جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  124 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 خرداد 1390 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین که در آن لحظه به چهره ناخوانای ریگولوس کوچکترین اهمیتی نمیداد شروع به خواندن متن خوش آمد گوییش کرد.

-سرورم...ارباب بزرگ، لرد سیاه ورود مجدد و پر افتخار و با شکوه و پر ابهت شما را به خانه و ارتش خودتان تبریک گفته و از اینکه رداهای بی ارزش ما را با قدومتان مزین...

بلاتریکس در حالیکه یقه هری پاتر را گرفته بود به سختی از چرخ دستی پیاده شد.
-بپر پایین نفله...جای اربابو تنگ کردی...

ریگولوس پس از پارک ماهرانه چرخ دستی پایین پرید و قالی قرمز رنگی را جلوی چرخ دستی پهن کرد.بلا مغرورانه کنار قالی ایستاد و دستش را بطرف چرخ دستی دراز کرد.
-سرورم خواهش میکنم دستمو بگیرین.اینجا کمی ناهمواره!سرورم؟....ارباب؟!!!

بلا وحشتزده و بدون توجه یقه تک تک مرگخواران را گرفت و از چرخ دستی به بیرون پرتاب کرد...ولی اثری از لرد سیاه نبود...چهره ریگولوس برای مرگخواران خواناتر شده بود...
-اممم...چرا اینجوری نگاه میکنین؟خب متوجه نشدم!حس کردم چرخ دستی کمی سبکتر شده ها...همون جایی که نگه داشتیم که ارباب گلاب به روتون...بعدش ...ظاهرا...ارباب جا مونده!


آزکابان:

-اسمشو نبر...برای بار سوم میپرسم...کجا داشتی میرفتی و به کمک چه کسانی؟سرتم بنداز پایین.خوف برم میداره!

-زندانبان!منم برای بار سوم دارم جواب میدم...جایی نمیرفتم.فقط اومده بودم کمی قدم بزنم.شما فکر کردیم میله های ضعیفتون میتونه جلوی ارباب رو بگیره؟

زندانبان طومار بزرگی را باز کرد.
-بسیار خوب...جایی نمیرفتی...پس الان میتونی به حکم فوری وزیر سحر و جادو که همین الان به دستمون رسید گوش کنی.


احتراما

با توجه به خطرات احتمالی ایجاد شده از طرف زندانی بی نام(که شما باشین!) و با توجه به صلاحدید رئیس محفل ققنوس و دایره مبارزه با جادوی سیاه، خواهشمند است فورا نسبت به اعدام مجرم اقدام فرمایید!


-نظرت چیه؟

لرد سیاه به امید اینکه هنوز مرگخواری در آزکابان باقی مانده باشد به دور و برش نگاه کرد.
-خب...نظرم اینه که...عجله کار خوبی نیست...راستش...من اعتراض...

زندانبان به چهار دیوانه ساز اشاره کرد.دیوانه سازها پارچه سیاهی را روی صورت لرد کشیدند و او را کشان کشان بطرف محل اجرای حکم بردند...

چند دقیقه بعد گردن لرد توسط دیوانه سازها روی کنده درختی قرار گرفته بود.جلاد با پوششی سرخ رنگ بالای سر لرد ایستاده بود و در حال تعیین محل دقیق فرود ضربه بود.لرد تیزی تیغه تبر را روی گردنش حس میکرد.

-خب...حکم اعدام رو میخونم،اسمشو نبر...به جرم قتل و غارت و شکنجه و کلی جرم دیگه گردن زده میشه و از این حرفا...لازم نیست وقت تلف کنیم.کسی اعتراض یا حرف نگفته ای نداره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 خرداد 1390 12:23
نمایش جزئیات
آفلاین
پارک

گزارشگر یکی از شبکه های محلی لندن رو به روی دوربینی قرار گرفته و درحالی که با هیجان صحبت میکنه :

و سالهاست که کارش نشستن روی این نیمکته درحالی که با غل و زنجیر بهش متصل شده و بادبادکشم به نیمکت وصل شده و اون با داد و فریاد و به کار بردن الفاظ رکیک و جیغ و داد و ... محیط آروم پارکو متشنج میکنه و باعث ترس و وحشت عمومی و شب ادراری کودکان محل شده و من همینجا از مسئولین خواهش میکنم که هر چه زودتر فکری به حال ما و اون و این وضعیت بکنن . باتشکر

سپس به صحنه پشت سرش اشاره میکنه :

-


آزکابان

چرخ دستی بلاخره از بین انبوه دیوانه سازها و نگهبانان میلیونی عبور کرد و ریگولوس هشتاد و پنجمین بار رو هم نگهداشت تا لردسیاه که با حرکت مدام چرخ دستی دچار حالت تهوع شده بود آخرین قسمت گچهای انباشته شده در معده شو بالا بیاره که ایندفعه ترمز چرخ دستی درست کار نکرد و دیرتر از موقع ایستاد و قسمتی از محتویات روی عینک هری ریخت که از زیر دامن بلاتریکس که روی هری نشسته بود بیرون زده بود . لرد که با تخلیه معده اش از تمام گچهای دیوار سلولش نیروی تحلیل رفته اش رو به دست آورده بود لحظه ای تمرکز کرد و به ریگولوس دستور حرکت مجدد دادن تا بلاخره به بقیه مرگخوارا رسیدن .

مرگخوارا که از چند لحظه پیش و با صدای نزدیک شدن چرخ دستی و دیدن ریگولوس خستگیو فراموش کرده و از شوق و استرس همزمان اشک به چهره آورده بودن سر پا ایستاده و در تکاپو فهمیدن نتیجه کار بودن :

- ما بلاخره اربابو میبینیم . ما بلاخره میبینیمش . باورم نمیشه . ارباب . ارباب . ارباب .

- درسته ارباب ارباب ماس و منم میخوام که نجات پیدا کنه ولی دوس دارم توضیح خوبی داشته باشه که چرا اجازه داده قطار از روی بابام رد بشه . من بابامو دوس داشتم . ارباب قدرتمنده و میتونست نجاتش بده !

بلیز دستشو در فاصله ای از پشت سر آنتونین قرار داد و پس گردنی محکمی به آنتونین زد و گفت :

" آخه احمق ! مگه رز نگفت ؟ ارباب تار موشون جوانه زده بود . خوشحال بود و دوس نداشت کسی خوشحالیشو زایل کنه ! ما بهت نگفتیم ، که ارباب حتی کلی از عبور قطار ذوق و تفریح کرد ! "

- راست میگه . ارباب . ارباب . ارباب .

آنتونین با ناراحتی و افکار شومی که در سر داشت ناباورانه و آروم گفت : "باور نمیکنم . باور نمیکنم . "

رز دست از گریه کشید :

- یعنی من دروغ میگم ؟! من ؟!

بلیز پس گردنی دیگه ای به آنتونین زد :

- باور کن !


در همین حین مرگخوارن که درحال آماده شدن برای دیدار لردسیاه بودن که با صدای ترمز چرخ دستی همگی ساکت شده و به چهره ناخوانای ریگولوس چشم دوختند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 خرداد 1390 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- اینکه اول از اینجا بریم بیرون.

هری بلافاصله گفت: نه نمیشه! اگه از دست من فرار کنی چی؟

لرد نگاهی به هری انداخت و با اطمینان گفت:

- تا وقتی که توی دستای منی، دلیلی برای فرار کردن از تو نمیبینم.

هری دستی به چانه اش کشید، عینکش را صاف کرد و برای لحظه ای در فکر فرو رفت.

بلا مغزش را به کار انداخت و گفت: پاتر، اگه اینجا بخوای کاری کنی و سر و کله دیوونه سازا پیدا شد چی کار میکنی؟ مث اینکه میخوای طعم بوسه شونو بچشی.

هری دست به سینه ایستاد و گفت: با من کاری ندارن!

- ولی من باهات کار دارم.

بلا بازوی هری را گرفت و با یک حرکت آکروباتیک، خیلی سریع هری را درون چرخ دستی بیرون سلول انداخت و خودش هم بر روی او پرید.

ایوان و ریگولوس سرشان را از سمت چرخ دستی که لحظاتی پیش بلا همراه هری درون آن ناپدید شده بود، برگرداندند و یکراست به لرد زل زدند.

بلا سرکی از درون چرخ دستی به بیرون کشید و پرسید:

- نمیخواین بیاین؟

صدای هری به سختی شنیده شد که گفت: هی ... بذار برم!

بلا دوباره درون چرخ دستی رفت و لحظه ای بعد با شنیده شدن صدای دامبی معلوم شد که بلا اینبار درست بر روی هری نشسته است.

لرد سریع گفت: پس منتظر چی هستین؟ راه بیفتین!

لرد و ایوان جلوتر از ریگولوس حرکت کردند و او بعد از آن دو، در سلول را بست. ایوان لحظه ای جلوی چرخ دستی مکث کرد و منتظر حرکت لرد ماند. لرد او را هل داد و بعد از او به درون چرخ دستی رفت.

ریگولوس سوت زنان نگاهی به راهروی خالی انداخت. چرخ دستی را گرفت و شروع به حرکت کرد.

- ارباب اینجا یکم تاریکه، میشه یه ذره از نور کله ی مبارکتون استفاده کنم؟

سر صیقلی لرد لحظه ای بیرون آمد، چشم غره ای به ریگولوس رفت و دوباره سرجایش برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 خرداد 1390 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان حین که مرگخواران داشتن برای اربابشان تصمیم میگرفتند هر که گوشه ی سلول ایستاده بود احساس دردی در سرش کرد و زخمش که معلوم نبود تا آن لحظه چه غلطی میکرد به درد افتاد.
ارتباط دوطرفه بین لرد ولدمورت و هری برقرار شد و باعث سردرد هری و از نشئگی درآمدن لرد شد.
ولدمورت اکنون هوشیار شده بود اما گچ تمام بدنش را ضعیف کرده بود و نمیتوانست این ارتباط را مثل گذشته کنترل کند.

- اون این جاست!
- وای، هزیونم داره میگه! بیاین فراریش بدیم تا حالش بدتر نشده!


هری که گوشه ی سلول افتاده بود و از درد به خود میپیچید صدایی از درون خود شنید، از اعماق وجودش. صدا از آن یک حس حماسی و جو گیر بود که کلا با او خیلی صحبت میکرد. حس به هری میگفت که اکنون وقتش شده، باید بالاخره دربرابر ولدمورت قرار گیرد، باید کارش را تمام کند!
هری که جو گیر شده بود و درد پیشانی اش را فراموش کرده بود از جایش بلند شد و شنل را به کناری انداخت.
-درسته تام ریدل، من اینجام!


ایوان:

بلا: تو به چه جراتی این جا اومدی پاتر؟

لرد: ولش کن بلا، اون با من کار داره :evill:

هری چوبدستی اش را به سمت لرد گرفت و گفت: درسته تام ریدل، من اومدم تا کارت رو تموم کنم. آماده مرگ باش، اکسپلیارموس!
هیچ اتفاق خاصی نیفتاد! لرد که از اول هم چوبدستی نداشت خنده ای شیطانی کرد و به چهره ی بهت زده هری خیره شد.

- فقط همین بود پاتر؟ فکر میکردم چیزای بیشتری برام داشته باشی.
- یعنی چی؟ چه اتفاقی افتاد؟ من کلی برای این لحظه تمرین کرده بودم
- خوب دیگه پاتر، دنیا این جوریه. همیشه که نمیتونی جون سالم به در ببری. این دفعه دیگه کارتو تموم میکنم. اون چوبدستیو بده به من بلا!
-
- چرا میخندی پاتر؟
- چون اگه چوبدستیشو بده به تو طلسم من کار میکنه!
- راست میگیا، الان باید چی کار کنیم؟
- من بوکس رو پیشنهاد میکنم، بالاخره یه چیزایی از دادلی یاد گرفتم.
- پاتر تو در مورد لرد سیاه چی فکر میکنی؟ فکر کردی من با تو، پسر اون لیلی گندزاده مثل یه مشنگ دست به یقعه میشم؟
- ارباب من یه ایده ای دارم!
- چه ایده ای ایوان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ولدمورت یک قاتل سریالی کله پوک بیش نیست!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ولدمورت یک قاتل سریالی کله پوک بیش نیست!
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه دستگیر و زندانی شده. مرگخوارا برای نجات اون اومدن توی آزکابان. هری پاتر هم وقتی میبینه که کسی از مقامات به حرفاش گوش نمیده خودش برای جلوگیری از نقشه ی مرگخوارا پشت سر لرد و مرگخوارا راه میفته. مرگخوارا توی آزکابان ریگولوس رو میبینن که یکی از خدمه ی ازکابانه. دو نفر از مرگخواران به کمک اون و از طریق چرخ دستی اش به سلول لرد می رسن. غافل از اینکه هری هم توی همون چرخ دستی نشسته.اون دو نفر بلا و ایوان بودن که وقتی یه کم مواد می زنن می رن فضا و دیگه به کمک ریگولوس نمیان. ریگولوس هم تنهایی می ره توی سلول لرد و متوجه میشه که لرد معتاد شده.

_____________________________________________


- چی چی بیا بیرون! من اینجا دارم صفا میکنم.

- ارباب! فردا وقت اعدام دارین! نمیشه که!

-ئه؟ تهنا تهنا؟ خجالت نمیکشی؟

ریگولوس آب دهانش را قورت داد. مشکل شد دو تا! بلا و ایوان اومده بودن.

- میگم مگه شما سیاره سدنا نبودین الان؟

- چرا... اما دیگه نیستیم.

ریگولوس تمام ماجرای اعتیاد لرد و قبول نکردن لرد برای بیرون اومدن رو برای ایوان و بلا تعریف کرد. بلا و ایوان هم گوش میدادن. در همین حین هری هم که به شدت تلاش میکرد با اکسپلیارموس تخته رو بندازه کنار موفق شد و داخل سلول اومد و با شنیدن حرف های ریگول و فرو خوردن خنده هاش سرخ شد. همون کنار ایستاد تا ببینه چی میشه.

بلا : میگم حالا میخوای بریم ببینیم ارباب به چی معتاد شده؟ شاید نتونی ترکش بدیم. اگه کرکی شده باشه چی؟

- بریم.

مرگخواران راه افتادن و هری هم پشت سرشون. یکی به این پسر نگفت که تو واسه جلوگیری از نقشه ی مرگخوارا اومدی میتونی الان لردو زندانی کنی... چه میشه کرد.... خلاصه ، مرگخوارا به سلول کناری رفتن و اون مواد سفید رنگ رو پیدا کردن.

- هوم... بوی نم و نا میده.....
- آره... منو یاد بنایی خونه مون میندازه...
- . بد بخت شدیم! این گچ دیواره! ارباب به گچ دیوار معتاد شده!!
- بهتر! چیزی که زیاد گچ دیوار. بهتره اول نجاتش بدیم بعد یه فکری به حال معتادیش میکنیم. باید راضی اش کنیم باهامون بیاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگو با خوشحالی وصف ناشدنی ای رو به ارباب کل کردو گفت:
منم ارباب...اومدم شما رو نجات بدم..

لرد سیاه با بی خیالی گفت:

داش ریگو تویی...چگده ریقونه شدی!!!

-مای لرد؟؟؟!!!

-چته باز "مای مای" میکنی...بیا بیشین بقل خودم یه حالی بهت بدم

-حالتون خوبه ارباب؟

-من دیه ارباب نیستم...این جا بهم میگن داش افعی....

-

بعد ناگهان ارباب تاریکی تلو تلویی خورد و افتاد زمین و با ناله ادامه داد...

بیبین ریقو...ببخشید ریگو...یه کاری بیگم میکنی؟؟؟

-شما جون بخواه !

برو برام یه کم مواد از سلول پشتی بیار...دیروز خودم جا ساز کردم....!

-ارباب شما میتونستین فرار کنید و ما رو تو این مخمصه انداختین.. ؟؟

ناگهان حالت ولدمورت عوض شدو با جدیت گفت:

پس چی فکر کردی؟؟؟ دیدم اینجا همچین بگی نگی بد نیست...تازه وقتی این ماده یه سفید رو کشف کردم بیشتر از این جا خوشم اومد...

ریگو با وحشت به دستان ارباب پیشینش نگاه کرد و زیر لب گفت:

ای وای من...خاک تو سر شدم رفت...مای لردم به فنا رفت.

بعد ناگهان فکری بکر یه سرش زدو گفت:

ارباب شما بیا بیرون...من خودم ترکت میدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1390/3/16 21:30:12
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس و ایوان بر روی هری افتادند و او را تقریبا له کردند.

-وای ... پسر اینجا چقدر بزرگه!!

-از خانه ی ریدل فکر کنم بزرگتره ... نه؟؟

ریگولوس شروع به راندن چرخ دستی کرد و به سمت سلول ولدمورت شروع به حرکت کرد.

بعد از کمی حرکت ایستاد و به سمت مردی رفت که مانند خودش لباس خدمتکار پوشیده بود و روی زمین نشسته و ناله می کرد.

-بیا بگیر ... ولی یادت باشه دفعه ی دیگه بی پول هیچی نمی دم بهت!

ریگولوس از جیبش ماده ی سفید رنگی درآورد و به مرد داد و برگشت و به راه ادامه داد. ایوان سرش را از چرخ دستی بیرون آورد و رو به ریگولوس گفت:
-ریگو چی به اون مدتیکه دادی؟

-به تو ربطی نداره ...

-باید به من هم بدی وگر نه به لرد می گم!

ریگو کمی اندیشید و با عصبانیت دست به جیبش کرد و از همان ماده سفید به ایوان داد اما بعد از ایوان ماده را گرفت ، بلاتریکس نیز سرش را از چرخ دستی بیرون آورد و زبانش را از دهنش بیرون آورد و با نشانه به ریگو فهماند که به او نیز بدهد.

ریگو به دهن بلاتریکس نیز از همان ماده ریخت و به راه خود ادامه داد اما در ایم میان هری در اعماق چرخ دستی زیر چند چوب قایم شده و با دقت به حرف های مرگخواران گوش می داد.

بالاخره به سلول لرد سیاه رسیدند. ریگولوس چرخ دستی را نگه داشت و به ایوان و بلاتریکس اشاره کرد که بیرون بیایند اما هیچ حرکتی از سوی آنها ندید. سرش را داخل چرخ دستی کرد و به آن دو گفت:
-بیایید بیرون دیگه رسیدیم به سلول لرد سیاه!

ایوان: داش ریگو ولش کن بیا کمی عشق و حال کنیم

بلاتریکس: آره بیا تو دم در بده

ریگو سرش را بیرون آورد و خودش به سمت سلول رفت.

-مای لرد ...

سلول تاریک بود و چیزی معلوم نبود اما کمی بعد نوری هم اندازه با نور خورشید ظاهر شد و چشمان ریگو را غیر قابل دیدن کرد.

-کی بود اینو گفت؟؟

ریگو چشمانش را مالش داد و گفت:
-منم ارباب اومدم شما رو نجات بدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/3/16 20:32:18
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/3/16 20:34:15
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هری کمی نزدیک تر شد تا بتواند متوجه علت این حرکت مرگخواران شود.

- قلاب، کلاه، شمشیر!

بلافاصله بعد از اینکه این حرف از دهان ریگولوس خارج شد، چندین هزار دست هرکدام به یکی از شکل های سنگ، کاغذ یا قیچی در وسط دایره نمایان شد.

ریگولوس شروع به شمردن کرد: ایوان، سه تارو زدی، پنج تا زدنت! بلا پنج تارو زدی، یکی زدت! ...

هری از فرصت استفاده کرد و به سمت چرخ دستی رفت. وقت خوبی بود تا درون آن بپرد و همراهشان برود. بنابراین کنار چرخ دستی ایستاد که ناگهان فکری به ذهنش رسید.

- " هرمیون! "

هری آهسته این را بیان کرد و وردی را زیر لب اجرا کرد. خوشبختانه به خوبی از هرمیون یاد گرفته بود که چگونه میتواند جای چیزی را گسترش دهد.

- آنتونین، چهارتارو زدی، سه تاقیچی زدنت ...

با دیدن تخته چوبی در آن طرف مرگخواران، فکر دیگری به ذهنش رسید. پس تخته را برداشت و با یک جست درون چرخ دستی پرید.

- اوخ!

هری در حالی که کمرش را مالش میداد، به بالا سرش نگاه انداخت. چند متر بالاتر دهانه ی چرخ دستی نمایان بود.

- فک کنم یکم زیادی بزرگش کردم.

بدون توجه به این موضوع، ته چرخ دستی که به ظاهر همان اندازه ی قبلی بود اما در واقعیت بزرگ تر از حد طبیعی بود، دراز کشید و تخته را روی خودش نگه داشت. دیگر امکان نداشت که کسی متوجه حضور او در داخل چرخ دستی شود.

- خب پس شما 2 تا انتخاب شدین.

صدای آه و ناله های فراوان در میان صدای شادی دو نفر پنهان شد. اما متوجه نشد که آن ها چه کسانی هستند. صدای قدم هایی را شنید و لحظه ای بعد ...

- لعنتیا!

هری این را بیان کرد و سعی کرد فشار حاصل از پرت شدن دو مرگخوار بالای سرش را تحمل کند.

- ریگول این تخته هه چیه اینجا؟ چه چرخ دستیه بزرگیه. میخوای چهار نفر دیگه رم بفرست بیان.

هری احساس له شدگی شدیدی میکرد، ولی باید تحمل میکرد، پس خودش را جمع و جورتر کرد تا ببیند مرگخواران قصد انجام چه کاری را دارند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/3/16 19:51:05
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/3/16 20:03:09
بند جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با سرعت هرچه تمام تر در راهروی دراز و سرد گام بر می داشتند و یکی یکی به سلول های عمومی خالی از زندانی نگاه می کردند. هیچ اثری از دمنتورها دیده نمیشد اما سرما و نسیم دلچسبشان در فضا پراکنده بود. مرگخواران هر چه به اتنهای راهرو دراز نزدیک تر می شدند بیشتر نور سفیدی می دیدند...

لینی: «بچه ها... اون نور کله ی اربابه. اون آخر راهرو رو میگم... بو بکشید دوستان. بوی ارباب میاد ! »

مرگخواران: «»

بلاتریکس با عصبانیت سیلی محکمی به صورت ویکتور زد که نجینی را در آغوش گرفته بود:

«ویکی ! صد دفعه بت نگفتم به بچه غذای درست و حسابی بده تا هی مجبور نشه بره دستشویی. الانم توی ماموریت هستیم. دستشویی مخصوصش فراهم نیست. »

و مرگخواران در نزدیکی انتهای راهرو از حرکت باز ایستادند و به نجینی و ویکتور خیره شدند که میان انبوهی از مواد دفعی نجینی از جمله مقدار زیادی انگشت و دست و پا و کله و پوتین شهدای محفل و چاقو و کف گیر و جمجمه و اسکت و ...، شناور بودند. مرگخواران در حال سر و سامان به سر و وضع نجینی و ویکتور بودند آما در سوی دیگر هری بود که زیر شنل نامرئی آرام آرام به آنها نزدیک می شد.

اما دیر بود. درست چند ثانیه پیش از حرکت دوباره مرگخواران به سوی انتهای راهرو، منبع نور قطع شد و صدای بسته شدن یک دروازه آهنی در راهرو طنین انداخت. قبل از آنکه مرگخواران فسفر بسوزانند با رگبار از اخگرهای رنگارنگ چوبدستی های همه مرگخواران از میان دستشان بیرون جهید و به سمت یک انتهای نا معلوم پرتاب شد.

قامت های بلند یک صف ده نفر از نگهبانان به همراه هفت دمنتور شناور در هوا در آستانه مرگخواران پدیدار شدند...

ایوان: «هیچ فکر نمی کردم به این زودی کارمون تموم بشه. بروبچ. هر چه دل تگنت میخواد بنال ! »

رز: «آنتونین ؟! میدونی بابات چطور از دنیا رفت؟ دیگه الان دم آخری اعتراف کنیم دیگه دسته جمعی ! »

دالاهوف: «بابای من خودکشی کرد ! »

رز: «آ ! د نه دیگه ! زیادی سرخوش بودیم اون شب با بروبچ ! جشن جوانه زدن یک تار موی ارباب پس از دو دهه انتظار بود ! دیگه رفتیم دم راه آهن با هم شوخی شهرستانی کنیم. باباتو بستیم به ریل قطار ! ایوان مثلا در نقش قطار از روش رد بشه ! اما نمیدونم ایوان یهو ناپدید شد، یه قطار از روی بابات رد شد ! مارو می بخشی دیگه ؟ هووم؟ الان داریم می میریم همه ها ! »

دالاهوف: «»

در این حین هری مانده بود که در یک لحظه چطور بار دیگر راه عبور را برای مرگخواران باز کند. باید در یک لحظه هفت دمنتور و ده نگهبان را از پا در می آورد ! از سوی دیگر بلاتریکس بود که دل به اقیانوس زد و گمان کرد که تلفیقی از دامبلدور و ولدمورت است. موهایش را روی صورتش ریخت، جلو پرید و گفت:

«تماشا کنید ! به این میگن جادو بدون چوبدستی ! اکسپکتو آواداکاداورا مکسیما و از اینا کلا ! »

هیچ اتفاقی نیافتاد و نگهبانان چوبدستی بدست و سیاه پوش به همراه دمنتورها لحظه به لحظه نزدیک تر می شدند. مرگخواران با پوزخند به جو گیری بلاتریکس، در حال هم آغوشی و خداحافظی با همدیگر بودند. بلاخره صدای آژیر زندان نیز بلند شد. بلاتریکس همچنان به خیال خودش موج نامرئی مرگبار می فرستاد.

روفوس: «بلا جان ! مطمئنی دستان پر انرژی ات رو زدی به برق ؟ باتریش تموم نشده ؟! بیا بابا ! بیا اینجا که همه رفتنی هستیم ! »

در این حین مجموعه اخگرهای رنگارنگ به همراه پاتروناس های درخشان انواع حیوانات از جایی نا معلوم بیرون جهید و در یک لحظه همه نگهبانان و دمنتورها را نقش بر زمین و هوا کرد و آبشار و دریاچه و رودی از خون به راه انداخت ! چوبدستی های مرگخواران نیز به سیستم شوتینگ در دست اونها قرار گرفت و صدای آژیر خطر قطع شد !

مرگخواران: «لا اله الا الله »
بلاتریکس: « »

هری سعی کرد جلو نفس نفس زدن هایش را بگیرد. چوبدستی اش را درون شلوارش غلاف کرد که از شدت استرس و تخلیه نیرو اشتباهی آن را به جای شلوار، در امنیت خانه زیرین دیگری رهسپار نمود.

مرگخواران که همچنان از هنرنمایی مثلا به نام بلاتریکس در شوک مانده بودند، با عجله به رهبری بلاتریکس به سمت انتهای راهرو و دروازه حرکت کردند و به اتفاق تا می توانستند افسون های کلید بر قفل دروازه زدند اما فایده نداشت. قیافه های شان کلافه نشان می داد. هری کمی عقب تر آنها منتظر بود تا مرگخواران کمی از مقابل دروازه کنار بروند تا با افسون سوپر کلید دروازه را برایشان باز کند. اما باز هم فایده نداشت. توجه همه آنها از لابه لای میله دروازه به راهروی آخر بود که حتما لرد باید در آنجا می بود. اما باید چه کار می کردند؟

در این حین صدای چرخ دستی مرد به گوش رسید که به دروازه نزدیک و نزدیک تر می شد. چرخ دستی رخت چرک ها و لباس های زندانیان ! و درست این چهره ریگولوس بود که در مقابل دروازه ظاهر شد اما پیش از باز کردن آن به مرگخواران پشت میله های دروازه خیره ماند.

بلاتریکس: «ریگول؟ اینجا چه غلطی میکنی؟ مگه قرار نشد مادرتو امروز تو ببری پارک که بادبادک بازی کنه؟ وسط ماموریت ما چه غلطی میکنی ؟ اصلا اینجا چیکار میکنی؟ هان ؟ هان؟ »

ریگولوس که همچنان دهنش کمی از تعجب باز مانده بود با صدایی گرفته گفت:

«خب اینجا محل کار شبانه منه دیگه ! سه چهار شیفت در روز من کار میکنم در اماکن مختلف ! مامانم رو هم با سیم بستم به پارک که بادبادک بازیشو کنه. فردا میرم بازش میکنم ! شما اینجا چیکار میکنید؟ »

بلاتریکس: «درو وا کن ! اومدیم ارباب رو نجات بدیم ! وا کن لعنتی ! چیزی نمونده به صبح ! ارباب اعدام شه، تو رو اعدام میکنیم ریگول ! »

ریگولوس: « ئه ؟ پس اون کچله ارباب بود؟ چقدر پیر شده ! آخی ! ریش هاش در اومده بود. الان پیشش بودم. ایناهاش. این لباسای زندانشه. ازش گرفتم. الان با لباسای اعدام نشسته توی سلولش. »

و به لباس های چرکین داخل چرخ دستی اش اشاره نمود. لینی دستش را از لای میله دروازه فرو کرد و لباس زندان ارباب را کشید و بویید.

«بو کنید بچه ها بو کنید ! بوی عرق ارباب رو میده ! تر و تازه ! سوغات زندان ارباب ! »

بلاتریکس: «ریگول ! تو ارباب رو دیدی ! نشناختی و نجاتش ندادی ؟! وا کن درو خاک بر سر ! تو مرگخواری مثلا ! »

ریگولوس: «دختر عمو ! اولا من ضریب هوشیم پایینه ! باید عینک بزنم تا بشناسم درست ! در ضمن من سر پستم هستم الان ! ارباب سی تا راهرو اون ور تره ! توی مسیر هزار تا دمنتور کاشتن ! پونصد تاشون مشقی اند ! ماکت هستن ! فقط من میتونم دو نفر تون رو جا بدم توی چرخ دستیم ! بقیه باید برین یه گوشه قایم بشین و جلوتر نیاین. »

هری فاصله داشت و متوجه دیالوگ مرگخواران و ریگولوس نمی شد و این موضوع آزارش می داد. مرگخواران دایره ای تشکیل دادن و مشغول سنگ کاغذ قیچی با جام حدفی شدند تا دو نفر ناجی لرد سیاه را انتخاب کنند.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگـولوس بلـک در 1390/3/16 17:20:15