جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 دی 1390 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی بعد از کروشیو خوردن سیبل

- ارباب.تعبیر این خواب بس شوم و نکبته.حالا می خواید تعبیرش کنم؟

- کروشیو سیبل! عجله کن! وقت شریف منو تلف نکن.

- ارباب، تعبیرش این میشه که شما امشب از خشم یکیو که چند لحظه پیش کروشیو زدید می کشید.پیشگوییم کامل بود؟ خوشتون اومد؟ شما به من اعتماد کامل دارید ارباب؟

لرد سیاه که با توجه به خواب آشفته اش به سختی می توانست تمرکز کند به شخصی که کنارش بود، نجینی، نگاهی انداخت و گفت: دخترکم در برابر کروشیو های من مقاومه. نگو که قراره تو بمیری سیبل؟

سیبل: خب ارباب، اجازه بدید تمرکز کنم.

و به طور ناگهانی به گوی بلورینش زل زد.

نیم ساعت بعد.....

لرد: هوی سیبل چیزی ندیدی؟

سیبل: آخه تو چرا تمرکزمو بهم میزنی یابـ - ا یعنی ارباب یه لحظه دیگه، داشتم یه چیزی می دیدم.

لرد سیاه که از بس دست نوازشش را روی سر نجینی کشیده بود، دستش کبود شده بود سعی کرد از روش ذهن خوانی استفاده کند.

ذهن سیبل که توسط لرد خوانده می شد:

هی...هی گود...بیب...خر شد دیگه...بیـــــب...دینگ دینگ...عرررر...بععععع...بزار یکم دیگه سرکارش بزارم...آسمان فردا صاف خواهد بود...برو دیگه...امشب شب مهتابـ...

- ارباب؟

لرد ولدمورت از عالم افکار سیبل بیرون آمد.

- عــــــــ...عــــــــــــ...

- ارباب چیزی شده؟ روح مرحومه مادرتونو احظار کردید؟‌ چرا عرعر می کنید؟مگه اون آدم نبود؟

- عـــــــــــــــــــجب بوقی هستی تو! کروشیو سیبل! بعد اینجا مستقیم میری اتاق تسترال ها. حالا زود باش بگو چیزی نفهمیدی از تو این گوی لعنتی؟

سیبل، ناگهان بزرگی بر روی صورتش پدیدار شد ولی به سرعت بر خود مسلط شد. تیک عصبیش بود. در چشمانش کمی ترس موج میزد اما با توجه به اینکه او، سیبل، تغییر شکل یافته ی یکی از مو هویجی ها بود، سعی کرد به روی خودش نیاورد و بگوید:

- بی خیال حالا...ارباب...فقط برای اینکه پیشگوییم کامل بشه باید اینو بدونم، شما سابقه بیماری کلیوی دارین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 21 دی 1390 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
شب

صداهای وحشتناک و هوهو واری از تاریکی به گوش میرسید . لینی با صورتی پر از خراشهای عمیق دستاشو جلو گرفته بود و کمک میخواست . روفوس دوان دوان از پشت سر لینی عبور کرد درحالی که از پشت تماما شکل اسکلت بود . روونا با تبر سر آنتونینو قطع کرده و به تیکه های کوچیکتر تقسیم میکرد . ارتشی از درمانگرها با لباسهای سفید و وردهای نامفهوم کم کم ظاهر میشد . فیش فیش آزاردهنده نجینی در سرش پیچیده بود ... " ارباب ؟ ... ارباب ؟ "

و لردسیاه با تکانهای دستی از خواب بیدار شد .

- " اون سیبل دیوونه کجاست ؟! زود بگید بیاد "

و درحالی که بی توجه به شخصی که کنار تختش بود کروشیو میزد تا کنار بره از جاش بلند شد و روبدوشامبرشو پوشید و منتظر سیبل نشست تا ارتباط این خواب با این وضع واسش مشخص بشه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 14 دی 1390 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
گودریک روی دیوار ضرب میگیره و میگه:
- خب الان چیکار کنیم؟ از وقتی اومدیم فقط داریم بهانه گرفتن هاش رو نگاه میکنیم. اینطوری که تحقیق ریشه ای نمیکنن.

فرد که چند لحظه ای هست مشغول نگاه کردن به در دستشوییه میگه:
- به نظرتون...بریم داخل؟! آخه شاید داره از مورفین استفاده میکنه!

گودریک به دیوار تکیه میده و سرش رو تکون میده:
- اگه میخواستیم که نمیخوایم هم نمیتونستیم! این قدح اندیشه مال اون پیرزن هاف هافو بود. البته خود این نکته هم جالبه که مسئول نوانخانه اسمشونبر یه جادوگر بوده، اما مسئله اینجاس که این خاطرات متعلق به اونه. ما فقط چیزایی رو میبینیم که اون پیرزن دیده.

قبل از اینکه فرد جواب گودریک رو بده، در باز میشه و تام ریدل جوان وارد راهرو میشه. نگاهی به اطراف میندازه و بعد پاورچین پاورچین بدون اینکه صدای پاش توجه پیرزن مدیر نوانخانه (که اون موقع هنوز پیر نبوده) رو جلب کنه، به سمت پله ها میره.

هر سه تا محفلی نگاهی بهم میندازن و دنبالش راه میفتن، اما در همون لحظه همه جا سیاه میشه و چند لحظه بعد وسط اتاق دیگه ای ظاهر میشن!

- اه، لعنت به این قابلیت مسخره قدح. نمیشد پیرزنه هم دنبالش بره بفهمیم داره کجا میره؟ حالا اصلا اینجا کجا هست؟

فرد موهای نارنجی سیم ظرفشویی مانندش رو از جلوی چشمش کنار میزنه و مشغول نگاه کردن به کلاسی میشه که ده پونزده تا بچه قد و نیم قد پشت نیمکت های کهنه ایستادن و به حرف های پیرزن مدیر گوش میدن.

گودریک سقلمه ای به فرد میزنه و میگه:
- اوناهاش، اسمشو نبر اون ته کلاس وایساده. انگار داره یه کارایی میکنه، بذار برم جلو ببینم چه خبره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 16 آبان 1390 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



داستان از اونجا شروع میشه که گودریک و فرد به همراه بازیگر مجازی معصومه، برای شرکت در فعالیت های فوق برنامه ی محفل به بیمارستان سنت مانگو و نزد دکتر حسن مصطفی میرن و دارن در مورد سابقه ی بیماری کلیوی ولدمورت تحقیق میکنن:
نقل قول:
دکتر پس از آنکه با گوشه ی چشمش به شمشیر گودریک خیره شده بود با ناراحتی گفت:
- " اون ( ولدمورت) وقتی 7 سالش بود اومد پیشه من ، حالش اصلا خوب نبود!... همون موقع باید پیوند کلیه انجام میداد ، ولی نخواست !... اونقدر که پسر سرکشی بود ، از یکی از دوستاش خواست تا داوریی واسش بسازه!.... اون دارو فقط دردش رو کم میکرد !"



.:. بیمارستان هفتصد تختخوابی سنتی مانگی!.:.

دکتر عینکش رو به چشماش زد و گفت:
- نام دقیقی نوشته نیست ، فقط نوشته دارويي كه درد رو تسكين مي داده !
- شما مطمئنيد كه اسمش يادتون نمياد ؟!
دكتر سرش رو با نااميدي تكون داد .
ناگهان معصومه جيغ مي كشه و در حالي كه عرق سردي پيشونيش رو پوشونده بود ، از دم پنجره مي پره تو بغل گودریک و به بيرون از پنجره اشاره مي كنه .
گودریک نگاهي به بيرون مي اندازه ، با عصبانيت راني رو روي ميز مي كوبه و در حالي كه با يه دستش معصومه رو تو بغل گرفته به سمت در مي ره !
- من نمي دونم اين ، اين جا چي كار مي كنه ، بچه ام از ترس داشت سكته مي كرد !
- كي گودریک؟!
- مورفين !
اين رو مي گه و در رو محكم مي بنده .
- خودشه !
- چي دكتر ؟
- داروي ولدي ، همه شواهد با هم جور در ميان ، چون مورفين هم باعث تسكين درد و هم باعث ريزش مو مي شه !
فرد با شنيدن اين حرف از اتاق خارج مي شه و دوان دوان به دنبال گودریک مي ره .


.:. كنار خيابون .:.
گودریک و فرد و معصومه روي پله هاي خونه اي قديمي نشستن و در همين حال پسر بچه اي با گل هاي بابونه اش داره تو جوب غرق مي شه و داره آخرين دست و پاهاشو مي زنه .
- به نظر من بايد تحقيقمونو ريشه اي شروع كنيم .
پسر بچه توي آب خفه مي شه .
- درسته ! بايد بريم يتيم خونه اي كه ولدي توش بوده .
آمبولانس سر مي رسه و جسد پسرك رو با خودش مي بره .
- بهتره راه بيفتيم ، مرسي عزیزم اين گل هاي بابونه قشنگ رو از كجا آوردي ؟!
معصومه با انگشت هاي كوچكش به جوب اشاره مي كنه و هر سه قدم زنان به سمت يتيم خانه ولدي حركت مي كنند .


يتيم خانه خانم ثوثن (Susan) و شركا
سه نفري از پله هاي گرد و خاك گرفته چوبي كه يكي در ميان شكسته بودند بالا مي رن و از راهروي نم گرفته اي كه صداي گريه بچه ها و شلاق تو اون به گوش مي رسيد مي گذرند تا به در رنگ و رو رفته اي كه روش تابلوي زنگ زده مديريت قرار داشت مي رسند .
- خب مثل اين كه همين جاست !
گودریک نفس عميقي مي كشه تا براي داخل شدن آماده شه ، ولي بوي گوشت گنديده ريه هاشو پر مي كنه و باعث مي شه كه به سرفه بيفته .
در مي زنن و وارد اتاق مي شن .
پيرزني لاغر كه پاپيوني صورتي به موهاي سفيدش زده بود ، در حالي كه مشغول فوت كردن خاك از روي صندلي هاي موريانه زده مي شه ، به استقبالشون مياد ؛
- كمكي از دستم بر مياد ؟!
فرد كه از شدت گرد و غبار نفسش بند اومده بود ، رداشو جلو دماغش مي گيره ؛
- ما اومديم راجع به يكي از بچه هايي كه سال ها پيش اينجا بوده تحقيق كنيم ، تام ريدل !
پيرزن تشنجي مي كنه و روي زمين ميفته !
گودریک سرش رو روي قلب پيرزن مي ذاره .
- متاسفم تموم كرده !
- حالا ما از كجا پرونده اينو پيدا كنيـــم ؟!
در همين موقع معصومه چيزي شبيه گوي بلورين رو از تو قفسه بيرون مي كشه و زير يه كپه پرونده مدفون مي شه .


.:. پنج دقيقه بعد .:.
همگي به قدح انديشه خيره شدند .
_ با شماره سه من ، آماده باشين .
_ يك ... دو ... سيب زميني ! هه هه هه !
_ !
_ ! يك ، دو ... سه !
همگي وارد قدح انديشه مي شن .
تصاوير سياه سفيد و خط خطي خبر از قديمي بودن خاطرات مي ده !
پسر بچه كوچكي دامن ثوثن خانوم كه خيلي جوون تر به نظر مياد رو مي كشه ؛
_ چيه تام ؟!
_ من بايد برم دست به آب !

تام با خوشحالي از دست به آب مياد بيرون و به ثوثن خانوم لبخندي مي زنه !

نيمه شبه و ثوثن خانوم در حالي كه بيگودي هاشو مرتب مي كنه مشغول خوندن كتاب تنبيه بدني و كودكانه كه صداي در اتاق شنيده مي شه ؛
_ خاله !
_ چيه تام ؟!
_ !

تام پنج دقيقه است كه دم در دست به آب معطله ، سر انجام پسر بچه هشت ساله اي از دست به آب مياد بيرون و نفس راحتي مي كشه ، تام از شدت عصبانيت شروع به فش فش مي كنه و مي دوه تو دست به آب !

فرداي آن روز جنازه پسرك ، در حالي كه با يه آفتابه خفه شده ، روي تختش پيدا مي شه .


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 آذر 1389 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل بیمارستان:

آنتونین وحشت زده در انتهای سردخانه به دیوار چسبیده بود و سراسیمه و بدون وقفه، بارانی از انواع و اقسام طلسم ها را روانه جسد ها میکرد تا بلکه بتواند راه گریزی از بین آنها باز کند. اما با افتادن هر جسد چهار پنج جسد دیگر جای قبلی را می گرفتند و روند نزدیک شدن به او همچنان ادامه میافت.

حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگ تر و تنگ تر میشد. چشمانش وحشت زده نظاره گر دست هایی بود که می رفت تا تنها مدافعش را از دستانش به ربایند و بعد او را نیست و نابود کنند.

دیگر تحمل دیدن این منظره را نداشت. چشمانش را بست و روی نشان داغ شده بر دستش فشار داد و بلند فریاد زد:
- اربـــــــــــــــــــــــــــابـــــــــــــــــــ.... کـــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــــک!

ناگهان دردی در تمام وجودش پیچید. کارش تمام بود... مطمئن بود که شبه زامبی ها او را گرفته اند ... اما... نه... منشا درد از سوی اجساد نبود بلکه از درونش و از سوی نشان داغ شده بود.

بدنبال آن درد، صدای لرد سیاه که با جادو تقویت شده بود از جایی، بیرون از بیمارستان به گوش رسید:
- زهر مار! غیب و ظاهر شو دیگه احمق!

- هووم؟!! غیب و ظاهر؟ غیب و ظاهر ؟!! اوه چرا زودتر به فکرم نرسید...

و لحظه ای بعد دیگر اثری از آنتونین نبود.

خانه ریدل

- خب سوروس، چرا فرایند زامبی سازی درست عمل نکرد؟ درحالیکه قبلا بارها و بارها من لشکری از زامبی ها رو ساخته بودم؟!

اسنیپ متفکرانه به زامبی در بند و یادداشتهایی که از توضیحات لرد سیاه و آنتونین و لینی و دیگر مرگخوارها برداشته بود نگاهی انداخت.

- ارباب... با توجه به نحوه درست کردن معجون لینی، و پس از مطالعه دقیق روی این موجود، متوجه شدم که اون معجون نه تنها باعث شده که فرایند زامبی سازی انجام نشه بلکه منجر به پدید اومدن یه نیروی دیگه شده که دقیقا برعکس عمل میکنه!

- منظورت چیه؟

- سرورم... همونطور که بین سیاهی و سفیدی تنها یه خط فاصله هست... متاسفانه ... ام چطور بگم...

سوروس مردد به لرد سیاه که هر لحظه بی طاقت تر میشد نگاه کرد.

- ... ما به جای ساختن زامبی های سیاهِ تحت فرمان شما، لشکری از زامبی هایی شکل دادیم که دشمن خونی ما هستن!
و با گفت این جمله چند گام به عقب رفت تا از تیر رس لرد سیاه دور شود.

آنتونین که هنوز آثار ترس و وحشتش از حادثه ی رویارویش را با زامبی ها در وجودش بود ناگهان از جایش پرید و گفت:

- مــــــــــــادرجان!

- احمق ها ... ابله های بدرد نخور! اخه من با شماها چیکار کنم!

- سرورم...

-ارباب...

- رحم کنید!

- نــــــــه!!!

آن شب خانه ریدل غرق انوار سبز شد... بیچاره مرگخوارها!

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 آذر 1389 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین: کی؟ من ارباب؟
- نه بابای من!

- واقعا ارباب؟ :دی
-خفه، برو جلو، خودت گند زدی، خودتم تمومش می کنی!

- چشم اباب

آنتونین با ترس و لرز به سمت نارسیسا رفت و لیوان اول را از دستش گرفت، عقب گرد کرد و به اولین جسد نزیک شد..

- آفرین پسر خوب، دهنتو بـ..بـ..باز کن. دیدی چیز نبود؟ تموم شد.

آنتونین دور اتاق را دور زد و از جسد انسان گرفته تا سوسک را چند قطره از زامبی ساز مهمان کرد!!

- تموم شد ارباب ( ) حالا باید چیکار کُ.. ارباب چرا به من خیره شدین؟ روفوس ، نارسیس ، روو..

در این لحظه آنتونین متوجه شد که هیچ کس به او زل نزده بلکه به پشت سر او زل زده اند!

- چیه ؟ مآاااعــــــعـ... زامبی ها همگی دستان خود را به سمت آنتونین دراز کرده و با قیافه هایی در هم رفته به سمت او می آمدند..ــــع!!!

- ارباب اینا چرا اینجوری منو نیگاه می کنن؟ ارباب؟ ار..

هیچکس تنها نیست !!

بیرون بیمارستان، پشت شمشادها

- ینی چه اتفاقی براش افتاده؟
روونا دستی گفت: از نظر روانشناسی وقتی شخصی در این موقعیت قرار میگیره، عکس العمل های فیزیکی انجام میده، از اونجایی که آنتونین خیلی شجاعه، احتمالا خودشو..

- روونا! زبونتو گاز بگیر، این کار محفلیاس که وقتی هیبت ما رو می بینین خوشونو ..خیس می کنن! آنتونین خیلی ...

-- جیـــــغ! ارباب کمک !!

- ... بعله می گفتم، خیلی ترسوئه!

نارسیسا: ولی الان چیکار کنیم؟
روفوس متفکرانه گفت: بریم مگس شیکار کنیم!!

- زهر نجینی ! ببند دهنتو پدر سوخته. بزارید ارباب فکر کنه ببینه چیکار میتونه بکنه .


ادامه دهید..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا ریونکلا در 1389/9/30 18:51:52
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 27 آذر 1389 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت: نه نارسیس، بذار چند تا قل دیگه بخوره. تو این فاصله میل داریم پیشگویی های سیبل تریلانی را بشنویم!
سیبل: ارباب الان پیشگوییم نمیاد!
لرد: بیخود! باید بیاد!

سیبل که میبیند زوریه، با چشمانی متعجب و وهم آلود به لرد نگاه میکند و آنقدر به خود فشار میاورد که چهره اش گلگون و برافروخته میشود. سپس میگوید:
_ هوووووم ... اووووم ... وووووم ...

لرد: این صداها چیه درمیاری آدم تو سردخونه میترسه!
روفوس: ارباب مگه شما هم میترسید؟
لرد: چی؟ کی؟ عمرا! من بیشتر منظورم شما مرگخوارا بود.
روفوس: ارباب ما که از اسممون پیداست نمیترسیم. ما مرگ+خواریم!
لرد: سکوت! جو نگیره. سیبل پیشگویی هاتو بگو دیگه تا عین سیبل یه آوداکداورا وسطتت نزدم!

سیبل دوباره حالت مرموزی گرفت و خطاب به لرد ولدمورت گفت:
_ ارباب من میبینم که مرده ها زنده میشن و شما بوسیله آن ها هاگوارتز را تصرف میکنید و دامبلدور را هم میدهید یک دیوانه ساز ببوسد ...

لرد: آفرین! ایول! خب بقیه ش؟ ...
سیبل: هیچی دیگه خلاصه شما با یه خانم زیبا ازدواج میکنید و صاحب پنج تا بچه کاکل به سر گوگولی مگولی میشید. :bigkiss:

روفوس: ارباب از قدیم گفتن فرزند کمتر زندگی بهتر!
لرد ولدمورت: ببند روفوس! ببینم سیبل، مگه تو نمیدونی لرد ولدمورت هیچ وقت ازدواج نمیکنه!
سیبل: هوووم ... ئه! اشتباه شد ارباب. منظورم این بود که شما بوسیله هورکراکسهایتان همیشه زنده میمانید و دنیا را پر از سیاهی میکنید!
لرد: یوهاهاهاها! ایول!

لرد ولدمورت یک کیسه گالیون برای سیبل تریلانی می اندازد.
در همین لحظه نارسیسا میگوید:
_ ارباب معجون آماده شد!

لرد: آفرین. آنتونین تو برو معجونو به مرده ها بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 26 آذر 1389 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و مرگخواراش بطرف سرد خونه حرکت میکنن.لرد سر راه چند تا پس گردنی نثار آنتونین میکنه.
-این ب خاطر استعفاهات، این برای اینکه نقشه دچار مشکل شد،این یکی برای اینکه نجینی سه روزه یرما خورده،اینم برای اینکه اینجا بوی الکل میده...هر جا خرابکاری میشه پای تو وسطه.من از دست تو کجا فرار کنم؟

آنتونین درحالیکه پس گردنیها رو نوش جان میکنه با چوب دستیش قلبی رو هوا میکشه.وسط قلب دو حرف A و M میدرخشه.لرد با عصبانیت یه L وسط A و M میکشه.حرفی که توسط لرد نوشته شده بین دو حرف دیگه میخزه و کم کم به شکل مار درمیاد و دو حرف دیگه رو قورت میده!
-فراموشش کن!تا من اینجا هستم تو به اون نمیرسی.این سردخونه لعنتی کجاس؟

یکی از مرگخوارا به دری که درست روبروی لرد قرار گرفته اشاره میکنه.در توسط دو مرگخوار باز میشه و لرد سیاه وارد سردخونه پر از جسد میشه.
-آنتونین، اینا چرا تعظیم نمیکنن؟
آنتونین:خب ارباب...شاید برای اینکه مردن!

لرد بطرف اولین جسد میره و سرگرم بررسی اون میشه:
-هوووم...این تازه مرده.همه جاشم سالمه.نمیدونم علت مرگش چی بوده...

آنتونین میپره وسط حرف لرد.
-ارباب شاید از عشق مافلدا سکته قلبی کرده باشه؟!
لرد پس گردنی چهارم رو تحویل آنتونین میده و به کاغذ بالای سر جسد اشاره میکنه:نخیر...اونجا نوشته خودکشی کرده.
آنتونین از رو نمیره:
-خب ارباب، شاید از دوری مافلدا خودکشی کرده باشه!
لرد سیاه:

به دستور لرد نارسیسا و روفوس سرگرم درست کردن معجون زامبی ساز میشن.این دفعه لرد سیاه خودش بر ساخته شدن معجون نظارت میکنه که مشکلی پیش نیاد.
صدای قل قل عجیبی از معجون بلند میشه.

نارسیسا:ارباب،فکر میکنم دیگه آماده شده باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 26 آذر 1389 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
همه مرگخواران جلوی لرد تعظیم کردند:
_ ای جانـــــــــمان ارباب

البته همه به جز آنتونین. روفوس که متوجه آنتونین شده بود بطرف او رفت و در حالی که چپ و راست در گوشش میزد، میگفت:

_ پدرسوخته دوباره میخوای استعفا بدی؟ پدر سوخته دوباره فیلت هوای هندوستان کرده؟ پدر سوخته دوباره رو حرف لرد حرف میزنی؟ پـــــدر پــــــــدر پــــــــــــدرمو در آوردی ... پدر پدر پدر سوخته

لرد ولدمورت: بسه! وایسا ببینم! روفوس پدرسوخته ادای منو در میاری؟ رعد و برق از خودت در میکنی؟

روفوس: اوه ارباب ببخشید. داشتم اوج میگرفتم یدفعه جو گرفتم.

لرد: بخشیدیم! دفعه آخرت باشه. حالا این آنتونین دوباره چش شده؟

نارسیسا: ارباب جسارتا فکر کنم تو شوک دیدن روح مافلدائه!

لرد: هوووم ... پس مهم نیست، بزرگ میشه خوب میشه. لینی، تو همراه خودت بیارش. من فعلا باید خرابکاری های شما بی عرضه هارو جبران کنم. باید سریعتر یه لشکر زامبی از مرده های سردخونه درست کنیم کار دارم باید برم! دوباره این آلبوس دامبلدور زنده شده باید باش بجنگیم! من نفهمیدم جادوگر بد داستان منم که هورکراکس دارم یا این دامبلدور که هر دفعه میکشمش دوباره زنده میشه، فک کنم این از منم بیشتر هورکراکس درست کرده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آذر 1389 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مافلدا همانند روح ها نمایان شد و به آرامی قدمی به جلو برداشت.مرگخواران همچنان با تعجب به او خیره شده بودند اما آنتونین مشتاقانه با سرعت تمام به سمت او رفت.

-مافلدای من! تو زنده ای ?!

مافلدا به آرامی خودش را عقب کشید و با صدای سردی که همانند مرده ها داشت، گفت :

-نه ! من مردم ! آنتونین !

اینبار لینی با تعجب از او پرسید :

-چطور شد که کشته شدی ?!

مافلدا هیچ حرف دیگری نزد و خیلی آرام آنجارا ترک کرد.دیگر هیچ اثری از او نبود.حتی جسدش به صورت عجیبی غیب شده بود.

برای مدتی سکوت همه جارا فرا گرفته بود.مرگخواران سرجای خود ایستاده بودند و هیچ حرفی نمی زدند.از همه کارهای عجیبی سر میزد.


آنتونین وجودش پر از خشونت و نفرت همراه با غم بود.هر لحظه ممکن بود بزند زیر گریه اما وجود پلیدی که داشت این اجازه را به او نمی داد.

اما ناگهان مدتی بعد لرد سیاه همانند روحی جلوی مرگخواران حاضر شد و سکوت را شکست و با خنده ای پلیدی گفت :
-وقتشه که به گند کاری هایی که کردین سامونی بدم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/9/25 20:37:22
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/9/25 22:52:12
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/9/26 11:40:40
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/9/26 11:49:05
»»» ارزشـی گولاخ «««