جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 30 مهر 1390 02:19
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه:]
رز ویزلی به لرد ولدمورت اطلاع میدهد متوجه شده اشیایی به نام یادگاران مرگ وجود دارند که قبلا در اختیار برادران پاورل بوده اند و هر کس هر سه آن ها را بدست بیاورد میتواند حاکم مطلق جادوگران شود. یکی از این اشیاء ابرچوبدستی است و در حال حاضر در دست دامبلدور است و دو شیء دیگر یعنی سنگ احظار مردگان و شنل نامرئی در اختیار هری پاتر هستند. لرد ولدمورت میخواهد اشتباه دفعه قبل را تکرار نکند و این بار به جای جنگ با دامبلدور و هری پاتر نحوه بدست آوردن این سه شیء را از صاحبان اصلی آن ها یعنی برادران پاورل جویا شود. بهمین دلیل بهمراه سیبل تریلانی به دره گودریک میرود تا روح برادران پاورل را احظار کند اما سیبل تریلانی احظار روح بلد نیست و مجبور میشوند برای انجام این کار به پیش دوست او یعنی کاترین بروند ...
[/spoiler]

کاترین: ای جــــانم! ای ولدمورت! ای ابرقدرت! ای جلال و شوکت! ای تام بزرگ!

لرد ولدمورت غضبناک میشود و در حالی که نجینی را مانند کمربند میچرخاند و با حالت تهدید آمیز بسمت سیبل تریلانی میگیرد، میگوید:
_ صد دفعه بت نگفتم اسم کوچیک منو به مردم نگو!

سیبل که میبیند اوضاع پس است آب دهانش را قورت میدهد و سریع جواب میدهد:
_ اوووم ارباب فکر کنم دیر بشه ها! بهتره زودتر با کاترین بریم به دره گودریک!

کاترین: جان؟ دره گودریک؟ چرا عزیزم؟
سیبل: میخوایم برامون سه تا روح ظاهر کنی!
کاترین: روح؟ من که بلد نیستم روح ظاهر کنم!

لرد ولدمورت که به حد انفجار رسیده و نجینی رو مجددا شروع به چرخاندن در محور دور سرش کرده است نعره میزند:
_ سیبل!

کاترین که میبیند اگر دخالت نکند سیبل طعمه نجینی شده، سریع مطلبی به خاطرش می آید و میگوید:
_ لرد ولدمورت؟

لرد ولدمورت: بگو!

کاترین: من بلد نیستم روح ظاهر کنم اما میدونم سانتورها بلدن اینکارو بکنن...

ولدمورت: سانتورها؟ سانتورهایی که تو جنگل ممنوعه هاگوارتز هستند؟ اونا که فقط ستاره شناسی و نجوم بلدن!

کاترین: اونا قابلیتهای زیادی دارن ولی هیچ وقت بروز نمیدن!

سیبل: ایول من خیلی سانتور دوس دارم! اونا میدونن که چه زمانی مریخ در مدار فلکی عقرب نیش میخوره و چه وقت دب اکبر با ستاره شمالی هم راستا میشه و چه زمانی قمر مشتری با قمر زهره ازدواج میکنه و ...

لرد ولدمورت: ببند سیبل! مشکل شد دو تا! حالا چه جوری بریم به جنگل ممنوعه هاگوارتز؟!

کاترین: خب لرد بزرگ من با دامبلدور یه آشنایی قدیمی دارم و فکر میکنم میتونیم یواشکی داخل هاگوارتز بشم و شمام یه جوری که نفهمه وارد شین!

لرد ولدمورت: مثلا چه جوری؟

کاترین: خب سیبل که قبلا تو هاگوارتز درس میداده و حله، نجینی رو هم طلسم کوچک کنندگی روش اجرا میکنیم و وقتی قد مارمولک شد میگیم حیوون خونگیمونه و میبرمش تو و اما فقط میمونید شما!

لرد: و دقیقا من باید چیکار کنم؟

کاترین: خب شما پوست و صورت خیلی خوب و صاف و سفیدی دارید و دماغتون هم که عمل کردید و بنابراین میتونید ... اوووم ... هووووم ... چه جوری بگم ... شبیه زنا لباس بپوشید و ارایش کنید و همراه ما وارد هاگوارتز شید!

لرد ولدمورت یک لحظه خودش را در لباس زنان تصور کرد()...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 29 مهر 1390 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود. باد تندی در حال وزیدن بود و صدای زوزه های باد لرزه بر تن تریلانی که پشت سر ولدمورت در خیابان متروکه ای در حال راه رفتن بود، می انداخت.
_ ارباب همینجاست.

تریلانی با دست به خانه ای قدیمی که در روبرویشان قرار داشت اشاره کرد. ولدمورت به سمت درب زوار در رفته ی خانه رفت و چند ضربه به در زد.

چند ثانیه بعد زنی کوتاه قد با موهایی لخت و بلوند در مقابل در ظاهر شد.
_ بفرمائید؟

ولدمورت از جلوی در کنار رفت تا سیبل جلوتر بیاید. زن با دیدن سیبل تریلانی لبخندی زد و او را در آغوش کشید.
_ اوه سیبیــــل عزیز!

تریلانی با دلخوری او را بغل کرد.
_ کاترین عزیز...دوست قدیمی تو هنوز یاد نگرفتی که اسم من سیبل ِ نه سیبیــل!

کاترین با مهربانی سیبل و ولدمورت را به درون خانه اش دعوت کرد. و با دیدن نجینی در دوش ولدمورت گل از گلش شکفت!
_ واااای چه مار زیبایی!

ولدمورت لبخندی از روی رضایت زد و دستی بر سر نجینی کشید. کاترین که با شور و شوق فراوان به نجینی خیره شده بود مهمانهایش را به نشستن بر روی کاناپه ای دعوت کرد و با چوب دستی اش چند نوشیدنی ظاهر کرد. آنگاه رو به سیبل نمود و گفت :
_ خیلی خوشحالم که دوباره میبینمت سیبل عزیز...

تریلانی که در کنار ولدمورت نشسته بود و از گوشه چشم با ترس نجینی را دید میزد لبخندی تصنعی زد. ولدمورت که تا این لحظه سکوت کرده بود نوشیدنی اش را یکسره سر کشید و از جایش بلند شد.
_ تعارف تیکه پاره کردن رو بذارید برای یه وقته دیگه... زیاد وقت نداریم سیبل! بهتره زودتر جریان رو بهش بگی.

سیبل که اکنون با دور شدن نجینی احساس راحتی بیشتری میکرد، گفت:
_ بله ارباب!

کاترین با شنیدن کلمه ارباب جیغ کوتاهی کشید.
_ ارباب؟! بـ ...بخشید احیانا" شما همون لرد ولدمورت کبیر، بزرگترین جادوگر سیاه قرن نیستید؟!!

ولدمورت با بی تفاوتی سرش را به نشانه تایید تکان داد. کاترین که سر از پا نمیشناخت با شوق فراوان تعظیم بلند بالایی کرد.
_ باعث افتخار منه که دارم با شما صحبت میکنم سرورم

لبخند بدقواره ای بر چهره رنگ پریده و بی روح ولدمورت نقش بست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1390/7/29 21:31:24
im back... again!
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 29 مهر 1390 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تریلانی دستش را به قبر پاورل زد. کلماتی که بیششتر شبیه ورد بود را زیر لب می خواند. چند ثانیه مکس کرد و دوباره این کار را انجام داد. مرتب ورد های جدیدی به زبان می آورد. پس از گذشت نیم ساعت ولدمورت که دیگر از کار های تکراری تریلانی خسته شده بود فریاد زنان گفت:
- تریلانی. چرا پس نمیاد؟ مگه من بی کارم. نیم ساعته هنوز هیچ کاری نکردی.

تریلانی از ترس خودش را پشت قبر پاورل پنهان کرد تا از کروشیو های احتمالی اربابش در امان باند. وقتی که مطمئن شد خطری او را تهدید نمی کند گفت:
- ارباب... راستش... من ... من بلد نیستم احظار روح کنم.

ولدمورت بعد از شنیدن حرف تریلانی با صدایی بلندتر از قبل گفت:
- بلد نیستی؟ مگه تو کارت این نیست؟ آخه من باید با تو چی کار کنم؟ هیچ کاری که بلد نیستی. الان من باید چی کار کنم؟

سپس نجینی را بر داشت و به نشانه تهدید نجینی را به طرف تریلانی گرفت. تریلانی از ترس دستتانش می لرزید و در آن موقع فکر کردن برایش کار شختی بود. اما پس از لحظه ای کوتاه به گفت:
- ارباب فهمیدم. فهمیدم باید چی کار کنیم. من یه دوست دارم کارش همینه. یعنی فقط بلده احظار روح کنه.

ولدمورت دستی بر چانه اش کشید. نجینی را بر روی شانه هایش گذاشت و گفت:
- باشه. ما میریم پیش دوستت. ولی وای به حالت اگه اونم مثل تو بلد نباشه. به مرلین این قدر بهت کروشیو میزنم که بمیری.

تریلانی با اعتماد به نفس کامل گفت:
- ارباب. مطمئن باشید این دفعه رو سفیدتون می کنم.

ولدمورت در حالی که نجینی را نوازش می کرد گفت:
- حالا بگو این دوستت کجاس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این شناسه قبلیمه

شناسه جدیدمه

ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک

ای جادوگران و ساحره ها. بدانید که هری مرد بزرگی بود. راه او را ادامه دهید.
ارزشی ولدک کش

تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 28 مهر 1390 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- قبر ارباب؟

- میدونی که ارباب خوششون نمیاد یه حرفو دوبار تکرار کنن. زودباش بیا بریم.

و در مقابل چشمان حیرت زده ی تریلانی، لرد ناپدید شد و تنها پولکی که از بدن نجینی کنده شده بود، آهسته به زمین افتاد.

مدتی بعد:

- ارباب میشه بفرمایین شما که میدونین جای قبر کجاست چرا دنبال من اومدین، برای قبر کندن؟ فکر میکردم این کار بعهده ی مونتگومریه ...

و با احساس دلشکستگی آه کشید و درحالیکه تند راه میرفت تا از لرد جا نماند به او چشم دوخت. اما لرد توجهی به او نکرد و موشکافانه نام قبرها را یکی پس از دیگری خواند.

ناگهان لرد ایستاد و سیبل که فاصله ی کمی با لرد داشت، به سختی جلوی خودش را گرفت تا با دم نجینی برخورد نکند.

- تو داستان برادران پاورل رو شنیدی؟

- بله ارباب.

- اونو باور داری؟

- بله ارباب.

- واقعا این مرگ بوده که به اونا این چیزارو داده؟

- بله ارباب.

- دوست داری بمیری؟

- بلـ... نه ارباب.

- پس به جای جواب سربالا دهنتو ببند و تمرکز اربابو به هم نزن.

تریلانی با چشمانی که از تعجب ورقلمبیده و بیرون آمده بودند دوباره به دنبال لرد به حرکت در آمد.

بالاخره هرسه ( در اینجا به دلیل مقام بالای نجینی ایشون هم یک نفر حساب شدن ) مقابل قبری ایستادند. لرد آهسته دستش را تکانی داد و گرد و غباری که روی قبر بودند پاک شد و نام حک شده ی پاورل نمایان شد.

- این قبر یکیشونه، باید دوتا دیگه شونم پیدا کنیم. فعلا کار تو اینه که ...

سیبل آب دهانش را قورت داد و منتظر شد تا حرف لرد اتمام پیدا کند. همان لحظه رعد و برقی زده شد و آسمان تاریک را برای ثانیه هایی کوتاه روشن کرد.

- احضارش کن!

دوباره آسمان رو به خاموشی رفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 27 مهر 1390 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-جیییییغ....مااااااااااااااار!
-مرگ!...ببند دهنتو...اون مار نیست .نجینیه.

سیبل تریلانی وحشتزده از هیولای خشمگین فاصله گرفت.
-هوم...بله ارباب...آخه این نجینی شما کمی شبیه ماره!

لرد سیاه جلوتر رفت .چهره رنگ پریده اش در گرگ و میش صبح, سفیدتر و بی روحتر به نظر میرسید.سیبل تریلانی یک نگاه به نجینی میکرد و نگاه دیگری به لرد که مشخص نبود او را برای چه کاری احضار کرده بود.
-ارباب اینجا خیلی مخوفه...میشه لطف کنین بگین با من چیکار دارین؟فال قهوه میخوایین؟تاروت؟تعبیر خواب؟اینجا من تمرکز زیادی ندارم.

لرد سیاه با عصبانیت فریاد کشید:
-بیخود تمرکز نداری! مگه تو فالگیر نیستی؟اینجا باید جو و محیط مورد علاقه تو باشه.وقت زیادی نداریم.بهتره زودتر کارمونو شروع کنیم.بیا...قبرستون درست پشت سر منه.

سیبل با شنیدن کلمه قبرستان بطور ناگهانی به نجینی علاقمند شد.چند قدم بطرف مار رفت و سعی کرد پشت آن پنهان شود.ولی بی فایده بود...همانطور که نجینی را سپرخود کرده بود با لحن التماس آمیزی گفت:
-ارباب خواهش میکنم..مگه من چیکار کردم؟بجز سالها خدمت صادقانه...تازه یه پیشگویی درست هم براتون انجام دادم.یادتونه بهتون گفتم کله زخمی میاد و نفله تون میکنه؟(سیبل در آخرین لحظه موفق شد در مقابل کروشیوی ارسالی لرد سیاه جاخالی بدهد)...من هنوزم میتونم براتون پیشگویی کنم.قول میدم دیگه از بلا برای پیشگویی های ساختگی پول نگیرم...قول میدم دیگه تو قهوه تون معجون عشق نریزم...قول میدم روزی سی بار مرگ کله زخمی رو براتون پیشگویی کنم.لطفا منو نکشین!

لرد سیاه که از وراجی های سیبل سرسام گرفته بود چوب دستیش را بطرف سیبل گرفت.
-خفه میشی یا خفت کنم؟تو واقعا فکر میکنی لرد سیاه این وقت روز همراه با فرزند عزیزش پا شده این همه راهو آپارات کرده که توی بی ارزش بی مقدار رو بکشه؟زودتر بیا کمک کن...باید دنبال سه تا قبر بگردیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 تیر 1390 07:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی تر و تازه:


گرگ و میش صبح - داخلی - خانه ریدل

لرد ولدمورت روی تخت باشکوهش به خواب عمیقی فرو رفته بود. حتی در خواب هم میشد ابهتش را حس کرد، درست زیر تخت او خوابگاه مار محبوبش نجینی بود که او هم در آرامش کامل به سر می برد. همه چیز کاملا عادی بود و بر روال روز های دیگر طی میشد تا این که در اتاق با شدت باز شد و به دیوار برخورد کرد.

لرد با احساس پیچیده ای که بین غافلگیری و خشم و کنجکاوی و تر بود از جا پرید و اول از همه چشمش به نجینی افتاد که به خیال انفجار از زیر تخت به روی لرد هزیمت شده بود!
لرد نجین را کنار زد و به چارچوب در خیره شد، مرگخوار کوتاه قد و کم سن و سالی در چارچوب در ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز بود!

- رز ویزلی؟ دختره ی احمق تو خجالت نمیکشی اربابت رو این جوری از خواب بیدار میکنی؟ بی خود نیست اسمت ویزلیه دیگه! تو خوکدونی ویزلی ها که ادب و نزاکت یاد نمیدن! ولی بدون این جا خونه ی ریدله و مقر منه و قانون و سلسله مراتب داره. این ها رو روز اولی که برای مرگخهوار شدن اومده بودی بهت نگفته بودن؟

رز با اعتماد به نفس کامل شروع به صحبت کرد: گفته بودند ارباب ولی من خبری رو برای شما آوردم که اگر بفهمید پشیمون میشید که چرا وقتتونو با مواخذه ی من تلف کردید.
لرد که اکنون حس کنج کاوی اش بر خشمش غلبه کرده بود با لحنی نسبتا آرام تر گفت: بگو ببینم، فقط وای به حالت اگه خبرت این همه ارزش من نباشه!
رز نزدیک تخت لرد شد و پس از تعظیم کوتاهی گفت: ارباب من همین الان داشتم کتابی به اسم هری پاتر رو میخوندم که یه ساحره توش زندگی نامه ی کله زخمی رو برای ماگل ها نوشته!

- زیر دماغ لرد ولدمورت مرگخوار ها چه کار ها که نمیکنن!

- میگفتم ارباب، من با خوندن این کتاب راز پیروزی کله زخمی بر شما در نبرد هاگوارتز رو فهمیدم! البته رازش رو خود شما میدونستید، ولی خوب این یه بخش دیگه از راز اونه که همه ی ما ازش بی خبر بودیم! شما کتاب داستان های بیدل رو خوندین؟

- نه خیر نخوندم، وقت ارباب گرانبهاتر از اینه که مثل تو داستان بخونه ویزلی!

- خوب پس حتما از یادگار های مرگ چیزی نمیدونید؟

- بهت اخطار میدم رز! دیگه وسط حرفت از من سوال نپرس و اصل مطلبو بگو!

- بله ارباب! طبق یک افسانه ای که به واقعیت حیلی نزدیکه سه برادر با نام پاورل که قبرشون تو دره ی گودریکه از خود مرگ اشیایی رو میگیرن که اگه یک شخص هر سه تاشو داشته باشه میتونه بر مرگ غلبه کنه! و جالب این جاست که شما یکی از اون سه تا شیء رو دارید! ابر چوبدستی که قبل از این در اختیار دامبلدور بوده! دو تا شیء دیگه هم یکیش یک سنگه که مرده ها رو برمیگردونه و یک شنل نامرئی کننده که پاتر با داشتن هر سه این ها به زندگی برگرده! شما اگر بتونید اون دو تای دیگه رو هم به دست بیارین مبتونید ...

- دهنتو ببند رز! برو به سیبل تریلانی بگو که تا چند دقیقه ی دیگه تو دره ی گودریک منتظرشم!

لرد هم نجینی را کول کرد و به دره ی گودریک آپارات کرد! او نقشه اش را کشیده بود و قصد داشت به جای گرفتن اشیاء از پاتر و این که دوباره با او دربیفتد قبر برادران پاورل را بیابد و به کمک احضار روح آن ها، از آن ها نحوه به دست آوردن این سه شیء را یاد بگیرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری جیمز پاتر در 1390/4/14 7:46:40
ولدمورت یک قاتل سریالی کله پوک بیش نیست!
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 7 فروردین 1390 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس سرش را پایین انداخت و به صحبت خود ادامه داد اما فکر اینکه آن صدا چه بودند؟ ، ذهن او را مشغول کرده بود.

-قربان اون می خواد تمام محفلی ها رو به دهکده ببره تا مقابل حمله شما بایسته!

ولدمورت شروع به چرخیدن دور اسنیپ کرد و در حین حال گفت:
-تو فرمانده گروه اول هستی ... پس سعی کن افرادت زیاد نزدیک محفلی ها نشن!

سوروس سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

ولدمورت با صدایی بسیار ضعیف به اسنیپ گفت: برو

دهکده گودریک

اسنیپ مقابل در ظاهر شد. هوا تاریک بود. هیچ منبع روشنایی بجز چراغی که در خانه ی مقابلش بود ، تارکی شب را لکه دار نمی کرد. باد سردی می وزید و مو های اسنیپ را به پرواز در می آورد اما اسنیپ بدون هیچ درنگی وارد خانه شد.

دامبلدور روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و غرق در فکر بود. با دیدن اسنیپ به سرعت بلند شد و رو به اسنیپ گفت:
-چه خبر؟

-تمام نقشه رو گفت ... اون می خواد هم به اینجا و هم به بانک حمله کنه!

دامبلدور بار دیگر روی صندلی نشست و بعد از کمی فکر گفت:
-باید حدس می زدم ...

قبل از اینکه دامبلدور حرفش را تمام کند ، اسنیپ شروع به حرف زدن کرد.

-اما اون به من گفت که زیاد در دهکده به جنگ مشغول نشم!

-پس معلومه که هدف اصلی همون بانکه

سوروس سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و با شنیدن حرف دامبلدور به نشانه ی رفتش از آنجا ، شروع به حرکت به سمت در کرد اما قبل از اینکه از خانه خارج شود گفت:
-آلبوس ولدمورت با من عجیب رفتار می کرد!

دامبلدور که بار دیگر مشغول فکر کردن شده بود ، با شنیدن صدای اسنیپ بار دیگر پاره ی افکارش پاره شد.

-پس باید خیلی مراقب باشی.

اسنیپ که انتظار همین کلمات را داشت ، از خانه خارج شد و بار دیگر در دل تاریکی ها فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/1/8 10:57:09
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 تیر 1389 09:40
نمایش جزئیات
آفلاین
راستش من از پست ريموس چيزی نفهميدم، بنابراين از وسط های پست فرانگ لانگ باتوم ادامه می دم!

---------------------------------------


[spoiler=خلاصه داستان]لرد ولدمورت، تصميم گرفته كه به دهكده گودريكزهالو حمله كند، اما دامبلدور به كمك ريموس لوپين و سوروس اسنيپ پی می برد كه اين حمله، تنها پوششی برای اجرای نقشه بزرگتری از سوی لرد سياه است. ريموس تصادفا يكی از مرگخوارها را در بانك جادوگران می بيند و بعد از مدتی جستجو، متوجه می شود كه هدف لرد سياه، حمله به بانك جادوگران است.

با اين اطلاعات، به سرعت خود را به مخفيگاه می رساند. دامبلدور به او و اسنيپ می گويد كه احتمالا قصد لرد، ربودن سنگی اسرار اميز‍ به نام فيليكس است كه تا آخر عمر برای صاحبش خوش شانسی می اورد! و اينك ادامه ماجرا... [/spoiler]


- دامبلدور، من بايد همين الان برم!

دستش را كمی خم كرد و با سرش به جای داغ شده اشاره كرد.

- بسيار خب، كاملا مراقب و هوشيار باش.

اسنيپ سری به نشانه درك موضوع تكان داد و به سرعت به سمت در چرخيد و با عجله خارج شد.


مخفيگاه لرد سياه


هوا رو به تاريك شدن می رفت. اسنيپ خارج از حصارهای قلعه قديمی و نيمه وبرانه ظاهر شد. با احتياط اطرافش را بررسی كرد. ظاهرا جز او هيچ انسانی در ان حوالی نبود. به سرعت به سمت كوره راهی كه به سمت قلعه می رفت به راه افتاد.

درست چهار ماه از روزی كه پيشگويی تريلانی را به لرد سياه گفته بود می گذشت. پيشگویی كه در ان گفته شده بود، پسری از خانواده ای كه سه بار در مقابل لرد سياه نافرمانی كرده، او را شكست خواهد داد و نابودش می كند.

اسنيپ هرگز ان روز را از خاطر نمی برد، وقتی كه فهميد لرد سياه قصد جان كسی را دارد كه او هرگز گمانش را نمی برد.ولی نه! هرگز اجازه نمی داد آسيبی به او برسد. حتی اگر به قيمت از دست دادن جانش تمام شود.

صدای خش خشی او را به خود آورد. به سرعت چوبش را به سمت منبع صدا گرفت. لحظه بعد، منبع صدا از پشت درختی بيرون آمد.

- سوروس

- كراب!

هر دو به سمت هم رفتند و دستان هم را فشردند. انگاه در كنار هم به سوی قلعه به راه افتادند.

- نمیدونی چرا ارباب احضارمون كرده؟ بنظرم ارباب خيلی در اين چند وقت اخير عجيب شده، نمی دونم متوجه شدی توی اين دو سه روزه گذشته، چقدر گری بك به حضور لرد میره! ايا اين مربوط به اون قضيه حمله به روستاست؟

- نمی دونم. ممكنه!

- امشب بنظر سرحال نمیای!

- كمی خسته ام. اين پيرمرد اصلا ارام و قرار نداره. واقعا تعقيب اين مرد بدون اينكه ديده نشی، كار سختیه!

- مردك پيرِ خرفتِ ماگل دوست! همون موقع هم كه هاگوارتز می رفتم ازش بيزار بودم، چه برسه به الان... طرفدار خون لجنی ها!

اسنيپ به تكان سری اكتفا كرد و همچنان به سكوتش ادامه داد.


چند دقيقه بعد داخل تالار قلعه

نگاه سرد و وهم انگيز لرد تك تك افراد حاضر در جلسه را سوراخ می كرد.

- بسيار خب، شما رو اينجا خواستم، چون ديگه وقتش رسيده تا وارد عمل بشيم. وقتشه كه كمی فضا رو برای محفلی ها و ماگل زاده ها تيره و تارتر كنيم.

صدای هورا كشيدن مرگخوارن حاضر در جلسه، فضا را پر كرد.

لرد سياه دستش را به نشاه سكوت بالا برد و ادامه داد:

- همونطور كه گفتم، وقتشه تا وارد عمل بشيم. به شما قبلا هم گفته بودم كه خودتون رو اماده كنيد تا در ماموريتی كه در پيش داربد هر چه بهتر قدرت نمایی كنيد.

كمی سكوت كرد تا موقعيت جو تالار را بسنجد.

ما در چهار روز اينده به دو نقطه و بصورت همزمان حمله می كنيم... اولی دهكده گودريك و دومی بانك جادوگرانِ.

- بانك جادوگران!

صدای همهمه و تعجب حضار شنيده ميشد.

- بله ياران وفادار من، من تصميم دارم شما رو به دو گروه تقصيم كتم.

گروه اول به فرماندهی رودولف و اسنيپ ولستريج ها ميرند به روستا، اونجا گری بك هم به شما ملحق ميشه. مالفوی و دالاهف و ايوان هم ميريد به بانك! تمام جزيياتم بعدا در اختيارتون ميگذارم. فعلا هر دسته وظيفه داره مرگخوارهای زير دست خودشو اماده كنه! تا فردا ظهر هر دسته گزارششو برام مياره... خوبه...حالا ميتونيد بريد.

همه بلافاصله بلند شدند تا بدنبال دستور صادر شده از سوی لرد سياه بروند كه صدای سرد و بی روح لرد باعث شد همه سرها به عقب برگردد.

- سوروس، تو بمون. با تو كار دارم!

اسنيپ به سمت لرد برگشت و به ارامی در جاییكه لرد اشاره كرد نشست. ولدمورت در حاليكه به چشمان سوروس خيره شده بود پرسيد:

- دامبلدور الان مشغول چكاريه؟ هنوزم در فكر فرستادن نيرو به دهكده است؟

سوروس با ارامش هرچه ممكن، به صورت لرد نگاه كرد:

- بله سرورم، اون داره ...

با شنيدن ناله و سپس فريادی وحشتناكی به سرعت به اطرافش نگريست. لرد عصايش را بيرون اورد و تكانی داد. بلافاصله صدا قطع شد.

ادامه بده سوروس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/4/22 9:57:46
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1389 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
«محفل زنده است، تا ارتش دامبلدور زنده است!»

سپس ریموس نفس عمیقی کشید و سریع به سمت مقر محفل رفت.

محفل ققنوس :

-اما سیریوس ما فرصت اینو نداریم که به خانه ی ریدل ،جاسوس بفرستیم!!

-چرا فرصت نمیشه ؟! مگه قراره کی حمله کنن ریموس ؟

-فردا صبح زود!!

-خیلی خوب باشه!! همین الان همگی ما به اونجا میریم.

دابی که حس خوبی نسبت به این ماجرا نداشت و سعی میکرد بهانه بیاورد، گفت:

-اما اگه همه ی اینها الکی باشه چی؟ اگه یه نقشه باشه که مارو به اونجا بکشونن چی؟! هااااا

-به من گوش بده دابی،آلبوس به من گفته که شما رو به اونجا ببرم، همینطور اسنیپ به ما اطمینان داده که اون ها فردا حمله میکنن.

-ولی من اینجا میمونم، شما میتونید برید ولی من از اینجا تکون نمیخورم.

سپس همگی محفلیان به غیر از دابی به سمت دره گودریک به حرکت افتادند.

دره گودریک :

اسنیپ همچنان به دیواری تکیه داده بود و در حال فکر کردن بود.

سپس ریموس و اعضای محفل در را باز کردن و وارد شدند.

ریموس بر روی کاناپه ای نشست و پاهایش را روی میز انداخت و گفت:

-بفرمایید پروفسور دامبلدور،اینم محفلیون

-ازت متشکرم ریموس، اما ما کار مهم تری داریم،اونم اینکه فردا مرگخواران به اینجا حمله میکنن و ما باید اونها رو شکستشون بدیم.

.
.
.

ادامه بدین:

ببخشید اگه خوب نشد چون که زیاد وقت نداشتم و میخواستم تو ماموریت شرکت کرده باشم شاید 2 یا 3 روز به نت دسترسی نداشته باشم.
در کل سعی کردم تو 30 دقیقه خوب بنویسم.باتشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/4/20 22:25:29
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/4/20 22:43:20
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/4/20 22:45:35
مرا از یاد نبرید.
شناسه بعدی : ویکتور کرام
تا ابد دوستت دارم
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1389 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
«محفل زنده است، تا ارتش دامبلدور زنده است!»

_زود باش ریموس بگو ببینم چی شده؟

_دامبلدور امروز اوری رو در بانک گریگونگوتز دیدم

_پس شاید نقشه دوم ولدمورت این باشه که سنگ فیلیکس رو بدزده

سوروس با حالتی مبتکرانه گفت:

_حمان سنگی که تمام عمر شانس میاره

دامبلدور در حالی که سرش را بالا پایین می کرد گفت:

_بله...بله...

ریموس با سرعت وارد بحث شد و گفت:

_دامبلدور اگه ارتش رو دو نیم کنیم نمی تونیم جلوشون رو در اینجا و در بانک بگیریم چون مرگخوار ها از ما بیشتر هستن.

_خوب اره این هم درسته ولی چاره ای جز این نداریم

_دامبلدور باز هم منو به حضورش می خواد

این را اسنیپ گفت که داشت دستشو لمسمی کرد.

_زود باش برو من منتظر خبرهات هستم

چشمان اسنیپ تصویر دامبلدور و لوپین را دیگر نمی دید بلکه بار دیگر فردی استخوانی با کله کچل را می دید.

_سوروس وقت ندارم. می خوام ماموریت رو بهت بگم تو سر گروه دسته ای هستی که قرار به دره گودریک حمله کنه خواهی بود من به جای دیگری خواهم رفت. فهمیدی

_بله قربان

_فردا صبح باید حمله کنی

_بله قربان

_خوب برو خودتو اماده کن فردا کار سختی داری

تصویر لرد از مقابل چشمان اسنیپ محو شد و تصویر یک مرد پیر با یک فرد جوان تر جای ان را گرفت.

دامبلدور به محض دیدن اسنیپ به سوی او رفت و گفت:

_چی شد

_اون منو مسئول حمله به این جا کرده و خودش به یه جای دیگر میره که به گمانم بانک خواهد بود.

_بار دیگر قضیه پیچیده تر شد سوروس به حرف های اون گوش کن و به این جا حمله کن فقط کی گفته تو کارت رو شروع کنی؟

_فردا صبح

_خیلی زوود هستش خیلی زود ریموس زود به تمام محفلی ها بگو که خودشون رو به اینجا برسونن زود باش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرانک لانگ باتم در 1389/4/20 19:42:15
اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف