جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] گورستان ریدل‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکورپیوس همچنان حیران مانده بود. دائما از یک سوی آن فضای بسته شده در حصاری شیشه مانند، به سوی دیگر نگاه می کرد. از همه نسل ها بودند. در یک سمت عده ای به فرم های مختلف راز و نیاز و دعا و نیایش می نمودند تا بلکه پیام باز شدن شناسه هایشان را از بلند گوها بشنوند. عده ای نیز با هزاران امید نامه هایی در قالب بلیت می فرستادند اما همچنان با حالت در حال بررسی رو به رو می شدند. اسکور چوبدستی اش را در هوا تکانی داد و زمزمه کرد:

«آچیو بستالیوفیو ! »

هیچ اتفاقی رخ نداد. اسکور پس از کلی فسفر سوزاندن یادش آمد که آچیو در مورد جانور صادق نیست و بستالیوفیو یک عروسک نیست. تصمیم گرفت در آن فضا پر جمعیت پیش برود و با سوال بستالیوفیو را پیدا کند. پس از روی دیوار پایین برید و به جمعیت زیادی پیوست که به هم چسبیده بودند.


در خانه ریدل ها

«آها. نه نه ! اونجا نه ! بکش سمت راست ! روفوس؟ راست با سمت چپ تفاوتش چیه ؟! »

لرد سیاه در حیاط خانه ریدل ها، مقابل درب خانه ایستاده بود و به روفوس فرمان چپ و راست می داد که پارچه ترحیم را در موقعیت درست بالای درب خانه وصل کند. لرد سیاه رو به ایوان کرد که ده ها کیلوگرم شاخه گل رز را در آغوش گرفته بود و منتظر دستور اربابش بود...

لرد: «خب ! ایوان ! مسیر تشییع پیکر مطهر رز رو که میدونی ! از لیتل هنگتون تا زیر برج ایفل در پاریس و دوباره از برج ایفل تا گورستون ریدل ها در همین حیاط پشتی خودمون ! این مسیر رفت و برگشتی رو با همین رزهای سیاه و لجن آلودی که دستته گل میچینی ! بدو بینم پسر ! »

بلاتریکس: «به عبارتی چهار هزار کیلومتر مسیر رو گل میذاری رو زمین برادر ایوان ! »

ایوان: « »

لینی که مشغول برق انداختن تابوتی آهنی بود رو به اربابش کرد و گفت:

«ارباب. فک کنم پیکر مطهر رز بدون مسئول مونده اونجا ! »

و به جنازه رز اشاره کرده بود که در گوشه حیاط خانه ریدل ها ، کنار جنازه پدر دالاهوف افتاده بود. چند عدد کرکس مشغول بیرون آوردن چشمانش بودند و تعدادی مگس و خرمگس در حال تجزیه صورت نصف شده اش بودند. سگ ولگردی هم جیگرشو بیرون آورده بود و می جوید !

لرد: «باز این اسکور غیبش زد ! خیر سرش قرار بود جنازه رو بشوره ! »

لرد با عصبانیت به سمت آنی مونی رفت که در گوشه ای از حیاط روی پاتیل بزرگی خم شده بود، دست و پایش را درون پاتیل کرده بود و مایعات رنگارنگی را با دستان ضخیمش هم می زد.

لرد: «هوی ! آنی مونی ! ناهار چی داری درست میکنی؟ زود باش دیگه ! الانه که مهمون های مراسم ختم پیداشون بشه ! »

آنی مونی: « ارباب ! سوپ تسترال به همراه کباب تک شاخ تدارک دیدم ! الان آخرشه دیگه ! »

در این حین صدای رعد و برق شکم لرد سیاه از شدت گرسنگی در حیاط خانه ریدل طنین انداخت. و اما نخستین مهمان ها محفلی ها بودند که دستمال بدست با صورت هایی گریان به سمت داخل حیاط خانه می آمدند و با مرگخواران و لرد سیاه روبوسی می کردند.

دامبلدور: «تسلیت میگم تامی ! رون و هرماینی، پدر و مادر رز رو هم آوردم ! حالا کجا بشینیم ؟ ناهار چی میدین؟ »

لرد: «نمیدونم کدوم انسان شریفی شما رو دعوت کرد دامبلدور ! صفا آوردین ! بفرمایین داخل خونه ! یه کیک و ماستی هست بزنیم با هم ! بفرمایین داخل خواهش میکنم !چوبدستی هاتون رو هم دم در لطفا تحویل دالاهوف بدین ! »


در جزایر بالاک

اسکور: « می بخشید خانم ! ئم ! شما بستالیوفیو میشناسی اینجا ؟! »

پیر زن: « بله بله که میشناسم ! ایناهاش سگ منه دیگه ! بستا جون ! سلام کن به آقا ! »

و پیر زن به مجسمه سفالی یک سگ در کنار خودش اشاره کرد که با لگد پیر زن صدایی همانند پارس محبت یک سگ از درون مجسمه بلند شد !

اسکور: « ئه ! نه خانم . این بستالیوفیو که من دنبالشم یه آدمه ! یه مرد میانساله. مجسمه یا حیوون نیست »

پیر زن: « آهان ‍! فهمیدم مادر جان ! حاج آقا رو میگی ! اوناهاش ! اون گوشه کلاس پند و اخلاق گذاشته. خدا خیرشم بده ! تمام شورشی های جزیره بالاک رو این حاجی آروم کرده ! »

و به مرد میانسال ریشویی اشاره کرد که سر کودکان بلاک شده و دل شکسته دست می کشید و به آنها امید می داد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگـولوس بلـک در 1390/2/5 12:43:57
ویرایش شده توسط ریگـولوس بلـک در 1390/2/5 12:47:40
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 2 اردیبهشت 1390 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببین ایوان.... میشه منو بلاک کنی؟ یا لااقل دسترسی ایفای منو بگیری؟میخوام برم جزایر بالاک. فکر نکنی یه وقت کاری دارم اونجا ها. بعد مرگ رز ناراحتم میخوام برم حال و هوایی عوض کنم.

- به یه شرط میتونی بری... باید یه قولی بهم بدی.

- بگو.

-اینکه مث مینروا جنجال به پا نکنی.

- قول میدم.

- حالا برای چی میخوای بری؟

- همین طوری.... من نه برای کار شخصی میرم نه برای انتقام رز.

- آهان.. خب برو.... اکسپلیاربلاک!

ناگهان صورت اسکورپیوس در هم رفت. کمی چرخید و ناپدید شد. صدای او به گوش می رسید. ایوان گفت:
- حالا برای برگشتن باید اول توی بازی با کلمات پست بزنی، بعدم شخصیتت رو معرفی کنی.

دیگر صدایی شنیده نشد. اسکورپیوس کاملا منتقل شده بود.

در جزایر بالاک
اسکورپیوس در ساحل زیبای جزایر بالاک ظاهر شد. موج ها زیر پایش می درخشیدند. موج ها به آرامی به ساحل میخوردند و شن ها را جا به جا میکردند. اسکورپیوس سرش را به سمت بالا گرداند و خورشید را دید که از آن سوی نخل های شاداب می تابید. نمیفهمید چرا وقتی کسی بلاک میشود به جای به این زیبایی می آید. از ساحل گذشت. به دیواری رسید که ملت بلاک شده در آن به سر می بردند. از روی دیوار پرید و ناگهان احساس خفگی کرد. او بین چندین نفر گیر کرده بود. سریع بالا پرید و دید در مکانی که 800 متر مربع بیشتر نبود چند میلیون انسان و... ایستاده اند و چنان به هم فشرده می شوند که کم مانده آب لمبو شوند. پیدا کردن بستالیوفیو در آن جا غیر ممکن بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 2 اردیبهشت 1390 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین در حالی که چشمانش رو به سقف بود شروع به پاسخ گویی به سوالات لرد کرد:

- آنتونین دالاهوف ، 4 به توان 2تا کمتر از سن لرد سن منه ، سوابق؟ هر کشت و کشتار و شکنجه ای که ارباب فرمودن یا درحین ماموریتا پیش اومده ...

لحظه ای نفسی تازه کرد و پرسید: بقیه ش چی بود؟

بلا نچ نچ کنان به آنتونین خیره شد و لرد با تاسف گفت: حضور ذهنت اصلا خوب نیست.

بلا فرصت را غنیمت شمرد و با هیجان گفت: ارباب میخواین یه کروشیو بزنم بش تا دیگه حرفای شمارو یادش نره؟

آنتونین سریع گفت: چی؟ الان که فک میکنم میبینم یادم اومد.

لرد نجینی را فراخواند و آنتونین بعد از دور شدن نجینی از خودش نفس عمیقی کشید.

- آنتونین تو برادر داری؟

آنتونین که از این سوال تعجب کرده بود پاسخ داد: من؟ نه ارباب من تک بچه م.

لرد که از نحوه ی پاسخ گویی آنتونین و لحن صحبتش متوجه شد که او از وجود برادرش خبر ندارد بنابراین گفت:

- بلا بذار بره. کارم باهاش تموم شد.

و با طلسمی طناب ها را باز کرد. بلا با اشتیاق بالا و پایین پران پشت سر لرد که در حال خارج شدن از اتاق بود فریاد زد:

- ارباب یه کروشیو بزنم بش؟ این طوری دیگه میفهمه که نبایـد...

لرد با بی توجهی آخرین جمله اش را گفت و از اتاق خارج شد: هرکار میخوای بکن.

برقی در چشمان بلا نمایان شد و برگشت تا آنتونین را کروشیو باران کند که آنتونین سریع تر از او از روی صندلی بلند شد و گفت:

- مگه من میذارم؟

و دوان دوان از آنجا خارج شد و بلا را تنها گذاشت. در سمت دیگر اسکورپیوس نزد ایوان رفته بود. هیچ کس او را در انتقام گرفتن از بستالیوفیو همراهی نکرده بود پس تصمیم گرفت خودش به تنهایی این کار را انجام دهد. میتوانست از ایوان اجازه ی رفتن به جزایر بالاک را بگیرد و بعد از آن فقط باید بستالیوفیو را پیدا میکرد و او را میکشت.

ایوان با دیدن اسکورپیوس که به سمتش می آمد گفت: مشکلی پیش اومده؟

و منتظر پاسخ اسکورپیوس ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 2 اردیبهشت 1390 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]اسکورپیوس با جسد رز رو به رو میشه که در کنارش نامه ای افتاده بود که در اون نوشته شده بوده که قاتل درحقیقت چون فکر میکرده پدر و پدربزرگ اسکورپیوس خانواده شو کشتن برای قتل اسکورپیوس میاد ولی رز مانع میشه و خودش کشته میشه و قاتل پشیمون از قتل رز توی نامه درخواست میکنه که بیان و اونو بکشن . اسکورپیوس از طریق تحقیق در کتابهاش متوجه میشه که اسم قاتل بستالیوفه که درحقیقت همون پدر آنتونین دالاهوفه . پس اسکور به سراغ لرد سیاه میره و جریان رو براش شرح میده . لرد جلسه ای تشکیل داد و حین جلسه آنتونین خبر آورد که پدرش که همون قاتل رز بود خودکشی کرده و لردسیاه نهایتا به آنتونین گفت که باید انتقام پس بده و خودش باید از خودش انتقام بگیره . آنتونین تصمیم میگیره که دستاشو قطع کنه و بلاتریکس با خوشحالی این کار رو بعهده میگیره . لرد سیاه دستها رو میخوره و راضی میشه آنتونین رو ببخشه اما به خاطر خون زیادی که از او رفته بود به حال مرگ میفته . لرد سیاه شخصا وارد عمل میشه و با جادوی خارق العاده ای آنتونین رو نجات میده و دستهاشو بهش برمیگردونه . اسکورپیوس که هنوز در اندیشه انتقام رز بود بدنبال شجره نامه آنتونین از وجود نفر سومی به اسم بستالیوفیو باخبر میشه و جریانو با لرد سیاه در میون میذاره . لرد سیاه آنتونینو برای بازجویی احضار میکنه و ...[/spoiler]

آنتونین روی صندلی نشسته بود و بلاتریکس با لذت وحشیانه ای درحال بستن طناب به دست و پای او بود . لرد سیاه کنار پنجره ایستاده بود و به گورستان متروک ریدل نگاه میکرد . بلاتریکس اعلام کرد که آنتونین آماده است .

لرد سیاه ناگهان برگشت و با حرکت او کل اتاق به جز هاله نوری که روی سر آنتونین افتاده بود تاریک شد . لرد به طرف آنتونین رفت و یک پایش را روی لبه صندلی او گذاشت و خنجر تیزی از لبه چکمه اش بیرون کشید و نجینی عزیزشو صدا کرد .

نجینی از جای خود حرکت کرد و از پایه های صندلی آنتونین خزید و دور تا دور گلوی او چنبره زد . آنتونین درحالی که دهانش با انبوهی از مو مسدود شده بود متوجه شد که از دست بلاتریکس مو وزوزی رهایی نداره . چشمانش پر از اشک شده بود و درحالی که سعی میکرد زبونشو از دهنش خارج کنه تا با انعطافش به چکمه سیاه لرد برسه تا روی اونا رو برق بندازه ، ولی هر چه تلاش میکرد موفق نمیشد . هاله نوزش هی تغییر میکرد و سایه های لرد و بلا بیشتر و بیشتر به دماغ درازش نزدیک میشد . لرد سیگاری بیرون کشید و بلاتریکس با شیفتگی جلو چوب دستی شو حرکت داد و روشنش کرد ؛ لرد بازجوییو شروع کرد :

" اسم ؟ سن ؟ سوابق ؟ تعداد شیرخشک مصرفی در دوران بچگی ؟ الان چند تا مصرف میکنی ؟ "

بلاتریکس با اشاره لرد سیاه کنار رفت و آنتونین بلاخره تونست دهنشو که گشاد شده بودو باز کنه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1390/2/2 16:55:32
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 2 اردیبهشت 1390 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکورپیوس با سرعت از اتاق بیرون رفت و به سمت اتاق لرد سیاه راه افتاد. بدون توجه به صداهایی که از آشپزخونه میومد از جلوی اون گذشت و به سمت راه پله راه افتاد. پله ها را سه تا یکی بالا رفت. هم عجله داشت و هم اینکار باعث میشد حداقل کمی از مشکلاتش را فراموش کند. بدون در زدن خودشو درون اتاق انداخت.

- اسکورپیوس مالفوی... وقتی صدای پله ها رو شنیدم، انتظار دیدنتو داشتم..اما این چه طرز ورود به اتاق اربابه؟

- ارباب.. امم...ارباب.. شما کسی به نام بستالیوفیو رو میشناسین؟ اسمشو شنیدین؟

- معلومه... ارباب حافظه ی قویی داره. بستالیوفیو یکی از کسایی بود که پدر و پدر بزرگت به دستور من به خونواده اش حمله بردن.

- ارباب... اون برادر آنتونینه. فک کنم خود آنتونین هم ندونه. شما از جاش خبر دارین؟

- به آنتونین بگو سریع بیاد به اتاق من.


آشپزخونه
- آنتونین... چرا بابات باید رز رو بکشه؟
-نمیدونم..
- چرا رز؟ چرا کس دیگه نه؟
- نمیدونم...

لینی که صورتش قرمز شده بود و برای بار هزارم مطالب نامه رو تکرار میکرد گفت:
- اون اسکورو میخواسته. میخواسته انتقام بگیره.

اسکورپیوس در حالی که سرش را زیر انداخته بود با ایما و اشاره به لینی اشاره کرد که به آنتونین خبر دهد که بالا برود. آنتونین بدون نگاه به اسکورپیوس با چهره ای که از خجالت در مقابل چشمان خشمگین اسکورپیوس سرخ شده بود بیرون رفت و در رو بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 2 اردیبهشت 1390 11:22
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکوپیوس با عصبانیت ناسزایی گفت و بدون توجه به دیگر مرگخواران که هنوز در شوک عمل لرد بودند از اتاق خارج شد. درست است که آنتونین به اندازه ی کافی شکنجه شده بود ، اما این رز را بر نمی گرداند ، کسی که تنها به خاطر او کشته شده بود.

اسکور پله ها را دو تا یکی طی کرد و با قدم هایی استوار به سمت کتابخانه رفت تا دوباره شجره نامه را پیدا کند. او خوب میدانست که آنتونین از بهترین مرگخواران است و لرد پس از بازجویی نیز او را نخواهد کشت ، پس یا باید بازمانده ی دیگری از بستالیوف را پیدا میکرد و یا دوباره به دنبال راه چاره ای برای از بین بردن آنتونین میگشت.

بعد از تمام شدن افکار بی پایان اسکورپیوس ، بالاخره به کتابخانه رسید. در را باز کرد و به سمت قفسه ی شجره نامه ها رفت ، شجره نامه ای که جلوتر از بقیه قرار داشت و تنها شجره نامه ای بود که گرد و خاک از رویش تکانده شده بود را برداشت و بر روی میز گذاشت.

لحظه ای به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد. نسیم ملایمی صورتش را نوازش میکرد. او به آسمان خونین رنگ که نشان از فرا رسیدن غروب را میداد نگاه کرد و بعد روی صندلی نشست و شروع به جستجو کرد. دستش را یکی یکی از روی اسم ها پایین آورد تا اینکه دوباره به نام آشنای بستالیوف و کشته شدن خانواده اش توسط مالفوی ها و هم چنین نام آنتونین دالاهوف بن بستالیوف رسید.

دوباره تمام صحنه ی مرگ رز جلوی چشمانش نمایان شد ، با یادآوری نامه دستش را درون جیبش کرد و به دنبال نامه گشت اما بعد از دقایقی جست و جو و نیافتن چیزی تازه به یادآورد که آن را در حیات تحویل دیگر مرگخواران داده بود. پس دست از جستجو برداشت و دوباره به شجره نامه چشم دوخت.

- بستالیوف ... بستالیوف ...

اسکورپیوس مدام این اسم را تکرار میکرد و دنبال اسم دیگری با این نام در شجره نامه میگشت. اما تا آن لحظه تنها خود بستالیوف و آنتونین را پیدا کرده بود. ناگهان با صدای بلندی قاب های پنجره به دیوار برخورد کردند و باد تندی شروع به وزیدن کرد و شجره نامه را از دستان اسکورپیوس جدا کرد و همراه با دیگر شجره نامه ها، شروع به پرواز در هوا کرد. اسکور سریع دست به کار شد و به سمت پنجره هجوم برد و با یک حرکت سریع پنجره را بست و سپس به پشت سرش نگاه کرد.

بیش از نیمی از شجره نامه ها از قفسه به بیرون پرتاب شده بودند و در گوشه و کنار میز افتاده بودند. اسکورپیوس که به شدت درگیری فراوانی که در مغزش داشت استفاده از ورد را فراموش کرده بود شروع به جمع کردن شجره نامه ها با دستش کرد. آن ها را یکی یکی به سرجایشان برگرداند تا اینکه به شجره نامه ای که نام بستالیوف در آن بود رسید.

آن را برداشت و برای آخرین بار آن را از نظر گذراند ، او هیچ اشتباهی نکرده بود و بستالیوف دیگر جز خودش و آنتونین وجود نداشت. پس آن را نیز سرجایش قرار داد و به سمت آخرین شجره نامه ای که در گوشه ی قفسه ها افتاده بود رفت. آن را برداشت و خواست سرجایش برگرداند که چیزی توجهش را جلب کرد. مردمک چشمانش بر روی اسم بستالیوفیو (Bestaliofho*= بستالیوف کوچک ) زوم کرده بود.

- بستالیوفیو بن بستالیوف ، توسط خانواده ی مالفوی ها شکنجه و به جزایر بالاک فرستاده شد.

اسکورپیوس با تعجب به چیزی که خوانده بود فکر میکرد. پس آنتونین یک برادر دارد که احتمالا به دلیل اطلاع نداشتنش از این موضوع ، از او بزرگ تر بوده است. اسکورپیوس دوباره از روی متن خواند و هیچ جمله ای مبنی بر کشته شدنش پیدا نکرد ، پس او نمرده بود. اما چرا اسمش جزء شجره نامه ی مقتولین بود؟

اسکورپیوس پاسخ سوالش را با برگرداندن شجره نامه فهمید. این شجره نامه افراد شکنجه شده توسط خانواده ی مالفوی ها را در برداشت نه مقتولین را. اسکورپیوس که از شادی یافتن شخص دیگری برای انتقام گیری جز آنتونین در پوست خود نمی گنجید با هیجان به سمت پنجره رفت و آن را دوباره باز کرد و خطاب به باد فریاد زد:

- تو محشری!

و با سرعت از کتابخانه خارج شد. حالا باید دنبال بستالیوفیو میگشت.

_____________

* ho معنی کوچک رو میده ، مث "ک" تصغیر ما! دخترک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- اَه...حالمو به هم زدی بلا....پس دادن یعنی چی؟....تو فکر
میکنی لرد سیاه مثل آدمهای فانی نیاز به دستشویی رفتن
داره؟...تو هنوز نمیدونی که غذایی که می خورم همه ش
جذب میشه و چیزی برا دفع شدن نمیمونه؟!....

- ارباب ..شرمنده ام...ام با دالاهوف چکار کنیم؟داره
میمیره .. ارباب ما نباید اونو از دست بدیم.

-اولا که ساکت شو بلا و دیگه با این لحن با اربابت حرف
نزن . دوما مثل این که تو به توانایی های اربابت شک داری!!
بلا که حالات خجالت و شرمندگی از صدای لرزانش معلوم
بود گفت: نه ارباب اختیار دارید اما.....

- اما نداره سبک مغز.....آنتونین باید درد بکشه و مجازاتش رو
تحمل کنه ..اما مطمئن باش نمیگذارم اون بمیره...
برو از جلوی چشمام دور شو تا خودم بیام.

لرد سیاه با گامهایی سریع بالای سر دالاهوف آمد.

دالاهوف با صدایی بسیار ضعیف گفت: ارباب...خواهش میکنم....بابام به من چه ربطی داره آخه؟ ارباب...خاک پاتون میشم...خواهش میکنم...

لرد سیاه با صدایی بلند گفت: آقایان و خانمها.. سزای تعرض به مرگ خواران من همینه. چه پدر اون باشه ، چه مادرش و چه هر کس دیگه.اما امشب شما شمه ای از نیروی فوق العاده ی اربابتون رو خواهید دید.من به پاس خدمات ارزنده ی آنتونین دالاهوف صرف نظر از خطای
نابخشودنی پدرش ،اون رو به زندگی بر خواهم گرداند.
و درمقابل قیافه های حیرت زده ی همه ی مرگ خواران ، لرد سیاه دست به کار شد.

لرد سیاه چوبدستیش را به حالت شلاق به هوا زد.به یک لحظه مسیر باد منحرف شد و او و مرگ خواران در یک محیط استوانه ای و بدون باد قرار گرفتند.
لرد سیاه چوبدستیش را دوبار دیگر به صورت شلاق وار و حالت ضربدی تکان داد و ورد عجیبی را زمزمه کرد
سپس آن اشکالی که در هوا ترسیم کرده بود تبدیل به طنابهایی از آتش شده و دالاهوف را در بر گرفتند
لرد با دست راستش یکباره به سمت خونهای روی زمین ریخته شده اشاره کرد و باز هم وردی طولانی و عجیب را به زبان آورد.لکه های خون شروع به حرکت کرده و در یک مکان جمع شدند.لرد سیاه انگشت کوچک دست چپش را در آن خونها فرو کرد و چیزی شبیه به فش فش مار به زبان آورد. به یکباره آن خونها به شکل بدن کامل انسانی در آمدند که یک دست و دو انگشت پا نداشت.لرد سیاه مورفین را فراخواند. با چوبدستیش سه بار به گلوی مورفین ضربه زد.سپس لرد سیاه چوبدستیش را به شکل چنبر مار حرکت داد. نوری آبی به وجود آمد و مانند یک مارمورفین را در بر گرفت. لرد سیاه گفت: سینسیاخاشساحتی و به آن نور آبی اشاره کرد. آن نور به حرکت در آمد و بدن مورفین را فشرد.خونهای خورده شده ی دالاهوف از دهان مورفین بیرون آمد و به شکل اعضای ناقص آن بدن خونی در آمد.حال دیگر آن بدن کامل بود.لرد سیاه آن بدن خونی را با اشاره ی چوبدستی به پرواز در آورد. آن بدن روی دالاهوف خوابید و با اشاره ی دست لرد به طور کامل در بدن دالاهوف فرو رفت و او تکانی خورد. لرد سیاه با چوبستیش دایره ای به دور هردو مچ قطع شده ی دالاهوف ترسیم کرد و وردی بسیار طولانی خواند بدون آنکه پلک بزند.به یکباره همان ماده ی نقره ای رنگ شروع به جوشیدن کرد و به شکل دستان قطع شده ی دالاهوف در آمد و در سر جایشان قرار گرفت. با ضربه ای به هوا، جادوی باد شکن باطل شد ، نوارهای آتشین دور بدن دالاهوف از بین رفتند و همه چیز به حالت اول باز گشت و دالاهوف مانند روز اولش شده بود.

نارسیسا از شدت تعجب غش کرد. دهان بلاتریکس باز مانده بود.زانوهای رودولفوس سست شد و او روی زمین نشست .اما اسکورپیوس از شدت خشم زبانش بند آمده بود.


لرد سیاه بشکنی زد و حباب آن لحظه ترکید. همه به خود آمدند و فریاد تشکر و تعجبشان از اربابشان به هوا رفت.

لرد سیاه گفت: یه کپسول آموکسی 500 و یه شیاف حالشو جا میاره.حالا وقت بازجویی نیست اسکور !

اسکورپیوس که حالا با دالاهوف شروع بجروبحث کرده بود ساکت شد اما خشم از صدایش میبارید.

لرد گفت: بعد از این که حالش بهتر شد بیارینش پیش من.میخوام ازش بازجویی کنم.

اسکورپیوس فریاد زد ولی سرورم ،تقاص خون رز چی میشه؟!

لرد گفت :همین که گفتم . و به سمت خانه ی ریدل ها به پرواز درآمد....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زحمت ادامه ش با نفر بعدی!ـ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یاکسلی در 1390/2/1 15:56:08
ویرایش شده توسط یاکسلی در 1390/2/1 16:02:48
مرگ برای یک انسان فرهیخته شروعی دوباره است
آدولف هیتلر
به نقل از آلبوس دامبلدور
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 31 فروردین 1390 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
رز که از دیدن نیمه ی باقی مانده ی دست آنتونین اصلا احساس خوبی نداشت گفت: نمیخوای یه فکری به حال دستت کنی؟

و با دیدن خون های موجود بر روی زمین بیشتر احساس بدش تشدید شد. آنتونین که از شادی بخشش لرد در پوست خود نمیگنجید تازه با شنیدن این حرف متوجه درد فراوانی که داشت شد و با چهره ای وحشت زده به دستش خیره شد.

لحظه ای بعد تنها مرگخوارانی قابل مشاهده بودند که دور آنتونین که اکنون بیهوش روی زمین افتاده بودند حلقه زده بودند. بلا که با چشمانی هیجان زده به خون ها و دست آنتونین نگاه میکرد ، تلاشی برای رهایی او از این ماجرا نکرد.

نارسیسا چند قدم از آنتونین دور شد و گفت: بهتره یکی بره سراغ ارباب.

- برای چی؟

- برای اینکه بره لردو راضی کنه وقتی اونا دفع شدن دست آنتونینو سر هم کنیم و دوباره سرجاش بچسبونیم!

رز اشاره ای به خون های روی زمین کرد و در حالی که دستانش درون دهانش قرار داشت و توسط دندانش خراشیده میشد گفت:

- خون زیادیم ازش رفته. وقت گروه خونی گرفتن ازش نداریم ، همینارو جمع کنین و یکی با جادو ضد عفونیش کنه.

نیشخندی زد و ادامه داد: بعد دوباره همینارو بهش تزریق میکنیم.

- فکر خوبیه! بهتره همین طور بیهوش بمونه تا کمتر درد بکشه.

روفوس که خم شده بود و سرش را روی جایگاه قلب آنتونین گذاشته بود با وحشت گفت: نبضش خیلی ضعیفه! مورف فک کنم زیادی خونشو خوردی ، خون زیادیم از دستش رفته!

و همه به بلا نگاه کردند.

بلا:

بلا تنها کسی بود که میتوانست درخواست مواد دفع شده را از لرد کند. ولی نمی دانستند که آیا لرد حاضر به این کار میشود یا خیر. اما فعلا مهم ترین چیز زنده نگه داشتن آنتونین بود دقیقا برخلاق چیزی که اسکورپیوس میخواست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 31 فروردین 1390 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین تصمیمش رو گرفت. بدن خودش رو به عنوان غذا برای لرد می بره تا شاید لرد از فکر انتقام بیرون بیاید و زنده بماند.

-هوی بلاتریکس بیا دستامو ببر

بلاتریکس با سرعت نور به سمت آشپزخانه رفت و چاقوی تیزی همراه خود آورد.

-اماده ای؟

-آره

صحنه وحشتناکی به وجود آمد. بلا با کمال خوشحالی دست های آنتونین را برید.

صدای برخورد استخوان های دست آنتونین با کف اتاق ، سکوت به وجود آمده را شکست.

-بلا زود باش یک بشقاب بیار و دستامو توش بزار و برای لرد ببر

بلاتریکس از اینکه دستان آنتونین را بریده بود خیلی خوشحال بود و احساس خوبی داشت و با شنیدن صدای آنتونین بار دیگر به طرف اشپزخانه رفت.

سکوت بر اتاق حاکم بود اما صدای شر شر خون دست های آنتونین که به بیرون ریخته می شد ، سکوت را می شکست. تمام مرگخواران به دست های بی جان آنتونین نگاه می کردند اما مورفین در حال نوشیدن خون آنتونین بود.

بلاتریکس رسید. دست های آنتونین که حالا توسط روفوس در حال خورده شدن بودند ، را برداشت و روی پشقاب گذاشت و نمک و فلفل هم بهش اضافه کرد و به اتاق لرد برد.

بعد از نیم ساعت

بلاتریکس از اتاق خارج شد و در حالی که بشقابی خالی را حمل می کرد ، تو بغل آنتونین پرید و گفت:
-تو بخشیده شدی

تمام مرگخواران به بغل آنتونین پریدند و جشنی راه انداختند و آنتونین که حالا دیگر خونی در بدن نداشت ، را آنقدر بغل کردند تا اینکه اندازه یک بچه گربه فشرده شد اما در این میان اسکورپیوس با خشم و کینه به آنتونین نگاه می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 31 فروردین 1390 09:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین به سختی آب دهانش را قورت داد.
-ارباب از اونجایی که من شما رو بیشتر از خودم دوست دارم میشه به جای خودم از شما انتقام بگیرم؟ بهتون قول میدم اینجوری بیشتر عذاب بکشم.

لرد سیاه کمی فکر کرد و جواب داد:
-خب...اینم روش خوبیه...ولی از اونجایی که وجودشو نداری همون روش اولو اجرا میکنیم.تو باید انتقام رز رو از خودت بگیری.طوری انتقام بگیر که دیگه نه تو و نه جد و آبادت جرات نزدیک شدن به مرگخواران لرد سیاه رو نداشته باشین.بعد بیا گزارششو به من بده.اگه از انتقامت خوشم نیاد خودم شخصا ازت انتقام میگیرم.

بعد از گفتن این جمله به آرامی از اتاق خارج شد.با خروج لرد ریگولوس که از لوستر آویزان بود روی میز افتاد و مورفین کاغذی را از زیر میز در آورد.
-هوم...این دفعه خوشگلتر شد...ببینین...دماغش کاملا شبیه شد.

شاهکار هنری مورفین!

آنتونین که بشدت متفکر به نظر میرسید به آرامی روی صندلی لرد سیاه نشست.
-خب...من چطوری از خودم انتقام بگیرم؟من که نمیتونم خودمو کروشیو کنم...روش دیگه ای هم به ذهنم نمیرسه.

بلا با خوشحالی اعلام کرد که اگر آنتونین قادر به اجرای کروشیو روی خودش نیست او این کار را با کمال میل انجام خواهد داد.

مرگخواران سرگرم بحث و تبادل نظر برای کمک به آنتونین شدند.

-خودتو کچل کن.ارباب خوشش میاد.
-به نظر من اجازه بده نجینی قورتت بده...بعد که هضم و دفع شدی ما دوباره سر همت میکنیم.
-من میگم برو تو قبر بابات خودتو زنده به گور کن.
-یه غذای مخصوص برای ارباب درست کن...برای درست کردنش هم از اعضای بدن خودت استفاده کن!ارباب وقتی این فداکاری و شجاعتتو ببینه حتما تو رو میبخشه و دست و پای جدید بهت میده.

با شنیدن پیشنهاد آخر چهره آنتونین کمی در هم رفت...نمیدانست راه بهتری وجود دارد یا نه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1390/1/31 9:32:37