جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 تیر 1390 07:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی تر و تازه:


گرگ و میش صبح - داخلی - خانه ریدل

لرد ولدمورت روی تخت باشکوهش به خواب عمیقی فرو رفته بود. حتی در خواب هم میشد ابهتش را حس کرد، درست زیر تخت او خوابگاه مار محبوبش نجینی بود که او هم در آرامش کامل به سر می برد. همه چیز کاملا عادی بود و بر روال روز های دیگر طی میشد تا این که در اتاق با شدت باز شد و به دیوار برخورد کرد.

لرد با احساس پیچیده ای که بین غافلگیری و خشم و کنجکاوی و تر بود از جا پرید و اول از همه چشمش به نجینی افتاد که به خیال انفجار از زیر تخت به روی لرد هزیمت شده بود!
لرد نجین را کنار زد و به چارچوب در خیره شد، مرگخوار کوتاه قد و کم سن و سالی در چارچوب در ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز بود!

- رز ویزلی؟ دختره ی احمق تو خجالت نمیکشی اربابت رو این جوری از خواب بیدار میکنی؟ بی خود نیست اسمت ویزلیه دیگه! تو خوکدونی ویزلی ها که ادب و نزاکت یاد نمیدن! ولی بدون این جا خونه ی ریدله و مقر منه و قانون و سلسله مراتب داره. این ها رو روز اولی که برای مرگخهوار شدن اومده بودی بهت نگفته بودن؟

رز با اعتماد به نفس کامل شروع به صحبت کرد: گفته بودند ارباب ولی من خبری رو برای شما آوردم که اگر بفهمید پشیمون میشید که چرا وقتتونو با مواخذه ی من تلف کردید.
لرد که اکنون حس کنج کاوی اش بر خشمش غلبه کرده بود با لحنی نسبتا آرام تر گفت: بگو ببینم، فقط وای به حالت اگه خبرت این همه ارزش من نباشه!
رز نزدیک تخت لرد شد و پس از تعظیم کوتاهی گفت: ارباب من همین الان داشتم کتابی به اسم هری پاتر رو میخوندم که یه ساحره توش زندگی نامه ی کله زخمی رو برای ماگل ها نوشته!

- زیر دماغ لرد ولدمورت مرگخوار ها چه کار ها که نمیکنن!

- میگفتم ارباب، من با خوندن این کتاب راز پیروزی کله زخمی بر شما در نبرد هاگوارتز رو فهمیدم! البته رازش رو خود شما میدونستید، ولی خوب این یه بخش دیگه از راز اونه که همه ی ما ازش بی خبر بودیم! شما کتاب داستان های بیدل رو خوندین؟

- نه خیر نخوندم، وقت ارباب گرانبهاتر از اینه که مثل تو داستان بخونه ویزلی!

- خوب پس حتما از یادگار های مرگ چیزی نمیدونید؟

- بهت اخطار میدم رز! دیگه وسط حرفت از من سوال نپرس و اصل مطلبو بگو!

- بله ارباب! طبق یک افسانه ای که به واقعیت حیلی نزدیکه سه برادر با نام پاورل که قبرشون تو دره ی گودریکه از خود مرگ اشیایی رو میگیرن که اگه یک شخص هر سه تاشو داشته باشه میتونه بر مرگ غلبه کنه! و جالب این جاست که شما یکی از اون سه تا شیء رو دارید! ابر چوبدستی که قبل از این در اختیار دامبلدور بوده! دو تا شیء دیگه هم یکیش یک سنگه که مرده ها رو برمیگردونه و یک شنل نامرئی کننده که پاتر با داشتن هر سه این ها به زندگی برگرده! شما اگر بتونید اون دو تای دیگه رو هم به دست بیارین مبتونید ...

- دهنتو ببند رز! برو به سیبل تریلانی بگو که تا چند دقیقه ی دیگه تو دره ی گودریک منتظرشم!

لرد هم نجینی را کول کرد و به دره ی گودریک آپارات کرد! او نقشه اش را کشیده بود و قصد داشت به جای گرفتن اشیاء از پاتر و این که دوباره با او دربیفتد قبر برادران پاورل را بیابد و به کمک احضار روح آن ها، از آن ها نحوه به دست آوردن این سه شیء را یاد بگیرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری جیمز پاتر در 1390/4/14 7:46:40
ولدمورت یک قاتل سریالی کله پوک بیش نیست!
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 7 فروردین 1390 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس سرش را پایین انداخت و به صحبت خود ادامه داد اما فکر اینکه آن صدا چه بودند؟ ، ذهن او را مشغول کرده بود.

-قربان اون می خواد تمام محفلی ها رو به دهکده ببره تا مقابل حمله شما بایسته!

ولدمورت شروع به چرخیدن دور اسنیپ کرد و در حین حال گفت:
-تو فرمانده گروه اول هستی ... پس سعی کن افرادت زیاد نزدیک محفلی ها نشن!

سوروس سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

ولدمورت با صدایی بسیار ضعیف به اسنیپ گفت: برو

دهکده گودریک

اسنیپ مقابل در ظاهر شد. هوا تاریک بود. هیچ منبع روشنایی بجز چراغی که در خانه ی مقابلش بود ، تارکی شب را لکه دار نمی کرد. باد سردی می وزید و مو های اسنیپ را به پرواز در می آورد اما اسنیپ بدون هیچ درنگی وارد خانه شد.

دامبلدور روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و غرق در فکر بود. با دیدن اسنیپ به سرعت بلند شد و رو به اسنیپ گفت:
-چه خبر؟

-تمام نقشه رو گفت ... اون می خواد هم به اینجا و هم به بانک حمله کنه!

دامبلدور بار دیگر روی صندلی نشست و بعد از کمی فکر گفت:
-باید حدس می زدم ...

قبل از اینکه دامبلدور حرفش را تمام کند ، اسنیپ شروع به حرف زدن کرد.

-اما اون به من گفت که زیاد در دهکده به جنگ مشغول نشم!

-پس معلومه که هدف اصلی همون بانکه

سوروس سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و با شنیدن حرف دامبلدور به نشانه ی رفتش از آنجا ، شروع به حرکت به سمت در کرد اما قبل از اینکه از خانه خارج شود گفت:
-آلبوس ولدمورت با من عجیب رفتار می کرد!

دامبلدور که بار دیگر مشغول فکر کردن شده بود ، با شنیدن صدای اسنیپ بار دیگر پاره ی افکارش پاره شد.

-پس باید خیلی مراقب باشی.

اسنیپ که انتظار همین کلمات را داشت ، از خانه خارج شد و بار دیگر در دل تاریکی ها فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/1/8 10:57:09
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 تیر 1389 09:40
نمایش جزئیات
آفلاین
راستش من از پست ريموس چيزی نفهميدم، بنابراين از وسط های پست فرانگ لانگ باتوم ادامه می دم!

---------------------------------------


[spoiler=خلاصه داستان]لرد ولدمورت، تصميم گرفته كه به دهكده گودريكزهالو حمله كند، اما دامبلدور به كمك ريموس لوپين و سوروس اسنيپ پی می برد كه اين حمله، تنها پوششی برای اجرای نقشه بزرگتری از سوی لرد سياه است. ريموس تصادفا يكی از مرگخوارها را در بانك جادوگران می بيند و بعد از مدتی جستجو، متوجه می شود كه هدف لرد سياه، حمله به بانك جادوگران است.

با اين اطلاعات، به سرعت خود را به مخفيگاه می رساند. دامبلدور به او و اسنيپ می گويد كه احتمالا قصد لرد، ربودن سنگی اسرار اميز‍ به نام فيليكس است كه تا آخر عمر برای صاحبش خوش شانسی می اورد! و اينك ادامه ماجرا... [/spoiler]


- دامبلدور، من بايد همين الان برم!

دستش را كمی خم كرد و با سرش به جای داغ شده اشاره كرد.

- بسيار خب، كاملا مراقب و هوشيار باش.

اسنيپ سری به نشانه درك موضوع تكان داد و به سرعت به سمت در چرخيد و با عجله خارج شد.


مخفيگاه لرد سياه


هوا رو به تاريك شدن می رفت. اسنيپ خارج از حصارهای قلعه قديمی و نيمه وبرانه ظاهر شد. با احتياط اطرافش را بررسی كرد. ظاهرا جز او هيچ انسانی در ان حوالی نبود. به سرعت به سمت كوره راهی كه به سمت قلعه می رفت به راه افتاد.

درست چهار ماه از روزی كه پيشگويی تريلانی را به لرد سياه گفته بود می گذشت. پيشگویی كه در ان گفته شده بود، پسری از خانواده ای كه سه بار در مقابل لرد سياه نافرمانی كرده، او را شكست خواهد داد و نابودش می كند.

اسنيپ هرگز ان روز را از خاطر نمی برد، وقتی كه فهميد لرد سياه قصد جان كسی را دارد كه او هرگز گمانش را نمی برد.ولی نه! هرگز اجازه نمی داد آسيبی به او برسد. حتی اگر به قيمت از دست دادن جانش تمام شود.

صدای خش خشی او را به خود آورد. به سرعت چوبش را به سمت منبع صدا گرفت. لحظه بعد، منبع صدا از پشت درختی بيرون آمد.

- سوروس

- كراب!

هر دو به سمت هم رفتند و دستان هم را فشردند. انگاه در كنار هم به سوی قلعه به راه افتادند.

- نمیدونی چرا ارباب احضارمون كرده؟ بنظرم ارباب خيلی در اين چند وقت اخير عجيب شده، نمی دونم متوجه شدی توی اين دو سه روزه گذشته، چقدر گری بك به حضور لرد میره! ايا اين مربوط به اون قضيه حمله به روستاست؟

- نمی دونم. ممكنه!

- امشب بنظر سرحال نمیای!

- كمی خسته ام. اين پيرمرد اصلا ارام و قرار نداره. واقعا تعقيب اين مرد بدون اينكه ديده نشی، كار سختیه!

- مردك پيرِ خرفتِ ماگل دوست! همون موقع هم كه هاگوارتز می رفتم ازش بيزار بودم، چه برسه به الان... طرفدار خون لجنی ها!

اسنيپ به تكان سری اكتفا كرد و همچنان به سكوتش ادامه داد.


چند دقيقه بعد داخل تالار قلعه

نگاه سرد و وهم انگيز لرد تك تك افراد حاضر در جلسه را سوراخ می كرد.

- بسيار خب، شما رو اينجا خواستم، چون ديگه وقتش رسيده تا وارد عمل بشيم. وقتشه كه كمی فضا رو برای محفلی ها و ماگل زاده ها تيره و تارتر كنيم.

صدای هورا كشيدن مرگخوارن حاضر در جلسه، فضا را پر كرد.

لرد سياه دستش را به نشاه سكوت بالا برد و ادامه داد:

- همونطور كه گفتم، وقتشه تا وارد عمل بشيم. به شما قبلا هم گفته بودم كه خودتون رو اماده كنيد تا در ماموريتی كه در پيش داربد هر چه بهتر قدرت نمایی كنيد.

كمی سكوت كرد تا موقعيت جو تالار را بسنجد.

ما در چهار روز اينده به دو نقطه و بصورت همزمان حمله می كنيم... اولی دهكده گودريك و دومی بانك جادوگرانِ.

- بانك جادوگران!

صدای همهمه و تعجب حضار شنيده ميشد.

- بله ياران وفادار من، من تصميم دارم شما رو به دو گروه تقصيم كتم.

گروه اول به فرماندهی رودولف و اسنيپ ولستريج ها ميرند به روستا، اونجا گری بك هم به شما ملحق ميشه. مالفوی و دالاهف و ايوان هم ميريد به بانك! تمام جزيياتم بعدا در اختيارتون ميگذارم. فعلا هر دسته وظيفه داره مرگخوارهای زير دست خودشو اماده كنه! تا فردا ظهر هر دسته گزارششو برام مياره... خوبه...حالا ميتونيد بريد.

همه بلافاصله بلند شدند تا بدنبال دستور صادر شده از سوی لرد سياه بروند كه صدای سرد و بی روح لرد باعث شد همه سرها به عقب برگردد.

- سوروس، تو بمون. با تو كار دارم!

اسنيپ به سمت لرد برگشت و به ارامی در جاییكه لرد اشاره كرد نشست. ولدمورت در حاليكه به چشمان سوروس خيره شده بود پرسيد:

- دامبلدور الان مشغول چكاريه؟ هنوزم در فكر فرستادن نيرو به دهكده است؟

سوروس با ارامش هرچه ممكن، به صورت لرد نگاه كرد:

- بله سرورم، اون داره ...

با شنيدن ناله و سپس فريادی وحشتناكی به سرعت به اطرافش نگريست. لرد عصايش را بيرون اورد و تكانی داد. بلافاصله صدا قطع شد.

ادامه بده سوروس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/4/22 9:57:46
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1389 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
«محفل زنده است، تا ارتش دامبلدور زنده است!»

سپس ریموس نفس عمیقی کشید و سریع به سمت مقر محفل رفت.

محفل ققنوس :

-اما سیریوس ما فرصت اینو نداریم که به خانه ی ریدل ،جاسوس بفرستیم!!

-چرا فرصت نمیشه ؟! مگه قراره کی حمله کنن ریموس ؟

-فردا صبح زود!!

-خیلی خوب باشه!! همین الان همگی ما به اونجا میریم.

دابی که حس خوبی نسبت به این ماجرا نداشت و سعی میکرد بهانه بیاورد، گفت:

-اما اگه همه ی اینها الکی باشه چی؟ اگه یه نقشه باشه که مارو به اونجا بکشونن چی؟! هااااا

-به من گوش بده دابی،آلبوس به من گفته که شما رو به اونجا ببرم، همینطور اسنیپ به ما اطمینان داده که اون ها فردا حمله میکنن.

-ولی من اینجا میمونم، شما میتونید برید ولی من از اینجا تکون نمیخورم.

سپس همگی محفلیان به غیر از دابی به سمت دره گودریک به حرکت افتادند.

دره گودریک :

اسنیپ همچنان به دیواری تکیه داده بود و در حال فکر کردن بود.

سپس ریموس و اعضای محفل در را باز کردن و وارد شدند.

ریموس بر روی کاناپه ای نشست و پاهایش را روی میز انداخت و گفت:

-بفرمایید پروفسور دامبلدور،اینم محفلیون

-ازت متشکرم ریموس، اما ما کار مهم تری داریم،اونم اینکه فردا مرگخواران به اینجا حمله میکنن و ما باید اونها رو شکستشون بدیم.

.
.
.

ادامه بدین:

ببخشید اگه خوب نشد چون که زیاد وقت نداشتم و میخواستم تو ماموریت شرکت کرده باشم شاید 2 یا 3 روز به نت دسترسی نداشته باشم.
در کل سعی کردم تو 30 دقیقه خوب بنویسم.باتشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/4/20 22:25:29
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/4/20 22:43:20
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/4/20 22:45:35
مرا از یاد نبرید.
شناسه بعدی : ویکتور کرام
تا ابد دوستت دارم
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1389 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
«محفل زنده است، تا ارتش دامبلدور زنده است!»

_زود باش ریموس بگو ببینم چی شده؟

_دامبلدور امروز اوری رو در بانک گریگونگوتز دیدم

_پس شاید نقشه دوم ولدمورت این باشه که سنگ فیلیکس رو بدزده

سوروس با حالتی مبتکرانه گفت:

_حمان سنگی که تمام عمر شانس میاره

دامبلدور در حالی که سرش را بالا پایین می کرد گفت:

_بله...بله...

ریموس با سرعت وارد بحث شد و گفت:

_دامبلدور اگه ارتش رو دو نیم کنیم نمی تونیم جلوشون رو در اینجا و در بانک بگیریم چون مرگخوار ها از ما بیشتر هستن.

_خوب اره این هم درسته ولی چاره ای جز این نداریم

_دامبلدور باز هم منو به حضورش می خواد

این را اسنیپ گفت که داشت دستشو لمسمی کرد.

_زود باش برو من منتظر خبرهات هستم

چشمان اسنیپ تصویر دامبلدور و لوپین را دیگر نمی دید بلکه بار دیگر فردی استخوانی با کله کچل را می دید.

_سوروس وقت ندارم. می خوام ماموریت رو بهت بگم تو سر گروه دسته ای هستی که قرار به دره گودریک حمله کنه خواهی بود من به جای دیگری خواهم رفت. فهمیدی

_بله قربان

_فردا صبح باید حمله کنی

_بله قربان

_خوب برو خودتو اماده کن فردا کار سختی داری

تصویر لرد از مقابل چشمان اسنیپ محو شد و تصویر یک مرد پیر با یک فرد جوان تر جای ان را گرفت.

دامبلدور به محض دیدن اسنیپ به سوی او رفت و گفت:

_چی شد

_اون منو مسئول حمله به این جا کرده و خودش به یه جای دیگر میره که به گمانم بانک خواهد بود.

_بار دیگر قضیه پیچیده تر شد سوروس به حرف های اون گوش کن و به این جا حمله کن فقط کی گفته تو کارت رو شروع کنی؟

_فردا صبح

_خیلی زوود هستش خیلی زود ریموس زود به تمام محفلی ها بگو که خودشون رو به اینجا برسونن زود باش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرانک لانگ باتم در 1389/4/20 19:42:15
اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1389 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
«محفل زنده است، تا ارتش دامبلدور زنده است!»


سوروس نفس عميقی كشيد تا بر عصابش مسلط شود و در همان حال به سمت در به راه افتاد.

دامبلدور با ارامش به چهره لوپين نگاه می كرد. مشخص بود كه او كنترلش را از دست داده. كاملا هيجان زده بنظر می رسيد. اسنيپ در را بست و در حاليكه كاملا مراقب حركات لوپين بود، نزد دامبلدور برگشت.

برای مدتی سكوت بينشان افتاد.

- اِ... متاسفم دامبلدور، برای لحظه ای موقعيتمو فراموش كردم. نمی خواستم سرت داد بزنم يا توهين كنم.

دوباره مكثی كرد.

-هميشه فكر می كردم چطور اين همه اطلاعات راجع به اسمشو نبر داری. حالا می فهميدم. پس تو.... اون اطلاعات مهمو از طريق اسنيپ دريافت می كردی؟

- اكثر اونا رو، بله... اسنيپ به من می رسوند.

- چه چيز باعث شده تا بهش اعتماد كنی؟ اونم اسنيپ! كسی كه تا خرخره توی جادوی سياه فرو رفته! كسی كه يار قسم خورده اسمشو نبره!

اسنيپ ناگهان تكانی خورد، اما با نگاهی از طرف دامبلدور، تنها لبش را گزيد و به سكوتش ادامه داد.

- ريموس، ايا تو به من اعتماد داری؟

- البته كه دارم. توی تموم سالهای تحصيل و بعدش هميشه مراقبم بودی و حتی...

دامبلدور حرف ريموس را مودبانه قطع كرد و گفت:

- ايا توی اين سالها به كيساييكه در مورد وضعيت تو اگاه بودن، نمی گفتم كه من به تو اعتماد دارم؟!

لوپين چاره ای جز تاييد نداشت.

- پس ازت می خوام بدون اينكه علتشو بپرسی به اسنيپ اعتماد كنی. در ضمن اينم ازت می خوام كه به كسی در مورد اسنيپ حرفی نزنی.

- باشه.

- خوبه... حالا به من بگو چی شد كه ناگهانی به اينجا اومدی؟

رنگ لوپين پريد:

- اوه پناه بر ريش مرلين... بكل فراموش كرده بودم واسه چی اومدم! يه خبر مهم دارم.



-------------------

پ.ن: با احترامی كه برای دوستان قائلم ولی بهتره ياداوری كنم كه بد نيست نوشته هامون به شخصيت های كتاب لطمه نزنه!

ريموس ادم با فكر و صبروريه و با منطق جلو ميره. دامبلدور يه فرد اگاه و عاقلِ، و اسنيپ اگرچه تندخواست ولی باهوش، زيرك و كاردانه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1389/4/20 13:26:02


-------------------------------

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1389 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
«محفل زنده است، تا ارتش دامبلدور زنده است!»

در باز مانده بود و سوز سردی به داخل می وزید.سوروس و دامبلدور متعجب به یکدیگر نگاه میکردند و ریموس با نگاهی حاکی از نگرانی آنها را مینگریست.

-تـ...تو...اینجـ..ا چیکار میکنی؟

-بهتره تو بگی سوروس اینجا چیکار میکنه؟

سوروس با ترس به ریموس زل زده بود.ریموس از این که جوابی نشنیده بود عصبانی شد و چوبش را بالا برد تا وردی بخواند درهمین هنگام دامبلدور گفت:

-نه!....اون با من عهد بسته که جاسوس من باشه،بهتره چوبت رو بیاری پایین!
ریموس آرام تر شده بود و چوبش را پایین آورد.
-و تو هم به همین راحتی به اون اطمینان کردی؟

سوروس به حرف آمد:
-گفت که....عهد بستم.

-پس چرا به من نگفتی دامبلدور؟

-میخواستم بهت بگم اما موقعیتش پیش نیومد.

-امیدوارم که راست گفته باشی.

سوروس پیشنهاد داد:
-بهتره بجای این که باهم دعوا کنیم بشینیم ببینیم اسمشو نبر چه نقشه ای داره و عکس العمل ما چی باید باشه.

ریموس فریاد زد:تو دهنتو ببند!
سپس به سمت کاناپه رفت و روی آن نشست.دامبلدور محکم به بازوی سوروس زد و بعد روبروی ریموس نشست.سوروس زیر لب به ریموس ناسزا میگفت و رفت تا در را ببندد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آشا در 1389/4/20 13:43:19
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 17 تیر 1389 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
«محفل زنده است، تا ارتش دامبلدور زنده است!»
ولدمورت پشت صندلی نشسته بود و کله کچلش از پشت صندلی نمایان بود. ولدمورت به صندلی چرخی داد (مثل صندلی های چرخ دار ماگل ها) و به سوروس که تازه رسیده بود چب چب نگاه کرد و گفت:
_سوروس امیدوارم دفعه بعد که صدات کردم زودتر بیایی

_باشه حتما لطفا منو ببخشید

_بی خیال بابا،همونطور که می دونی ما می خواهیم به اون روستایی که دوست ندارم اسمشو به خاطر بسپارم حمله کنم و ماگل ها رو یکم گوشمالی بدیم ولی یه نقشه دیگه ای هم دارم.

_قربان اون چیه؟

_از دامبلدور چه خبر؟

_قربان اون تمام محفلی هارو برای مقابله با شما به اون روستا می اره.

_خوبه و من نقشم اینه که در جای دیگری هم یه کارایی بکنم.

_قربان این یک نقشه هوشمندانه هست من سرورمو تحسین می کنم و ایا می تونم بپرسم اون نقشه چیه؟

_می خوام سوپریزد کنم. مرخصی

سوروس که نگرانی از چهرش معلوم بود اپارات کرد و خودش رو به دامبلدور سوند.خانه مثل همیشه ارام و راحت و دلگرم بود ولی دامبلدور نبود ناگهان کسی به شانه سوروس زد و گفت:

_ چی شده سوروس خبر تازه ای داری؟

_اون می خواد در مکان دیگری نیز کارایی بکنه ولی به من نگفت

_حالا دیگه مسعله خیلی پیچیده شد. باید بدونیم که می خواد چیکار کنه واگرنه خیلی بد میشه

سکوت طولانی در اتاق حاکم شده بود که ناگهان صدایی از در اومد و ریموس وارد شد و به محض دیدن سوروس چوب دستیشو درآورد و به طرف سوروس گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 17 تیر 1389 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
«محفل زنده است، تا ارتش دامبلدور زنده است!»

صدای قرچ قروچ صندلی از اتاق كناری بگوش رسيد و به دنبال ان صدای قدم های اهسته و نرمی شنيده شد.

دامبلدور به چهره رنگ پريده و زرد مخاطب خود نگريست. از اخرين باری كه او را ديده بود بنظر خسته تر و بيمارتر می رسيد.

_ بسيار خب سوروس، همونطور كه گفتی قصد لرد حمله به اين دهكده است، و در ظاهر آزار ماگل هاست. ولی من ازت مى خوام هرچه زودتر بفهمی زمان دقيق حمله كیه؟

اسنيپ به آهستگی سرش را تكان داد.
_ خوبه، در ضمن آيا هنوز هم دنبال اونا ميگرده و در كشتنشون مصممه؟

_ بله، ولی تا حالا كه هيچ ردی ازشون بدست نياورده و اين موضوع لرد سياه رو بدجوری ناراحت كرده!

_ اگه خبرات رو همانطور به سرعت و دقت به من برسونی، مطمئن باش جاشون امن خواهد بود.

سوروس اسنيپ جوان به چهره دامبلدور دقيق شد. بنظر رسيد كه برای لحظه ای با خود در كشمكش است كه چيزی بگويد ولی با پديدار شدن شعله ای در نزديكی دامبلدور، تنها نفس عميقی كشيد و ساكت ماند.

چند لحظه بعد از ميان شعله های سرخ معلق در هوا فاوكس پديدار شد و به سمت دامبلدور پرواز كرد و نامه ای را كه در منقار داشت در دستان او قرار داد.

برای مدتی سكوت بينشان افتاد. صدای خوردن قطرات مداوم باران به وضوح شنيده ميشد. اسنيپ با كنجكاوی به دامبلدور نگاه می كرد.

_ می خوای از همه اعضای محفل استفاده كنی؟

_ نه... عاقلانه نيست همه مهره ها رو در يكجا جمع كرد. ممكنه ولدومورت نقشه ديگری هم در سر داشته باشه و بخواد همزمان دز چندجا دست به اقدامی بزنه. قبلا هم از اين روش بارها استفاده كرده و اتفاقا اكثرا هم موفق بوده!

اسنيپ خواست پاسخی بدهد كه ناگهان احساس سوزش شديدی در بازوی چپ خود كرد. ناخوداگاه با دست راست روی نقطه ای كه می سوخت فشار داد و كمی انرا ماليد. اين حركت از چشمان تيز دامبلدور دور نماند.

_ ظاهرا لرد سياه قصد داره با تو صحبت كنه، درست نمی گم؟

_ بله، و می خواد كه فورا به اونجا برم.
و با گفتن اين حرف بلند شد و به سمت در رفت و در همان حال با تكانی كه به عصای خود داد ردايش از اتاق كناری پرواز كنان به سمتش رفت.

_ مراقب و هوشيار باش سوروس!

_ حواسم هست.

در صدای اسنيپ به وضوح ناراحتی حس میشد و دامبلدور نيز علت ان را به خوبی می دانست. اسنيپ حس كرده بود كه پس از گذشت چند ماه كه او پذيرفته بود برای دامبلدور جاسوسی كند ، هنوز دامبلدور به او اعتماد كامل ندارد.

هنگامی كه دامبلدور صدای پاق را از ميان صدای شديد باد و باران شنيد، به آرامی با خود زمزمه كرد:

_ گذشت زمان ثابت می كنه كه ايا تو واقعا به عهدی كه بستی وفاداری يا نه!

آسمان تيره و تار، به ناگاه درخشيد و صدای غرش رعد سراسر دهكده را لرزاند. گویی آسمان هم از اينده نامعلوم پيش رو واهمه داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1389/4/17 17:38:50


-------------------------------

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 7 تیر 1389 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
_ بله همينطوره و پشت اين قضيه هم ... مثل هميشه ... سايه ی شوم اسمشو نبر ديده ميشه!

لوپين با انزجار و تنفر اين حرف را زد. دامبلدور بصورت خسته و ناراحت او نظری انداخت و گفت:
_ درسته، گرگينه ها همينجوریش هم بخاطر قانونی كه وزارتخونه ماه پيش برعليهشون صادر كرده از جادوگرا متنفر هستند. متاسفانه با اين كار نابخردانه وزارتخونه بايستی اينچنين عواقبی رو هم انتظار داشت.

دامبلدور با گفتن اين جملات، چوب جادوییش را مختصر تكانی داد. بلافاصله دو فنجان قهوه روی ميز ظاهر شد. قبل از ادامه گفتگو در سكوت كمی از قهوه هايشان نوشيدند. آسمان دوباره تيره تار شده بود و تندباد با تمام قدرت دريچه چوبی بيرونی اتاق نشيمن را به پنجره داخلی می كوبيد.

_ دامبلدور ... با اين وضعيتی كه رخ داده و با توجه به اينكه اسمشو نبر، داره حداكثر سود رو از اين موقعيت می بره، بايد چكار كنيم؟

_ بهتره اول بقيه محفليا رو خبر كنيم تا در حالت آماده باش قرار بگيرند، و از طرفی تلاش كنيم شايد بتونيم رای گرگينه ها رو عوض كنيم و اونا رو به سمت خودمون بياريم يا لااقل كاری كنيم كه اونا اعلام بی طرفی كنند.... مهمه كه بفهمیم ولدمورت به اونا چه پيشنهادی داده كه حاضر شدن در جبهه او قرار بگيرند...

لوپين سرش را به علامت تاييد به سرعت تكان داد و گفت:
_ فهميدن پيشنهاد اسمشونبر با من. به هر حال من زبون گرگينه ها رو بهتر از هر كس ديگه ای می فهمم!
و با اين حرف لبخند تلخی زد و بلند شد.

دامبلدور ايستاد و دستانش را روی شانه لوپين گذاشت و با مهربانی به چشمان او خيره شد و گفت:
_ ممنونم ريموس، می خوام بدونی كه تو يه مرد بزرگ و انسانی شريف هستی و اينو بخاطر داشته باش كه همه ما ضعف ها و ترس هایی داريم ولی اين دليلی بر عدم كارایی ما نميشه، وقتی هدف مشخصی را دنبال كنيم!

لوپين لبخندی از روی تشكر زد. سپس كلاه شنلش را دوباره روی سرش كشيد و به سمت در خروجی به راه افتاد و از ان خارج شد.

برای مدتی دامبلدور از پنجره با نگاهش لوپين را كه دور می شد، تعقيب كرد. هنگامی كه از ديد او پنهان شد به سمت اتاق كناری برگشت و گفت:
_ حالا می تونی بيای بيرون... لوپين رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/4/7 15:49:25
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power