه یه کشتی بهشون نزدیک میشه.مونتگومری ساکنان کشتی رو(که ماگلها هستن) به دریا میریزه.چوب جادوی همه مرگخواار و لرد به دریا افتاده و همه مجبورن کشتی رو به روشهای ماگلی اداره و هدایت کنن.مقصدشون دهکده کوچکیه که پیرمرد چوب دستی سازی در اون زندگی میکنه.
__________________________

مرگخواارن که طی دو ساعت آخر به طرز عجیبی لاغر شده بودند دور میز نشستند و بعد از دعا برای سلامتی ارباب و آرزوی آمرزش گناهان سالازار شروع به خوردن غذا کردند.

-اَه...بازم املت؟
-حداقل نمیتونی این یکی رو نسوزونی؟
-کدوم ابلهی بود میگفت آنی مونی بهترین آشپز دنیاست؟
-من بودم.حرفی هست؟
-نه ارباب...من فقط میخواستم حرفتونو تایید کنم!

بعد از اتمام ناهار مرگخواران که همچنان لاغر بودند با همکاری بی سابقه ای میز غذا رابه کنار عرشه کشیده و به دریا پرتاب کردند.لرد سیاه با چهره ای متفکر به دور دستها خیره شد.
-اینجوری نمیشه.همش سه تا میز دیگه تو انبار مونده.همینجوری پیش بریم تا فردا شب میزامون تموم شده و دیگه نمیتونیم غذا بخوریم.سرعت کشتی رو بیشتر کنین.

به دستور لرد بر سرعت کشتی افزوده شد.


طولی نکشید که صدای ضعیف مورفین گانت به گوش لرد رسید.
-ارباب...خشکییییییی...


دهکده کوچک!

ملت مرگخوار از کشتی پیاده شدند و در کنار ساحل صف کشیدند.لرد سیاه بعد از شمارش مرگخواران سخنرانی کوتاهش را شروع کرد:
-خوب گوش کنین.اینجا یه دهکده ماگلیه.و از اونجایی که ما چوب دستی نداریم از هرگونه اغتشاش و شرارت خودداری کنین تا بتونیم اون پیرمردو پیدا کنیم و ازش چوب دستی بگیریم.روشن شد؟

-بله ارباب...

لرد سیاه با دقت به اطراف نگاه کرد.پیرمرد ماهیگیری در نزدیکی کشتی مرگخواران سرگرم بررسی تورش بود.لرد به پیر مرد نزدیک شد.
-اهم...یعنی سلام.ما دنبال پیرمرد نجاری میگردیم که شانزده سال پیش به اینجا اومده.

ماهیگیر آه بلندی کشید.
-منظورتون اسکار پیره؟متاسفم.جسدشو همین چند ماه پیش تو کارگاهش پیدا کردن درحالیکه یه چوب دستی شکسته رو تو حلقش فرو کرده بودن!

لرد به مرگخواران نزدیک شد.مونتگومری درحالیکه سعی میکرد با بیلش جادو کند پرسید:
-ارباب...بیچاره شدیم.حالا چیکار کنیم؟بدون چوب دستی موندیم اینجا.پول ماگلیم که نداریم.ما فقیریم.بیچاره شدیم.معتاد میشیم.

لبخند شومی بر لبان مورفین گانت نقش بست.لرد سری تکان داد.
-نه.ما میریم کارگاهش.پیر مرد همین چند ماه پیش مرده.پس حتما تو کارگاهش میشه چیزای به درد بخوری پیدا کرد.فکر نمیکنم ساختن چوب دستی کار زیاد سختی باشه.باید امتحان کنم.کاری نیست که لرد سیاه قادر به انجامش نباشه.پیش به سوی کارگاه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مهر 1388 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی مونی نگاه دانشمندانانه ای به تخم مرغ ها انداخت و در حالی که به ذکاوت خودش تبریک میگفت رو به ماهیتابه کرد و گفت:خیلی خب.سریع نیمرو بشین ببینم!
تخم مرغ ها بدون توجه به دستور انی مونی روی ماهیتابه داغ لرزشی اندکی داشتن و در قسمت های زیرین به شدت به رنگ سیاه در اومده بودن!

انی مونی با تعجب نگاهی به اجاق کرد و گفت:ای بابا اینا چرا نیمرو نمیشن؟
بومــــــــــــــــــــب!6 عدد تخم مرغ موجود درون ماهیتابه از شدت حرارت و فشار منفجر شدن و تمام آشپزخونه رو مورد عنایت قرار دادن!
آنی مونی در حالی که فکرش به جایی نمیرسید روی زمین چهار زانو نشست و گفت:از خیر این یکی هم گذشتم!حالا ساندویچ نون و پنیر رو چطوری درست میکنن!

در عرشه کشتی مونتگومری با تعجب به سکان کوچک جلوی کشتی نگاه میکرد و تفکرات بی وقفه اش کمکی به حل مسئله نمیکرد!
بلا که متوجه تعجب بیش از حد مونتی شده بود به اون نزدیک شد و گفت:چیه مونتی؟چشات اندازه دوتا گالیون تقلبی شده!

مونتی به سکان کشتی اشاره کرد و گفت:سکان کشتی ما درست همین اندازه بود.ولی با جادو تکون میخورد و کشتی رو جا به جا میکرد.من نمیدونم این سکان کوچولو تو این کشتی بدون جادو چطوری قراره عمل کنه!
بلا نگاهی به اطراف کرد و گفت:امتحان کردنش که ضرری نداره.بالاخره باید یه راهی باشه!

بلا سکان را گرفت و کمی تکان داد.کشتی در اثر حرکات کوچک دست بلا همانند ماشین های مشنگی مشغول لایی کشیدن از بین کوسه های دریا شد!
لرد که از تکان های کشتی عصبانی شده بود بالا امد و فریاد زد:چتونه؟هوس کروشیو...نه هوس تبدیل شدن به غذای کوسه ها کردین؟

مورگان با ناراحتی سطل و دستمال را کنار انداخت و گفت:ارباب این کشتی هیچ خاصیت جادویی نداره.ما هم که چوب نداریم.همه چیز این کشتی دستیه!ما هیچ کدوم تا حالا با این چیزا کار نکردیم!
لرد اخمی کرد و گفت:این چیزا برای ارباب اهمیتی نداره.تنها چیزی که ارباب میخواد اینه که تا یکی دو روز دیگه به جزیره برسیم.خودتون مشکلاتتون رو با این وسیله های حل کنین.وای به حالتون اگه به جزیره دیر تر برسیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1388 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با ترس و وحشت از دور و برلرد پراکنده شدند.آنی مونی بطرف آشپزخانه رفت تا شام مخصوص لرد را آماده کند.ولی خیلی زود متوجه شد که بدون چوب دستی قادر به آ اشپزی نیست.روبه ایوان کرد و پرسید:ایوان به نظر تولوبیا پلو چطوری درست میشه؟
ایوان:این که کاری نداره.اینا مشنگ بودن.همین دو و برا رو بگردی حتما یه کتاب آشپزی پیدا میشه.از روی اون میتونی هر غذایی رو که دوست داشته باشی بپزی.
آنی مونی سرگرم جستجو در آشپزخانه شد.
بلاتریکس روی عرشه کشتی ولو شده بود .دستمال بزرگی را با جدیت روی زمین میکشید.رودولف با لبخندی موذیانه به بلا نگاه میکرد.سرانجام بعد از تماشای ده دقیقه تلاش بی وقفه بلا شروع به حرف زدن کرد:بلا عزیزم.من فکر میکنم دستمالو باید خیس کنی.اون دو تا سطل که اون گوشه هستن به دردت میخورن.
بلا با عصبانیت به رودولف خیره شد.رودولف فورا دو سطل را برداشت و دستمال را از بلا گرفت و سرگرم کار شد.چشم بلا به سه ساحره ای که دور لرد جمع شده بودند افتاد و بلافاصله خود را به محل حادثه رساند.لرد سیاه سرگرم در آوردن ردایش بود.بلا با وحشت پرید و دستان لرد را گرفت.
بلا:سرورم دارین چیکار میکنین؟گول اینا رو نخورین.کیششون کنین برن.ارباب خواهش میکنم.من و خودتونو بدبخت نکنین.
لرد با عصبانیت بلا را پرت کرد و گفت:چی داری میگی؟چوب که نداریم.باید کرم ضد آفتاب بزنم.تو اصلا از مضرات اشعه ماورا بنفش اطلاعی داری؟
بلا :ماورا چی چی؟من فقط یه اشعه میشناسم اونم سبزه.ارباب خودم این کارو براتون میکنم لازم نیست دیگرانو وارد حریم خصوصیتون کنین.

آشپزخونه:

آنی مونی که کاملا گیج شده بود از خیر درست کردن لوبیا پلو گذشت.با خود فکر کرد:وقت ندارم.بهتره نیمرو درست کنم.ارباب وضعیتو میدونه.فکر نمیکنم چیزی بگه.
آنی مونی که فکر خود را بشدت پسندیده بود ماهیتابه را روی اجاق گاز گذاشت و شش تخم مرغ را نشکسته به آرامی داخل ماهیتابه گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!