جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 20 خرداد 1390 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
رز:رفتي برامون دو تا ماگل آوردي?
خودم:ئه يعني تو اين ها رو نمي شناسي , اينا بدون چوب و ورد جادو مي كنن ,با دستاشون جادو ميكنن
رز:جن خانگي اند?
خودم:نه بابا اينا خيلي خوشكل اند
تق
خودم:چرا ميزني اما(دابز)?
اما:از كي هيز شدي تازه جغدت هم رفت و آمد هاي مشكوك داره
خودم:ول كن عيال,رز نجاتم بده .....

ببخشيد كمه وقت نداشتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
Re: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 20 خرداد 1390 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب... من یه جورایی امیدوار بودم شما یه فکری داشته باشین.

-

- من یه فکری دارم!

ملت هافل که دقایقی پیش با وجود شنیدن این صدا نا امید شده بودند، با بی توجهی به سمت منبع صدا برگشتند. کسی جز هوگو جلویشان نبود.

- من دو تا دست دارم. میتونن کمکمون کنن. الان میرم دنبالشون میارمشون.

یک ساعت بعد

در باز شد و هوگو به تنهایی داخل شد.

هوگو:
ملت:

هوگو:
ملت:

سرانجام هوگو دستش را به سمت در دراز کرد. انگار داشت به کسی اشاره میکرد داخل بیاید. و چند لحظه بعد، دو نفر داخل شدند. هر دو با چشمانی مایل و کره ای.

- ملت ایشون یانگوم هستند!()

سپس رویش را به سمت یانگوم برگرداند:
-송일국송일국송일국

رو به ملت هافل:

- و ایشون بانو چویی هستند! قراره یه سری کلاس آشپزی داشته باشیم.

و باز هم رو به دو تازه وارد

-송일국송일국송일국송일국송일국송일국؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 13 خرداد 1390 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد !

سرسراي تالار هافلپاف
ساعت سه شب


بيشتر اعضاي هافل دور تا دور ميز مرصعي شكلي نشسته بودند و بي صبرانه منتظر بودند تا ببيند كه پيوز و ريتا ميخواهند راجع به چه موضوع مهمي صحبت كنند كه آنهارا اين موقع شب از خواب بيدار كرده اند .

پس از گذشت لحظاتي پيوز نگاهي به دور تا دور ميز انداخت و شروع كرد به صحبت كردن ...

- شما رو اين موقع شب بيدار كردم چون ميخواستم باهاتون راجع به موضوع مهمي صحبت كنم !
- بنال بينيم باو

- شما بايد بدونيد كه به زودي قراره يه مسابقه ي آشپزي توي هاگوارتز برگزار بشع و به گروه برنده ششصد امتياز ميدن !

- خب ؟

پيوز نگاهي به هافلي ها انداخت و با خوشحالي ادامه داد ...

- و از اونجايي كه كمترين امتياز رو داريم فق تنها راه قهرمانيمون اينه كه توي اين مسابقه برنده شيم !

رز كه از چرت وپرت گفتن پيوز كلافه شده بود ، با عصبانيت گفت : اخه كدوم يكي از ماها آشپزي بلديم ؟ اخه تو تاحالا دستت به قابلمه خورده ؟

حرفي كه رز زد حتي سبب شد كه خود پيوز هم نا اميد شود . حق با رز بود ؛ زيرا آنها هيچكدام مهارتي در آشپزي نداشتند و طرز تهيه يك غذاي ساده را هم بلد نبودند . بنابراين آنها هيچ شانسي براي موفقيت در اين مسابقه نداشتند ...

هافلي ها كه نا اميد شده بودند و ميخواستند بخوابند از روي صندلي هاي خود بلند شدند كه ناگهان ...

- من يه فكري دارم !

اين صداي گلرت بود كه توجه همه اعضا را به خود جلب كرد ...

- فكرت چيه ؟

همه منتظر پاسخ گلرت بودند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1390/3/13 22:20:46
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اسفند 1389 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی اعضا با چشمانی از حدقه بیرون زده به سایه نگاه میکردند.سایه جلو تر آمد و گرد و غبار کمی فرو نشست.ملت هافل چشمان مشکی پر نفوذی را دیدند که به آنها با لبخندی مرموز خیره شده بود. تنها کسی که عکس العمل نشان داد لودو بود که سریع مسواک به دست نزد هستیا رفت. لحظه ای بعد کینگزلی با بغلی پر از همر جلو آمد و به هر کس یک عدد داد تا جلوی حرف های شوخی اش بگذارد.
همین که هستیا خودش را به همه یاد آوری کرد رز که به سرعت نور با او صمیمی شده بود او را به آشپزخانه کشید و در را پشت سرش بست.
- ببین هستیا... این روفوس نباید سوپ بخوره... چون حساسیت داره و ما نمیدونیم چیه این....

خرفخرفمبن( صدای حالت خفگی)

- بدو!

هستیا و رز وارد تالار شدند و در کمال تعجب روفوس را دیدند که قاشقی پر از سوپ را به زمین می اندازد و به زانو می افتد. صورت روفوس قرمز شد. بعد سبز . بعد زرد. و بعد بنفش همین طور که بچه ها این طرف آن طرف می دویدند هستیا داشت به مادام پامفری تلفن میکرد. نمیدانست عوارض این حساسیت چیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 19 اسفند 1389 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
رز قابلمه غذا را از روی میز اشپزخانه ( کلمه ای که یک قرنی هست به جای مطبخ به کار می رود ) قاپید و نیمچه دوان به طرف در آشپزخانه رفت. پیوز انگشتش را روی گردنش کشید و ادای نیک سربریده را برای گلرت در آورد و دنبال رز و بقیه به راه افتاد.

صحنه با صدای «هوشت» به غذاخوری تغییر می کنه!

رز در حالی که اینجوری به همه نگاه می کرد زیر پوستی به پیوز اطلاع داد که :
-غذا ها رو خودت بکش که به روفوس نرسه.

و پیوز که شکل به همه نگاه می کرد زیر پوستی جواب داد:
-من به هوشت افتخار می کنم! از من جامد تر پیدا نکردی واسه کشیدن سوپ؟!!

رز سرش رو برگردوند و اینجوری از ورای پیوز به روفوس زل زد که به شکل در اومده بود.
-چیه؟!
-هان؟! هوم، هیچی!!

رز نگاهش رو به طرف پیوز برگردوند ( که با توجه به معلوم بودن روفوس از ورای پیوز کار سختی بود ) و همچنان زیر پوستی گفت:
پس چی کار کـ.....

در همین حال ناگهان با صدای ماورای صوتی یکی از دیوار های داخلی تالار فروریخت . ملت جیغ و داد و هوار کنان عقب پریدند. یک نفر از بین گرد و غبار به پاخاسته نزدیک می شد که موهایش به سبزی می زد.....



اولین پست بعد از بازگشت من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 29 بهمن 1389 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه
روزی روزگاری در یک خانه ی زیبا با دیوار های آبی رنگ که به طور عاشقانه ای از دود کش آن دود غلیظ خاکستری رنگی بیرون میزد تمام هافلی ها دور یکدیگر جمع شده بودند و به قصه های شیرین و عبرت آموز روفوس از جنگ ها و کشور گشایی هایش گوش فرا داده بودند. پس از تمام شدن داستان ها،روفوس - که گرد آورنده و رئیس همه محسوب میشد و همه از او حرف شنوی داشتند و ازش میترسیدند- روی صندلی مخصوصش جلوی آتش نشست و به آتش خیره نگاه کرد و به خیال فرو رفت تا برای مجلس فردا هم داستان های جدیدی بسازد. بچه ها همگی به بازی پرداختند و تعدادی از مادر ها که در مطبخ نبودند بافتنی هایشان را در آوردند و مشغول شدند. سر رز از لای در مطبخ بیرون آمد و گفت:
- برای غذا سوپ بهتره یا نیمرو یا شله زرد؟
ریتا گره ای را از قلاب بافی اش بازی کرد و گفت:
- سوپ.
رز سریع به داخل مطبخ رفت و در را بست.

داخل مطبخ
- خب بچه ها. مشغول شید به پخت سوپ. همه ی ادویه ها توی کمد سمت راسته. سبزیجات کمد دوم از سمت چپ.خوراکی های نشاسته ای توی کمد..

خلاصه هافلی هایی که آن شب نوبت پخت و پزشان بود شروع کردند. اسکور تعدادی سیب زمینی از کمد بیرون آورد و آنها را تکه تکه کرد و با پوست داخل سوپ انداخت.
کینگزلی تعدادی ورمیشل را با دست های نشسته خرد کرد و درون سوپ ریخت. هر کس به کاری مشغول شد تا اینکه زنگ غذا به صدا در آمد و همه آماده ی سرو غذا شدند. رز با قاشقی کوچک جلو رفت و گفت:
- چی توی این ریختین؟ چرا اینقدر مزه اش با سوپای همیشگی فرق کرده؟
گلرت پاسخ داد:
- بد مزه شده؟
- نه. عالی شده. چیکارش کردی گلرت؟
- توش یه کم پودر زنجبیل و بادوم زمینی ریختم....
- چی؟
آشپز خانه در سکوت فرو رفت. ظاهرا رز چیزی میدانست که دیگران از آن بی اطلاع بودند. ناگهان سکوت با جیغ رز شکسته شد.
- روفوس به بادوم زمینی حساسیت داره!
- حالا چه حساسیتی داره مگه؟کسی میدونه؟
هیچ کس جواب نداد. هیچ کس نمیدانست.
پیوز گفت:
- مهم نیست الان باید بریم و نذاریم که روفوس از اون غذا بخوره.اما گلرت دعا کن به خیر بگذره..وگرنه خودم..

صدای روفوس به گوش رسید:
- پس چرا نمیاین شما؟!
کینگزلی پاسخ داد:
- الان میایم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1389/11/29 17:30:43
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1389/11/29 17:34:52

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1389 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- ملـــــــــت! بشتابيد برای گوش كردن به سخنان اين جانب، لطفا" عجله نماييد.

پيوز با عصبانيت رو به بقيه ی هافلی ها گفت:
- اه... بايد بريم باز به چرت و پرت های لودو گوش كنيم... حواستون باشه! وسط سخنرانيش بايد نقشمه مون رو عملی كنيم!

لحظاتی بعد:

- ای ملت غيور هافلپاف، ای ملت بزرگ هافلپاف، ای ملت عظيم هافلپاف، به قول دوستان سرِ كوچه، ای ملت خفن هافلپاف ، درود بر شما! درود بر شما و يارانِ شما، درود بر شما بزرگان، كه از خواب خود برای شركت در جبهه های هافل عليه راون زده ايد، بايد بر غيرت شما آفرين گفت. بايد بر تعصب شما بر رنگ زرد هافلپاف آفرين گفت. ..

ملت:

- ...بايد از شما تشكر كرد، شما كارهای بزرگی كرده ايد. خشتِ جان خود را برای ساختن ستون های هافلپاف گذاشتيد، شما در راه حقوق اين گروه بزرگ، فداكاری های فراوان كرده ايد، شما پر از غيرت و تعصبيد و تعصب خود را هنوز كه هنوز است بر هافلپاف حفظ نموده ايد و بر نام هافلپاف تعصب داريد و شما كه كارهای فراوان ديگری هم كرده ايد كه چون ساير كارهای شما را نمی دانم آن ها را نام نمی برم...

ملت:

- ... بايد خدمت شما برادران و خواهران غيرتمند بر رنگ زرد و با تعصب بر نام هافلپاف، فداكار، بزرگ و هميشه بزرگوار، شما هافلپافی های ايثار گر، شما هافلپافی هايی كه مهربانی خود را هميشه به سايرين ابراز می داريد، شما ملت مومن و نماز گذار كه در هشت سال دفاع مقدس بر دهان عراق و آمريكا ضربات محكمی زديد... چيزه ، كانال يه لحظه عوض شد! ... شما ملتی كه هميشه در هاگوارتز نامی نيك از هافلپاف به جا گذاشتيد...

ملت:

- ... بايد به شما اعلام كنم اين دوشنبه كه در واقع فردا نيست، پس فردا نيست، يك روز بعد از پس فرداست... متوجه شديد ديگه؟

ملت: بـــــــــله!

- آفرين بر شما و هوش شما! روزی كه اعلام نمودم روز نبرد ما بر عليه گروه راونكلاو است...

در همين لحظه، پيوز يك گوجه فرنگی رو به سمت دماغ لودو پرت كرد و با صدای بلندی، در حالی كه می خنديد، فرياد زنان گفت:
- حالا!

در همين لحظه، گوجه فرنگی های قرمز رنگ، يكی بعد از ديگری، بر قسمت های مختلف بدن لودو، از صورتش گرفته تا ناكجا آباده بدنش ، فرود آمدند.

در اين موقع، حاج درك به شكل خوف انگيزی ظاهر شد و با ناراحتی رو به هافلپافی ها گفت:
- نفرين مرلين بر شما باد كه فرستاده من را با ضربات گوجه فرنگی خود به رب گوجه فرنگی مبدل نموديد! از امروز حتی برای يك لحظه هم زندگی خوبی نخواهيد ديد!

در اين لحظه، درك با همون سرعتی كه ظاهر شده بود، غيب شد. پيوز با ترس و لرز رو به بقيه گفت:
- درك چرا اين ريختی شده بود؟! نكنه يه پيامبری چيزی شده باشه؟ نكنه نفرينش كارساز بشه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 24 اردیبهشت 1389 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد

- آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي! ملت غيور هافل! چرا خوابيده ايد؟ برخيزيد اي غيور مردان!
- خرررر پففف ... پس خانوما چي؟ خجالت نميكشي؟ ... خرررررر پفففففف!!!
- بله بله! اي غيورمردان و زنان هافلي! الان چه وقت خواب است؟ برپا!
- خرررررر ... خوب معلومه سه و نيم نصفه شب وقت خوابه ديگه ... پفففففف
- اكنون مرا مجبور كرديد كه با خشم وارد عمل شوم! انفجاريوس!
انفجار شديدي بالاي سر هافلي ها ايجاد شد و صداي آن داد و بيداد همه را در آورد. ملت كه اكنون خواب از سرشان پريده بود با تمام وجود نسبت به فاميل هاي نزديك حاچ درك اظهار ارادت ميكردند.
ناگهان روفوس فرياد زد: صبر كنيد ببينم! اين كه حاچ درك نيست!
- پس كيه؟
لودو لبخند شيطاني زد و گفت: بلي اي برادر رزمنده ي من! من به عنوان جانشين مسئوليت هاي حاج درك (عليه السلام) را برعهده گرفته ام. البته ابتدا مقاومت فرمودم اما ايشان چوبدستيشان را بر سر من كشيدند و از آن لحظه ارادت شديدي به ايشان پيدا كردم و تحت امر ايشانم. اكنون اين محملات را رها كنيد برخيزيد. جنگ بزرگي نزديك است و همه ما بايد براي مقاومت عليه نيروهاي خارجي دشمن يعني حزب ملعون راونيون تلاش كنيم. مي توانيد برنامه ما را براي آمادگي جنگ بر روي تابلوي اعلانات بنگريد. برخيزيد!

__________________________****__________________________

3 و 40 دقيقه صبح: بيدار باش
4 صبح: ورزش صبحگاهي
8 صبح: تمرينات نظامي
12 ظهر: تمرينات غير نظامي!
3 بعد از ظهر:ناهار
3 و 15 دقيقه بعداز ظهر: سينه خيز دور هاگوارتز!
6 و 30 دقيقه بعد از ظهر: پامرغي دور هاگوارتز!
8 و 40 دقيقه: خاموشي!

هر كس از اين برنامه ضره اي تخطي كند به 1 روز كامل حبس در توالت عمومي خوش رايحه هافل محكوم ميگردد!

__________________________****__________________________

ملت هافل با خشم و غضب به يكديگر نگاهي كردند.
پيوز از بالاي سر آن ها با نيشخندي شيطاني گفت: نگران نباشيد بچه ها، با هم ديگه كاري ميكنيم كه خودش به غلط كردم بيفته

________________________
سوژه مشخصه! لودو تحط طلسم فرمان حاچ درك كه مشخص نيست خودش كجاست از اين رو به اون رو شده و تالار هافل رو كرده پادگان آمادگي براي جنگ با راون.
ملت هميشه تنبل هافل هم بي كار نميشينن و ميخوان حال لودو و در اصل حاچي رو بگيرن تا دوباره به بخور و بخواب ادامه بدن.
سوژه رو باز گذاشتم تا هر جوري خواستيد ادامه بديد، فقط لطفا طنز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اسفند 1388 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین با تعجب گفت : گلاه گیس ارباب اینجا چیکار میکنه ؟ اصن ارباب چطور اومده اینجا !؟؟
همه هافلیون با عصبانیت به آنتونین نگاه کردند .
- به جون شصت و شیش بچه ام ، نمیدونم کلاه گیس ارباب چرا اینجاس !
ناگهان در با شدت به هم کوبیده شد و بقیه ی محفلیون از جمله لودو و روفوس و بقیه ی هافلیون وارد شدند . آنها دست بندهایی زرد به دور دستانشان پیچیده بودند که روی آن نوشته بود ...
آزادی !


خلاصه هافلیون کمی بارگاه ملکوتی رو زیر رو کردند ولی هیچ چیزی پیدا نکردند . روفوس که خسته شده بود ، پشت میز کامپیوتر درک نشست و گفت : اصن از کجا معلوم که این کلاه گیس اربابه ؟
آنتونین : منم همین رو بهشون گفتم .
روفوس که حوصله اش سر رفته بود نگاهی به مانیتور کامپیوتر انداخت ولی ناگهان غش کرد و روی سیم های برق افتاد و کامپیوتر خاموش شد .

ریع ساعت بعد ...

- حالا این آب قند رو بخور ، حالت بیاد سر جاش ! ولی نگفتی که چی دیدی ها !
روفوس قدری از آب قندش را خورد و گفت : هیچی باب ، چند ساعت پیش درک با شناسه ی دیب دمینی توی مسنجر داشته به لرد میگفته که بیان با هم برن ...
- برن کجا ؟
- برن ...
- خواستن با هم برن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 24 آبان 1388 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلی های زرد پوش به سرعت خودشون رو با سیخ بخاری و دسته صندلی مجهز کردن و پشت در بارگاه درک تجمع نمودن. آنتونین طی یه عملیات انتحاری خودش رو به در کیبید ولی موفق به شکستن در نشد و مثل نیمرو روی زمین پخش شد بعد از اون کینگزلی تلاش کرد به وسیله شاه کلید کارآگاهیش در رو باز کنه اما نقشه با سر رفت تو دیوار!! خوشبختانه قبل از اینکه هافلیون مایوس بشن ریپر به یاد آورد که ملت چیزی به اسم چوبدستی دارن و به این ترتیب بالاخره قوم تاتار....چیز.... ملت غیور هافل موفق به ورود به بارگاه شدن!!

-کارگردان اشاره می کنه که فوتبال گزارش نمی کنیم .بنابراین راوی همون لحظه وارد میشه و فردوسی پور رو که به شکل انتحاری جاش رو گرفته از رول به بیرون پرت می کنه .-

آنتونین و لورا در حالی که چوبدستیشون رو تریپ تام-سمیر بالا گرفته بودن پشت به پشت هم وارد بارگاه شدن و چوبدستیشون رو به سمت دو طرف نشونه رفتن . از بین اونا ریتا آرنولدانه وارد شد و امنیت رو به رو رو چک کرد . دور بین به سمت لورا برمیگشت که ناگهان صدای تقی از سمت ریتا کل صحنه و پشت و روش رو به هوا پروند فیلمبردار به سرعت به سمت ریتا برمیگرده و روی فک ریتا زوم می کنه که به شدت به کف زمین برخورد کرده . آنتونین و ریتا به اون سمت نگا می کنن و متوجه عجیب ترین سوژه سال میشن: کلاه گیس ولدی!!




ببخشید کوتاه ولی وقت پردازش نبود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!