جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

134 کاربر(ها) آنلاین هستند (121 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
131 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور

انجمن نابودی موجودات خطرناک

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: دوشنبه 28 مرداد 1392 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

- پس فهمیدی چی گفتم؟ این خیلی برای لرد خوش حال کننده س!

مرد کلاهپوش که مورد خطاب وزیر گانت قرار گرفته بود، در حال مشاهده ی پهن شدن بساط چیزکشی در وسط اتاق وزیر و سحر و جادو بود و متوجه حرف وزیر نشد.

وزیر گانت لوله ی دراز قلیونیو که کنارش قرار داره جلوی مرد کلاهپوش تکان میده و میگه:

- هوی با توام بوقی! وقتی باهات حرف میژنم باید منو نگاه کنی.

سر مرد تکون کوچیکی میخوره و اینبار توجهش به تکون خوردن لوله ی قلیون جلب میشه. وزیر لوله رو پشتش پنهان میکنه و میگه:

- هی بشر! اشلا فهمیدی چی بت گفتم؟

مرد چشماشو محکم میبنده و دوباره باز میکنه و مستقیم به وزیر زل میزنه.

- بله فهمیدم. فقط یه چیزی، چطوری ثابت کنم موجود خطرناکیه؟ آخه میدونین که بدون اثبات خطرناک بودنش، نمیتونیم اعدامش کنیم.

وزیر که تازه متوجه این موضوع شده، دستی به چونه ش میکشه و به بیرون پنجره ی دود گرفته خیره میشه. مرد با وزیر همراه میشه و سعی میکنه بیرون پنجره چیز جالبی برا نگاه کردن پیدا کنه، اما حقیقتا هیچ جیز قابل توجهی بیرون پنجره وجود نداره. پس نگاهشو از پنجره برمیداره و میپرسه:

- وزیر گانت؟ آخه من چطوری ثابت کنم که فوکس موجود خطرناکیه؟ میخواین اصلا دستورتونو عوض کنین؟

وزیر سریعا سرشو به سمت مرد کلاهپوش برمیگردونه و میگه: نخیرم، یه راهی پیدا کن دیگه. برو فوکسو عصبانی کن و بعد درحالیکه با نوک زدن میخواد بهت حمله کنه ازش عکس بگیر تا مدرک داشته باشی.

مرد با قیافه ی به وزیر نگاه میکنه. مورفین ادامه میده:

- چمیدونم خب! این همه مامور بهت دادم واسه همین زمـ... سلام ارنی! تو دیگه میتونی بری!

با پدیدار شدن ارنی در آستانه ی در، وزیر با لحنی جدی مرد کلاهپوش رو مرخص میکنه. مرد آهی میکشه و به دنبال راهی برای خطرناک نشان دادن فوکس از اونجا خارج میشه.

ارنی با نگاهش مردو تا آخرین لحظه ی خروجش دنبال میکنه.

- اون رئیس انجمن نابودی موجودات خطرناک نبود؟ برای چی اینجا بود؟

وزیر که دونستن حکم اعدام فوکس توسط ارنی رو عاقلانه نمیدونست با بی میلی گفت:

- هیچی! برا عرژ ارادت اومده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1392 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی (کپی رایت بای لرد)

لرد که متوجه افتادن دستمال از دست بلا شده، سرشو برمیگردونه و میپرسه: چت شد بلا؟

بلا روزنامه ای رو از ناکجا آباد ظاهر میکنه و میگه: همین الان خبر رسید که وزیر سحر و جادو عوض شده و مورفین گانت وزیره جدیده!

لرد با حرکت سرش به مرگخوارا میفهمونه که میتونن 2مامورو برای شام نجینی به اتاق مخصوص ببرن تا بلعیده بشن. مرگخوارا تعظیم کنان 2 مامورو از اونجا خارج میکنن.

مامور نجات یافته رو به لرد میپرسه: یعنی الان منو به جای وزیر گانت، به مقام وزارت منصوب میکنین؟

لرد بعد از بدرقه کردن نجینی با چشماش جواب میده: خیر! قرار بود جای بگمن وزیر بشی که اونم دیگه وزیر نیست. میتونی بری!

مامور با دیدن چوبدستی لرد بدون هیچ حرف دیگه ای سریعا از اونجا خارج میشه. اما آهی که آخرین لحظه کشید بر روی شیشه ی در نقش بست.

صدای داد و فریاد و آه و ناله ی دو مامور از اتاق بغلی باعث میشه سکوتی که بعد از رفتن مامور ایجاد شده شکسته بشه:

- مای لرد، الان دیگه حکم اعدام نجینی اعتباری نداره درسته؟ :pretty:

لرد که از شنیدن صداهای اتاق بغلی در حال لذت بردنه میگه: بله! درسته ... اعتبارم داشته باشه مهم نیست، مورفین خودش برامون لغوش میکنه.

بلا نگاهی به در میکنه و میگه: ارباب موافقین که با شادی نجینی در خوردن اون 2 مامور شریک بشیم؟

لرد موافقت میکنه و از تخت سلطنتیش پایین میاد و همراه بلا به اتاق بغلی میره.

× پایان سوژه ×

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: جمعه 3 شهریور 1391 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه بی توجه به ماموران شروع به سوهان زدن ناخنهایش کرد.
-اوممم...نمیشه دیگه.شما احساسات دختر منو جریحه دار کردین.الان باید ثابت کنین که اولا دختر من موجوده و دوما خطرناکه!اگه ثابت نکنین....خب...میدونین که...الان وقت شامه.گرچه تعدادتون کمه و فقط میتونین پیش غذا باشین!

سکوت حکم فرما شد.تنها صدایی که به گوش میرسید، صدای دست زدن بلا بود که میگفت:
-آورین ارباب.آورین ارباب.
بلا با شاره لرد خاموش شد.لرد رو به مامورا کرد و گفت:
- منتظرم..من وقت اضافی ندارم.

یکی از مامورا آب دهنشو قورت داد و گفت:
- هر چی شما بگین جناب...جناب والدمور مور.

لینی، بلا و کلیه مرگخوار ها داد زدن:
- اربابو مسخره میکنین؟آره؟مسخره ای نشونت بدم که...

لرد داد زد:
-بسه.
صداشو کمی پاین تر آورد و قهقه ای زد و گفت:
- وقتتون تمومه.
رو به نجینی کرد و به زبان مارها گفت:
- عزیزم، میتونی شروع کنی.

با این حرف لرد، مامور اول به گریه در آمد و گفت:
- قربان،خواهش میکنم.من زن و بچه دارم.بابام هیشکی رو نداره.یتیمه بدبخت.من یه نیزل پخته خریده بودم که با همسرم بعد از هفته ها بخورم که این وزیر شما بهم دستور داد.من عاشق نجینی ام و نمیخوام که اون منو بخوره.خواهش میکنم. :worry:

بعد از 10 دقیقه که ضجه زاری(؟) ارباب با ناراحتی اشکاشو! پاک کرد و گفت:
- خیلی خب، خیلی خب نجینی عزیزم، اون دوتا رو بخور.زودتر بخور که دیگه خونه ریدل ها برای اونا جا نداره.اما تو، میذارم زنده بمونی و تو رو جانشین لودو اعلام میکنم.

مامور گیج شد و با صدای ضعیفی گفت:
- لودو؟
ارباب گفت:
- وزیر.

مامور گفت:
- منظورتون آقای بدو ندو بگمنه؟منو میزارین(؟) ج...ج..جااااای اون؟

مرگخوار ها به هم نگاه کردند.
دستمال بلا از دستش افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اسفند 1390 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه دست نوازشی به سر نجینی کشید.
-خب...ایشون فرزند برومند من نجینی هستن.نجینی جان، اینا مامورای وزارتن.با شما کار دارن.

نجینی که مشخص بود چیزی از حرفهای لرد نفهمیده به طرز تهدید آمیزی بطرف ماموران خزید.ماموران وحشتزده عقب عقب رفتند.
-نه نه...این که شصت متره!خواهش میکنم.آقای محترم...بهش بگین نیاد این طرف.ما از دور بازداشتش میکنیم.آقا با شمام.اسمتون چی بود؟

لرد سیاه با خونسردی:لرد ولدمورت هستم.از آشنایی با شما خوشبختم.

سه مامور وزارتخانه با شنیدن اسم لرد ولدمورت ابهت نجینی را که همچنان درحال خزیدن بطرف آنها بود فراموش کردند.
-اس...اس...اسمشونبر؟...آقا ما اشتباه کردیم!اجازه بدین ما برگردیم.ایشون اصلا خطرناک به نظر نمیرسن!

لرد سیاه بی توجه به ماموران شروع به سوهان زدن ناخنهایش کرد.
-اوممم...نمیشه دیگه.شما احساسات دختر منو جریحه دار کردین.الان باید ثابت کنین که اولا دختر من موجوده و دوما خطرناکه!اگه ثابت نکنین....خب...میدونین که...الان وقت شامه.گرچه تعدادتون کمه و فقط میتونین پیش غذا باشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اسفند 1390 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا ‏:‏ خوب چه کاری با ارباب داشتین ؟ ‏
مامور ‏۱‏ ‏:‏ ممممیییی خواستیم که ببررر اسساس دستور مقام فخمه وزارت که نجینی رو خطرناک تشخیص دادن اون رو به ما تحویل داده تا ما اون رو نابود کنیم ‏.
بلا ‏:‏ چی گفتین ؟ ‏
مامور ‏۲‏ ‏:‏ همون که شنیدین !
بلا ‏:‏ بیایین تو ! ‏
ماموران با ترس بسیار و در حالی که به اقصی نقاط لباس و اعضا و جوارح مرلین متوسل می شدند وارد خانه شدند.

لرد ‏:‏ خوب چی کار داشتین شما ماموران ضعیف و بو گندو ی وزارت ‏.
بلا ‏:‏ ارباب خیلی خیلی معذرت می خوام ولی اینا می گن که نجینی یکی یک دونه ما رو که آزارش حتی به یه مورچه نرسیده و فقط چند تا آدم و اینا خورده رو خطرناک تشخیص دادن ! ‏
لرد :‏ پس که اینطور که خطرناک تشخیص میدن صبر کنین صداش کنم یه نگاهی بهش بندازین ‏.
-‏ نه نه نه صداش نکنین غلط کردیم ‏
و در این حین شلوار دو تا از مامورا به طرز اسرار آمیزی به رنگ خردلی تغییر کرد ‏
لرد ‏:‏ نجینی بیا این جا دخمل گلم ‏.
نجینی در حالی که آرایش کرده با رژ لب و انواع اقسام دور ها اعم از دور چشم و لب و ‏...‏ و با روبان صورتی رنگی بر دم در حالی که خرامان و عشوه گر می خزید وارد صحنه شد
مامورا ‏:‏ ‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اسفند 1390 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی یه مدت به حالت به سه مامور نگاه میکنه و بعد میگه: ثابت کنین مامورین وزارتخونه این.

مامور که شوکه شده با تعجب به لینی نگاه میکنه. یکی دیگه از اونا برای جلوگیری از سوتی میگه:

- یعنی شما میخواین مامورین وزارت خونه رو راه ندین؟ اصلا میدونین که عواقب این کار چیه؟ طبق بند شماره ی 9 میلیون و 725 هزار و 891 قانون شورای ملی جادوگران و ساحران انگلستان ایستادگی در مقابل مامـ...

لینی که از حرفای مرد خسته شده یه نگاه به سرتاپای مامور میندازه و میگه: هرچی بگی مهم نیس! مگه نمیدونی اینا در مورد مرگخواران ارباب صدق نمیکنه؟

مامور دوم هم به دلیل شوک به مامور اول میپیونده و هردو ساکت به لینی زل میزنن. مامور سوم سعی میکنه خودشو جدی و خشن و مصمم تو کارش نشون بده و میگه:

- اون مال گذشته بود! الان هیچ کس حق مقابله با وزارتخونه رو نداره، هوس آزکابانو کردی؟

لینی با شنیدن صدای شکسته شدن اشیای مختلف متوجه میشه که بلا همون نزدیکیاس پس بیخیال مامورا میشه و میگه: الان بلا میاد و به طور جدی به کارتون رسیدگی میکنه!

و میذاره میره و سه مامورو در حالت شوک تنها میذاره. یکیشون ناله ای میکنه و میگه: همین ورود به اینجا کلی دردسر داره، دیگه بعدش قراره چی بشه؟ فکر کنم اصلا متوجه علت اومدن ما نشد!

دو مامور دیگه شونه هاشونو به نشونه ندونستن بالا میندازن و با ترس به اونچه که قراره اتفاق بیفته فکر میکنن.

تو خونه - نزد بلا و لینی:

- بلا سه تا آدم واست جور کردم که خوراک خودته. میگن از طرف وزارتخونه ن و حکم دارن که ...

لینی یکم به مغزش فشار میاره اما به این نتیجه میرسه که بهتره به خودش زحمت فکر کردن نده پس میگه:

- خودت برو ببین چی کار دارن!

با دیدن ابروی بالا رفته ی بلا تکمیل میکنه: گویا کاری با ارباب دارن!

و بلا با شنیدن اسم لرد به سمت در هجوم میبره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 7 اسفند 1390 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
+سوژه جدید+

وزیر با نگاه نافذش در چشمان مامور بخت برگشته زل زد و گفت:

- همونطور که گفتم، این موجود خطرناک شناخته شده. و تو این شانس رو داری که شخصا حکم نابودیش رو از دست من بگیری. این برای تو افتخار خیلی بزرگی خواهد بود. اگه قدر دان باشی البته!

مامور که احساس میکرد این وسط چیزی طبیعی نیست با شک و تردید گفت:

- بله جناب وزیر. حتما همین طوره. احتراما میشه سوال کنم که این موجود خطرناک که جدیدا شناسایی شده و باید نابود بشه چیه؟

وزیر لبخند موذیانه ای زد و پاکت زرد رنگی را به دست مامور داد. مامور مهر و موم پاکت را باز کرد و تکه کاغذ پوستی کوچکی را از آن بیرون آورد.

- خب مامور، حاضری؟

مامور بخت برگشته که لرزه بر تمام اندامش افتاده بود سریعا جلوی پای وزیر افتاد و گفت:

- قربان عفو بفرمایید. من نمیتونم، من زن و بچه دارم، من گناه دارم! به پدر پیرم رحم کنین. باور کنین بابام یتیمه!!

وزیر که آشکارا موذیانه میخندید خودش را عقب کشید و گفت:

- وقتی که ماجرای پرونده اختلاس مالی پسرم رو توی پیام امروز افشا کردی باید فکر اینجاش رو هم میکردی. حالا برو چندتا از مامورهات رو بردار و نجینی، حیوان دست آموز مخصوص اسمشو نبر رو با مجوز وزارت نابود کن!! برات آرزوی موفقیت میکنم!

درست سه ساعت پس از این گفت و گو مامور به همراه دو نفر از دستیارانش با بدن هایی لرزان در جلوی در خانه ریدل ایستاده بودن.

- زنگ بزن دیگه.
- به من چه؟ من تازه یک ماه استخدام شدم! خودت زنگ بزن تو سر گروهی!

مامور آب دهانش را به سختی قورت داد و با دستانی لرزان زنگ در را زد. چند لحظه بعد در با صدای ترق تروق زیادی باز شد و هیکل سیاه پوشی در آستانه اش ظاهر شد.

لینی با نگاه خشم آلودی که به انها انداخته بود گفت:

- امرتون؟

- به...به دستور مقام...فخیمه انجم...انجمن نابودی موجودات خطرناک...به اطلاع می رسانم...نجینی، مار مخصوص اسمشو نبر...خ...خطرناک شناخته شده و ما دستور داریم که با اجازه تون ن...نابودش کنیم!! در همین راستا...تقاضا داریم اون رو به ما...تحویل بدین!

لینی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 فروردین 1390 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
درست در همین لحظه لرد سیاه با عصبانیت وارد زیر زمین شد.
-شماها چه غلطی کردین؟کدومشون بود دخترم؟به بابایی نشونش بده.

نجینی فس فس کنان با دمش به آگوستوس اشاره کرد.لرد چوب دستیش را بطرف آگوستوس گرفت.آگوستوس وحشتزده شروع به التماس کردن کرد.
-ارباب خواهش میکنم.برای کشتن من خیلی وقت دارین.الان مشکل بزرگتری داریم.به کمی ریش احتیاج داریم و این ریش دراز بی ریش اصلا همکاری نمیکنه...

لرد لحظه ای مردد شد.دستش را پایین آورد و به دامبل خیره شد و بعد از چند ثانیه زد زیر خنده....بالاخره وقتی از شدت خنده اشک از چشمانش جاری شده بود از دامبلدور پرسید:
-که همکاری نمیکنی....هان؟

دامبل با جدیت سر تکان داد.آگوستوس به لرد سیاه نزدیک شد و با احتیاط اجازه صحبت گرفت.
-ارباب...من یه نقشه ای دارم.اجازه میدین بگم؟

آگوستوس چیزی را در گوش لرد زمزمه کرد.پس از چند لحظه لرد از سوروس پرسید::اون ماگل ریشویی که دیروز دستگیرش کرده بودین هنوز زندس؟

سوروس با خوشحالی تایید کرد و به دستور لرد ماگل مورد نظر را به زیر زمین منتقل کرد.با اشاره لرد آگوستوس چاقوی نقره ای رنگش را در آورد..نجینی با دیدن چاقو فش بلندی کرد و پشت لرد پنهان شد...ولی آگوستوس با لبخندی شیطانی بطرف ماگل رفت...


چند ساعت بعد:

-چطوره ریشی؟دوسش داری؟

دامبلدور با اشتیاق در آینه به ریش جدید و بلندش خیره شد.
-اوهوم...خیلی بهم میاد....نه؟

آگوستوس ابزار جراحیش را کنار گذاشت.
-آره...عالی شد.اصلا مشخص نیست که ریش اون ماگل عوضی رو بهت پیوند زدیم.اصلا برای صورت خودت ساخته شده.حرف نداره...الان ازش خوشت میاد دیگه؟

دامبلدور دوباره تایید کرد.با تایید دامبلدور دستور حمله توسط لرد سیاه صادر شد.تعدادی از مرگخواران بطرف دامبلدور حمله ور شدند و با استفاده از طلسمی چشمانش را باز نگه داشتند و تعدادی دیگر ریش جدیدش را بدون توجه به ناله و زاری او از صورتش جدا کردند...افتخار زدن اولین جرقه به ریش دامبلدور نصیب روفوس شد....لرد و مرگخواران با خوشحالی خاکستر شدن ریش دامبلدور را-اینبار درست در مقابل چشمانش-نظاره گر شدند...


روز بعد:


-ارباب سوروس از هاگوارتز گزارش داده که دامبلدور رو-طبق عادت- بالای برج برده و همونجا کشته و از اون بالا پرتش کرده پایین.دامبلم بعد از برخورد با زمین منفجر شده و اجزای داخلی...حالا احتیاجی به جزئیات نیست.به هر حال خوشحالم که همه چی حل شد.

لرد سیاه مغرورانه به روفوس نگاه کرد.
-حق دارین خوشحال باشین.به اربابتون افتخار کردین؟دیدین چه نقشه فوق العاده ای کشیدم؟

آگوستوس محتاطانه جواب داد:
-ارباب ما همیشه به شما افتخار میکنیم...ولی پیوند زدن ریش و از بین بردن طلسم احیانا نقشه من نبود؟

لرد کروشیویی نثار آگوستوس کرد.
-هرگز!همه این نقشه های زیرکانه از مغز متفکر ارباب خارج شدن...ببینم...تو...همونی نیستی که جسارت کردی و فلس های دختر عزیزمو...

آگوستوس:


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1390/1/9 15:14:51
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: دوشنبه 8 فروردین 1390 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه...اون چاقو رو بیار... آهان با اون اره هه..

غژ....غــــــــــــــــــــــژ..

مرگخواران در زیر زمین دور از چشم لرد سیاه مشغول ساختن یویو بودند. لرد سیاه طبقه ی بالا خواب بود . یا مرگخواران فکر میکردند خواب است.
- بیا اسکورپیوس.. این سوهان... گردش کن...
- فکر کنم دیگه آماده شد!


بنگ



-

طبقه ی بالا اتاق لرد سیاه

لرد سیاه با آرامش روی مبل راحتی اش لم داده بود و به بیرون از پنجره خیره شده بود. به مرگخوارانش اطمینان کامل داشت و به شب فکر میکرد که با بقایای بدن دامبلدور خیره نگاه میکرد.
فش فشی خشم آمیز.نگاه لرد سیاه به روی زمین افتاد. نجینی که ظاهرش نشان میداد از چیزی دلخور است خزید و جلو آمد . آرام آرام از پایه ی مبل بالا رفت و دور گردن لرد سیاه آرام گرفت.
-فسی فس فس؟(چیزی شده دختر بابایی؟)
- فس فس... فو خیشا فیش...( داستانش درازه... مرگخوارات...)
- :sissis:

زیر زمین

مرگخواران با تلاش فراوان توانسته بودند یویو را بسازند و آن را جلوی چشم دامبلدور به جیمز هدیه کرده بودند. آگوستوس تیغ به دست جلو رفت و تمام ریش دامبلدور را بدست آورد. وردی به زبان آورد و ریش را آتش زد. دامبلدور برای ندیدن سوختن عزیزترین و ارزشمند ترین چیزش در دنیا چشمانش را بست. سوختن ریش تمام شد. رز خاک اندازی آورد و با سختی و مشقت تمام خاکستر ها را جمع کرد. دامبلدور چشمانش را باز کرد. سوروس جلو رفت و فریاد زد:
- آواداکداورا!
.
.
.
.
دامبلدور با چشمانی کودکانه و لبخندی احمقانه به آنها خیره شده بود. بله! آنها ریش را طبق دستور جلوی چشمش نسوزانده بودند! و دیگر ریشی نمانده بود تا مرگخواران بسوزانند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 7 فروردین 1390 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ناجینی که تا چند لحظه پیش، تنبل وار حرکت می کرد، بلافاصله با دیدن چاقوی نقره ای بدور خود حلقه زد و حالت تدافعی به خود گرفت و در حالیکه سرش را در جهت آگوستوس گرفته بود فش فشی کرد.

اسنیپ که این حالت ناجینی را قبلا هم دیده بود، سرعتش را کم کرد اما آگوستوس بی توجه به این حرکت هشدار آمیز مار، در حالیکه به شدت روی فلس های ناجینی تمرکز کرده بود، نزدیک و نزدیک تر می شد.

- نازی نازی ارباب، خوشگل ارباب...
- آگوستوس... صبر کن... بیا عقب!

اما هوش و حواس آگوستوس تنها به فلس درشت روی کمر مار بود و بس! هرچه مرگخوار نزدیک تر می شد زبان مار با سرعت بیشتری از دهانش خارج میشد.

- آفرین بچه خوب، عمویی کاریت نداره... همین چوری بی حرکت باش...
- فیشششششششششششش!!!
- آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!

اسنیپ که سه چهار قدم از آگوستوس عقب مانده بود با دیدن شنیدن آخرین فیش ناجینی، دیگر معطل نکرد و بدون نگاه کردن صحنه جدال پای با ناجینی.، با پاگردی سریع به سرعت پشت به صحنه فرار را به برقرار ترجیح داد.

اما از آن طرف ناجینی که به قصد کشتن آگوستوس دهانش را گشوده بود تنها توانست با نیش هایش خراشی روی دست پای بدهد. آگوستوس که انتظار همچین عکس العملی را از سوی مار نداشت آنقدر شوکه شده بود که نتوانست تعادلش را حفظ کند و درحالیکه ناجینی تقریبا روی افتاده بود به زمین خورد.


نیم ساعت بعد
- یعنی مرده؟
- نه بابا، هنوز نفس میکشه!
- به تو هم میگن مرگخوار! یعنی نمی تونستی بهش کمک کنی؟!
- شوخی می کنی! تو ناجینی رو ندیدی وقتی حمله کرد! تازه من به پای هشدار دادم.
- هیس! فکر کنم داره بهوش میاد!
- آی...وای... اوی... کمرم... من کجام... اینجا کجاست؟ تو کی هستی؟ این کیه؟

روفوس نگاهی به بقیه کرد و گفت:
- فکر کنم عوارض نرسیدن اکسیژن بهش باشه، ناسلامتی یه ربع ناجینی داشته آبلمپوش میکرده!
- خوبه به دادش رسیدیم و گرنه مرده بود.

رز که روی آگوستوس خم بود ایستاد و به سمت انتونین چرخید گفت:
- با این حال موفق شد یک چنتا فلس درشت از ناجینی جدا کنه! عجب دیونه ایه!
- حال کافیه یه یویو بسازیم و کاری که دامبلدور خواسته رو انجام بدیم... فکر کنم دیگه مشکلاتمون تمومه
-اره

هنوز صدای فش فش ناجینی در خانه ریدل طنین انداز بود. مرگخوارها بایستی سرعت عمل برخرج می دادند تا شب زمانی باقی نمانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1390/1/7 21:04:33
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1390/1/12 18:59:24
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power